اخر هفته سرباز پولدار اومد بره مرخصی برای اینکه یکمی اذیتش کنم گفتم این امضای پای برگه جعلیه برو یکی دیگه بگیر (فرمانده یک ساعت پیش برای اخر هفته رفته بود خونه پس گرفتن امضای جدید غیر ممکن بود) اونم صداشو انداخت گلوش گفت من اداریم نمی تونی جلوی رفتن منو بگیری!! من بهش نگاه کردم و لبخند زدم بهزاد با صدای بلند گفت فاتحه مع الصلوات!!! یاروتعجب کرد گفت فاتحه؟ بهزاد با گذاشتن انگشت رو بینیش علامت سکوت داد فاتحه رو تا اخر خوند بعد گفت برای ارامش روح تو خوندم چون از همین لحظه رسما رفتی جزو اموات!! بیچاره رفت یگان ولی چون فرمانده نبود دست خالی برگشت و التماس کرد گفتم یه سوال ازت میپرسم اگر درست جواب بدی میزارم بری وگرنه خودتو جر بدی هم از مرخصی خبری نیست!! گفت چی؟ جلوی سربازایی که برای خروج صف کشیده بودن گفتم اون خرو بابات تولید کرده تورو هم بابات تولید کرده پس فرق تو و اون چیه؟؟ همه زدن زیر خنده بعد از اینکه کلی کسشعر بارش کردم گذاشتم بره. اما اونروز ناخواسته چیزی رو شروع کردم که بدبختو حسابی به گا داد. خر ها دو رنگ بودن یکی قرمز یکی سیاه که خر قرمز مژه هایی به رنگ زرد طلایی داشت و مثلا دختر بود. اول بچه ها شوخی هایی در رابطه با خر سیاه و برادر بودنش با بچه پولدار ( چون تولید کننده شون یکی بود!!) شروع کردن که مثلا داداشت خسته شد از بس زیر افتاب وایساد برو جاش وایسا بره یکم استراحت کنه و… اما از اونجا که خر سیاه برادرش به حساب میومد پس طبیعتا خر قرمز هم خواهرش میشد یواش یواش شوخی ها ناموسی شد مثلا دست به کون خر قرمز میکشیدن میگفتن ابجیت عجب کونی داره یا وا میسادن پشتش التشون رو میمالیدن به کون خر قرمز اهو اوه میکردن و… در نتیجه اینم هی دعوا میکرد و چون هیکلی نداشت صبح تا شب کتک میخورد!!
دوستان در پادگان سرباز دیگه ای هم بود که بچه مایه دار نبود اما وظیفه مفت خوری تقسیم نان رو به طور دائمی بر عهده داشت و همیشه ول میگشت کسی هم نمیدونست چرا؟ این یارو مسئول پست الکی و کون گشادی تقسیم نان بود کارش هم این بود که در روز سه بار بسته نان لواش متری رو می برد غذا خوری هر سربازی غذا میگرفت یه تیکه بهش میداد که کلا یک ساعت هم در روز کار نداشت بقیه روز رو هم یا خواب بود یا ول میگشت. چند روز بعد من برای کاری رفتم غذا خوری سربازا دیدم بدبختا رو وایسونده نون نمیده سرشون داد میکشه صف بکشید به حالت خبردار صاف وایسید وگرنه نون نمیدم. دلم برای سربازای گرسنه افتاب زده سوخت که باید عقده های این تاپاله رو هم تحمل کنن به قول قدیمیا اونی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود. یکمی فکر کردم بعد یهو مشتمو بالا بردم با صدای کوبنده ای گفتم : مجید بیگدلی نون بده—- نون تموم شد… به جای نقطه چین که رسیدم سکوت کردم بعد دوباره تکرار کردم مجید بیگدلی نون بده—– نون تموم شد… اینبار یکی از سربازا با حالت سوالی گفت کون بده؟؟ بقیه سریع دوزاریشون افتاد بار سوم همه با هم همراه شدن و با مشت های گره کرده فریاد زدن مجید بیگدلی نون بده نون تموم شد کون بده!! یعنی قیافه بدبخت دیدنی بود. نونا رو گذاشت رو میز شروع کرد داد زدن دوازده باری شعار تکرار شد بعد سربازا رفتن جلو به زور نونا را ازش گرفتن عملا اشکش در اومد. راضی و خوشحال از کرمی که ریخته بودم رفتم غذا خوری افسران به محض رسیدن جناب سرگرد که طبق معمول به لطف خبرچین هاش از همه چی خبر داشت با طعنه گفت بیستو دو بهمن چند ماه دیگس الان زوده برا تظاهرات!! سرهنگ دستش جلو دهنش بود و داشت میخندید منم طبق معمول خودمو زدم به اون راه یعنی ما که نبودیم!! کون بچه قصه ما رفت به افسر نگهبان شکایت کرد اونم خیلی جدی به من گفت فلانی تحت حمایت منه کاریش نداشته باش منم با تمسخر گفتم بعد شما خودتون تحت حمایت کی هستین؟؟ گفت اینجا همه از من میترسن نیازی به حمایت ندارم!! با لبخند گفتم این حرفتون یادتون نره!! اما کلا برام سوال بود چرا افسر نگهبان هوای این کونی رو داره تا اینکه یه روز زنی به در پادگان اومد و گفت میخوام شوهرمو ببینم وقتی پرسیدم شوهرت کیه گفت افسر نگهبان!! بی سیم زدم اومد زنه کلی داد و بیداد کرد که چرا این بچه خونه نمیاد اخرش افسر نگهبان بی سیم زد بیگدلی اومد. زنه هم کلی قربون صدقش رفت فهمیدم مادرشه اما برام سوال بود اگر این پسر افسر نگهبانه چرا فامیلیشون یکی نیست؟؟ اخرش مشخص شد افسر نگهبان موقعی که ننه این اومده بوده در پادگان ملاقات دیده بودتش و وقتی فهمیده بوده بیوه است پیشنهاد داده بوده که صیغش بشه در ازاش اینم هوای پسرشو داشته باشه پست راحت بهش بده و بفرستتش مرخصی. بعد از صیغه کردن مادرش پست راحت رو میده اما چون اخر هفته ها خودش میخواسته بره خونه اینا مادره رو بکنه طبیعتا چون سرخر نمیخواسته نمیزاشته این مرخصی اخر هفته بره. چند هفته بعد زن سیاه سوخته و کون گنده ای با یه پسر شونزده ساله اومد در پادگان و سراغ شوهرشو گرفت اسمشو پرسیدم دیدم باز اسم افسر نگهبانو اورد!! تعجب کردم مرتیکه کیری چقدر زن داره!!! اول خواستم صداش کنم ولی دیدم موقعیت خوبی برای کرم ریختنه خیلی جدی گفتم زنش رو میشناسم شما نیستید!! زنه شروع کرد دادو بیداد گفتم خانوم بی خودی شلوغ نکن افسر نگهبان ما زنو بچه داره نمیتونی خودتو ببندی بیخ ریشش!! حسابی که عصبانی شد بیسیم زدم افسر نگهبان اومد زنه شروع کرد داد زدن پس برای همینه شش ماهه خونه نیومدی جای دیگه میری و… افسر نگهبان بدبخت برای نرفتن ابروش جلوی جمع گفت همینجا وایسا ماشین بیارم بریم خونه خواهرم. رفت یه ماشین از موتوری بگیره زن چاق سیاه از من پرسید اون یکی زنش جوونه؟؟ قبل از اینکه حتی فکر کنم دهانم به طور خودکار جواب داد کدوم یکیشون؟؟ دوستان انسانهای عادی وقتی یه مشکلی پیش میاد همه اظهار نظر میکنن که برای درست کردنش چیکار باید کرد اما به عنوان یک مردم ازار به طور استاندارد همیشه اولین واکنش من اینه که فکر کنم چطوری میشه کار رو از اینی که هست خرابتر کرد!!! بخشی از این عکس العمل یه جور واکنش ناخود اگاه و غیر ارادی است تقریبا مثل وقتایی که شما به یه چیزی دست میزنی داغه ناخود اگاه دستتو میکشی. گاهی وقتا بدون اینکه حتی فکر یا مکث کنم چیزایی میگم که حتی خودمم تحت تاثیر قرار میگیرم!! خلاصه زنه عصبانی بود اتیشی تر شد داد زد مگه چندتان؟؟؟ گفتم حالا اینقدرا مهم نیست!! ( یَگ حالی میده اول اتیشو روشن کنی بعد خودتو کلا بزنی به اون راه!!) شروع کرد جیغ داد و اصرار که افسر نگهبان با ماشین از راه رسید به زنش گفت گفت بشین بریم. می دونستم اگر برن یه دعوای مشتی رو از دست میدم با لحن جدی گفتم برگه خروج!! گفت چی میگی تو برو کنار!! در کمال جدیت گفتم بدون برگه مرخصی خودتون نمیتونید خارج بشید بدون برگه خروج اتومبیل!! میخواستم تا میتونم معطلشون کنم که داد زدن زنشو سرش ببینم. بی سیم زد به جناب سرگرد مرخصی خواست ایشونم به من دستورشو دادن برای ماشین هم قبل از اینکه خودش اقدام کنه به بهزاد گفتم برو موتوری برگه خروج برای ماشین بگیر بیار!! میخواستم یه جوری بهش برسونم که رفتو برگشتتو حسابی طول بده که حداقل پونزده دقیقه اول فوتبال یعنی ببخشید دعوا رو ببینیم!! (بهم حق بدین خوب ماهواره نداشتم حوصلم سر میرفت!!) ولی افسر نگهبان بدجوری بم زل زده بود نمیشد. خوشبختانه بهزاد مردم ازار لایقی بود و خودش عقلش رسید مسیر سه دقیقه ای رو بیست دقیقه طول داد!!! زنه به زبون محلیشون که یه چیزی بود تو مایه حرف زدن بوقلمون یک نفس غر میزد قل قول قال قیل… افسر نگهبان مادر مرده هم خفه خون گرفته بود اخر برگه اومد و مثل وقتایی که وسط فوتبال برق میره همه شاکی میشن در کمال تاسف اینا رفتن. بعد رفتنشون سیروس اومد یه دستمال کلینکس به من داد گفتم این چیه؟ گفت اوردم ابتون رو پاک کنید قربان !! تعجب کردم پرسیدم ابم؟ گفت این همه افسر نگهبانو گاییدین ابتون نیومد؟؟ ماشااله چه کمری دارین!!! بعد از اینکه مردم ازاران هرهر کرکرشون تموم شد برای ناهار رفتم غذا خوری افسران. جناب سرهنگ از غذا (خورشت بامیه) اصلا راضی نبود ایشون تعریف کرد که برادر خانومش تو شمال یه رستوران کوچیک داره که ماهی تازه رو پاک میکنن می اندازن رو ذغال کباب بشه با نون تازه که همونجا میپزن و لیموی تازه و دوغ محلی و سبزیجات معطر میزارن جلو مشتری و ایشون خیلی هوس اون غذا رو کرده بودن (کلا هر چی چیز خوبه مثل هوای پاک منظره های رویایی خوشگلترین دخترای کشور و از همه مهمتر خوشمزه ترین غذاهای نه تنها ایران بلکه دنیا مال شمالی های عزیزه که بنده همینجا جهت دعوا راه انداختن و مردم ازاری هر چه بیشتر از فرصت سوء استفاده میکنم و به جناب شادو از طرف تمامی یک میلیون یوزر سایت اعلام میکنم الهی کوفت ذات تک خورت بشه که روزی سه وعده می لمبونی یه تعارف خشکو خالیم به رفقا نمیزنی!!) جناب سرگرد گفت در یک گوشه شهر یک بازار ماهی سراغ داره و اگر جناب سرهنگ موافقن عصری برن اونجا ماهی بخرن منقل هم از پادگان ببریم و یه کباب ماهی حسابی در دل طبیعت بزنیم جناب سرهنگ گفتن چرا که نه به شرطی که مهمان ایشون باشیم. عصری با جیپ فرماندهی (چهار صندلی) اومدن دم در جناب سرگرد به من گفت بپر بالا!! منم نشستم عقب و رفتیم به بازار ماهی در اون سمت شهر. برخلاف تصور من در زیر بازار مسقف ماهی فروشا چند تا غرفه بود که حوضچه های سیمانی پر از اب درست کرده بودن و ماهی زنده میفروختن. جناب سرگرد شکمو یکی یکی حوضچه ها رو با دقت نگاه میکرد سر حوضچه سوم ماهی زنده مورد علاقشو پیدا کرد خم شد در گوش من گفت وقتی فروشنده قیمت رو گفت تو بگو: بیاید بریم پایینی ارزونتر میداد… اما قبل از اینکه سرگرد چیزی بپرسه ماهی فروشه از من پرسید تیمسار چی میگن؟؟ منم در یک واکنش کاملا اتوماتیک گفتم می پرسن ماهیا تازس؟؟ (ماهی زنده بود!!!) یارو چون ادم مودبی بود سعی کرد خندشو پنهان کنه اما جناب سرهنگ یهو ترکید دوتا زن چادری هم اونجا بودن نیششون باز شد مخلصتون دهانم رو باز کردم تا شروع به خندیدن کنم که یهو انگار تیراهن بهم بخوره انچنان هیکلم خم شد به جلو که قولنج کاسه کونم هم شکست!! فهمیدم باز جناب سرگرد یکی از پس گردنی های معروفشو خرجم کرده (نمی دونم چرا اینقدر همه خوششون میاد منو بزنن!!) خلاصه ماهی گرفتیم یارو پاک کرد تیکه هاشو کامل شست گذاشت تو کیسه بهمون داد گفتم اینطرفا جای با صفا برای کباب درست کردن کجاست؟ گفت یکم جلوتر یه جا برای پیک نیک هست وقتی رسیدیم دیدیم در فاصله های پانزده متری منقل های فلزی رو سر ستون های فلزی کوتاه نصب کرده بودن و ستون ها رو درون یک دایره از سیمان که روی زمین بود محکم کرده بودن تا هم منقلو ندزدن هم اگر اتیش ریخت رو سیمان بریزه و درختها اتش نگیرن. همونجا یه دکه بود که ذغال و سیخ های چوبی کباب و دوغ و نوشابه میفروختن همه چی گرفتیم و من یه کباب مشتی براشون درست کردم گذاشتم جلوشون سرهنگ پرسید تو چرا نمیخوری پسرم؟ گفتم من هیچ جور گوشت نمیخورم یکمی نان محلی با دوغ خوردم. سرهنگ واقعا مهربان بود گفت اگر میدونستم یه چیز دیگه برات میگرفتم گفتم مهم نیست همین که به یاد من بودید یه دنیا ارزش داره. سرگرد ازم راجع به خروج بی موقع افسر نگهبان پرسید منم جریان ظهر رو تعریف کردم و در ادامه جناب سرگرد قضیه خر پنج تومنی ها رو برای جناب سرهنگ گفت که بنده خدا از شدت خنده دلپیچه گرفت و گفت پس همین روزا برای پرداخت مهریه درخواست وام میده جواب دادم نگران نباشید اون وضعش از همتون بهتره!! وقتی توضیح خواستن قضیه اماده تلفن پست پارکینگ مقسم نان و بطور خلاصه در مورد تمام پست های الکی که افسر نگهبان برای تیغ زدن سربازان درستشون کرده بود و منابع در امد متنوعش براشون توضیحات مفصلی دادم . بعد صرف غذا و میوه رفتیم جناب سرگرد رو گذاشتیم در خونه فامیلشون با جناب سرهنگ برگشتیم پادگان. شنبه صبح افسر نگهبان برای شکایت از من و زدن زیرابم پیش جناب سرگرد رفت اما ایشون در یک حمله متقابل عملا کونش گذاشت. اول دستور داد تمام پست ها قلابی حذف بشه و سربازان بیکار در اختیار فرمانده یگان قرار بگیرن دوم بهش گفت که با بچه پولدار صحبت کرده و قیمت خر پنج تومنی ها که حالا جزو اموال پادگان حساب میشن رو در اورده و بهش دستور داد پول هایی که رشوه گرفته رو به عنوان وجه خرید خر پنج تومنی ها به پادگان برگردونه و خرها رو هم هرچه زودتر از پادگان خارج کنه. اگر محاسبات من درست باشه بدبخت اخرش مجبور شد یه چیزی هم از جیبش بزاره رو رشوه هایی که گرفته بود و بریزه به حساب پادگان. یعنی عملا جفت خرا رفتن تو کونش!! در صبحگاه مشترک بعدی ارتقاء یکی از کمک افسر نگهبان ها که به تازگی با گرفتن دیپلمش درجه ستوان سومی گرفته بود به سمت افسر تسلیحات و انتصاب افسر تسلیحات سابق که درجه سروان تمامی داشت به مقام افسر نگهبان اعلام شد .
من فکر کردم بچه پولدار دیگه ادم میشه و میشینه سرجاش اما اینم مثل بقیه بچه مایه دارا زیادی پررو بود. با وجود اینکه پارتیشو از دست داده بود اما بازم از رو نمیرفت و به گوشم رسید سر سربازای بیچاره موقع تقسیم غذا داد کشیده بود منم دادم تاجیک با خط خوش دو بیت شعر به این مضمون فلانیِ فلانی(اسم و فامیلش)– اگر یه وقت تو پا بدی—- می برمت توی حموم — میکنمت صدا بدی!! رو با ماژیک به صورت اریب روی در غذا خوری نوشت که همه براش میخوندن و هرهر به ریشش خندیدن.
افسرنگهبان سابق حالا به جای یکی از استوارها به سمت مسئول نظافت روزانه پادگان تعیین شده بود یعنی هر روز بیست تا سرباز بهش میدادن که از بالا تا پایین پادگان کاملا نظافت بشه بعد گروهبان بهداشت میومد همه جا رو بازدید میکرد و برگه تاییدیه رو امضا میکرد میرفت. مخلصتون در راستای ادامه عملیات شکنجه روانی لقب سرسوپور رو روی افسر نگهبان گذاشتم و بزرگترین شاعر قرون و اعصار سهراب جقی هم شعری چهارده بیتی با مضمون خر تو کونت سر سوپور— اخرش رفتی تو گور و… گفته بود که بین سربازا پخش شده بود و موقع رد شدنش براش زمزمه میکردن. به عنوان گیلاسی که برای اتمام کار روی نوک تزیینات کیک میزارن و یا تیر خلاص شایعه ای رو خلق و توسط مردم ازاران نامدار بین سربازها پخش کردم که چند نفر از پستی ها وقتی ساعت چهار صبح از پست بر میگشتن افسرنگهبان سابق رو دیدن که شلوارشو پایین کشیده بوده و داشته کون لختشو در یک حرکت دورانی به کون خر پنج تومنی ها میمالونده شایعه بازتاب وحشتناکی داشت جوری که حتی پرسنل براش دست گرفته بودن و هرهر به ریشش می خندیدن . در کمال تعجب اخرای هفته دیگه مرخصی شهری هم نمیرفت و مثل این گربه های ولگرد که تو خرابه ها میلولن جمعه ها تو حیاط پادگان پرسه میزد فقط برام سوال بود که چرا این هر وقت منو از دور میبینه چپ چپ نگام میکنه!!!
میگم دلیلشو من که متوجه نشدم اما اگر کمکی به حل این معما برای شما میکنه این که چرا خونه خواهرش نمیرفتو نمیدونم اما یه روز که ننه بیگدلی اومد ملاقاتش و با بلندگو پیجش کردیم دیدم افسرنگهبان زود خودشو رسوند و از ننه اش پرسید چرا میام در خونه زنگ میزنم باز نمیکنی؟؟ اونجا فهمیدم ظاهرا بیگدلی که حالا بالای برجک پست سگی میداد به مامان جونش گفته بود دیگه خونشون راش ندن که در نتیجه این بدبخت نه تنها از قدرت و منابع در امد بلکه از کس کردن اخر هفتش هم افتاده بود!!
بهتون نگفته بودم؟؟
نوشته: شاه ایکس
33 پاسخ به “شاه ایکس در غروب مردم آزاران (۳)”
میخواستم بخوابم ینی! :/
آخ آخ آخ خره عالی بود پسر اون قسمت کدوم یکیشون که به زنه گفتی هم که اصن معرکه بود🙄
پنجمین انگشتومن زدم…عالی بود…قبل ازبستن مرورگراسمتو دیدم خواب ازسرم پرید
لایک جناب فرمانده. مثل همیشه لذت بردمنظرت چیه یه کتاب یا مقاله بنویسی و مفصل فرق مردم آزادی استاندارد و پیشرفته رو توضیح بدی؟چون این آموزشات واقعا آموزنده است:-))))))))فقط یه سوال:واقعا گوشت نمیخوری یا اینم از اهداف بلند مدت بود؟
عالی بود.مردم از خنده.
یعنی ریدم دهن اون کسی که گفت تو داستان بنویس شاه گوه دیگه کدوم کیریه؟غروب مردم ازار؟یعنی ریدم تو این اسمگذاریت کس کیری پلشت یه مشت کیری جمع شدن تو این سایت کیری
مث همیشه عالی منتطر قسمت بعدیشم
وای فدات شم اون ماجرای (خر پنج تومنی )محشر بود …مردم از خنده…گل پسر تو همیشه بهترینی …همیشه .هزاران لایک تقدیم به تو . ?
خيلي عالي شاه ايکس جان…واقعا عين بقيه داستانات خيلي خوب بود…
اینقدر دیر اپ میکنی که امادگیشو از دست میدیم، امروز صبح متوجه شدم اپ کردی و تا دو و نیم طول کشید تا خوندمش( وسط کار فرصت میشد میومدم میخوندم)واقعا دمت گرم ولی اینقدر طولش نده برا قسمت بعدی
افسر نگهبان شستی پهنش کردی شاه ایکس جان🙄
لایک 18 عالی ?
گاییدی بدبخنو… ینی من بودم حاظر بودم کون بدم ولی این بلاها رو سرم نیارن.
شفاف سازی کنم:این حسین،کیرکوچولوی باباازاون موزمار هاست،گول این پستشو نخورین…میگه حاظربودم کون بدم،فکرمیکنه مانمیدونیم کونشوگرگ خورده
حمید کیون کش… روش های خفت کردن منو لو نده…
خودت بیست کارت بیست کص خار هرکی موافق نیس
جناب اقای دایی جون اخه نارفیق سال به سال کسی به ما راه نمیده یکیم که تعارف میزنه شما باید بشاشی توش؟؟؟ قربون یه ذره مرام!!! ?
کینگ اف دارکنس عزیز واقعا گوشت نمیخورم اخه شنیدم ادم گوشت بخوره بی رحم میشه!! ?
عزیز دل!شماگوشت نخورده دهن ی جماعتو سرویس کردی!گوشت بخوری دیگه به خودت هم رحم نمیکنی
منظورت ازاونی که تعارف زده این کیر کس قشنگه؟همون بهتر که من شاشیدم توش!این یارو فیکه وادا تنگارو درمیاره،اینطوری نگاش نکنین الدنگو…حلالم کن
ناموسن خودت خسته نشدی از این سری داستانا؟ 🙁
واقعا قشنگ بود آفرین به قلمت فقط ازت یه گله ای دارم اونم اینه که داستانات رو دیر آپ میکنی
الیوم گذاشتن کیون حمید بر هر مسلمانی واجب است و غفلت ورزیدن نسبت به آن در حکم محاربه با امام زمان است.فتوای حلالیته کیون حمیده که از میرزای قزوینی گرفتم.
شاه ایکس جان به قول سیروس چه کمری داری شما. 24 ساعت داری ملتو جر میدی بازم به نیم مثقال کیون من نظر داری؟ حالا اگه بهت بدم برم انگلیس زیاد مشکلی ندارم… کیونم پاره جونم آزاد. ?
جناب کیربن ادم والا من به هیچکی نظر ندارم خودتون تعارف فرمودین!!! ? ? این خان دایی بدتر از من هم بیست چهار ساعت دنبال شر میگرده پی قضیه رو گرفت!! مورد اون تیکه ای هم که راجع به قضیه سفارت انداختین بعدا خدمتتون میرسم یکی طلبتون!!! ?
جونم داداشم عشق منی لایک ۲۲ تقدیمت… فقط یکم دیر رسیدم معذرت
شاه کیر چیست؟ ماجرا های کلکل های کیر ابن آدم و شاه ایکس میباشد. البته کیرشاه هم میتونه عنوان این کلکل ها باشد.
لایک شاایکس جان،ندیدمت ولی شخصیتت رو دوس دارم.موفق باشی،به حاجی سلام برسون.
لایک 27 ،بسیار زیبا و خوندنی بود دوست خوبمبویژه قسمت خرهای شهربازی ،قلمت روان و رشک برانگیزه با سبک شخصی نابت ،فقط گهگاهی فلش بک به ماجرای داستانهای قبلی پرش ذهنی میده که شاید دنباله دار بودن داستان توجیه ش کنهموفق باشی
لایک ۳۰موفق سربلند و پیروز باشی
لایف ۳۱تقدیمت به عنوان هدیه قبولش کن.بژی شاایکس.پینوشت:مسیحی جانم چه خبرته همه رو به صلیب کشیدی.شبات شالوم.میبوسمت.
هیچ وقت فکرشو نمی کردم شاه ایکس یه سادیسم دیوانه و عقده ای باشه🤣🤣.
چیزی که برام سواله اینه که، جناب سرگرد از تموم کارای شما شاه ایکس همیشه باخبر بود اما از کارهای افسر نگهبان چطور خبر نداشت؟؟