چشمبند ابریشمی مشکی رو صورتمه، نرم و خنک روی پلکام، اما محکم گره خورده که هیچ نوری نیاد تو. همهچیز سیاهه، فقط حس میکنم حضور تو رو – گرمای بدنت که نزدیکتر میشه، موج حرارتش میخوره به پوستم مثل باد داغ تابستون. دستات رو حس میکنم که دور مچهام میپیچن، انگشتات قوی و گرم، پوستت کمی زبر از کارای روزمره. طناب کنفی رو دور مچم میپیچی، هر دور گره زدن اصطکاک زبر طناب رو پوستم میسوزونه، یه درد ریز و مداوم که میره تا بازوهام. وقتی گره رو محکم میکنی، حس میکنم جریان خون کمی کند میشه، پوست مچم حساستر میشه، هر تکون کوچیک یه سوزش شیرین میفرسته.
پاهامو هم باز میکنی، طناب دور قوزکها، کشیدنشون به دو طرف تخت. حالا کامل باز و بیدفاعم، کُسم رو هوا، باد خنک اتاق میخوره به لبههای خیسم و مورمور میکنم. تخت زیرم از چرم مشکیه، اول سرد و صاف زیر کمرم، اما کمکم گرم میشه از حرارت بدنم. عرق ریز از پشت گردنم شروع میشه، آهسته میریزه پایین ستون فقراتم، بین کُونم رد میشه و سرد میشه روی پوست داغم.
کالر چرمی دور گردنم میندی، بوی چرم تازه مستقیم میره تو دماغم، تند و حیوانی. وقتی قفلش میکنی، حس فشار ملایم دور گردنم، هر نفس که میکشم کالر کمی حرکت میکنه و یادم میآره که مال توام. زنجیر فلزی رو وصل میکنی، سردی فلزش روی پوست سینهام میلغزه وقتی میکشی، صدای ریز “جیرینگ” زنجیر تو سکوت اتاق میپیچه و قلبمو تندتر میکنه.
حالا منتظرم… سکوت طولانی، فقط صدای نفسهای تو رو میشنوم که نزدیکتر میشه. یهو حس میکنم نوک شلاق چرمی رو پوست رانم – اول فقط لمس نرم چرم، بعد عقب میکشی و… “ویژژژ… شلاق!” صدای تیز شلاق تو هوا، بعد برخورد داغ و سوزان روی کُونم. درد مثل یه خط آتش فوری میسوزه، پوست کُونم داغ میشه، حس میکنم خون زیر پوست هجوم میآره و نبض میزنه اونجا. هر ضربه بعدی یه موج شوک میفرسته تو رانام، تو شکمم، مستقیم تا کُسم که ناخودآگاه تنگ میشه و آب بیشتری ترشح میکنه. بوی تند شهوت خودم حالا پر شده تو اتاق – شیرین، نمدار، حیوانی، مثل بوی میوهای که داره میترکه از رسیدگی.
ده تا ضربه، بیست تا… هر کدوم با فاصله، که بتونم حس کنم سوزش رو کامل. بعد هر ضربه، باد خنک اتاق میخوره به خط قرمز و مورمور میکنم، پوست کُونم حساستر میشه. ناله میکنم، صدای خودم تو اتاق میپیچه، خشن و التماسآمیز: “ارباب… بیشتر… تنبیهم کن…”
دستات میان روی سینهام، انگشتات گرم و قوی، نوک سینهامو پیدا میکنی که سفت و حساس شدن از هیجان. اول آروم میمالی، دورشون میچرخونی، حس قلقلک شیرین میره تا شکمم. بعد گیرههای فلزی رو میآری – اول سردی فلز مثل یخ روی نوک سینهام میسوزه، نفسام بند میآد یه لحظه. بعد گاز شدیدش، درد تیز و عمیق که میره تا استخون سینهام، اشکام از زیر چشمبند سرازیر میشه داغ داغ روی گونهام. مزهی شور اشک رو لبام حس میکنم وقتی زبونمو میمالم. حالا هر نفس که میکشم، گیرهها تکون میخورن و یه درد نبضدار شیرین میفرستن پایین، مستقیم تا کُسم که خیستر میشه.
انگشتات پایینتر میان… اول دور لبههای کُسم میمالن، خیسیمو حس میکنی که چسبناک و داغه، صدای ریز “شالاپ… شالاپ” خیسی هر بار که انگشتات دور چوچولم میچرخن. چوچولم باد کرده، حساس، هر لمس مثل برق میزنه تو کل بدنم. دو تا انگشتتو میکنی تو، حس کش اومدن و پر شدن، دیوارههای کُسم دور انگشتات میپیچه گرم و خیس. آهسته درمیآری و میکنی تو، هر بار عمیقتر، صدای خیسی بلندتر میشه تو اتاق.
ویبراتور رو میآری – اول فقط نوکش رو چوچولم میذاری، لرزش ملایم، صدای وزوز عمیقش تو گوشم میپیچه. بعد شدت رو میبری بالا، لرزش مثل هزار تا موج ریز الکتریکی مستقیم میخوره به کلیتوریسم، پخش میشه تو رونام، تو شکمم، حتی تا نوک انگشتای پام.
بدنم عرق میکنه سرد، قطرههای عرق از زیر بغلم میریزه پایین، از بین سینهام رد میشه و سرد میشه روی پوست داغ و قرمزم. کُسم نبض میزنه، آبش جمع میشه، حس میکنم دارم نزدیک میشم… اما درست همون لحظه خاموش میکنی. عذابش دیوونهکنندهست، ناله میکنم طولانی و لرزان، التماس میکنم با صدای شکسته.
این عذاب رو چند بار تکرار میکنی… هر بار نزدیکتر به لبه، بعد عقب میکشی. بدنم میلرزه غیر ارادی، عضلات ران هام سفت و شل میشن، عرق حالا همهجامو خیس کرده، بوی شهوتم تندتر از همیشه.
آخرش پلاگ فلزی بزرگ رو حس میکنم – اول سرد و صاف، با ژل خیسش میکنی، بعد آروم فشار میدی تو کُونم. حس کش اومدن و پر شدن عمیق، سردی فلز داخل رودهام، پر بودن مطلق از پشت. همزمان کِیرت رو حس میکنم که رو ورودی کُسم میمالی – داغ، سفت، نبضدار، نوکش خیس میشه از آب من. گرمای کِیرت با گرمای کُسم قاطی میشه، بوی شهوتمون حالا کل اتاق رو پر کرده.
یهو میری تو، عمیق تا ته، حس پر شدن کامل از جلو، با پلگ از پشت – فشار دو طرفه دیوونم میکنه، انگار دارم از داخل پاره میشم اما لذتش آسمانیه. هر تلمبه صدای برخورد پوست “شلپ شلپ” خیس و عرقدار، عرقمون قاطی میشه و همهچیز لیزتر. زنجیرو میکشی، گردنم خم میشه، نفسام سختتر میشه اما لذتش بیشتر.
تلمبهها تندتر، محکمتر… بدنم با هر ضربه تکون میخوره، گیرههای سینه درد شیرین میفرستن، پلگ با هر حرکت فشار میده. بالاخره صدای تو رو میشنوم، عمیق و دستوري: “ارضا شو برده… حالا!”
همهی حسها با هم منفجر میشن: موج داغ و عمیق از رحمم شروع میشه، پخش میشه تو کل بدن مثل انفجار آهسته و طولانی. کُسم اسپاسمهای شدید و پیدرپی میگیره، تنگ و شل دور کِیرت، آبم پاشید بیرون گرم و غلیظ، مثل سیل خیس کرد رون هاتو، تختو، صدای پاشیدنش بلند تو اتاق. جیغم حیوانی و طولانی، از ته گلوم، تو اتاق میپیچه و برمیگرده. اشکام سیل شده، بدنم قوس برمیداره شدید تا جایی که طنابها میکشن پوستمو. اسپرم تو رو حس میکنم که نبض نبض میریزه داخل، داغتر از همهچیز، پر و چسبناک، با هر نبض یه موج لذت اضافه که ارضامو طولانیتر میکنه – ثانیهها، شاید دقیقهها طول میکشه تا تموم بشه.
بعدش… آهسته زنجیرو شل میکنی، گیرهها رو برمیداری (درد تیز وقتی خون برمیگرده به نوک سینهام)، طنابها رو باز میکنی. دستات گرم و نرم رو پوست قرمز و حساسم میکشن، نوازش آروم مثل پر، بوی تن تو نزدیکتر و آرامشبخش، صدای زمزمهات تو گوشم نرم و عمیق… حس امنیت کامل، رضایت عمیق، خستگی شیرین بعد طوفان.
نوشته: پسر حشری مهاجر
5 پاسخ به “ارضا شو برده… حالا!”
عالی
👍
ارباب سما کجایی؟
به شخص توصیفاتت رو دوس نداشتم و خیلی حوصله سر بربود!
توی داستان بعدی قطعا سعی میکنم بهتر بنویسم