بابام یه دوست داشت که همیشه میاومد خونه ما مامان منم یه کم خوش استیل و باحال بود منکه بچه بودم سر درنمی اوردم ازین چیزا .یه روز که بابام خونه نبود دوست بابام اومد خونمون و یه چشمک به مامانم زد مامانم منو فرستاد برم بستنی بگیرم از سوپر سر کوچمون بهم پول داد گفت برو 3 تا بخر بیا من چون با یکی از بچه های تو کوچمون دعوا داشتم مجبور بودم به جای دیگه برم بستنی تهیه کنم خلاصه یه 20 دقیقه ای شد برگشتنم وقتی برگشتم دیدم کسی تو خونه نیست کنجکاو شدم همه سوراخ سمبه های خونه رو گشتم آخه خونه ما تو روستا بود بزرگ و جا دار یه اتاق داشتیم که رو پشت بوم خونه بود خرت و پرتا میریختیم …وقتی دیدم کسی نیست رفتم پشت بوم از کنا در دیدم بله مامان خوشکلم زیر کیر اقا رضا داره رفع تشنگی میکنه همچو براش ساک میزد که منم از ترس و استرس تمام بستنیها رو پشت در خوردم مثل مامانم آقا رضا اه و اوف میکرد مامانم میگفت جان چه کیری داری اووووووووممم خلاصه منم جفت کرده بودم از یک طرفم تازه همچی صحنه ای رو میدیدم برام عجیب بود یبارگی دیدم آقا رضا مامانمو از پشت بغل کرد طوری بود که من از لای در کون آقارضا که خیلی پشم الو بود میدیدم ولی بیضه هاش از بس بزرگ بودن معلوم بود خلاصه تلمبه میزد مامانم اخ اوفش رفته بود به اسمون یبارگی دیدم رضا میگه داره میاد من خیال کردم کسی داره میاد بعدش مامانم گفت ن ن ن ن ن ن ن حالا نیاد بکنم کیر رحمان کوچیکه حال نمیکنم بکنم بعد اقارضا ابشو ریخت رو باسن مامانم و من سریع اومد م پایین رفتم تو کوچه مثلا من الان درارم میام خلاصه چند دقیقه لفتش دادم به دم در که رسیدم دیدم آقارضا از در خارج شد و گفت بستنی کو پس محسن منم همشو از ترس خوردم لوپامو کند و رفت با خنده …رفتم توخونه دیدم مامنم باز نیست شک زده شدم بازم رفتم پشت بوم دیدم مامان داره کسشو میمالونه دلم براش سوختسرو صدا دام که خوشو جمع کنه داد زدم مامان مامان کجایی .با صدای شهوت الودش گفت کوفت چته داد میزنی رفتم تو دیدم الکی داره دنبال چیزی میگرده گفتم آقا رضا بستنی هامو خرد گفت نوش جونش یبار دیگه اومد میگم برات بخره خلاصه گوشه دامنش رو دیدم پر آب کیر آقا رضا بود که باهاش پاک کرده بود گفتم بستنی ریخته اینجا گفت آب شده بود اقا رضا برات بستنی آورده بود اینجا قایم کرده بود اومدم بیارم برات آب شده بود خلاصه من 7 سالم بود این اتفاق همیشه یادمه بعد ازون اقارضا رفت جبها راننده تانکر آب بود رفته بود رو مین نصف پاش قطع شده بود الانم جانباز تشریف دارن …
نوشته: داف
22 پاسخ به “بستنی با کس مامان”
ماشالله به غیرت…مطمئنی شما بچه آقا رضا نیستی؟!
پس مامانت حتماً بهشتيه .
بچهگانه بود، ننویس . . . . . . . . . . . . .کیر آقا رضا تو چشم و گوشِت، دیگه ننویس.
سلام فرزندم من آقا رضا هستم عراقيا تو كوس ننت مين كذاشته بودن زياد تلمبه زدم مين تركيد ي بامو ازدست دادم عوضش تانكر آبمو خالي كردم تو كوسشراستي خواهر برادرات كجان؟ به كوس ننت سلام كيرمو برسونبشماي كونم دهنت
همونجا بايد ميرفتي تو اتاق حالشونو ميگرفتي.
طرف هفت سالش بیشتر نبودهاصن چی میفهمیده این چیزا چین !برو پسر شانس اوردی عاقا رضا کون تو نذاشته
چه راست چه دروغ! باید بیای بگی ننت جندست؟؟؟
با نظرا کلی حال کردم.
د اخه جاکش ننویس گوسفند ننویس جدا از تخمی بودن داستان یکی لطف کنه و این جمله رو برام معنی کنه من که نفهمیدم ///دامنش رو دیدم پر آب کیر آقا رضا بود که باهاش پاک کرده بود گفتم بستنی ریخته اینجا گفت آب شده بود اقا رضا برات بستنی آورده بود اینجا قایم کرده بود اومدم بیارم برات آب شده بود///
!!! Bacheganetarin dastan
Yani Mozakhraf booda!!!
بده کس ننتو ماهم بکنیم برا تبرکش میگم آخه جانباز کردتش خره الان کس ننت ارزش معنوی داره
نوش جوشن
کامارو پنتیاک خیلی خندیدم باحال بود؛ولی داستان کلا چرت بود
آقا رضا با اینکه روستایی بوده خوب وارد بوده البته مامان جند… ببخشید محترم شما هم کم نیاورده انشاالله همهتون عاقبت به خیر بشین
من نمیدونم چزا تو همه عکس ها و مطالب به جای نظر فحش می نویسین… بابا جنبه چیز خوبیه
بخدا دروغه
diabloعقده کس داریتو
خواهشمندم دیگه داستان ننویس
جانباز؟؟؟:))
سلام پسرم منم آقا رضا چرا وقتی دیدی مامانتو می کنم نگاه می کرد خب کار بدیه هاااا دیگه تکرار نکن
شک نکن حرومی باشیحتما ی تست دی ان ای بده