شهریور ماه ۱۳۹۷ بود
آفتاب سوزان تابستون کم کم داشت عقب نشینی میکرد و جاش رو پاییز قرار بود بگیره
ساعت ۴ عصر بود و داشتم رمان بینوایان از ویکتور هوگو رو میخوندم ؛ روی تختم لم داده بودم و با دقت به نوشته های ریز روی صفحه فکر میکردم ؛ حس اینکه یک انسان از غارنشینی به این تمدن رسیده و یک گوشه نشسته و داره کتاب میخونه؛ فکری بود که من رو عمیقا متأثر میکرد
خیلی از بدبختی های ما از تمدنیه که قرار بود مارو از امیال وحشیمون دور کنه و به جاش بهمون عقلانیت و خرد ببخشه
اما به قول زیگموند فروید ؛ نه تنها بهمون عقلانیت نداد و خردمند نشدیم ؛ بلکه وحشی تر ؛ بی رحم تر ؛ و حتی احمق تر از زمانی شدیم که هنوز به اصطلاح متمدن نبودیم… ما وحشیایم و بیرحم و بردهی غرائض ؛ اما مجبوریم ماسک دروغینی به نام عقلانیت به چهره بزنیم
چرا؟
چون تمدن ازمون میخواد
چون سیستم تورو کنترل میکنه و تو سیستم رو کنترل نمیکنی
چون انسان ی موجود اجتماعیه
چون باید دوام بیاری
ای کاش میتونستم همهچیز رو رها کنم و برای زندگی به کوه برم
جایی که هیچوقت ؛ هیچکس رو نبینم و در انزوای مطلق زندگی کنم
در این فکر بودم که صدای زنگ گوشیم توجه من رو به خودش جلب کرد
شماره ناشناس بود
جواب دادم
+سلام ؛ بفرمایین
-سلام ؛ آقای محمد جوزی ؟
+خودم هستم ؛ درخدمتم
-خانم موسوی هستم ؛ مدیر مدرسهی راهنماییی پروین اعتصامی ؛ از آموزش و پرورش تماس گرفتن و بهمون اطلاع دادن که شما امسال دبیر علوم منطقه ۶ هستین ؛
+بله درسته
-از طرف آموزش و پرورش باید براتون پیامک اومده باشه
+بله بهم گفتن که امسال باید داخل همین مدرسه تدریس کنم چون انگاری کمبود دبیر دارید
-بله متاسفانه ؛ ما کم کم داریم برنامه های درسی رو تنظیم میکنیم و اگه براتون مقدوره فردا ساعت ۹ صبح تشریف بیارین مدرسه که هماهنگی های لازم صورت بگیره
+مشکلی نیست ؛ آدرس مدرسه کجاست؟
-براتون اساماس میکنم
+اوکی در خدمتم
-خدا نگهدار
+خدا نگهدار
تلفن رو قطع کردم و به زمین و زمان فحش دادم ؛ ۱۰ سال پیش فکر نمیکردم که قراره تو سن ۲۹ سالگی به این نقطه تو زندگیم برسم؛ که نهاد کثیف و فاسدی مثل آموزش و پرورش تبدیل به کارفرمای من بشه و منی که از تک تک معلم ها متنفر بودم ؛ خودم هم الان یک معلمم و اون بیسواد های عقده ای و روانی های قدرت طلبی که اسم خودشون رو گذاشتن معلم ؛ قراره همکارم باشن
لبخندی زدم و به مفهوم جبر فکر کردم
جبر جبر جبر جبر
هزاران بار جبر
کل زندگیم جبر بوده
اصلا خود این زندگی خودش ی جبره؛ همین که مجبوری به زندگی کردن و ادامه دادن خودش نوعی جبره
همین که مجبوری بمیری هم خودش نوعی جبره
همین که الان من بخاطر بستن دهن جماعت و غرغرهای خانواده مجبور به دادن آزمون دبیری شدم ؛ هم خودش نوعی جبر به حساب میاد
اما به خودم قول دادم که هرچی معلم حرامزاده و بیسواد دیدم ؛ دقیقا برعکس اونها باشم و حداقل تلاشی برای رشد فکری چند تا انسان داخل کلاس داشته باشم ؛ از یک کلاس ۲۰ نفره ؛ ۲ نفر هم یک انسان با خرد بیاد بیرون ؛ اون هم در این نظام کثیف و پلید و این جامعهی پارادوکسیکال بیمار ؛ خودش به تنهایی خیلی حرفه
عزمم رو جزم کردم و به آینده فکر کردم
امیدوارم که اتفاقات خوبی بیفته
( این داستان بر اساس واقعیت است)
پانویس : این داستان تجربهی شخصی خودمه ؛ خبری از سکس نیست اما انگیزه های سکسی و میل های سرکوب شده تاثیر گذار بودن بر این تجربه
من به عشق باور ندارم ؛ عشق چیزی جز ملغمهای از احساساتی که در نهایت از ما یک برده میسازه نیست
اما دیگران باور دارن ؛ اتفاقی که واسم افتاد باعث شد برام دریچهای باز بشه به سمت تبیین ناخودآگاه فرویدی و ناخودآگاه یونگی
علت اینکه اسم داستان رو زیر باران انتخاب کردم ؛ این بود که آخر این قضیه در یک روز بارانی به اتمام میرسه
و اون روز هم روزی بود که من برای همیشه از نظام کثیف و شیاد آموزش و پرورش دوری کنم و از معلم بودن خودم انصراف بودم و برگردم به همون زندگی قبلیای که داشتم
زندگیای سرشار از سرکوفت های دیگران
زندگیای سرشار از تاریکی
زندگیای که در اون هیچ زنی بهت نمیگه همسرم و هیچ بچه ای بهت نمیگه بابا
زندگیای که رفاه نداره؛ پولی توش نیست ؛ اما عمق داره
و در نهایت ؛ زندگیای که شکل خاصی از بودن درش وجود داره
ممنونم
ادامه…
نوشته: Mr x
2 پاسخ به “زیر باران (۱)”
فراموش شده نوشته تون عالیه … اما نگرانم که خوانندگان سایت بر نتایند. لطفاً اگه به هر دلیل از ادامه نوشتن منصرف شدید و یا جای دیکه قرار شد داستان رو ادامه بدین برای منم بفرستید، با سپاس
فراموش شده نوشته تون عالیه … اما نگرانم که خوانندگان سایت بر نتایند. لطفاً اگه به هر دلیل از ادامه نوشتن منصرف شدید و یا جای دیکه قرار شد داستان رو ادامه بدین برای منم بفرستید، با سپاس