تا داغی آب تازه کیر فرماندمو توی عمق کونم حس کردم و با همه وجودش توی من ارضا شد. دقایقی پشتم موند و بعد کیرشو آروم کشید بیرون و پا شد تا من بلند بشم …
بعد از اولین فرو رفتن کیر فرمانده توی سوراخ کونم، و پاشیدن آبش درونم، حس خوبی داشتم و بیشتر از همیشه دوست داشتم که کونی فرمانده باشم. از اتاقش زدم بیرون و رفتم گروهان تا کمی اروم بشم. ذهنم پر از تخیل کیرش و لحظاتی بود که با همه نیروش توی کونم تلمبه میزد. انگار اون حس کونی بودن درونم شعله میزد و طلب آب کیر بیشتری می کرد. ساعتهای ۴ دیگه کارام تموم شد و رفتم سمت اتاق افسرا و اون شبو با خیالات صبحش گذروندم. فردا صبح با هزار امید از اتاق زدم بیرون تا دوباره زیر کیر فرمانده کون بدم! اما! نیومده بود و من موندم و رویاهام … به زور تا عصر خودمو مشغول کردمو و رفتم تا فردا تقدیرمو ببینم. فردا از شانس من فرمانده اومد و من با ولع بیشتری بعد صبحگاه رفتم اتاقش و به بهونه یه سوال منتظر شدم تا خودش ازم بخواد، اما مشغول کاراش بود تا اینکه نزدیک رفتنم، گفت افسر برو خونه سازمانی من و به خانومم بگو من فلانیم تا کارشو بهت بگه. خونه های سازمانی کنار پادگان بود و با اجازه فرمانده رفتم به اون آدرس و گفتم شاید خریدی دارند و میخواد من انجام بدم، که البته گفتن این کارا به یک افسر معمول نبود. تا رسیدم خانومش منو دعوت کرد داخل و خودمو معرفی کردم و منتظر نشستم. خانوم فرمانده کنارم نشست و خیلی رک گفت که من در جریان همه کارای شوهرم هستم و میدونم کونی همسرمی … سکوت کردم و چیزی نگفتم تا ادامه بده … بعد گفت از نظر من ایرادی نداره، اما ازت میخوام برده جنسی من باشی … میدونستم هماهنگ با فرماندست و از طرفی گیر بودم و باید از جفتشون اطاعت میکردم … گفتم طبق امر شما اطاعت می کنم و فقط به من بگین چیکار کنم … گفت هر موقع گفتم بهت بیای، میای و اول لخت میشی کامل و این قلاده رو به گردنت میبندی و این بات رو توی سوراخ کونت فرو میکنی تا دم روباهی داشته باشی و به من سجده میکنی تا من هر کاری خواستم باهات بکنم … لخت شدم و قلاده رو بستم و با تو توی سوراخ کونم فرو کردمو و به زن فرمانده سجده کردم … دقایقی گذشت تا گفت حالا نوبت تنبیه و شکنجته … تا به خودم اومدم دیدم با یه چیزی شبیه شلاق پشت سر هم به کونم شلاق میزنه و فحش میده … کونی … کونی … کونی … اون روز تا حدی که کونم قرمز شد منو شلاق زد و فحش داد … بعد آروم شدنش دستا و پاهاشو بوسیدم و با کونی که از درد شلاق میسوخت، لباس پوشیدم و رفتم گروهان و بعدم خوابگاه … اون شب به جای لذت کون دادن، درد شلاقای همسر فرمانده تا صبح روی کونم بود و کم کم خوابم برد …
حالا که هم فرمانده کونم گذاشته بود و هم زنش شلاقم زده بود، بیشتر شبیه برده خانوادگی فرماندم شده بودم. تا چند روز نه خبری از کیر فرمانده بود و نه شلاقای همسرش، راستش بدجوری هوس کون دادن و شلاق کرده بودم تا اینکه … صبح رفتم گروهان و طبق معمول رفتیم صبحگاه مرکز و برگشتیم. مشغول کارای سربازا بودم که یکی از گروهبانام گفت، فرمانده منو خواسته، با عجله اول رفتم دستشویی و خودمو خالی کردم و آماده رفتم دفتر تا ببینم چه خبره، تا رسیدم دیدم فرمانده پشت میزش نشسته و یک افسر کادر دیگه هم اتاقشه … گفت درب و ببند و بیا بشین، نشستم و دیدم افسر دیگه که گویا مال گردان ما نبود، حسابی داره منو نگاه میکنه … فرمانده بعد از مدتی گفت این افسر جوون ما، همونطور که گفتم حسابی مطیعه و راستش میخوام اونو گاهی دوتایی شریک بشیم. تا اینو شنیدم فهمیدم بلللله … قراره منو به بقیه هم پیشکش کنن و دیگه راه برگشتی ندارم … فرمانده گفت پاشو و در رو ببند و جلوی جناب سروان لخت شو و بدنتو نمایش بده تا ببینن من صاحب چه افسریم … گفتم چشم بعد بستن در، شروع به لخت شدن کردم و طبق فرمان، چرخی زدم تا دوتاشون نگاهم کنن و روی میز روبروشون خم شدم تا نمای کونم برای هر دوتا عیان بشه … لحظات میگذشت و صدای زیپ شلوار و قهقهه اونا میومد تا اینکه دو تایی اومدن بالای سرم و فرمانده اسپنکی به کونم زد و گفت عجب کونی داره … افسر دیگه انگشت روی سوراخ کونم کشید و گفت انشالله تا پایان خدمتش گشادش می کنیم و یه دونه زد در کونم … فرمانده اومد جلوی منو سرمو میون دستاش گرفت و کیرشو توی دهنم فرو کرد و اروم جلو و عقب میکرد تا عادت کنم … از پشت افسر دیگه که حالا سوراخ کونمو خوب پر تف کرده بود، اروم سر کیرشو توی سوراخ کونم داشت جا میداد … میون درد و لذت از هر دو سوراخم بودم … یه کیر تو دهنم و میون لبام و یه کیر کم کم داشت توی سوراخ کونم جا باز می کرد … تلمبه ها و ناله های اونا … ناله ها و درد و گاییده شدنای من … کیر فرمانده توی دهنم و کیر افسر رفیش توی کونم … صدای فحش دوتاشونو میشنیدم که با هر تلمبه نثارم میشد … داشتم جر میخوردم … دهنم اوضاعش از سوراخ کونم بهتر بود و فرماندم کمی رعایت می کرد، اما افسر دیگه به قصد پاره کردنم اومده بود تا میتونست منو گایید … خدا خدا میکردم ابشون بیاد تا هم اونا لذت ببرن، هم من بتونم تحمل کنم … اول اب فرمانده اومد و تا بخودم اومدم از دهنم کشید بیرون و روی صورتم خالی کرد … اما رفیقش همه آبشو توی کونم خالی کرد و دوتایی منو با دهن جر خورده و کون پاره روی همون میز رها کردن و رفتن سراغ لباساشون … کم کم به خودم اومدم و خودمو کمی تمیز کردم و لباس پوشیدم و زدم بیرون تا برم اتاق افسرا … همه ذهنم اونا بودن … رسما شده بودم جنده و کونی خانواده فرماندم و دوستان فامیلیش …
بعد از مدتی که مجبور بودم به عنوان افسر آموزش در پادگان بمونم، با کمک یکی از افسرای رکن که بیرون خونه گرفته بود، قرار شد بیرون پادگان بمونم. در واقع این افسر شیطون که از حس و رابطه های من فهمیده بود، یک روز که رفتم رکن برای کارای گروهان، چون صمیمی شده بودیم از من برای زندگی مشترک با خودش، البته به عنوان مفعول و در واقع زیرخوابش دعوت کرد و منم بعد مدتی قبول کردم. بالاخره راهی شهر کوچیک عجب شیر و اون خونه کوچیک تر شدم و سایه اون افسر و صاحبخانه که کنارمون بود، افتاد توی زندگیم … از همون شب اول نقش زن خونه به من رسید و اونم شوهر شد … لخت شدم و بعد ساک زدن و لیسیدن خایه هاش، زانو زدم و داگی زیر کیرش بودم تا اولین آب کیر آقامون ریخت تو کونم … اما غیر از کیر افسر آقا در واقع چشمای صاحبخونه که کنارمون بود و مشرف به ما گویا برای تصاحب من نقشه می کشید … مدتی از کون دادنم به شوهر آقا می گذشت و گاهی صاحبخونه جدید به بهونه های مختلف بهمون سر میزد تا اینکه قرار شد برای مرخصی ۲ هفته بره شهرشون و من تنها بمونم … همون شب اول که از پادگان برگشتم تپش سوراخم نذاشت لباسی تنم بمونه و لخت خودمو میمالیدم که دیدم از بالا داره منو دید میزنه … لخت دراز کشیدم تا تحریکش کنم از در پشتی خودش بیاد سراغم … بعد از یه ربع صدای درب بینمون اومد و تا سرمو به سمت در اتاق چرخوندم، توی چارچوب در خیره به کونم وایستاده بود … لحظاتی سکوت بینمون و اروم اومد کنارم نشست … صاحبخونه ما یه آقای حدودا ۶۰ ساله و تنها بود که گویا زنی ظاهرا نداشت … نگام کرد و گفت بخواب خودم مراقبتم … بدون صحبتی صورتمو برگردوندم و دراز کشیدم … که اولین بار اروم کونمو لمس کرد و شروع کرد سوراخمو انگشت کرد … تمام بدنم بی حس شده بود و خمار و بیحال شده بودم … خم شد و اروم شروع کرد به بوسیدن کونم … با هر بوسش سوراخ کونم تپشی عجیب داشت … اروم زبونشو لای چاک کونم میکرد و سوراخ کونمو لیسی میزد که تنمو بی حس می کرد … نفس نفس میزدم و دیگه نمی تونستم آروم و بیصدا بمونم … که گفت هر شب صدات میاد، به منم همونارو بگو … بگو … که اروم گفتم منو بکن … منو بکننننن … منو بکنین لطفا … بگو بیشتر بگو و زبونشو روی چاک کونم میلغزوند … کونیتم … کونیتم … جنده شمام … من فاحشم … تو رو خدا منو بکنین … گفت پاشو تا از امشب برده جنسی خودم باشی … پاشدم و کیر شقشو دیدم … گفت از امروز برده منی و هر کاری دلم بخواد باهات می کنم … بدون هیچ حرفی مقابل کیرش سجده کردم و گفتم برده شمام … کونی شمام … و کونمو سمتش کردم تا ضربات شلاق با دستش منو گیج و گیج تر کنه … با هر ضربه دستش به کونم دیوونه تر میشدم و بیشتر هوس کیر میکردم … کونم مور مور میشد و دهنم کف کرده بود … برگشتم و سرمو لای پاش بردمو و شروع کردم به لیسیدن خایه های بزرگ و کمی مودارش … اروم از کیرش تا نوکش لیسیدم و چند بار اینو تکرار کردم تا اینکه صدای نالشو شنیدم … گفت برگرد تا بکنمت کونی … برگشتم و منتظر فرو شدن کیرش توی کونم بودم … اما فقط کونمو نگاه میکرد و منو بیشتر و بیشتر تو کف نگه می داشت تا اینکه پشتم زانو زد و سر کیرشو توی سوراخ کونم جا داد … با هر فشارش اروم اروم کیرشو بیشتر تو کونم حس میکردم … میخوام … بخدا میخوام … منو بکن … بکن … فرو کن توم … منو بکن … همشو توم کن … تا بدنش به کونم رسید و فهمیدم همه کیرش تو کونمه … تلمبه میزد و روی کونم میزد … صدای فحش و شالاپ شالاپ کیرش تو کونم … عرق تن من و بدن اون … ناله من و طلب کیرم … میکرد و میگایید … اه و اه و اه … تا اونقدر شدت تلمبه هاش بیشتر شد که یهو داغی تندی توی کونم پیچید … ناله میکرد و نعره میزد و همه آبشو توی کونم می پاشید … لحظاتی آرام شد و منو کشوند توی آغوشش و همونجا روی فرش ولوو شدیم … تا کیرش اروم اروم شل شد و از کونم در اومد …
تمام …
نوشته: افسر کونی
6 پاسخ به “افسر کونی در عجب شیر”
افسر کونی کس شعر تلاوت کردیتو عمرت حتی یکبار از جلو پادگان حتی رد میشدی میفهمیدی فرماندهان و افسران ارتش از ترس حفاظت و عقیدتی تخم ندارند روز اول ندیده و نشناخته از این کارها کنند، ارتش که اینجوریه، سپاه رو نمیدونماونم با افسر نه سرباز و عَنبربابا جون من بیخیال، این خبرهام نیست بخدا
خیلی چرت و کس شعر بود
من تو آموزشی فرمانده گردان مون ازم خواست که برم خونش و چند تا کار تعمیراتی داشت کمکش کنم منم که فهمیدم میخواد کونم بزاره قبول نکردم چون از ریش و قیافش اصلا خوشم نمیومد
درکل خوب بود.ولی تو پادگان نمیشه انقدر راحت کون داد چون خایع مال زیاده
فانتزی قشنگی بودزن فرمانده دیگه اضافی بود و بی موردامااااچون قشنگ وبدون غلط وبدون استفاده از لغات خارجینوشتی لایک
خیلی چرت نوشتی باید گفت کیر سگ به مغز نداشته تو و انگشتان دستت . دیگه تکرار نشه