یکسال گذشت و حقیقتا درد زیادی را تحمل کردم و جیک نزدم .تا سه ماه اول سکس با فرهاد برام چندش بود و فقط تضاهر میکردم که لذت میبرم و به دروغ وانمود میکردم که ارضا شدم . فرهاد کیر کلفتی داشت و پر احساس و قوی . هیچگاه کمتر از یک ربع کارش تموم نمیشد .
کم کم تو فیلم بازی کردن حرفه ای شدم و با این مسیله کنار اومدم . ولی ته دلم همیشه غم داشت .
به روز فرهاد وقتی از سر کار اومد یه کارت عروسی دستش بود ، گفت باید به فکر لباس مجلسی جدید باشیم چون رفیقم سعید کارت دعوت به عروسیشو آورده . با یه لبخند تلخ گفتم خوشبخت بشن ولی ته دلم بدبختی براش آرزو کردم .
پس از کلی پرس و جو بالاخره تو مهر ویلای کرج وارد باغی شدیم که محل عروسی سعید و ستاره بود . جشن با شکوهی بود و از شدت شادی عده ای میرخصیدن ، عده ای مشروب میخوردن و عده ای هم از مشکلات زندگی حرف میزدن . من و فرهاد هم میوه میخوردیم .
فرهاد گفت بلند شو عزیزم بلند شو بریم به این عروس و داماد تبریک بگیم ناسلامتی رفیق بیست ساله منه . با اکراه بلند شدم و دستمو انداختم دور حلقه دست فرهاد وقتی به عروس و داماد نزدیک شدیم چهره بسیار زیبای عروس منو از تفکراتم دور کرد . واقعا دختر قشنگی بود . من که یه زنم هر چی نگاه کردم نتونستم ایرادی از صورت و اندامش پیدا کنم . تازه متوجه شدم که تمام مردهای سالن از عروس چشم بر نمیدارن . یکیش هم فرهاد .
شام خوردیم و خداحافظی کردیم و به طرف تهران راه افتادیم . چندین بار فرهاد از زیبایی ستاره یا عروس خانم تعریف کرد و من هم بجای اینکه از حس حسادت زنانه استفاده کنم و تشری بخاطر تکرار کردن از خوشگلی عروس به فرهاد بزنم بی اختیار تعریف و تمجدیدشو تایید میکردم .
نزدیگای خونه فرهاد گفت عزیزم آماده باش که امشب میخام بترکونم و تا صبح فقط بکنمت . من که میدونستم زیبایی ستاره حشریش کرده آخه این ذات مرداست . تو خیابون ها چشم چرونی میکنن و کیرشون وقتی بلند میشه میان خونه با همسرشون خودشونو تخلیه میکنن ، گفتم واااااااا مگه جونتو از سر راه پیدا کردی ؟ گفت من از تو جون مضاعف میگیرم …
ضد حال نزن دیگه همین الآنشم بلند شده و داره تورو صدا میزنه گفتم باشه فقط فرصت دوش گرفتن به من بده چون وقتی رقصیدم خیلی عرق کردم . وقتی متوجه شدم شهوت زیاد و بی پروا صحبت کردن فرهاد شدم ،فکری به نظرم رسید و بخاطر این جرقه در فکرم شادی و شعف در وجودم حس کردم و متوجه شدم که گرایش به سکس با فرهاد امشب از خود فرهاد بیشتره و خارش شدیدی در خودم پدیدار شد . مدام حرف فرهاد که گفت تا صبح میخوام بکنمت را در ذهنم تکرار میکردم .
بعد از اینکه هر دو دوش گرفتیم روی تخت به جون همدیگه افتادیم و از هیچ کار سکسی غافل نمی شدیم . هر دو تو اوج لذت بودیم . فرهاد با سرعت بیشتری نسبت به شبهای گذشته تلمبه میزد و من هم پرده حیارو پاره کرده بودم و هر چی به ذهنم میومد ، میگفتم . ده ها بار کیر کلفتشو به رخم کشیدم و تشکر میکردم که شوهرم برای زنش بهترین حالتهای شبونه را داره . بعد از دوسال زندگی با فرهاد برای اولین بار پنج بار ارضا شدم شهوت عجیبی داشتم و حاضر نبودم از بدنم خارج بشه .
این بخاطر نقشه ای بود که برای عروس خانم خوشگل گم کم شکل میگرفت . و برای اولین حرکت برای طرح ریزی نقشه ام به فرهاد گفتم ، خدا کنه دوستت سعید هم مثل تو بتونه اون ستاره خانمو بترکونه .
ادامه دارد
نوشته: سپیده
6 پاسخ به “انتقام شیرین با عقل و منطق (۲)”
امیدوارم داستانت رو کلیشه ای تموم نکنی چون همینجوری هم زیادی قابل حدسه
بزار حدس بزنم! با ستاره رفیق شدی اینقدر از … شوهرت براش گفتی اونم هوس کرد بعد زنشو زیر شوهرت خوابوندی به شوهرشم گفتی چیزی که عوض داره گله نداره!!
بیشتر بنویس
عالی بود، منتظر ادامه. اش هستم
والا ما سی سال مهرویلا زندگی میکردیم ولی باغی نبود توش که مراسم بخوان بگیرن
دقیقا بقول دوست عزیزمون بعد از دوستی با عروس خانم و اغفالش تو یه حالت سه نفره ترتیبش را با شوهرت دادی و احتمالا از صحنه هم فیلم گرفتی و فرستادی واسه شوهرعزیزش