بهشت با همکلاسی

( این داستان واقعی نیست.)
من امیر علی ام، اون موقع یه نوجوون هجده ساله بودم. از خصوصیات ظاهریم بگم قدم نسبتا بلند بود، حدود ۱۸۰، چشم و ابروی مشکی و هیکل نسبتا خوب، خیلی عضلانی و گنده نبودم ولی چون یه سالی میشد میرفتم باشگاه هیکلم بد نبود. از لحاظ چهره هم هر کس یه سلیقه ای داره ولی از نظر خودم متوسط هستم.
از اولین روز های پاییز بود، مدارس تازه باز شده بودن و منم رفته بودم یه دبیرستان جدید. آدمی نیستم که ساکت و درونگرا باشم، با همه گرم میگیرم و راحت حرف میزنم.
از همون روزای اول کلی رفیق پیدا کردم و اکیپ تشکیل دادیم و کلی خوش می گذشت.
من که دورم شلوغ بود، ولی بعضی وقتا نگاهم می رفت سمت پسری که گوشه کلاس، میز آخر مینشست. اسمش آرش بود، قد متوسط، حدودا ۱۷۲، اندام کمی لاغر و ریزه. موهاش قهوه ای روشن بودن و حالت دار، نه خیلی بلند بودن و نه خیلی کوتاه.
رنگ چشماش هم قهوه ای روشن بود. یه حالت خاصی هم داشتن، انگاری که همیشه خوابش میاد. از نظر خودم این ویژگیش خیلی شیرین بود.
آدم شلوغ و شری نبود، ساکت بود و درونگرا، ولی تو سری خور و ستم کشم نبود. آدم سرتقی بود، از اونا که سعی نمیکنی سر به سرشون بذاری. صادقانه بگم از نظر بقیه بچه های کلاس یه افسرده ی حوصله سر بر بود، با این که تقریبا بچه خوشگل محسوب میشد کسی اذیتش نمی کرد.
بعضی وقتا سر کلاس، وقتی مسخره بازی در میاوردم و کلاس منفجر میشد از خنده، از گوشه چشم می دیدم یه لبخند ریزی زده! می فهمیدم نه، بر خلاف ظاهر بی اهمیتش حواسش هست.
اوایل خیلی کم برام مهم بود، بعضی وقتا چشمم بهش می افتد که خودشو غرق کتاباش کرده. ولی نمی دونم چه جوری این نگاه های سرسری و بیخود، تبدیل شدن به خیره شدن های زیر زیرکی و یواشکی.
سعی میکردم بیشتر تو کلاس مسخره بازی در بیارم، فقط چون می خواستم نگاهم کنه. می خواستم منو ببینه و بهم توجه نشون بده، همون جوری که من درگیرش بودم. نمیدونم… شایدم میخواستم اون لبخندای ریزشو بیشتر ببینم.
مدت زیادی رو به خودم گفتم که فقط می خوام باهاش دوست بشم، چون من تا اون موقع درست نمیدونستم که رابطه داشتن با همجنس چجوریه، برام یه تابو بود. اما وقتی به خودم اومدم، دیدم دارم اونو تو خیالم تصور می کنم. تصورش میکنم وقتی تو بغلمه، نوازشش میکنم، لبای باریک و سرخشو میبوسم، حتی چیزایی بیشتر از این… به هیکلش فکر می کردم و کارم حتی به خودارضایی می کشید.
گذشت تا تقریبا با همه بچه های کلاس اوکی شدم، شوخی می کردم و حرف میزدم، اون مونده بود، تنها کسی بود که نمیتونستم باهاش حرف بزنم، چون عجیب غریب استرس می گرفتم جلوش.
با این وجود یه روز ترسمو گذاشتم کنار و رفتم باهاش چند کلمه حرف زدم. اصلا باورم نمیشد چقدر مشتاقانه باهام صحبت می کرد. انگار منتظر بود بیام باهاش حرف بزنم، انگار زیادی تنها مونده بود.
کم کم باهاش بیشتر آشنا شدم، و در همین حین، تمایلات جنسیم هم بیشتر میشدن نسبت بهش. حالا که یه سری چیزا ازش فهمیده بودم بیشتر و بیشتر دلم براش پر میزد.
فهمیده بودم بوی خوبی میده، لباش رو گاهی وقتا گاز میگیره، خیلی زیاد می خوابه و لبخنداش زیادی قشنگن.
کم کم جوری شد که از اکیپ و رفقام فاصله گرفتم و بهش نزدیک شدم، فقط با اون میگشتم. نه، در واقع دور اون میگشتم. یه جوری شیفته اش شده بودم که کم کم داشت ضایع میشد، انگاری خودشم متوجه شده بود که من یکم غیر عادی بهش اهمیت میدم.
فهمیدم مامان باباش از هم طلاق گرفتن، فهمیدم جایی رو برای موندن نداره، چون نه مامانش می خوادش نه باباش، اونم داره تو یه کارگاه کیف دوزی کار می کنه. در آمدش خیلی زیاد نبود، اما جای خواب داشت، توی همون کارگاه می خوابید بدون امکانات درست و حسابی برای زندگی.
نمی خواست سربار مادر بزرگش بشه، برای همین چون حس می کرد به اندازه کافی بزرگ شده و زشته مامان بزرگش ازش مراقبت کنه رفته بود و کار می کرد.
چند بار منو برد کارگاه، برام یه چیزی آماده کرد و همون لحظه بود که فهمیدم آشپزیش اصلا خوب نیست. گاهی وقتا خودم براش غذا درست می کردم و میبردم با هم می خوردیم، چشمم فقط و فقط به خودش بود.
انگاری اونم خوشش میومد از توجه کردنای من، چون خیلی آدم تنهایی بود، حفره های زیادی توی قلبش بود و وقتی میدید بالاخره از تنهایی در اومده دلش نرم شده بود.
رفتارای عجیبی میکرد که متوجه شدم اونم یه حسایی نسبت به من داره، مثلا سرشو می گذاشت روی پاهای من، بر خلاف رفتاری که توی مدرسه داشت، برا من لوس بازی در میاورد. وقتی فهمید گیتار دارم همش می گفت براش گیتار بزنم، و بعد با دقت گوش می داد. می گفت براش بخونم و بعد خوابش میبرد.
اونم چند باری اومد خونه ما. مامان و بابام آدمای مهربونی بودن، ما هم خیلی آدمای پولداری نبودیم ولی زندگیمون گرم و صمیمی بود. اون خیلی دوست داشت بیاد خونه ما، چون انگار خانواده داشتن رو تجربه می کرد.
یه بار که تمام خانواده، داداشم و آبجیم با شوهر و بچه هاش و مامان و بابام داشتن میرفتن چند روز شمال، به آرش گفتم بیاد خونه ما، اونم خیلی خوشحال شد و قبول کرد.
وقتی اومد دیدم با خودش خوراکی آورده. از آشنایی مون چندین ماه می گذشت، برای همین خیلی راحت بودیم. نشست کنارم و شروع کرد یه ریز از اتفاقای اون روز حرف زد. کلی خندیدیم و شروع کردیم یکم گیم زدن، حدودا شب شده بود که اون می خواست فیلم ببینه. یه فیلم عاشقانه کلاسیک بود.
اون شروع کرد سرشو روی پاهام گذاشت و باز شروع کرد حرف های عجیب زدن و قلب منو لرزوندن:
_ موهامو ناز کن. خوابم میاد.
بی اختیار شروع کردم به بازی کردن با موهاش. حس کردم باید بهش اعتراف کنم، نمیدونم چرا، ولی اون لحظه میل عجیبی داخل خودم حس کردم، که بهش بگم دوستش دارم.
_آرش؟
_ ها؟
با بی حواسی گفت.
خیلی آروم خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. یکم شوکه شده بود ولی انگار خیلی هم براش عجیب نبود. قلبم خیلی تند میزد. آروم گفتم:
_ اجازه میدی… قسمت های دیگه صورتت رو هم ببوسم؟
اونم سرشو تکون داد. من آروم چشماشو بوسیدم، روی خالی که کنار بینیش بود، گونه هاش رو، و بعد آروم گوشه لبشو. دیدم لباش لرزیدن، انگار بیشتر می خواست.
شروع کردم بوسیدن لباش، زبونمو فرو کردم توی دهنش و گازای آروم از لب پایینش می گرفتم. هر دو ناشی بودیم ولی اون اصلا بلد نبود. فقط اجازه میداد من انجامش بدم. منم از شوق رسیدن به مقصود، خودمو گم کرده بودم و شلخته می بوسیدم.
ناله های آرومی می کرد و روی بوسه تمرکز کرده بود، وقتی از هم جدا شدیم گفتم:
_ تعجب نکردی؟
یه خنده ی ریزی کرد:
_ خیلی ضایع بودی.
_ اجازه هست ادامه بدم؟
دیدم تو چشماش یکم ترس و تردید بود:
_اگه الان بهت اجازه بدم… رابطه مون شکلش عوض میشه…
_ قول میدم خودم عوض نشم. قول میدم آروم باشم باهات، باشه؟
نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد. بغلش کردم، بردمش تو اتاقم و روی تخت خوابوندمش.
سرم رو بردم داخل گردنش، بوی خوبش بیشتر تحریکم می کرد. شروع کردم به لیسیدن و مکیدنش، یه لحظه کنترل خودم رو از دست دادم و گاز گرفتم که آخ قشنگی گفت. بیشتر وحشی شدم، رفتم سمت نوک سینه هاش، روی اون قسمتا خیلی حساس بود. می مکیدم و باهاشون بازی می کردم. در همین حین انگشتمو برده بودم زیر شلوارش و با سوراخش بازی می کردم. دیدم چون استرس داره خودشو منقبض کرده و یه انگشتمم نمیره داخلش‌.
بیخیالش شدم و سعی کردم بهش لذت بدم، نیپلای خوشگلش تو دهنم بودن، گاز می گرفتم و لیس میزدم، قربون صدقه اش میرفتم و می بوسیدمش، اونم کمر باریکشو قوس میداد و ناله می کرد:
_ امیر… حرف نزن… آخ! آیی…
منم بیشتر حشری میشدم. لباسشو که قبلا داده بودم بالا، کلا از تنش کندم، شلوارشو و لباسای خودمو هم در آوردم.
پاهاشو گذاشتم رو شونه هام، بوسه زدم به مچشون و رفتم به سمت رون هاش.
چه پاهای خوش فرم و نازی داشت، انگار عسل بود. اینقدر روناشو مکیدم و بهشون چنگ زدم، که آه و ناله های بلندش کل خونه رو گرفت:
_ آییی امیر… یه کاریش بکن… آههه… آخ…
رونای نرم و صاف منقبض میشدن و میلرزیدن. کمرشو قوس میداد، ناله می کرد و حالش بد بود. انقدر خوشگل و ناز بود که نمیتونستم بیخیالش بشم.
کیرمو گذاشتم لای پاهاش، همزمان با کیر نسبتا کوچیک و خوشگلش بازی میکردم. زیادی بدنش حساس بود، با هر لمسم ناله می کرد. تو چشماش از لذت اشک جمع شده بود، میلرزید.
بهش گفتم پاهاشو به هم فشار بده، اطاعت کرد و منم کم کم کیرمو عقب جلو کردم تا رونای خوشگلش لیز شدن و راحت تونستم لا پایی بزنم. همین جوری ناله می کرد:
_ ا… امیر… آخ… آهه… اگه داخلم بزاری دیوونه میشم…
_ سوراخت خیلی تنگه نمی تونم فعلا بذارمش عسلم… میخوای کیرمو نصف کنی؟
صورتش سرخ شده بود، از خجالت بود یا از لذت نمی دونم.
اینقدر خوشگل بود که مونده بودم چجوری یه آدم میتونه اینقدر دوست داشتنی باشه… بعد چند دقیقه با فشار روی رونای صاف و نرمش ارضا شدم.
شروع کردم سینه هاشو بوسیدن و مکیدن و کیرشو مالیدن. حرفای عاشقانه میزدم و اونم برام حسابی ناله می کرد، تا زمانی که آبش اومد. بلند ناله کرد، بدنش به شدت میلرزید و پریشون بود، نفس نفس میزد و بیحال شده بود.
کم کم روی تخت کنارش افتادم.
هیچ وقت حالت پرستیدنش، موقع ارضا شدن از یادم نمیره. انحناهای بدنش، لرزش هاش، نفس نفس زدن هاش و صدای نرم و لطیفش. گاهی فکر می کنم بودن توی بهشت می تونه این قدر لذت بخش باشه؟ و میگم نه، حاضرم بارها بدون پشیمونی این لذت آلوده به گناه رو بچشم، به بهشت پشت کنم و به شیطان دست بدم، اگه اون شیطان این پسر باشه. بهشت من.

شرمنده اگه بد شده و خیلی طولانیه، این اولین باریه که یه داستان تو ذهنم ساختم و نوشتمش. امیدوارم لذت برده باشید دوستان.

نوشته: …

=====================

بازدید 15,232

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “بهشت با همکلاسی”

  1. رونهاش لیزشدن؟! میشه تفسیر بفرمایید…رون چطوری لیزمیشه اونم بدون روغن…آهان گفتی با فشاردادن لیز شد…واقعا آخرت سکسی بود…چقدر قشنگ فضاسازی ریدی

  2. و منی که دقیقا یاد اون همکلاسی زیبام میفتمکه خیلی عجیب بهم خیره میشد و اخرش نتونستم بهش بگم تو فکرتم شایدم عاشقت شدمحسرتش تا ابد باقی خواهد ماند

  3. داستان جالبی بود برای بهتر شدن قبل از ارسال داستانت رو بخون و ویرایش کن.

  4. کیرم تو کونت کلا دروغ بود تو گفتی چند ماه از باز شدن مدارس گذشته بود که بابا و مامان و خانواده خواهر و بچه هاشون همگی چند روز رفتن شمال میشه چله زمستون مگه همه جا تعطیله مثل تابستون که همه کار و مدرسه رو ول کنن برن شمال ؟ اونوقت بابات نگفت که تو هم بیا ؟ یعنی بابا و مامانت اونقدر هول هستن که اجازه دادن دو تا پسر نوجوان دبیرستانی تنها تو خونه بمونن ؟ درثانی وقتی هر دو لخت شدین دیگه کونش نزاشتی ؟ امکان نداره اون همه باهاش ور بری و تو کونش نزاری

  5. چقدر زیبا نوشتیعالی بوداز هزار تا داستان مثلا واقعی بهتر بود 👏لایک ۳۲ دادن بهتجالب بود هیچ دیسلایک نداریآفرین 🌹

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید