اتاق ۱۱۰۴ ، زنم دوباره عروس شد (۱)

وقتی چشم هامو باز کردم ، هنوز گیج خواب بودم ، نور آفتاب از درز پرده هتل روی تخت افتاده بود ، من هنوز با شلوار جین و همون تیشرت دیشب بودم ، ولی سارا لخت کنارم خواب بود ، آروم آروم یه چیزایی از دیشب یادم میومد …داشتم سکته می کردم ، حس می کردم تا ابد از خجالت نمی تونیم توی چشم هم نگاه کنیم ، بس که دیشب مشروب خورده بودم سرم بشدت درد میکرد ، از یه جایی به بعد رو اصلا یادم نمیومد ، شورت و سوتین سارا روی کاناپه کنار پنجره هتل افتاده بود و یه لنگه از سندل های پاشنه بلندش کف اتاق بود ، خدای من دیشب اینجا جلوی چشمای خودم … ما چیکار کردیم … دهنم حسابی خشک شده بود … دیشب اوضاع از کنترل خارج شد … هیچ وقت فکرشو نمی کردم در واقعیت این اتفاق بیفته … یه لحظه یادم اومد که هنوز ۳ روز از این تور مونده و من باید هر روز با این پسره چشم تو چشم بشم … اگر بازم بخواد این کارو بکنه چی ؟؟ انگار سارا بیهوش بود ، همیشه وقتی زیاد مشروب میخوره خوابش خیلی سنگینه … دلم میخواست توی زمان به عقب برگردم و دیشب رو پاک کنم ، سارا مثل عروسک کنارم خواب بود ، اون دست و پای ظریف و لاک زدش ، اون رون ها و پاهای هوس انگیزش ، اون مو های هایلایت و صورت معصومش ، خدای من نکنه دیشب وقتی که علی از اتاق ما میرفته بیرون کسی دیده باشه ، نکنه برای کسی تعریف کنه ، دقیقا اتاق کناری ما دختر خاله سارا با شوهرش بودن … نکنه دیشب صدای ما رو شنیده باشن ، اگر بدونن با اون حال خراب من دیشب تا نزدیک صبح علی توی اتاق ما بوده چی فکر می کنن …قلبم تند می زد ، به سقف اتاق هتل خیره شده بودم ، صحنه هایی که از ذهنم می گذشت ، ترسناک … مه آلود و راستش یکم هم تحریک کننده بود ، حتی اگر حس حسادت و خشم و عذاب وجدانم رو اضافه کنم ، باز هم نمیتونم احساس واقعیم رو توی اون لحظه توصیف کنم ، … شب قبل همه با هم کنسرت بودیم ، قبل از کنسرت حسابی خودمون رو ساختیم ، من شاید نصف یه ویسکی رو تنها خوردم، کنسرت ساسی مانکن ساعت ۱۲ شب تمام شد ، همه با هم جمع شدیم توی کافه هتل ، من و سارا و چند نفر دیگه بازم مشروب سفارش دادیم ، جمعا چهار تا زوج و دوتا پسر مجرد بودیم . با صدای خنده هامون هتل رو روی سرمون گذاشته بودیم ، سارا در گوشی بمن می گفت ساکت باش داری چرت و پرت میگی ، یادم نیست کی حالم بد شد ، ولی یادمه که سارا با کمک علی … یعنی یکی از اون پسرای مجرد منو آوردن توی اتاقمون ، حتی نمیدونم بقیه موندن توی کافه یا رفتن توی اتاقاشون ، وقتی رسیدیم توی اتاق هتل من تلو خوران رفتم توی دستشویی ، آب زدم به صورتم ، نمیدونم چقدر توی دستشویی بودم، وقتی اومدم بیرون تعادل نداشتم و پرت شدم روی کاناپه کنار پنجره هتل ، زیاد متوجه نبودم چی میگذره ، انگار علی و سارا کنار هم روی تخت نشسته بودن و منو نگاه می کردن … شاید سارا سرش رو تکیه داده بود روی شونه یا سینه علی ، خوده سارا هم خیلی مست بود ، اینکه چی می پرسیدن و من چی میگفتم رو یادم نیست ، فقط یادمه من هرچی میگفتم اونا دوتا میخندیدن ، نمیدونم کی دکمه پیراهن سارا باز شد ، ولی خوب یادمه دست مردونه و درشت علی رفت زیر سوتین زنم و یه لحظه بعد سارا سرش رو بالا آورد و علی گردنشو بوسید و به لب های هم حمله کردن ، انگار اصلا اهمیت نداشت که من اونجا بودم … صحنه ها توی ذهنم قطع و وصل می شد ، انگار علی شورت خیس زنم رو داد دستم و با خنده گفت بو کن ، از خودم هیچ اراده ای نداشتم ، صدای خنده مستانه و پر از شهوتشون … دستای علی که دوتا مچ پاهای ظریف زنم رو گرفته بود …، هنوز نمیدونستم خواب بود یا واقعیت ، حتی نمیدونستم علی کی کارش تمام شد و رفت و من چجوری اومدم توی تخت

یه لحظه برگشتم و نگاهم به بدن لخت سارا که کنارم خوابیدم بود افتاد ، اون سینه های کوچیک و خوشکلش که بالاش برنزه شده بود و از خط سوتین به پایین مثل برف سفید بود … خدای من انگار که دیشب جادو شده بودم ، چجوری حاضر شدم اجازه بدم یه مرد غریبه جلوی چشمم با همه جای بدن زنم بازی کنه … . انگار یه چیز تیز فرو رفت تو کمرم ، گردنبند علی پاره شده بود و وسط تخت زیر کمر من بود ، یه زنجیر طلای کارتیه با آویز فروهر، دامن سارا بین ملحفه های تخت افتاده بود ، پاشدم و آروم نشستم روی لبه تخت ، خدای من روی زمین پر بود از دستمال کاغذی های مچاله شده ، بی اختیار یکیشون رو برداشتم و بو کردم … دیگه تقریبا مطمئن بودم چه بلایی سرمون اومده … نمیدونستم وقتی سارا بیدار شد باید چه رفتاری داشته باشم ، حتی نمی دونستم باید عصبانی باشم یا شرمنده ، از یه طرف سالها بود که اصلی ترین فانتزی ما موقع سکس این بود که سارا با یه مرد غریبه سکس کنه و من تماشا کنم و از یه طرف هیچ وقت قرار نبود این اتفاق در واقعیت بیفته … اوایل که این فانتزی رو پیش می کشیدم سارا مخالفت می کرد و با خنده میگفت غیرتت کجا رفته ، ولی بعد که متوجه شد این فقط یه فانتزی در حد حرفه و قرار نیست از اتاق خوابمون فراتر بره ، احساس امنیت بیشتری کرد و حتی گاهی بیشتر از من موضوعش رو پیش می کشید ، حتی گاهی بیرون از تخت هم شوخی هایی می کرد که معنیشون رو فقط من میدونستم ، ولی تقریبا تا همین دیشب هردومون مطمئن بودیم این اتفاق در واقعیت هرگز نمیوفته …

ساعت رو نگاه کردم ، حدود ۹ صبح بود ، خدای من ما باید تا یه ربع دیگه برای صبحانه میرفتیم توی رستوران هتل … ولی فکر کردن به اینکه الان با سارا بریم پایین و علی رو توی جمع ببینیم دیونم می کرد ، تصمیم گرفتم سارا رو بیدار نکنم تا وقت صبحانه بگذره … ولی خب آخرش که چی … بالاخره که باید دوباره توی جمع حاضر می شدیم … توی همین فکرا بودم که تلفن اتاق هتل زنگ زد ، خشکم زده بود ، انگار وحشت کرده بودم ، سارا گیج منگ از خواب پرید و دور و برشو نگاه می کرد ، پتو رو کنار زد و با دیدن بدن کاملا لختش انگار تو دلم یه جوری شد ، گوشی رو برداشتم ، دختر خاله سارا بود ، مثل همیشه با انرژی و شیطون ، گفت به به … آقا مهدی قهرمان عرق خوری … بهتری ؟ شما بعنوان کاپیتان تیم کی تشریف میارید صبحانه ؟

انگار لحن عادی و شوخ نرگس یکم آروم‌ترم کرد ، نگاهم به سارا بود که با چشمای خواب آلود و نیمه بازش توی چشمام نگاه می کرد ، با خنده گفتم سارا همین الان بیدار شده ، تا یه ربع دیگه پایینیم و تلفن رو قطع کردم ،

چند ثانیه توی چشم هم نگاه کردیم و سارا صورتشو فرو کرد توی بالشت و روی شکم خوابید ، شاید هنوز گیج بود یا شاید هم میخواست وانمود کنه که چیزی یادش نمیاد ، یه آب معدنی از کنار تلفن برداشتم و همونطور که همشو میخوردم به بدن لخت زنم خیره شده بودم، سارا هیچ وقت لخت نمیخوابه ، حتی شبایی که با هم سکس داریم معمولا بعدش یه لباس خواب حریر با یه شورت راحتی میپوشه ، نور آفتاب روی کون گرد و رون های لخت سارا افتاده بود ، نه اینکه هیچ وقت لخت خوابیدنشو ندیده باشم ، ولی انگار اینبار خیلی فرق داشت ، حتی الانم گفتنش برام سخته … ولی این کاره یه مرد دیگه بود … ، آخرین بار یه مرد غریبه لباساشو در آورده بود ، بله ما این فانتزی رو داشتیم ، ولی واقعا برای اجراش اصلا آماده نبودیم ، اصلا هرگز قصد اجراشو نداشتیم ، تا همین دیشب فکرشو هم نمیتونستیم بکنیم که چه اتفاقی قراره بیوفته ،

هرچی بیشتر خواب و مستی از سرم می پرید بیشتر صحنه های محو دیشب یادم میومد ، جوری که علی پستونای زنمو میخورد و سارا با چشمای بسته سرشو بالا نگه داشته بود و توی مو های علی چنگ میزد ، و من اونطرف تر ، روی کاناپه هذیون میگفتم و بین خواب و بیداری تماشاشون می کردم ، اون ناله های ته حلقی سارا که مثل جیق کوچیک میمونه رو از سال اول ازدواجمون به بعد دیگه نشنیده بودم ، انگار دیشب با یکی از همین جیق ها از خواب پریدم و پا های لاک زده سارا روی شونه های علی بود و علی داشت ساق پای زنمو میبوسید که یه لحظه با لبخند عجیبی توی چشمای من نگاه کرد ، شاید همون لحظه که سارا جیق کشید فرو کرده بود …

حالا به اندام زیبای زنم زل زده بودم و تصویر های دیشب رو توی ذهنم مرور می کردم ، از خودم خجالت می کشیدم ولی با این فکر ها کیرم داشت راست می شد ، حسابی تحریک شده بودم ، شاید بدنم میخواست اینجوری به عذاب وجدان و خجالت و استرس و هیجان واکنش نشون بده ،

بعد از چند دقیقه سارا سرش رو از روی بالشت بلند کرد و به پهلو خوابید ، آروم دستشو برد سمت جعبه دستمال کاغذی و چند تا دستمال کشید ، یکم پاهاشو باز کرد و چند بار از پایین کسش تا بالای کیلیتوریسش رو تمیز کرد هربار دستمال رو نگاه می کرد و دوباره از یه جهت دیگه تا میزد و این کار رو تکرار می کرد ، همونطور که دستمال رو به سمت من پرتاب می کرد با صدای لوس و خواب آلودش گفت ، میشه بگی دیشب اینجا چی شده عشقم …؟ و بعد دوباره صورتشو روی بالشت گذاشت و روی شکم خوابید . رفتارش یجوری بود که واقعا میتونستم باور کنم چیزی یادش نمیاد .

سارا همیشه وقتی از خواب بیدار میشه حشریه ، خودمم جوری تحریک شده بودم که صدای قلبم رو میشنیدم ، نمیدونم چرا ولی یه حس عجیب بم میگفت :

همین حالا …

قبل از اینکه سارا دوش بگیره …

وقتی هنوز بوی یه مرد دیگه رو میده …

روی تخت کنارش نشستم و قوس کمرش رو بوسیدم ، موهاشو جمع کردم و همین که گردنش رو بوسیدم ، با چشم‌های خواب آلود آروم سرش رو برگردوند و لبای همو بوسیدیم ، سارا رو برگردوندم تا روی کمر بخوابه ، دوتا دستش رو گذاشت روی صورتش ، انگار نمیخواست توی چشمای من نگاه کنه ، بی اختیار پاهاشو باز کردم ، اول چند بار کسش رو بوسیدم و بعد بی اختیار دهنمو باز کردم و همشو لیسیدم ، مزه عجیبی میداد ، یچیزی مثل عرق تن و بوی تند و ترش … انگار نعشه بودم ، خب هر مردی طعم ترشحات زن خودشو میشناسه ، ولی این بو غریبه بود ، صدای نفس هاش بلند تر و تند تر می شد ، ناله های سارا با همیشه فرق داشت ، انگار هردومون به یک چیز فکر می کردیم ، حتی اگر دیشب نمی فهمیدیم داریم چیکار می کنیم ، ولی الان هردومون خوب میدونستیم من دارم باقی مونده چه چیزی رو میلیسم .

انگار که چیزی از فکر سارا بگذره و مضطربش کرده باشه ، یهو با پا منو هل داد عقب و زانوهاشو بست و به پهلو و پشت به من خوابید .

بدون اینکه یک کلمه با هم حرف بزنیم روی تخت ولو شدیم ، من کمر سارا رو می بوسیدم و از تکون‌هایی که میخورد فهمیدم که داره گریه می کنه ، سارا بدون اینکه چیزی بگه یا به من نگاه کنه پاشد رفت توی دستشویی و من هم دستمال های کف اتاق رو جمع کردم ، نیم ساعت بعد توی رستوران هتل بودیم . بچه های تور ما همه دور یه میز بزرگ نشسته بودن و تقریبا صبحانه شون رو تمام کرده بودن ، سارا یه شلوار سندبادی و یه تیشرت گشاد پوشیده بود با سندل های کف تخت ، برای اولین بار می دیدم که هیچ آرایشی نکرده بود ، علی هم یه گوشه میز نشسته بود و سرش پایین بود ، وای خدای من با دیدن اون آدم انگار آتیش گرفتم ، از حسادت و خجالت داشتم خفه می شدم ، یا شاید دلم میخواست اونو خفه کنم . من با همه سلام و احوال پرسی کردم ، حتی بر خلاف میلم وقتی علی دستشو جلو آورد باش دست دادم ، سارا با دیدن این صحنه نگاه چپ و معنی داری بمن کرد و سرد و عصبی با همه سلام و احوال پرسی کرد ولی نسبت به علی کاملا بی تفاوت بود ، روشو برگردوند و کنار دخترا نشست . منم سعی کردم توی جمع اصلا با علی صحبت نکنم ، درحقیقت میخواستم به علی بفهمونم که ماجرای دیشب یه اشتباه بود که دیگه تکرار نمیشه … تقریبا منو سارا هیچ کدوم بجز چای چیزی نخوردیم . اصلا انگار از جمع جدا بودیم

قرار بود ساعت ۱۲ یه ون مارو ببره جاهای دیدنی و بعد برنامه ناهار داشتیم ، بعد از صبحانه همه رفتیم توی اتاق هامون … توی آسانسور زل زده بودم به لاک پاهای سارا ، انگار اون صحنه ولم نمیکرد ، سارا همیشه وقتی از دست من عصبانی میشه سعی می کنه نگاهم نکنه . انگار بعد از مستی دیشب تازه برای منو سارا دنیا داشت واقعی می شد ،

وقتی وارد اتاق شدیم و درب اتاق رو بستیم خواستم از پشت بغلش کنم و صورتش رو ببوسم ولی سارا به شدت منو پس زد ، مثل همیشه دست پیش رو گرفته بود ، میدونستم که باید صحبت کنیم ، میدونستم اگر با این قضیه خیلی جدی برخورد کنیم و فاجعه رو به اندازه ای که واقعا بزرگ هست جدی بگیریم ، شاید حتی به جدایی و از دست رفتن زندگیمون ختم بشه . تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که با این موضوع ساده و مثل یه حادثه برخورد کنیم ، این چند روز رو مدیریت کنیم تا اینکه سفر تمام بشه ، بعدم سعی کنیم هرگز دیگه اون پسر رو نبینیم ، شاید بعدا باید از یه مشاور کمک میگرفتیم ، حتی به اینکه وانمود کنم چیز زیادی از دیشب یادم نمیاد هم فکر کردم ،

یه بار دیگه سعی کردم سارا رو از پشت بغل کنم که یهو شروع به جیق زدن کرد ، یهو زد زیره گریه و می گفت

من دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم …

خب اگر جنبه مشروب خوردن نداری نخور…

مثل یه عوضی مست میشی …

مثل یه بدبخت باید یه مرد غریبه کمک کنه بیاریمت توی اتاق …

خاک بر سرت … حیف من … خاک بر سر من …

به زور بغلش کردم و سعی کردم با جملاتی که میدونستم دوست داره آرومش کنم . از پشت گرفته بودمش … زورش به من نمیرسید و با هر بوسه آروم تر می شد ،اندام ظریفش توی دستم می لرزید و اشکاش روی ساعد دستم میریخت … هردومون میدونستیم که نباید بریم سر اصل ماجرا . یه ربعی آروم توی بغلم بود … گردنشو میبوسیدم ، مو هاشو ناز می کردم و حرفای عاشقانه میزدم ، سعی کردم بش اطمینان بدم که همیشه حمایتش می کنم و هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه ، قول دادم دیگه هیچ وقت زیاده روی نکنم ، قول دادم توی جمع بیشتر بهش توجه کنم ، توی دستام آروم شده بود … سینه هاشو نوازش کردم ، اولش مخالفت می کرد اما یواش یواش خودش لباشو میاورد جلو و بوسه هامون طولانی تر شد ، انگار هردومون تصمیم گرفته بودیم حداقل فعلا در مورد اتفاقی که دیشب افتاده حرفی نزنیم ، خوابوندمش روی تخت و لباس هاش رو در آوردم ،

سارا آروم در گوشم گفت … بذار برم دوش بگیرم … تمیز نیستم آخه …

جواب دادم … همینجوری دوست دارم عزیزم ، تو همه دنیای منی ، من بیشتر از خودت عاشق بوی بدنتم …

شورتش رو کنار زدم و با تمام وجود شروع کردم به لیسیدن کسش ، انگار یه چیزی توی زندگیمون تغییر کرده بود ، یه چیزی مثل یه سطح جدید از عاطفه یا اعتماد ، زیاد هم به این حس مطمئن نبودم ولی بدن زنم حالا برام یه معنی تازه داشت ، سارا دستش رو توی موهام برده بود و با حرکات دورانی باسنش یه حس عجیبی بمن می داد ، بار ها توی شوخی های فانتزی از اینکه بعد از سکس سارا با یه مرد دیگه ، من اونجاشو لیس بزنم حرف زده بودیم ، ولی حالا که واقعا این اتفاق افتاده بود سعی می کردیم در موردش حرف نزنیم . سارا هر لحظه به ارگاسم نزدیک تر میشد ، شورتشو در آوردم و پرت کردم وسط اتاق ، دیگه حتی باسنشو از تخت بالا تر آورده بود و پشت گردنشو به تخت فشار می داد ، مو های منو چنگ میزد و بریده بریده میگفت ، بخور … بخورش! … همشو …! میک بزن …!! در نهایت بدنش لرزید و ارضا شد .

همونجا روی تخت ولو شدیم ، من بیشتر از همیشه حرف های عاشقانه داشتم براش ، با اینکه اتفاق بزرگ و عجیبی افتاده بود که میتونست زندگی مشترکمون رو تهدید کنه ، اما واقعا از ته دل حس می کردم منو سارا بیشتر از همه زوج های دنیا به هم نزدیک و با هم راحت هستیم .

سارا دستشو برد سمت کیر من و همونجوری که لبای منو میبوسید با لحن مهربون و آرومش گفت … الهی بمیمرم تو ارضا نشدی … پاشو باهم دوش بگیریم کارتو راه بندازم شومبول طلا …

خدای من ، شومبول طلا همون اصطلاحی بود که سارا موقع داستان های فانتزیمون برای من بکار می برد … کلا هروقت توی تصورات فانتزیمون یه مرد دیگه حضور داشت ، سارا منو شومبول طلا صدا می کرد با شنیدن این حرفا حسابی راست کردم …

این تازه شروع داستان ما بود …

ادامه …

نوشته: مهدی

بازدید 3,063

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

21 پاسخ به “اتاق ۱۱۰۴ ، زنم دوباره عروس شد (۱)”

  1. چه عجب یه داستان خوب یه قلم درست دیدم…عالی نوشتی…حتما ادامه بده

  2. عالی خوش به حالتون! به فصل جدید و فوق العادع لذت بخش زندگیتون خوش اومدین

  3. منم تو ترکیه دوستم زنمو کرد موقع ارضا شدنش تو کوص زن خوشگلم من تخماشو میمالید براش بعدش ی دوزم با کون خودم زد ابشو ریخت تو سوراخم زنم خیلی خجالت کشید پاشد با دستمال کاغذی سوراخمو تمیز کرد کل اون پنج روز وقتی بیرون بودیم دوستم همش به کون من و زنم دیت میزد تو جمع همه فهمیدن من و زنمو کرده

  4. اگر تفکر زن و شوهر شبیه هم باشه خیلی حال میده اتفاقا . ما هم دنبال به زوج شبیه خودمون هستیم بتونیم بریم سفر باهاشون .

  5. وقتی فانتزی هاتی مثل این داری، تا انجامش ندی آروم نمیگیری،برای من هم هرروز شدت خواسته ام بیشتر میشه

  6. عالی و واقعی بود کسایی که کوچکی یا شلی الت دارن بیوم رو ببینن

  7. couple000 داستان و فضاسازی ها و ترتیب و روند خیلی خوب بود قلم قوی و گیرایی داری

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید