اسمم متینه ۲۴ سالمه ساکن تهران، یک همجنسگرای واقعی و خیلی تنها…
از کودکی تفاوت خودم رو با همنوعام حس میکردم در هر دوره ی تحصیلی عاشق یک نفر از همکلاسیام یا هم مدرسه اییام میشدم اونم بدجور اما رابطم یکی به یکی فرق میکرد مثلا فوق فوق رابطم به یک سال یا کمتر میرسه بعدش بیخیال طرف میشم ولی دوران دبیرستان ک رسید حس و کشش ام به همجنس هزار برابر شد.اوایل فکر میکردم ک نکنه من مریضم!
به هیچ کس نگفتم این موضوع و، تا موقعی ک فهمیدم به کسایی مثه ماها میگن (گی) یعنی مردی ک به مرد دیگری کشش و گرایش پیدا میکنه راستشو بخوایین، خیلی خیالم راحت شد ک فهمیدم من همچین گرایشی دارم و کاملا طبیعی هستش اما از لحاظ دیگه ای نمیتونستم به خونوادم بگم چون خیلی میترسیدم ک مبادا یک بلایی سرم بیارن این دردو تو سینه ام نگه داشتم تا الآن…
تو دوران دبیرستان ک بودم عاشق یک پسری شدم ک اسمش حسینه سنش از من بزرگتر اون پیش دانشگاهی بود و من دهم اینقد عاشقش شده بودم ک حاضرم پدر و مادرم رو از دست بدم ولی اون کنارم بمونه، خیلی برام دوست داشتنی و جذاب بود هیکلش عالی بود چهارشونه ریش پروفسوری و چشماش سیاه و بسیار درشت و زیبا و مژه های فوق العاده داشت باور کنین موقعی که به چشماش خیره میشدم تموم غم و غصه هام رو یادم میرفت، اینقد آرامش میگرفتم از وجودش ک هر چقدم ک بگم بازم کمه بخدا، من خجالتی بودم نتونستم بگمش ک عاشقتم
اوایل آشناییمون از اول مهر ماه شروع شد ک من سر صف صبحگاهی ایستاده بودم و حسین از دم در سالن اومد بیرون و از بغلم رد شد تا چشمم به چشمش خورد یه لبخند ملیحی زد سلام کرد و رفت،،، چقد لحظه ی شیرین و تکرار ناپذیری بوده همیشه بیاد اون خاطراتی ک باهاش داشتم دارم زندگی مو میکنم همش تو رویاهام دنبالش میگشتم، روزای بعدی میومد و پیشم می نشست باهم میحرفیدیم ولی صحبت هامون فقط در حد چیزای معمولی بود خودش مشخصه ک انسان بسیار عادی و تا حدودی مذهبیه ک هیچ اهمیتی به عشق و احساس و اینا نمیده منم همین چیزو حس کردم فقط نمیتونستم ازش دل بکنم تا الانم اینجوری ام یادمه روزی زنگ استراحت زده بود اونم پهلو دوستش نشسته بود و داشت ساندویچ میخورد از دور بهش نگاه میکردم و یواشکی چشمام اشک میریختن فقط زود پاکشون میکردم
خیلی اذیت میشدم چونکه نمیتونستم بهش بگم ک من عاشقشم. روزا و ماه ها به همین اوضاع گذشت و گذشت تا اینکه درساشو تموم کرد و آزمون کنکور داد و منم هیچ خبری ازش نداشتم از پایه های بالاتر چند نفر ک دوستام بودن و میشناختمشون راجبش پرسیدم تا اینکه یکیشون گفت حسین تو آزمون کنکور مرود شد و خونوادش مهاجرت کردن ترکیه بخاطر کار پدرش دقیقا یادمه تو اون لحظه دلم میخواست همین الآن بمیرم و از این همه عذاب راحت شم ولی متاسفانه باید دوباره زنده بمونم و زجر بکشم، بعد از رفتنش هیچی برام مهم نیس ک بخوام براش اهمیتی به خرج بدم شدم یه آدم منفعل که فقط منتظر کار خارق العاده اییه الانم اینجوریم
این خاطره کاملا واقعیه و هیچ حرفی از خودم اضاف نکردم، امیدوارم دعام کنین ک فراموشش کنم دارم دیوونه میشم،
نوشته: متین
8 پاسخ به “با توام ای رفته از دست”
نگران نباش کلی آدم جدید هست تو دنیا که قراره باهاشون آشنا بشیمنم مثل تو بودم ولی از اون گذشتم دیدم واقعا کلی کیس خوب دیگه هم هست که میتونی باهاشون باشیولی باید صبر کنی و بگردی تا فرد مناسب خودت پیدا بکنی، کسی که جفتتون عاشق همدیگه باشید و زندگی رو برای همدیگه مخصوصا تو این زمانا قشنگ بکنید 😇
اخى
دوست عزیزم ، زندگی همینه ، اگه داری درد میکشی یعنی هنوز زنده ای، نذار این درد کشیدنت بهوده باشه سعی کن با این درد خودت رو قویتر کنی ، هر مشکلی که تو رو نکشه تو رو قویتر میکنه ، دنیا یه معلم یه معلم فوق العاده سختگیر ماها هم در برابر این معلم شبیه بچه دبستانیای هستیم که خیلی تنبلن ، نگران نباش به مرور این مسئله برات ساده تر میشه سعی کن این روزا بیشتر با دوستات و کسایی که بهشون اعتماد داری بیشتر وقت بگذرونی ، خودت رو همیشه مشغول کن و به خودت اجازه نده که توی افکارت غرق بشی ❤️
سلام متین یک پیام بده کارت دارم…
😔😔😔
فقط بهت میگم ، این نیز بگذردتجربه خودمه ؛ دقیقا مثل تو بودم و شاید بدتر از تو . حداقل تو میدونستی حسین ممکنه گرایشی بهت نداشته باشه اما فکر کن امیرحسینِ من ، منو دوست داشت ، منم دوستش داشتم ، ولی نشد ؛ اونجا بود که فهمیدم لزوما دوست داشتن مهم نیستاگه یکروز نمیدیدمش ، باید روزم رو با گریه سر میکردماگه یکروز تو کلاس غیبت میکرد ، کل اونروز منم حواسم از درس پرت میشدبعد از گذشت چندسال هنوز عطرش یادمه ، وقتی تو خیابون رد میشم و به مشامم میخوره میگم اع ! دیدی ؟ عطر امیرحسین من بودا !هنوزم قشنگترین رویا ها و خاطره ها و خیالپردازی های زندگیم رو با اون دارم اما بعد اینهمه سال ، دیگه عادت کردم به ندیدنش ؛ راستش رو بخوای حتی ترجیح میدم دیگه هیچ خبری هم ازش نداشته باشم ، نمیخوام اون خبری که دوست ندارم به گوشم برسه ، میخوام همیشه لااقل تو رویا و تصورات خودم اون برای من باشه ، اینجوری بهتره …
دوس داشتی میتونیم باهم اشنا بشیم
منم مثل تو و خیلی های دیگه بودم. عاشق میشدم ولی مردهای بزرگتر از خودم. سال آخر دبیرستان بدجوری عاشق یکی از معلم هام شده بودم. الان که به اون موقع ها فکر میکنم خندم میگیره.ولی خواستم این را هم بگم حداقل یک درمان برای فراموشی هست. اون هم مهاجرت. مهاجرت (خارج از ایران)، سختی ها و دشواری های خودش را داره. ولی اونجا با یک فرهنگ کاملا متفاوت و آدمای مختلف و با تنوع بسیار بیشتر آشنا میشی که همون ماه اول طرز فکرت عوض میشه. نه اینکه بگم از نظر شخصیتی خیلی عوض بشی (البته شاید هم بشی)، ولی اصلا در یک دنیای دیگه بسیار متفاوت از ایران و افرادی با طرز تفکرهای مختلف برخورد میکنی که این مسایل عشق و عاشقی دوران جوانی جای خودش را بیشتر به عقلانیت میده.در ضمن، در همه کشورهای غربی انقدر کلوپ ها و سایت های گی هست که کلی انتخاب خواهی داشت.حسین را از فکرت بیرون کن و به مهاجرت فکر کن (البته از راه درست مثل ادامه تحصیل نه راه های پر خطر و پر هزینه)!