دو تا جوان عاشق با انرژی بالا بقول معروف آتش و پنبه هر لحظه که خونه خالی میشد فکرشون فقط سکس و پیاده کردن فانتزیهای جورواجوری بود که در ذهنشون شکل میگرفت، نسرین رشته خوبی دانشگاه قبول شد و دیگه دانشجو بود منم کم کم داشتم فارغ التحصیل میشدم آخرهای درسهام بود و پروژه و…مشغولم کرده بود اما بیشتر مواقع میرفتم دنبالش و از دانشگاه تا خونه که راه زیادی هم بود با خودم میاوردمش، بهم میگفت چند تا دختر دیدنت و ازت خوششون اومده(شوخی های دخترونه بین خودشون) اما من بهشون گفتم دوست دختر داره وعاشقشه! البته خوب نسرین واقعا زیبا بود و طبیعیه که پسرا هم دنبالش باشن و راه نمی داد به کسی و این برای هر دومون مشکل بزرگی شده بود چون بعضیا با نیت مثبت میومدن جلو اما به در بسته ی نسرین میخوردن و…
مامان مهین از اینکه میدید دخترش شاده خوشحال میشد از طرفی هم خواستگار واسش می اومد و با مقاومت سنگین نسرین و ناراحتی درونی من مورد میپرید و تا مدتی خیالمون راحت میشد اما موضوع خواستگار داشت آرامش مارو حسابی به هم میزد.
یه بار داشتیم حسابی سکس میکردیم و در اوج شهوت بودیم که نتونستم کنترل کنم و آب کیرمو برای اولین بار تو کس نسرین کامل خالی کردم، نسرین وقتی دید کیرم خوابید و از کسش بیرون اومد خیلی ترسید فهمید که توش خالی کردم راستش منم خیلی ترسیده بودم فقط شانسم این بود که مثل همیشه حساب روزای تخمک گذاری و احتمال حاملگی نسرین دستم بود و خونسردی خودمو حفظ کردم تا وحشت نکنه، تا روزی که پریود بشه خواب و خوراک راحت نداشتم و میدونستم اونم بشدت نگران و مضطربه، از اون به بعد نسرین یه کم میترسید و میگفت عشقم هر وقت خیلی بالا زدی یا از پشت بکن یا کاندوم بذار(از کاندوم خوشم نیومد اما قبول کردم) دوست نداشتم فقط خودم حال کنم با اینکه کونش بهم خیلی حال میداد چون خودم بازش کرده بودم و حساب همه چیش دستم بود اما دوست داشتم ارضا دو جانبه باشه آخه عاشقش بودم.
پدر و مادرم هر وقت میرفتم شهرستان مون بهم میگفتن دیگه باید به زندگیت برسی و گویا شک کرده بودن به نوع روابط ما(برخلاف مامان مهین، مادر نسرین که خیلی ساده با روابط دوستانه منو دخترش کنار اومده بود و هیچ شکی بروز نمیداد!) دو سالی گذشت من آخرای خدمت سربازیم بودم با رفیق بازی و پارتی تو همون محل داشتم روزای آخر سربازی رو سپری میکردم و همچنان با نسرین یه زوج واقعی بودیم، دیگه باید میرفتم سراغ کار هر چند که مغازه بابابزرگ توسط من بصورت مستقیم و غیرمستقیم اداره میشد، نسرین سینه هاش بزرگتر شده بود با اینکه وزنش خیلی تغییر نکرده بود میگفت شهرام تو سینه هامو مشک آب کردی و میخندید، البته خوشگل تر هم شده بود دختری که هفته ای دو سه بار از کوس و کون با میل خودش حال کنه معلومه که لوند و خوشگل تر هم میشه، یه روز بهم گفت شهرام ما واقعا میتونیم تا آخر عمر مون باهم باشیم گویا نگرانی اومده بود سراغش، نگرانی از آینده ای که نتوانیم دیگه با هم باشیم و…
منم خیلی دلشوره میگرفتم حالا من پسر بودم میتونستم حالا حالا ها ازدواج نکنم و لفتش بدم زندگی مجردی رو، نسرین چی؟ دو سال دیگه درسش تموم میشه فشار روش بیشتر میشه و همه اینا منو داشت سمت افکاری میبرد که در قسمت آخر داستان براتون تعریف خواهم کرد!
نوشته: شهرام
یک پاسخ به “اتفاقات باعث اولین سکسم و ادامه ماجراها (۳)”
پس کو قسمت آخر…؟