سه چهار ماه بعد کلاس تموم شد از دانشگاه زدم بیرون بیام خونه که دیدم یکی از پلنگای دانشگاه ماشینو پنچر کرده خوب بود فقط یکیو تخلیه کامل باد کرده بود از قیافش فهمیدم کیه.یکم چپ چپ نگاش کردم کتم رو انداختم تو ماشین وسایلو در آوردم شروع کردم تعویض و بعد تعویض حال دختررو گرفتم.اما موقع سوار شدن جا خوردم دیدم ساناز با دوتا از دوستاش که تو همون مهمونی بعد از کنکور هی عشوه خرکی میومدن اومده دانشگاه ما. انقدر عحله داشت از جلوم رد شد دوستاش واستادن سلام علیک خودش رفت بعد از نیم ساعت اومد داغون بود پرسیدم چی شده گفت هیچی کار مهمی نبود.صورتش که چیز دیگه ای رو میگفت خواستن برم تو دلم از اون دختره که ماشینو پنچر کرد تشکر کردم که حالا ساناز رو دیدم بابت دیر رفتنم. گفتم میرسونمتون گفت نه دربست میگیریم میریم خودمون البته داشت بلف میزد بار دوم قبول کرد به ناچار اون دو تا رو هم سوار کردم قبل روشن کردن آدرسشونو پرسیدم جفتشون سمت شرق تهران بودن.تو ماشین بخاطر اینکه صدا زر اون دوتای عقبی رو نشنوم صدا رو تا چهل تا بردم بالا شیشه هم بالا بود کولر روشن اصن جیغ بنفش هم میکشیدن نمیشنیدم رسوندمشون با یه خداحافظی جمعشون کردم تمام.حدود یه ساعت راه میشد به عمد زیر پنجاه تا میرفتم یخورده باهاش گرم گرفتم که سر نمیزنی و سایت سنگین شده و از این حرفا اصن یه کلمه هم حرف نمیزد یکم گلوش ورم کرده بود شک کرده بودم همچنان پر حرفی کردم که آخر سر بغضش ترکید بدجور هم ترکید و داد پسره عوضییییی.یه گوشم کر شد انقدر بلند بود بالاخره واداد اومده بود دانشگاه ما که دوس پسرشو با اون دختره ببینه.پسره با همکلاسی من ریخته بودن رو هم گویا قرار عقد رو هم گذاشته بودن.البته اینا به من ربطی نداشت مهم این بود که حالا ساناز منو یه محرم اسرار میدونست و همه چی رو بروز میداد.خیلی حالم و گرفت بابت این اتفاق اما قرار شد هفته بعدی تو یکی از کافه های تهران ببینمش.
روز موعود فرا رسید کلاس نداشتم از صبح بیدار بودم حموم رفتم یه صفایی دادم و بقیه کارا که همتون توش استاد هستین.وقتی رفتم داخل رو میزی که رزرو شده بود نشستم سه چهار دقیقه بعد اومد یخورده صحبت کرد و از لحن صداش خوشحالی رو میشد فهمید یه نگاه خریدارانه که انداختم دیدم انگار عروسی اومده کفشای قرمز پاشنه بلند ساپورت سفید مانتو قرمز کیف سفید آرایش غلیظ رژ غلیظ تر شال قرمز. باربی بود باربی تر شده بود تمام پسرای کافه تو نخ عشق افلاطونی من بودن بی مهابا همه حتی گارسون هم همش چشش دنبال ساناز میرفت.بعد یک ساعت و نیم تصمیم گرفتم همه چیو بگم نشستم ریز ماجرا رو تعریف کردم از نوجوونی تا حالا که چقدر دوسش داشتم و دارم تو این مدت اون فقط نگاه میکرد و خیره شده بود بهم وقتی تموم شد قهوه ترک رو یه ضرب سرکشیدم و منتظر جواب بودم وقتی که تو اوج خیره شدن بهم یه لبخند زد و دستش رو گذاشت رو دستم فهمیدم که اونم این مدت منو دوس داشته.حالا ماجرا فرق میکرد تو چشامون و نگاه جفتمون فقط یه چیز بود و یه خواسته داشتیم اونم جایی برای عشقبازی بی محابا تو کافه دستشو گرفتم بلند شد رفتم صندوق طرف چشماش داشت درمیومد وقتی دست تو دست و شون به شونه دیدمون با اخم گفت میشه هفتاد هزار تومن حرصم گرفت صد هزار درآوردم کوبیدم تو صورتش گفتم بقیش هم خیرات عمت که کل کافه ترکید از خنده.سوار ماشین شدیم میدونستم اون موقع کسی توی خونمون نیست تخت گاز تا خونه رفتم وقتی در رو باز کردم اون بیشتر از من هول بود سریع رفت تو و…
خب من نظرات رو میخونم اگه تا این قسمت خاطرم رو دوست داشتین ادامه اش که کاملا به مسایل سکسی مربوط میشه رو مینویسم براتون.
نوشته: کیارش
14 پاسخ به “احساسات درونی (۱)”
اگه دنبال به به چهچهی اینطور چیزا اینجا زیاد خریدار نداره. بهتر به جای نگرانی به خاطر قضاوت خواننده سعی کنی بدون قسطی کار کردن روی بهتر نوشتن تمرکز کنی.موفق باشی
اول یه نکته بگم واقعا آفرین که گفتی اسم ها مستعارن و واقعی نیست وگرنه میگشتیم پیداتون میکردیم!!
اخه ارزون مغز،گوه توچهرت برادرم.فقط خواستم فحش بدم.داستانام نخوندم
کیر اساتید دانشگاه تا دسته تو کونت…شاشیدم تو اون مملکتی که تو دانشجوشی
البته هیچ نظری ندارم…البته نمیدونم…ولی اینو بگم البته… ننویس البته…
دیوث همچین داستانو یهو تموم کردی بعد گفتی خوشتون اومد ک بقیشو بزارم انگار قسمت اخر فصل 6 گیم اف ترونزه همه مشتاقن، بقیشو نمیزاری ب ک یرم، بزاری هم کسی نمیخونه با این داستان تخمی تخیلیت
ڪیارش عچقم…قیافه ی شما بعد از خوندن نظرات دوستان میتونه ڪلیپ واقعا محشری بشه…خودمونیم خیلی دوسداری از ماشین و دختر و پنچر و فلان یه روزی واست اتفاق بیوفته نه؟ ناموستن حقت نیست این نظرات گهر بار؟
داستان متوسطی بود بنظرم… ? البته بجز تیکهی آخر…که یهو سر از خونه درآوردین…لایک و دیسلایک نمیکنم…اما 🙂
اقا من از شما میپرسم . شما میرید کافه صفا میدید…؟
خخلاصه چنل ياتام فورد؟؟؟؟ (wanking)
خونتون خالی نبودسگ ولگرد داشت خواهرتو میکرد
نمیدونم چرا همه اسم مستعاره؟اگه اسم اصلی روبنویسن کسی اونارومیشناسه ؟مگه فقط یک علی بایک ساناز هست؟یا تمام فامیلاشون داستانهای این سایتومیخونن ؟
کار به راست و دروغش ندارم ولی دختری که پشت بند کافه رفتن بیاد خونه دختر سالمیه ؟ و اینکه اگه اونم تو رو این مدت دوست داشته پس عمه ی من با دوست پسرش قرار عقدم گذاشته بود ؟!
خخخخخ دوستان همه نظراتو دادن جا واسه ما نموند خسته نباشی واقعا ✋