شب نحسی
چند شب قبل، در مراسمی که بزرگان فامیل گردنبند موروثی مادربزرگ را به نگار هدیه میدادند، گردنبند از دست نگار افتاد و نگین وسط آن شکست. همه در سکوت فرو رفتند. گردنبند تا هفت نسل در خانواده دست به دست شده بود و هیچوقت نشکسته بود. پیرزن نحس شکن گفت این یعنی نحسی به خانه راه پیدا کرده و چون گردنبند در دستان نگار شکسته، نحسی به او چسبیده است. تنها راه پاک شدن، از دست دادن بکارت است تا شیاطین به بدنش طمع نداشته باشند و نحسی از بدنش خارج شود.
حالا نگار در آستانهٔ این شب است. صبح شده و مادرش آمده تا او را برای شب بزرگ آماده کند.
صبح، اتاق نگار
صبح بود. نور سفید و یکنواخت آفتاب از لای پرده های نازک اتاق نگار می تابید و روی پوست سفید و روشنش می نشست. نگار روی تختش دراز کشیده بود، برهنه و بی حرکت. موهای قهوه ای شکلاتی اش، روی بالش پهن شده بود و با هر بار نفس کشیدن، سینه های کوچک و ورزیده اش بالا و پایین میرفت. نوک سینه های صورتی روشنش، در هوای خنک اتاق، کمی برجسته شده بود.
کصش، با لب هایی صورتی و نرم، بین ران های باریکش پنهان شده بود. پوستش آنقدر روشن بود که با هر لمس، جای انگشتها برای لحظاتی رویش باقی میماند. اندامش اسکینی بود، با استخوانهای شانه ای که کمی بیرون زده بود و کمری باریک که به باسنی گرد و کوچک ختم میشد.
اتاق ساکت بود و تنها صدای نفسهای آرامش، فضای سرد صبح را پر می کرد. نگار با چشمانی که به سقف خیره بود، به صدای پرنده هایی که از پشت پنجره می گذشتند، گوش میداد و با خودش فکر میکرد که چقدر دوست داشت می توانست مثل آنها پرواز کند و از این شب فرار کند.
در باز شد و مادرش وارد اتاق شد. با نگاهی که می گفت «وقتشه»، کنار تخت نشست و دستش را روی شانه ی برهنه ی نگار گذاشت و با صدایی که آرام و محکم بود، گفت: «… نگار، بلند شو. امشب شب پاکیه. باید از حالا آماده بشی.»
نگار با چشمانی که از خواب آلودگی و عصبانیت پر شده بود، به مادرش نگاه کرد و با صدایی که می لرزید، گفت: «من نمی خوام.»
مادرش با لبخندی دستش را گرفت و او را از تخت بلند کرد و گفت: «این تنها راه پاکیته. باید تحمل کنی. همه میدونن که تقصیر تو نبود، ولی چاره ای نیست.»
نگار چیزی نگفت، اما نگاهش می گفت که این آخرین باری است که بدون جنگ تسلیم می شود.
حمام، آماده سازی
نگار را با نرمی به حمام هدایت کردند. بخار گرم، فضای کوچک را پر کرده بود. زنان فامیل دورش حلقه زدند. نگار را روی صندلی چوبی نشاندند، بدنش را با اسفنج های زبر شستند، موم داغ کشیدند و با آب سرد و گرم متناوب، پوستش را به لرزه درآوردند. مادرش با لحنی سرد گفت: «تحمل کن. این کارها باعث میشه بدنت آماده بشه.»
بعد از خشک شدن، نوبت به ماساژ با روغن های معطر رسید. مینا، که با نگار صمیمی بود، جلو آمد و روغن گرم را روی بدنش مالید. دست هایش از گردن و شانه ها شروع کرد، به سینه های کوچک و ورزیده اش رسید و سپس روی شکم صاف و باسن گردش ماساژ داد. نگار با چشمان بسته، سعی میکرد خودش را به آن لحظه بسپارد، اما عضلاتش همچنان منقبض بود.
وقتی ماساژ تمام شد، پوست نگار مثل ابریشم می درخشید. مینا با لبخندی که می گفت «حالا آماده ای»، دستش را روی پشت گردن نگار گذاشت و گفت: «… حالا بدنت کامل آمادست.»
نگار با چشمانی که از خستگی و شرم نیمه باز بود، صورتش را در حوله فشار داد و با خودش فکر کرد که این بدن، حالا دیگر برای شب بزرگ آماده است، حتی اگر ذهنش هنوز در حال جنگ باشد.
نقشه ی سنت شکنی نگار
نگار می دانست که رسم، با معاینه ی پرده ی بکارت شروع میشود. می دانست که اگر پرده اش دست خورده باشد، همه چیز به هم میریزد. پس تصمیم گرفت که خودش سنت را بشکند، قبل از این که کسی فرصت کند.
ساعتی قبل از مراسم، نگار با بهانه ای از حمام خارج شد و به سمت خانه ی نرگس، رفیق صمیمی اش رفت. نرگس چند سالی از او بزرگتر بود و نگار می دانست که او وسایل خاصی دارد. قبلاً هم چند بار با هم در حین تماشای فیلم های سکسی رابطه و خودارضایی داشتند و نگار دیده بود که نرگس چندین دیلدو در کمدش دارد.
در را زد و وقتی نرگس در را باز کرد، نگار با نگاهی گفت: «نرگس… یه چیزی لازم دارم.»
نرگس با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چی شده؟»
نگار ادامه داد: «یه دیلدو… می خوام یه دیلدو بهم قرض بدی.»
نرگس با نگاهی که می گفت «مطمئنی؟»، به نگار نگاه کرد و گفت: «برای چی؟ اینقدر عجله چیه؟»
نگار با نگاهی گفت: «برای کار خودم. فقط قرضش میدم، بعد برمی گردانم.»
نرگس لحظه ای مکث کرد، سپس لبخندی زد و به سمت کمد رفت. یکی از دیلدوها را برداشت و به نگار داد و گفت: «باشه، ولی یه کاری نکن که پشیمون بشی. این مال خودمه، مواظب باش.»
نگار دیلدو را گرفت و به حمام برگشت. همه رفته بودند. در را قفل کرد و جلوی آینه ایستاد. با دست هایی که می لرزید، دیلدو را با روان کننده چرب کرد و به آرامی به سمت کصش هدایت کرد. با اولین فشار، نفسی که در سینه حبس شده بود را بیرون داد. با چند حرکت آرام و عمیق، پرده ی بکارت زده شد. چند قطره خون، روی ران های باریکش جاری شد. نگار با لبخندی گفت «حالا تموم شد»، دیلدو را کنار گذاشت و خودش را تمیز کرد.
ورود به مراسم
نگار با لباسی سفید و بلند، به اتاق بزرگ هدایت شد. چراغها کم بود و نور شمع ها روی دیوارها سایه می انداخت. مردان فامیل در یک نیم دایره ایستاده بودند. پدرش با صدای بلند اعلام کرد: «امشب، شب پاکی نگار است.»
زنان فامیل برای معاینه جلو آمدند. عمه پاهای نگار را باز کرد و با انگشتانش، لب های کس صورتی روشنش را گرفت و به آرامی باز کرد. نگاهش به پرده ی بکارت افتاد. صورتش از تعجب و عصبانیت تغییر کرد.
عمه با لحنی که میلرزید، گفت: «… پرده دست خورده است.»
سکوت سنگینی در اتاق پیچید. پدر نگار با چشمانی که از عصبانیت می سوخت، به نگار نگاه کرد و با صدایی که می لرزید، گفت: «این چی بود؟! چه کار کردی؟!»
نگار با لبخندی گفت: «سنت رو خودم شکستم.»
پدرش با عصبانیت به سمت او رفت، اما مادرش جلویش را گرفت و گفت: «کاری که شده، شده. حالا باید رسم به روش دیگری ادامه پیدا کنه.»
یکی از بزرگان فامیل با صدای بلند گفت: «از آنجایی که پرده دست خورده، رسم بکارت لغو میشود. اما به خاطر این که سنت را خودت شکستی تنها راهش مقاربت با پسران هم خون خودت است و امشب باید تا صبح با پسرها در این اتاق بمانی. این مجازات و راه پاکی توست.»
نگار با چشمانی که از عصبانیت و تعجب گرد شده بود، به بزرگتر نگاه کرد و گفت: «من نمی خوام!» اما پدرش با لحنی که می گفت «بحثی نیست»، گفت: «چاره ای نداری. این راه پاکیته.»
شب تحمل نگار
پسرها، سه نفر، در اتاق ماندند: پیمان (پسرخاله ی ۲۶ ساله با هیکلی ورزیده)، رامین (پسرعموی ۲۲ ساله با هیکلی درشت) و سامان (پسرعموی ۲۰ ساله با هیکلی لاغرتر).
نگار از روی تخت پرید و با چشمانی که از عصبانیت می سوخت، به آنها نگاه کرد و با صدایی که می لرزید، گفت: «هر کی بیاد جلو، تخماشو میکنم!»
رامین با خنده، به سمت تخت رفت و گفت: «بیا ببینیم چقدر میتونی.»
نگار بدون مکث، لگد محکمی به تخم های رامین زد. رامین با جیغی کوتاه، عقب پرید و با دست، تخمهایش را گرفت و با عصبانیت گفت: «حرومزاده!»
نگار با خنده گفت: «ببینم حالا چیکار میکنی؟»
سامان با بی صبری، جلو آمد و با دست، مچ پاهای نگار را گرفت و محکم روی تخت نگهش داشت. نگار با لگد و فحش، سعی کرد فرار کند. با ناخن، صورت سامان را خراش داد و خون از گونه هایش جاری شد. سامان با عصبانیت، شانه ی نگار را محکم فشار داد و او را روی تخت کوبید.
نگار با جیغی که از دیوارها عبور کرد، با دندان، دست سامان را گاز گرفت و به شدت فشار داد. سامان با فریادی کوتاه، دستش را عقب کشید و با عصبانیت گفت: «حرومزاده! قسم میخورم خودم سوراختو جر بدم!»
رامین که هنوز از درد تخمهایش به خود میپیچید، با عصبانیت به سمت نگار رفت و با دست، کمرش را محکم گرفت و روی تخت فشار داد تا بی حرکت شود. نگار با جیغ و فحش، سعی کرد خودش را رها کند، اما رامین با قدرت، او را نگه داشت.
پیمان با نگاهی سرد، به سمت تخت رفت و گفت: «بسه. دیگه وقتشه.»
سپس به سمت کیف چرمی اش رفت و یک طناب محکم از آن بیرون آورد. با صدایی که سرد و محکم بود، گفت: «دست و پاشو محکم ببندین که نتونه جفتک بندازه.»
رامین و سامان با هماهنگی، دستهای نگار را پشت سرش گرفتند و با طناب محکم بستند. سپس مچ پاهایش را گرفتند و به دو طرف تخت باز کردند و با طناب، محکم به پایه های تخت بستند. نگار با تمام توان، تقلا میکرد و فحش میداد، اما طنابها اجازه نمی دادند تکون بخورد.
پیمان گفت «حالا میفهمی»، به سمت کیف برگشت و با خونسردی، یک دهان بند چرمی با حلقه ی فلزی در وسط، یک بات پلاگ با نگین قرمز در انتها، و یک بطری لوبریکانت از آن بیرون آورد. با صدایی که سرد و محکم بود، گفت: «اینارو آوردم اگه لازم بشه. ولی تو واقعاً امشب دختر خوبی نبودی و نیاز داری ادبت کنیم.»
نگار با چشمانی که از ترس و عصبانیت گرد شده بود، به وسایل نگاه کرد و با صدایی که می لرزید، گفت: «آشغالا! دست و پامو باز کنید!»
پیمان با بی تفاوتی، دهان بند را به دهان نگار بست و حلقه ی فلزی را میان لب هایش قرار داد تا دهانش کاملاً باز بماند. نگار با ناله هایی که در گلو خفه میشد، سعی کرد چیزی بگوید، اما بی فایده بود.
سامان با انگشتانش، لوبریکانت را برداشت و با حرکات چرخشی، شروع به آماده سازی مقعد نگار کرد. نگار با جیغی که در دهان بند خفه شد، کمرش را خم کرد و با هر بار ورود انگشت سامان، بدنش می لرزید. سامان با دو انگشت، مقعدش را باز کرد و با حرکات آرام، آن را کاملاً چرب و آماده ساخت.
سپس پیمان بات پلاگ را با لوبریکانت چرب کرد و آن را به آرامی وارد مقعد نگار کرد. نگار با جیغی که در دهان بند خفه شد، کمرش را خم کرد و با هر بار که بات پلاگ عمیق تر می رفت، بدنش را جمع تر می کرد. نگین قرمز در انتهای بات پلاگ، زیر نور چراغ می درخشید.
پیمان با صدایی که سرد و محکم بود، گفت: «حالا دیگه به اندازه ی کافی دیر شده. شروع میکنیم.»
نگار را به پشت روی تخت خواباندند، جوری که سر و گردنش از لبه ی تخت بیرون زده بود. سامان گردن نگار را به پایین خم کرد و در همان حال، کیرش را از حلقهٔ دهان بند به اعماق گلوی نگار فرو برد. نگار میخواست فحش بدهد، اما صدایش در گلو له شد. فقط صدای خفه و مرطوبی که از ته حلقش برمیخاست، همراه با اشک هایی که از گوشهٔ چشمش جاری میشد. سامان شروع کرد به جلو و عقب کردن. همزمان، رامین بات پلاگ را با یک کشش آرام اما بی رحمانه از مقعد نگار بیرون کشید. نگار با ناله ای که در دهان بند خفه شد، کمرش را جمع کرد. رامین با نگاهی که میگفت «این تازه شروع کاره»، به پیمان و سامان نگاه کرد و با صدایی که با خنده آمیخته بود، گفت:
«از چند نفر شنیدم قدیم برای رام کردن دختران سرکش، آب منی شون رو میریختن تو کونشون. الان یه تست میکنیم ببینیم جواب میده یا نه.»
رامین کیرش را که با لوبریکانت چرب کرده بود، گذاشت دم سوراخ کوچک و منقبض نگار. با شستش، نوک آن را جای گرفت و سپس بدون هشدار، با یک فشار ناگهانی، لگنش را جلو آورد. سر کیر تا نیمه فرو رفت. نگار با چشمانی که از شوک گرد شده بود، کمرش را قوس داد و جیغی در گلویش خفه شد. تارهای صوتی اش زیر فشار کیر سامان می لرزید.
رامین نفسش را حبس کرد و با تقه ی دوم، کیرش را تا انتها در مقعد نگار فرو کرد. نگار دیگر جیغ نداشت. فقط اشک از چشمانش سرازیر بود و بدن اسکینی اش زیر هر دو پسر، مثل برگِ خیسی می لرزید. رامین با هر بار عقب و جلو رفتن، با لحنی که از لذت و تحقیر آمیخته بود، گفت: «ببین، جواب میده ها… آب منی رو که هنوز ریختیم، ولی خود کیر هم داره کار خودشو میکنه…»
سامان با هر بار تلمبه، عمیق تر می رفت. با دست، روی گلوی نگار کشید و با نگاهی گفت: «الان خیلی راحت میتونم حدس بزنم کیرم تا کجای گلوت رفته.»
سامان که تا آن لحظه مشغول فشار دادن کیرش در گلوی نگار بود، حالا با هر بار عقب کشیدن رامین، زمان را تنظیم میکرد. انگار که یک ریتم مشترک پیدا کرده بودند. با هر فرو رفتن رامین در مقعد، سامان هم کیرش را عمیق تر میکرد و بالعکس. نگار بین این دو فشار، نفس هایش بریده بریده میشد.
رامین دستهایش را روی باسن گرد و کوچک نگار محکم کرد و با سرعت بیشتری تلمبه زد. پوست سفید باسنش، زیر برخورد محکم ران های رامین، سرخ میشد. رامین با نفسی که به شماره افتاده بود، گفت: «… آه… این سوراخ کوچولو چقدر گرمه… انگار خودش داره کیرمو میمکه…»
سامان با خنده گفت: «بذار ببینم وقتی هر دو همزمان بریزیم توش، چی میشه…»
رامین با خندهای کوتاه، سرعتش را بیشتر کرد. تلمبه هایش کوتاه تر و تندتر شد. با هر بار ورود، صدای برخورد مرطوبی از پایین بلند میشد. سامان هم هماهنگ با او، حرکاتش را تندتر کرد. نگار حس میکرد که هوا دیگر به ریه هایش نمیرسد. چشمهایش گرد شده بود و بدن نحیفش زیر وزن دو پسر، روی تخت فرو رفته بود. فقط اشکها بودند که بی وقفه جاری می شدند.
رامین با یک تلمبه ی عمیق ، لگنش را محکم به باسن نگار کوبید و با ناله ای بلند، درونش خالی کرد. گرمای مایع، در عمق مقعد نگار پخش شد.
رامین نفس زنان، کیرش را از مقعد نگار بیرون کشید. با بیرون آمدنش، قطراتی از مایع سفید و غلیظ، از سوراخ کوچک و قرمزش جاری شد و روی رانهای باریکش خط انداخت. سامان با چند بار رفت و برگشت عمیق، کیرش را تا انتها در گلوی نگار فرو برد و نگه داشت و آبش را همانجا خالی کرد. نگار حس کرد چیزی گرم و غلیظ، از گلویش پایین میرود و خفه اش میکند و همزمان، از پشت، گرمای دیگری از درونش جاری می شود. نگار با چشمانی که گرد شده بود، شروع به دست و پا زدن کرد.
پسرها به آرامی او را بلند کردند و نشاندند و دهان بندش را باز کردند. پس از لحظاتی سرفه و نفس زدن، گریه اش در آمد و همراه با نفس زدن گفت: «آشغالا! داشتین خفم می کردین! کثافتا! ازجون من چی میخوای!»
تغییر لحن پیمان
پیمان دلش به حالش سوخت و با لحنی که نرم تر شده بود، گفت: «عزیزم، خودت شروع کردی. ما فقط داشتیم طبق وظیفه ای که داشتیم عمل میکردیم.»
کنار نگار نشست و با آرامی دستش را روی صورتش کشید. نگار با گریه، صورتش را برگرداند و دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و سرش را در زانوهایش فرو برد.
پیمان از پشت بغلش کرد و در گوشش زمزمه کرد: «ببین، بزرگان خاندان یه دوربین تو این اتاق کار گذاشتن و تمام حرکات و صحبتهای ما رو زیر نظر دارن. اونا میخوان تو رو پاک کنن و اگر ما این کارو نکنیم، برای ما هم مجازات های بدتری در نظر گرفته میشه. لطفاً درک کن. فقط یه امشب رو بگذرونی، دیگه کاری با تو ندارن.»
نگار سرش را بلند کرد و با صدایی که می لرزید، گفت: «یعنی باید بزارم امشب شما به من تجاوز کنین و شکنجم بدین تا اونا راضی باشن؟»
پیمان با لحنی که آرام و صمیمی بود، گفت: «راهی هست که میشه تحملش رو برات راحتتر کرد و حتی شاید بتونی ازش لذت ببری، ولی اگه به حرفام گوش بدی و دوباره لجبازی نکنی. قبوله؟»
نگار سکوت کرد. پیمان گفت: «پس قبوله.»
سپس به رامین اشاره کرد که از کیفش چیزی بیاورد. رامین رفت و از کیف چیزی برداشت و یواشکی به پیمان داد. پیمان در گوش نگار ادامه داد: «ببین، مصرف هرگونه دارو یا بیحسی که باعث بشه تو کمتر تو این مجازات اذیت بشی ممنوعه. اما من یه قرص بهت میدم جوری که اونها نتونن تو دوربین ببینن. خیلی مخفی بخورش. مطمئن باش خیلی حالت نسبت به الان بهتر میشه.»
نگار به آرامی قرص را از پیمان گرفت و جوری که مشخص نبود، آن را در دهانش گذاشت و قورت داد. پیمان به سامان اشاره کرد که یک لیوان آب بیاورد. سامان لیوان را به نگار داد و نگار کمی آب خورد.
حدود بیست دقیقه گذشت. نگار حس میکرد بدنش سبک شده و سرگیجه ی خاصی به او دست داده بود. بدنش شروع به گرم شدن کرده بود و شهوتش بیشتر میشد. پیمان با نگاهی به نگار، صدایش کرد: «نگار…»
نگار بعد از چند بار صدا زدن، با نگاهی که سنگین شده بود، به پیمان گفت: «حالم یه جوریه…»
پیمان به سامان و رامین سری به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت: «داره اثر میکنه. به پشت بخوابونینش.»
سپس به سامان رو کرد و گفت: «سامان، تو بیشتر از همه اذیتش کردی. وقتشه جبران کنی.»
سامان لبخندی زد و سرش را بین پاهای نگار برد و شروع به لیسیدن کرد. نگار با اولین حس زبان سامان بر روی کس صورتی و نرمش، لذتی را تجربه کرد که تا آن هنگام تجربه نکرده بود. دستهایش را در موهای سر سامان فرو برد و سرش را به میان پاهایش فشرد و آهی بلند کشید.
بعد از دقایقی، پیمان به رامین و سامان نگاه کرد و گفت: «خوبه دیگه. از اینجا به بعد خودم بقیشو اوکی میکنم. شما اگه خسته شدین، میتونین برین. خودم با بزرگان صحبت میکنم و میگم کارتونو تموم کردین.»
سامان و رامین نگاهی به هم انداختند، سپس لبخندی زدند و بدون اینکه حرفی بزنند، از اتاق خارج شدند. در بسته شد و اتاق ساکت ماند.
ادامه شب با پیمان
پیمان به آرامی کنار نگار دراز کشید و با لبخندی که از جنس آرامش و صمیمیت بود، به چشمانش خیره شد. سپس نگار را به آرامی روی شکم خود سوار کرد و سر نگار را به خود نزدیک کرد و همزمان که لب میگرفت، آلتش را به آرامی روی لبهای کس صورتی نگار کشید. کیر پیمان، از آنچه نگار تا آن لحظه دیده بود، بزرگتر و کلفتتر بود. رگهای برجسته ای روی ساقه اش می دوید و کلاهک قرمز و براقش، با قطره ی کوچکی از مایع شفاف، میدرخشید.
نگار با نگاهی که از شهوت و ترس آمیخته بود، به اندازه ی آن خیره شد. پیمان با خونسردی، نوک کیرش را به آرامی وارد کس نگار کرد. نگار با اولین ورود، حس سوزشی عمیق و تند، همراه با موجی از شهوت، درونش پیچید. نفسی که در سینه حبس کرده بود را با آهی بلند بیرون داد و در حالی که دستهایش را روی شانه های پیمان محکم کرده بود، با صدایی که می لرزید، گفت:
«آه… خیلی بزرگه… فکر نکنم بتونم اونو تحمل کنم…»
پیمان با لبخندی که آرامش بخش بود، دستش را روی کمر باریک نگار کشید و در گوشش زمزمه کرد:
«میتونی. فقط کافیه بخوای.»
سپس با حرکتی آرام اما محکم، لگنش را به سمت بالا فشار داد و کیرش را عمیق تر درون نگار فرو برد. نگار با چشمانی که نیمه بسته شده بود، سرش را به عقب خم کرد و آهی دیگر، این بار همراه با لرزشی در سراسر بدنش، از گلویش بیرون آمد.
ناگهان نگار با جیغی کوتاه، کمرش را جمع کرد و دستهایش را محکم به سینه ی پیمان فشار داد. پیمان با تعجب ایستاد و با نگاهی که میگفت «چی شد؟»، به نگار نگاه کرد.
پیمان با لحنی که کمی کنایه آمیز بود، گفت: «تو مگه نگفتی پردتو زدی؟ چرا داری ادا تنگارو در میاری؟»
نگار با چشمانی که از درد و عصبانیت برق میزد، نگاه تندی به او انداخت و با صدایی که می سوخت، گفت: «بیشعور! من با یه دیلدو نازک انجام دادم، نه با این کیر خری که تو داری!»
پیمان لحظه ای مکث کرد، سپس لبخندی آرامشبخش زد و با صدایی که نرم تر شده بود، گفت: «خب… پس صبر کن. پوزیشن عوض کنیم. دمر شو، یه بار دیگه بازت کنم.»
نگار با یک نگاه پر از ناز و عشوه، با صدایی که از ناراحتی می لرزید، گفت: «قرار… قرار شد هوامو داشته باشیا…»
پیمان لبخندی زد و بدون اینکه جوابی بدهد، نگار را به آرامی روی شکم چرخاند. تنه ی پهن و ورزیده ی پیمان، در برابر اندام اسکینی و استخوانی نگار، مثل کوهی بود که روی شاخه ی نازکی سنگینی میکرد. هیکل درشت و عضلانی اش، سایه ی سنگینی روی بدن کوچک نگار انداخته بود. پیمان با احتیاط روی او سوار شد و دستهای خودش را در دو طرف شانه های نگار، محکم روی تشک ستون کرد.
پیمان به آرامی کیرش را به سمت کص نگار هدایت کرد و با تقه ی اول، آن را تا نیمه درونش فرو برد. نگار با جیغی که از ته دل بلند شد، ملافه را بین دندانهایش گاز گرفت. صورتش از درد قرمز شده بود و اشک از گوشه های چشمانش جاری میشد. پیمان لحظه ای ایستاد، اما با تقه ی دوم و سوم، کیرش را کامل درون کص نگار جای داد.
نگار با جیغی دیگر، صورتش را بین ملافه فرو برد و بدن اسکینی اش زیر وزن سنگین پیمان می لرزید. پیمان در حالی که کیرش تا انتها درون نگار بود، سرش را خم کرد و شقیقه ی نگار را بوسید و با صدایی که آرام و گرم بود، در گوشش زمزمه کرد:
«تحمل کن عزیزم… الان دیگه کلش رفت تو… تا چند لحظه ی دیگه فقط لذت می بری… مخصوصاً با اون دارویی که خوردی…»
سپس پیمان شروع کرد به تلمبه زدن. حرکاتش آرام شروع شد، اما با هر بار عقب و جلو رفتن، کیر کلفت و رگ دارش درون کس تنگ نگار می لغزید و دیواره های گرم و مرطوب را به عقب و جلو میبرد. نگار با هر تلمبه، نفسی که در سینه حبس کرده بود را به صورت ناله ای کوتاه بیرون میداد. باسن کوچک و گردش، زیر فشار لگن سنگین پیمان، به تشک فرو می رفت و پوست سفید و لطیفش، جایی که با ران های پیمان برخورد میکرد، کم کم قرمز میشد.
پیمان سرعتش را بیشتر کرد. تلمبه ها عمیق تر و محکم تر شد. صدای برخورد مرطوب بدنها، فضای اتاق را پر میکرد. با هر فرو رفتن عمیق، کیر پیمان تمام طول کص نگار را پر میکرد و کلاهک براقش به ته می رسید. نگار با هر بار ورود، کمرش را قوس می داد و انگشت های کوچکش را در ملافه فرو میبرد.
پیمان ناگهان تلمبه زدن را قطع کرد و با یک حرکت سریع، کیرش را از درون نگار بیرون کشید. نگار با ناله ی اعتراض آمیزی، به سمت او نگاه کرد. پیمان با لبخندی، او را به پشت چرخاند و روی تخت خواباند. سپس بالای سر نگار قرار گرفت و دستهایش را گرفت و بالای سرش روی تشک فشار داد. انگشتان درشت و محکم پیمان، لای انگشتان ظریف و کوچک نگار قفل شد و آنها را روی هم فشرد. نگار با این حالت، حس میکرد کاملاً در اختیار پیمان است، بی حرکت و تسلیم.
پیمان با یک حرکت، کیرش را دوباره وارد کس نگار کرد. این بار در حالت میشنری، زاویه ی دخول عمیق تر بود. کلاهک کیرش، با هر بار ورود، به نقطه ی حساس دیواره ی کس نگار میرسید. نگار با چشمانی که از شدت لذت نیمه بسته شده بود، شروع کرد به آه و ناله های بلند و ممتد. دستهای کوچکش زیر فشار دستهای پیمان، روی تشک قفل شده بود و بدن ظریفش با هر تلمبه، مثل عروسکی می لرزید.
کیر پیمان حالا کاملاً خیس از رطوبت کص نگار بود و با هر بار عقب و جلو رفتن، صدای مرطوب و چسبنده ای بلند میشد. رگهای روی ساقه ی کیرش، زیر نور کم اتاق، برجسته تر دیده میشد و کلاهک قرمز و براقش، هر بار که از کس نگار بیرون می آمد، با لایه ای از مایع شفاف میدرخشید. عرق، بدن هر دو را پوشانده بود و پوست براقشان زیر نور چراغ میدرخشید.
پیمان تلمبه ها را شدیدتر کرد. هر بار با فشار بیشتری، کیرش را تا انتها درون نگار فرو میکرد. نگار با هر فرو رفتن عمیق، کمرش را قوس میداد و ناله هایش بلندتر و بریده تر میشد.
ناگهان پیمان دستهایش را رها کرد. نگار با فرصتی که پیدا کرده بود، پاهای باریک و بلندش را دور کمر پیمان حلقه کرد و او را محکم به سمت خود کشید. دستهای کوچکش را دور گردن پیمان انداخت و صورتش را در گردنش فرو برد.
نگار با جیغی که از ته دل بلند شد و در اتاق پیچید، بدنش را به شدت به پیمان چسباند. عضلات کصش، دور کیر پیمان منقبض شد و با لرزشی که سراسر بدنش را فرا گرفت، به اوج رسید. پیمان با حس انقباض شدید کس نگار، یک تلمبه ی عمیق دیگر زد و درونش ایستاد، در حالی که نفس های سنگینش در گوش نگار می پیچید.
لحظاتی به همین منوال گذشت. نفس های سنگین پیمان، کم کم آرامتر شد. او به آرامی کیرش را از درون کص نگار بیرون کشید. با بیرون آمدن، قطراتی از مخلوط رطوبت خودش و نگار، روی ران های باریکش جاری شد. نگار هنوز نفس نفس میزد و قفسه ی سینه اش با هر بار دم و بازدم، بالا و پایین می رفت. چشمانش نیمه باز بود و لبخند خفیفی روی لب های صورتی اش نشسته بود.
پیمان به آرامی کنارش نشست و نگاهی به بدن عرق کرده و لرزانش انداخت. سپس خم شد و لب هایش را روی گردن باریک و سفید نگار گذاشت. بوسه های آرام و مرطوب، از گوشه ی فکش شروع شد و به آرامی پایین رفت. روی استخوان ترقوه، روی گودی کوچک بین استخوانهای سینه، و سپس روی شکم صاف و مسطح.
نگار با هر بوسه، نفسی عمیق میکشید و چشمانش را می بست. پیمان به سمت سینه های کوچک و ظریفش رفت. نوک سینه های صورتی روشن، زیر نور کم اتاق، برجسته و سفت شده بود. پیمان زبانش را به آرامی روی یکی از آنها کشید و سپس آن را در دهانش گرفت و به آرامی مکید. با هر بار مکیدن، نگار نفسی بلند از درون می کشید و دستش را به آرامی در موهای پیمان فرو میبرد.
پیمان زبانش را به نیپل دیگر منتقل کرد و با همان لطافت، آن را لیسید و مکید. نگار لبخندی نرم و گرم روی لب هایش داشت. با صدایی که از خستگی و لذت آرام گرفته بود، زیر لب گفت:
«… عالی بود…»
پیمان لحظه ای مکیدن را متوقف کرد. با نگاهی که از لذت و انتظار آمیخته بود، به چشمان نگار خیره شد و با صدایی که هنوز سنگین بود، گفت:
«تو ارضا شدی… حالا نوبت منه.»
نگار لبخندی نرم و گرم زد. به آرامی روی تخت نشست و با دستهای کوچک و ظریفش، کیر پیمان را که هنوز از رطوبت و لذت خیس و براق بود، گرفت. با لبخندی که نوازشگر بود، نگاهش را به چشمان پیمان دوخت و با صدایی که از آرامش و عشق پر بود، گفت:
«نترس… تو هوامو داشتی… منم هواتو دارم…»
سپس به آرامی خم شد. لب های صورتی و نرمش را روی کلاهک قرمز و براق کیر پیمان گذاشت و بوسه ای آرام و طولانی از آن گرفت. پیمان با لمس این بوسه، نفسی عمیق کشید.
نگار بدون اینکه لحظه ای مکث کند، خودش را میان پاهای پیمان جا داد و به پشت دراز کشید. پاهای باریک و بلندش را به بالا خم کرد و با حرکتی نرم و موزون، آنها را تکان داد. سپس سرش را پایین آورد و زبان کوچک و گرمش را از بیضه های پیمان تا نوک کلاهک، یکباره و آرام روی تمام طول کیرش کشید. پیمان با این حرکت، لرزشی در سراسر بدنش حس کرد.
نگار سپس سر کیر پیمان را به آرامی وارد دهان گرم و مرطوب کرد و شروع کرد به مکیدن. حرکاتش آرام و عمیق بود؛ هر بار که به عقب برمیگشت، زبانش را روی ساقه می کشید و هر بار که جلو می رفت، تا عمق بیشتری میبرد.
پیمان چشمانش را بست. سرش را به عقب خم کرد و نفسهای عمیق و سنگینی از سینه اش بیرون میداد. آه های غلیظ و بلندی که هر بار با مکیدن عمیق تر نگار بلندتر میشد، فضای اتاق را پر میکرد. انگشت هایش درون ملافه فرو رفته بود و عضلات شکمش، با هر بار مکیدن، منقبض میشد.
نگار با لبخندی کوچک میان مکیدن ها، به لذت پیمان چشم دوخته بود و با هر بار عمیق تر رفتن، صدای مرطوب و آرام مکیدن، در سکوت اتاق می پیچید.
چند دقیقه ای به همین شکل گذشت. نگار به آرامی مکیدن را قطع کرد و با لبخندی که از رضایت و اعتماد به نفس پر بود، به بالای بدن پیمان خزید. پاهای باریک و بلندش را دو طرف رانهای پهن پیمان قرارداد و روی شکم ورزیده اش سوار شد.
با حرکتی آهسته و شهوانی، کص صورتی و خیسش را روی کیر راست و براق پیمان مالید. با هر بار جلو و عقب رفتن، کلاهک کیرش بین لب های کصش می لغزید و رطوبت را روی تمام ساقه پخش میکرد. نگار چشمانش را بست و با هر بار مالش، آهی کوتاه از گلویش بیرون آمد.
سپس با دست کوچکش، کیر پیمان را گرفت و به آرامی نوک آن را درون کصش جای داد. با یک حرکت آهسته و پیوسته، لگنش را پایین آورد و کیر پیمان را کامل درون خود فرو برد. نگار با نفسی که از عمق سینه بیرون آمد، سرش را به عقب خم کرد و لحظه ای در همان حالت ماند.
سپس شروع کرد به بالا و پایین رفتن. حرکاتش ابتدا آرام بود، اما به مرور منظم تر و عمیق تر شد. با هر بار بالا رفتن، کیر پیمان تا نوک از کصش بیرون می آمد و با هر بار پایین آمدن، تا ته درونش فرو می رفت. دستهای کوچک نگار روی سینه ی عضلانی پیمان قرار داشت و موهای قهوه ای شکلاتی اش با هر بار حرکت، روی شانه هایش تاب میخورد.
پیمان با چشمانی که به تماشای بدن برهنه و حرکت کننده ی نگار خیره شده بود، دستهایش را روی ران های باریکش کشید و با هر بار پایین آمدن نگار، نفسی عمیق میکشید.
نگار کم کم تندتر و تندتر شد. حرکاتش سریعتر و عمیق تر میشد و نفس هایش به شماره افتاده بود. پیمان دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند. آه های عمیق و غلیظی از گلویش بیرون می آمد. دستهای پهن و محکمش را روی باسن کوچک نگار گذاشت و با یک حرکت، او را محکم روی خودش کشید. نگار با این فشار ناگهانی، کمرش را خم کرد و روی سینه ی پیمان افتاد. پیمان دستهایش را دور کمر باریکش حلقه کرد و با نفسهای بریده، در حالی که کیرش تا عمق کص نگار فرو رفته بود، با لرزشی که سراسر بدن ورزیده اش را فرا گرفت، درونش خالی کرد. گرمای مایع، در عمق کس نگار پخش شد و نگار با حس این گرمای جاری، آهی بلند کشید و بدنش را روی پیمان رها کرد.
لحظاتی به همین شکل گذشت. نفسهای سنگین هر دو، آرام آرام به حالت عادی بازگشت. نگار به آرامی از روی پیمان بلند شد. کیر خیس و براق پیمان، با صدای مرطوبی، از کس نگار بیرون آمد. چند قطره از مایع سفید و غلیظ، همراه با رطوبت خودنگاه، از کس صورتی اش جاری شد و روی ران باریکش خط انداخت.
نگار با دست کوچکش، یکبار به آرامی روی کس خودش کشید. انگشت هایش از مخلوط گرم و لیز آب منی و رطوبت خودش خیس شده بود. دستش را بالا آورد و به انگشتهای خیسش خیره شد. نگاهش را به سمت کیر پیمان چرخاند که حالا خوابیده بود، اما هنوز نسبتاً بزرگ و کلفت روی شکمش افتاده بود، با کلاهی قرمز که اثری از لذت تازه بر آن نشسته بود.
نگار با لبخندی شیطنت آمیز، نگاهش را به پیمان دوخت و با صدایی که از خستگی و شوخی آمیخته بود، گفت:
«عوضی… هر چی تو کمرت بود، تو من خالی کردی… نکنه میخوای حاملم کنی؟»
پیمان لبخندی آرام و گرم زد. دستش را به سمت نگار دراز کرد و با انگشتانش، موهای ژولیده ی او را از روی صورتش کنار زد. با صدایی که هنوز از نفس تنگی خفیفی برخوردار بود، گفت:
«نترس… اون قرصی که بهت دادم خاصیت ضد بارداری هم داره. نگران نباش.»
نگار لبخندی عمیق تر زد و در حالی که کف دست خیسش را روی سینه ی عرق کرده ی پیمان کشید، روی تخت کنارش دراز کشید و سرش را روی بازوی پهنش گذاشت.
سکوت آرامی بین آنها برقرار شد. نفس هایشان کم کم به نظم عادی باز می گشت. نگار با چشمانی نیمه باز به سقف خیره بود و لبخند خفیفی روی لب داشت. پیمان نگاهی به ساعت دیواری انداخت و سپس به نگار نگاه کرد. با لبخندی که از جنس شیطنت و صمیمیت بود، گفت:
«هنوز سه چهار ساعت دیگه تا صبح وقت داریم…»
و یک چشمک به نگار زد.
نگار با لبخندی که پر از معنی بود، به او نگاه کرد. پیمان به آرامی به سمتش چرخید و بدنش را به او نزدیک کرد. نگار دست کوچک و نرمش را به سمت کیر پیمان برد و آن را در دست گرفت. با حرکتی آرام و پیوسته، کیر نیمه خوابیده ی پیمان را در کف دست کوچک و ظریفش جلو و عقب کرد. گرمای دست نگار، روی پوست حساس کیر پیمان، اثر خودش را گذاشت و کمکم کیرش دوباره راست و سفت شد.
ناگهان پیمان با یک حرکت سریع، از جا بلند شد و روی تخت نشست. با لبخندی که از جنس غرور و شیطنت بود، به نگار نگاه کرد و گفت:
«خودت خواستی…»
نگار خنده ای کوتاه و شیرین سر داد. چشمانش از ذوق و هیجان برق میزد. بدون اینکه حرفی بزند، چهار دست و پا روی تخت شد و باسن کوچک و گردش را به سمت پیمان گرفت.
پیمان پشت سرش قرار گرفت. با یک دست، کمر باریک نگار را گرفت و با دست دیگر، کیر راست و سفتش را به سمت کس خیس و آماده ی نگار هدایت کرد. با یک حرکت آرام اما محکم، کیرش را وارد کس نگار کرد.
نگار با ورود کیر، آهی بلند و عمیق از گلویش بیرون داد و سرش را به جلو خم کرد. پیمان با لبخندی که از لذت و اعتماد به نفس پر بود، در حالی که شروع به تلمبه زدن کرد، گفت:
«جوووون…»
تلمبه ها آرام شروع شد، اما به مرور عمیق تر و منظم تر شد. نگار با هر بار ورود کیر پیمان، آه و ناله های بلندی از خود بیرون میداد. صدای برخورد مرطوب بدنها و نفسهای بریده نگار، فضای اتاق را پر کرده بود.
پیمان در حالی که تلمبه میزد، با لحنی که از شوخی و جدل آمیخته بود، گفت:
«راستی… فکر کنم امروز بیشتر از این که بهت سخت بگیرم و مجازاتت کنم، فکر کنم بهت خوش گذشته و حال کردی…»
نگار در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود، با صدایی که از لذت و غرور آمیخته بود، گفت:
«منم باهاتون کوتاه اومدم… وگرنه اون روی وحشی منو ندیدین که همتونو جر بدم…»
پیمان با شنیدن این حرف، لبخندی پهن روی صورتش نشست. صدای تلمبه ها در اتاق می پیچید. دستش را به سمت گردن نگار برد و با یک حرکت، گردن باریکش را گرفت و او را محکم به سمت خود چسباند. در حالی که از پشت به تلمبه زدن ادامه میداد، دهانش را به گوش نگار نزدیک کرد و با صدایی که از هیجان و چالش آمیخته بود، زمزمه کرد:
«میخوای ببینیم کی وحشی تر و خشنتره؟…»
نگار لبخندی زد و با همان لحن شوخ و چالش برانگیز، گفت:
«جووون خشن کی بودی تو… باشه، اصلاً خشن شو ببینم از پس من برمیای…»
پیمان با لبخندی که از جنس غرور و شیطنت بود، گفت:
«باشه… خودت خواستی…»
سپس بدون معطلی، نگار را به جلو هل داد و مجدداً چهار دست و پا روی تخت قرارش داد. خودش به آرامی روی باسن کوچک و گرد نگار سوار شد و با کیر راست و محکمش، با فشار بیشتری شروع به تلمبه زدن درکس نگار کرد. هر بار که کیرش را تا عمق فرو میبرد، نگار ناله ای بلندتر از خود بیرون می داد و انگشت های کوچکش را در ملافه فرو میبرد.
صدای برخورد مرطوب بدنها، نفسهای سنگین پیمان، و ناله های بلند نگار، در اتاق تاریک می پیچید و سکوت شب را می شکست.
پیمان در حالی که تلمبه میزد، ناگهان پای راستش را بلند کرد و کف پایش را روی پشت سر نگار گذاشت. با فشاری آرام اما محکم، سر نگار را به سمت تشک فشار داد. صورت نگار در ملافه فرو رفت و باسن کوچک و گردش، به طور طبیعی بالاتر آمد. این زاویه ی جدید، کص نگار را کاملاً در دسترس پیمان قرار داد. کیر پیمان با هر تلمبه، از زاویه ای عمیق تر و دقیق تر وارد می شد و دیواره های کس نگار را کامل پر می کرد.
نگار با این تغییر ناگهانی، نتوانست جلوی ناله ی بلندی که از گلویش بیرون پرید را بگیرد. دستهای کوچکش مشت شده بود و صورتش در ملافه فرو رفته بود. صدای تلمبه های محکم پیمان، همراه با نفسهای بریده ی نگار، فضای اتاق را پر کرده بود.
پیمان با لبخندی که از تسلط و لذت آمیخته بود، در حالی که کیرش را تا ته درون کص نگار فرو میبرد و بیرون میکشید، با صدایی که از نفس تنگی کمی می لرزید، گفت:
«این جوری قشنگ تر شد… نه؟»
نگار با ناله ای که در ملافه خفه شد، فقط توانست سرش را به نشانه ی تایید تکان دهد.
پیمان سپس با یک حرکت سریع، نگار را روی پشت چرخاند. دستش را روی گردن باریک و ظریف نگار گذاشت و با فشار ملایم اما محکمی، او را روی تشک ثابت نگه داشت. با همان حرکت، کیرش را دوباره وارد کص نگار کرد. این بار در حالتی که کاملاً روی نگار مسلط بود، با هر تلمبه، کیرش را تا عمق درونش فرو میبرد. دستش روی گردن نگار، حس تسلط و نزدیکی را دوچندان میکرد.
نگار با هر بار ورود عمیق، ناله ای از ته گلویش بیرون میداد. چشمهایش نیمه باز بود و لبخندی از لذت و رضایت روی لب هایش نشسته بود. پیمان با تلمبه های محکم و منظم، ریتم را حفظ میکرد و هر بار که کیرش را تا انتها درون نگار فرو میبرد، نفسی عمیق میکشید.
صدای برخورد بدن ها، نفسهای سنگین پیمان، و ناله های لذت بخش نگار، در اتاق تاریک می پیچید و لحظات را به اوج نزدیکتر میکرد.
… پیمان سپس با یک حرکت سریع، نگار را روی پشت چرخاند. دستش را روی گردن باریک و ظریف نگار گذاشت و با فشار ملایم اما محکمی، او را روی تشک ثابت نگه داشت. با همان حرکت، کیرش را دوباره وارد کص نگار کرد. این بار در حالتی که کاملاً روی نگار مسلط بود، با هر تلمبه، کیرش را تا عمق درونش فرو میبرد. دستش روی گردن نگار، حس تسلط و نزدیکی را دوچندان میکرد.
نگار با هر بار ورود عمیق، ناله ای از ته گلویش بیرون میداد. چشمهایش نیمه باز بود و لبخندی از لذت و رضایت روی لب هایش نشسته بود. پیمان با تلمبه های محکم و منظم، ریتم را حفظ میکرد و هر بار که کیرش را تا انتها درون نگار فرو میبرد، نفسی عمیق میکشید.
اما ناگهان پیمان تلمبه زدن را قطع کرد. با یک حرکت آرام، کیر خیس و براقش را از درون کس نگار بیرون کشید. نگار با ناله ی اعتراض آمیزی به سمت او نگاه کرد، اما پیمان لبخندی زد و دستش را به سمت کص خیس و لرزان نگار برد.
دو انگشتش را به آرامی وارد کص نگار کرد و همزمان، دستش را روی کلیتوریس برآمده و حساسش گذاشت. با حرکتی سریع و محکم، شروع کرد به مالیدن شستش روی کلیتوریس در حالی که انگشتانش را با سرعت درون کس نگار جلو و عقب میکرد.
نگار با این لمس ناگهانی و شدید، کمرش را قوس داد و ناله ای بلند از گلویش بیرون پرید. دستهای کوچکش را مشت کرد و در ملافه فرو برد. پیمان با هر بار حرکت دستش، سرعت و فشار را بیشتر میکرد. صدای مرطوب حرکت انگشتانش در کس نگار، فضای اتاق را پر کرده بود.
نگار با چشمانی که از شدت لذت گرد شده بود، سرش را به عقب خم کرد و با جیغی که از ته دل بلند شد و در اتاق پیچید، به اوج رسید. عضلات کصش، دور انگشتان پیمان منقبض شد و با لرزشی که سراسر بدنش را فرا گرفت، ارضا شد. کس خیسش، با هر تکان دست پیمان، قطراتی از رطوبت را به اطراف پاشید که روی ران های باریکش و ملافه ی زیرش نشست.
پیمان با لبخندی از رضایت، به آرامی انگشتانش را از درون کس نگار بیرون کشید و آنها را به سمت دهانش برد و آرام لیسید. نگار با چشمانی که از خستگی و لذت نیمه بسته بود، به او نگاه کرد و لبخندی نرم و عمیق روی لب هایش نشست.
نفسهای سنگین هر دو، آرام آرام به حالت عادی باز می گشت. پیمان کنار نگار دراز کشید و دستش را روی کمر باریکش گذاشت و هر دو در سکوت شب، به لحظات تازه گذشته لبخند زدند.
چند دقیقه ای به همین شکل گذشت. پیمان به آرامی روی تخت نشست و سر نگار را روی پاهایش گذاشت. نگار بیحال و خسته، روی پاهای پیمان دراز کشیده بود و چشمانش نیمه باز بود. پیمان با محبت، دستش را در میان موهای قهوه ای و ژولیده اش فرو برد و با نوازش های آرام، موهایش را شانه کرد.
پیمان با لبخندی که از جنس محبت و شوخی بود، گفت:
«چی شد… وا رفتی که…؟»
و خنده ای کوتاه سر داد.
نگار با لبخندی بیحال و نیمه باز، با صدایی که از خستگی آرام گرفته بود، جواب داد:
«به خدمتت میرسم… بزار نفسم جا بیاد…»
چند لحظه بعد، نگار به آرامی بلند شد. نگاهش به کیر پیمان افتاد که هنوز خیس و براق روی شکمش خوابیده بود. با لبخندی شیطنت آمیز، دست کوچکش را به سمت کیر پیمان برد و آن را گرفت. با سرعتی بالا و حرکتی محکم، شروع کرد به جلو و عقب کردن کیر پیمان در کف دست نرم و ظریفش و با لحنی که از شوخی و تهدید آمیخته بود، گفت:
«وقتی کیر و خایت رو یه لقمه چپ کردم میفهمی…»
سپس بدون معطلی، خم شد و سر کیر پیمان را وارد دهان گرم و مرطوبش کرد و با شدت و عمق بالا، شروع به ساک زدن کرد. پیمان با این حرکت ناگهانی و عمیق، نفسی از ته سینه بیرون داد و آهی بلند از گلویش پرید.
نگار چند لحظه ای با سرعت و عمق بالا ساک زد، سپس کیرش را از دهانش بیرون آورد و با دستش، به جلو و عقب کردن ادامه داد. همزمان خم شد و زبان کوچک و گرمش را روی خایه های پیمان کشید. خایه های پیمان کاملاً بدون مو و صاف بود، پوستی نرم و لطیف که زیر زبان نگار می لغزید. آلت پیمان نیز کاملاً تراشیده و بدون مو بود، پوستی صاف و براق با رگهای برجسته ای که روی ساقه اش خودنمایی میکرد. بیضه های نسبتاً درشت و خوش فرمی که در کیسهای نرم و جمع وجور جای گرفته بود، با هر بار لیسیدن نگار، جمع و منقبض میشد.
نگار با لبخندی، خایه پیمان را به آرامی وارد دهانش کرد و با مکش ملایمی، آن را نوازش داد. پیمان با این حرکت، آه و نفسی عمیق کشید.
نگار همچنان با دستش کیر پیمان را جلو و عقب میکرد. ناگهان مکثی کوتاه کرد و با لبخندی، نوک زبان کوچک و گرمش را به سمت پایین برد و روی سوراخ مقعد پیمان، یک لیس آرام و بلند کشید.
پیمان با این حرکت غیرمنتظره، کمرش را از روی تخت بلند کرد و با آهی بلند که از عمق سینه بیرون آمد، گفت:
«چیکار میکنی…؟!»
و دوباره با لرزشی در بدنش، روی تخت افتاد.
نگار با لبخندی که از شیطنت و اعتماد به نفس پر بود، به سمت کیر پیمان برگشت. سعی کرد کل کیر بزرگ و کلفت پیمان را در دهان کوچکش جا دهد. اما هر چقدر تلاش کرد، لب هایش به پایین ساقه نرسید و بخش بزرگی از کیر همچنان بیرون ماند.
پیمان با لبخندی که از غرور و شوخی آمیخته بود، با صدایی که نفس نفس میزد، گفت:
«گنده تر از توهاش هم نتونستن… تو که در مقابلشون جوجه ای…»
نگار با این حرف، لجش گرفت. چشمانش از عزم و اراده برق زد. این بار با مصمم ترین حالت ممکن، نفس عمیقی کشید و با یک حرکت، کل کیر بزرگ پیمان را تا ته در دهانش فرو برد. سر کیر وارد گلویش شد و برای لحظاتی، نفس در سینه اش حبس شد. اما با اراده ای که داشت، در همان حالت شروع کرد به ساک زدن عمیق.
پیمان با این حرکت، دیگر طاقت نیاورد. دستهایش را در ملافه فرو برد و با صدایی که از شدت لذت می لرزید، گفت:
«آه… نزدیکم…»
نگار اما با لبخندی، ناگهان کیر پیمان را از دهانش بیرون کشید. با دستش، شروع به جلو و عقب کردن سریع کیر خیس و براقش کرد. قطرهای از مایع شفاف روی کلاهک جمع شده بود و با هر بار حرکت دست نگار، میدرخشید.
پیمان با نفسهای بریده و سنگین، با صدایی که از شدت نزدیکی می لرزید، گفت:
«داره میاد… داره میاد…»
نگار با لبخندی سریع، سر کیر پیمان را دوباره در دهانش گذاشت و با مکشی عمیق و محکم، آب پیمان را درون دهانش خالی کرد. گرمای مایع غلیظ، در دهانش پخش شد. نگار بدون لحظه ای درنگ، تمام آب منی پیمان را مکید و قورت داد. پیمان با لرزشی که سراسر بدن ورزیده اش را فرا گرفت، بیحال روی تخت افتاد. اما نگار همچنان سر کیرش را در دهان داشت و با حرکات آرام و پیوسته، آن را میکشید و می مکید.
پیمان با ناله ای که از عمق وجودش بیرون آمد، با صدایی که از خستگی و لذت می لرزید، گفت:
«بس کن… دیگه نمیتونم…»
نگار به آرامی کیر پیمان را از دهانش بیرون گذاشت. لبخندی از رضایت و غرور روی لب هایش نشسته بود. با نگاهی شیطنت آمیز به پیمان که بیحال و خسته روی تخت افتاده بود، با لحنی که از شوخی و آرامش آمیخته بود، گفت:
«چی شد… شیر تو کشیدم، وا رفتی…؟»
پیمان با چشمانی نیمه باز، تنها توانست لبخندی خسته و رضایتمند بزند و در حالی که نفسهای سنگینش به شماره افتاده بود، با نگاهی به نگار که بالای سرش خم شده بود، با صدایی که از خستگی می لرزید، گفت:
«آخرش تو برنده شدی…»
هر دو با لبخندی از جنس رضایت و صمیمیت، در سکوت شب به هم نگاه کردند.
پایان.
نوشته: محاشر
5 پاسخ به “شب پاکی”
محاشر نمیدانم مردی یا زن. اما خوب بود. کیفت داستانت. خوب بود.
این که همش هوش مصنوعی بود
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
عالی بود
هیچ وقت داستان رو از نفر بیرون سکس روایت نکنید . این میشه کتاب خوانی نه داستان . داستان رو باید یکی از افراد داخل سکس تعریف کنه اگر نه هیچ لذتی برای خواننده نداره . با اینکه بدون غلط بود اماااااا من هیچ لذتی نبردم از خواندنش . خیلی سرد و بی روح بود . دقیقاً نوشته ai بود و بدردنخور .