برگشتیم داخل سالن کارخانه و اتفاق خاصی نیفتاد وقتی ظهر داشتیم با هم بر می گشتیم با اینکه هیچ تماس بدنی با هم نداشتیم و هر دو صندلی عقب ماشین شرکت نشسته بودیم ولی حسی درونم پیدا شده بود که دیگه نگین شده بود سکسی ترین زن در دسترس دنیا. اونم انگار خیلی راحت نبود کنارم، نمیدونم چه حسی داره. پشیمونه ؟ ناراحته ؟ ولی چون بدن من ریکاوری کرده بود تنها حسی که داشتم حشر زیاد به طوری که بیشتر از مواقع دیگه نگاهم به رونهای نگین بود که ازم بیشترین فاصله ممکن و گرفته بود نگاهش و فرستاده بود سمت منظره بیابانی آزادراه قم-تهران و با اینکه تابش تند غروب آفتاب تو چشمش بود ولی اصلا نگاهش و کل مسیر طرف من نگرفت.
.
.
یک سال بعد (زمان حال)
نگین پرسید : ” پنجشنبه شب چی بپوشم ؟ “
بدون اینکه سرم و از صفحه لب تاب بردارم گفتم” از من می پرسی ؟! نباید از شوهرت این سوالا رو بپرسی ؟ “
” اون مشکلی نداره، ولی چون خانوم تو مذهبیه و اولین باره داریم میایم خونتون نمیخوام برات مشکل درست شه “
چهار نفر از دوستام به همراه خانم هاشون که دو نفرشون همکار بودند و دعوت کرده بودم. یه جورایی قصدم این بود اگه تو این مهمونی اگه همه چیز اوکی بود و اخلاقها به هم میخورد یه اکیپی بشیم برای مسافرت و تفریح. از وقتی خدا آوا،دخترم رو به ما داده بود همسرم ستاره دیگه چادر نمی پوشید و با مانتو بیرون می رفت. همین موضوع به مذاق دوست هامون خوش نیومد و با اینکه ستاره برای خوشامد اونها ، وقت هایی که باهاشون بودم مانتو عبایی خیلی گشاد و بلند میپوشید یه جورایی کم کم بهمون فهموندن خیلی دیگه دوست ندارن با ما رفت و آمد کنند و وقتی میخ تابوت ارتباطمون زده شد که یه مجلس زنونه گرفتند و همه شرکت داشتند ولی ستاره دعوت نبود و یکیشون از دستش در رفته بود تو استوری یادش رفته بود ستاره رو هاید کنه و از همون موقع دیگه ما رفت آمدمون بیشتر با خانواده ها بود. اونم بیشتر خانواده من چون خانواده ستاره هم هنوز بعد سه سال که از تولد آوا میگذره و ستاره چادر و گذاشته کنار فکر میکنند دیگه چون بچه از آب و گل دراومده بود باید دوباره چادری بشه و روزی نبود که تو اینستاگرام براش سخنرانی حاج آقا فلانی و نفرستند که حجاب چقدر مهمه و … ولی نه منو نه ستاره دیگه اون آدم سابق نبودیم. باورامون تغییر کرده بود دیگه مثل قدیم خودمون و خیلی اذیت نمی کردیم. یادمه اوایل کارم تو شرکت که هنوز قراردادم سه ماهه بود و خیلی برام مهم بود بتونم قرارداد دو ساله ببندم ، تو ضیافت شام سالیانه شرکت که خود مهندس میرمالکی، صاحب شرکت ترتیب میداد و همه مدیرها رو با همسرانشون دعوت میکرد؛ موقع خوشامدگویی چیزی که دیدیم و بهمون استرس وارد میکرد . سر هر میزی میرفتند مهندس و همسرش با مهمانها دست می دادند. تو اون لحظه اینکه زنم با یه مرد غریبه دست فرقی با زنای محسنه تو ذهنم نداشت. ولی مگه میشد جلوی اون همه آدم به مهندس و همسرش و که سن و سالی هم ازشون گذشته بود بی احترامی کنیم. وقتی مهندس دستش و به سمت ستاره دراز کرد کلی استرس داشتم که چه دست بده و چه نده چکار کنم. ستاره با یه مکس دستش و دراز کرد و مهندس بهش خوشامد گفت و رفت سراغ میز بعدی. از اون لحظه به بعد دیگه مهمانی به ما خوش نگذشت . من که به خاطر یه دست دادن زنم با فرد 70 ساله که کلا یک ثانیه طول نکشیده بود خودم و بیغیرت میدیدم و ستاره هم جوری ساکت بود و ارتباط نمیگرفت که همه فکر کردند با هم دعوامون شده و به زور اومده. بعده ها که با کار تو شرکت و تجربه محیط جدید و همچنین اتفاقات جنبش مهسا امینی دیدگاهم تغییر کرده بود یه وقتی به ستاره گفتم ” چقدر خودتونو عذاب دادیم. مگه با یه دست دادن چه اتفاقی قرار بود بیوفته. یا اینکه یه لحظه روسریت از سرت افتاد چی می شد که انقدر خودمون و اذیت کردیم. چقدر زندگی و به خودمون سخت گرفتیم ” و نکته جالب موافقت ستاره با حرفهام بود هر چند هنوز نماز میخوند و روسری سر میکرد ولی دیگه اگه موقع رانندگی روسریش عقب میرفت خودشو به کشتن نمیداد که روسریش و سریع درست کنه. همه این موارد باعث شده بود نیاز به پیدا کردن دوستهای جدید داشته باشیم .
هادی و آذر که دوستای زمان دانشجوییم بودند و ستاره می شناختشون. آذر اعتقادی به روسری نداشت ولی لباسهاش معمولی بودند. معمولا شلوار جین و کتان گشاد و پیراهن مردانه تا روی باسن می پوشید و خداییش برجستگی هاش معلوم نبودند. منم به خاطر دوستی زیاد با هادی هیچ وقت نگاه جنسی به آذر نداشتم. امیر و معصومه دوستهای هادی و آذر بودند و معصومه اون اولاش به خاطر احترام به من و ستاره یه روسری رو سرش می انداخت ولی کم کم روسریش همون اول مهمونی می افتاد رو شونه ش و دیگه درستش نمیکرد. وحید و نگار که هر دو از بچه های شرکت بودند و هر دو هم دهه هشتادی و تازه عقد کرده بودند و یه جورایی پاگشا شون کرده بودیم و نگین و رضا همسرش که تا حالا ندیده بودمش برای اولین بار داشتند میومدند خونه مون. بهونه م پیش ستاره برای دعوت از نگین این بود که وحید خیلی غریب نباشه و اینکه نگین دو تا پسر هم سن و سال با پسر ما داره و ما تنها زوج بچه دار گروه نیستیم .
به نگین گفتم ” ستاره شاید هنوز کمی مذهبی باشه ولی کاری به پوشش کسی نداره ، مثلا خانم های امیر و هادی هم روسری سر نمی کنند، نگارم که خودت وضعیت پوشش و داری میبینی ” نگین جواب داد ” روسری و منظورم نبود، اون که اگه مشکلم داشتی سرم نمیکردم ،لباس و میگم ” همیشه از جواب دادن سوالهایی که جوابشون و نمیدونستم کلافه میشدم ” نگین تو مهمونیهای خودتون چجوری میپوشی،همون و بپوش دیگه ” نگین قفل گوشی رو باز کرد و رفت تو گالریش و یه عکس از خودش و چندتا زن و مرد که احتمالا یا فامیل یا دوستاش بودند نشون داد که پوششون خیلی با اون چیزی که من تو ذهنم بود فرق داشت . نگین یه شلوارک جین سفید خیلی کوتاه پوشیده بود به یه تاپ بالای ناف که خط سینه هاش کاملا معلوم بود. بقیه زنها هم دست کمی نداشتند. کلا لباسهای همشون و که اندازه میگرفتی بیشتر از دو متر نمیشد. ” نه بابا اینو نپوش. ما جنبه نداریم ” پرسید ” برای همین میگم دیگه، چی بپوشم ” داشتم عکسای گوشی رو رد میکردم که مثلا بگم چی بپوش و اونم چیزی نگفت. رسیدم به چندتا عکس که نیمه لخت و تمام لخت گرفته بود ولی اکثرشون سیاه سفید بودند و تم هنری داشت. رو یکی از عکساش که خیلی زیبا و هنری گرفته شده بود چند لحظه صبر کردم. سیاه و سفید با نور کم، صورتش سایه افتاده بود و معلوم نبود. لبه یه تخت به صورت دمر جوریکه پاهاش رو زمین بود و شورت لامباداشو با انگشت شصتش کشیده بود تا پایین کونش. خیلی عکس خوبی بود. یه لبخند از روی بدجنسی اومد رو لبش و ” نمیخوای که اینجوری بیام ؟! ” بدون اینکه گوشیش و بدم دستش گفتم ” مگه از این آتلیه ها هم داریم تو ایران ؟ ” اومد گوشی رو از دستم بگیره ولی من ندادم میرفتم عکسای بعدی ” نمیدونم از این آتلیه ها داریم یا نه، این عکسها رو رضا ازم گرفته ” ادامه دادم ” عجب شوهر هنرمندی داری ” و رو یکی از عکسها زوم کردم ” رضا عکاسی و خیلی دوست داره، منم زیاد مدلش میشم ، خیلی از نزدیکامون دوست دارند رضا ازشون عکس بگیره ولی وقت نمیکنه ” کیرم سفت شده بود . اون حال خوبه دوباره داشت میومد. انگار نگین فهمید. آمد دم گوشم با عشوه گفت ” میخوای برات بفرستمشون ؟ دیگه بدتر از فیلم خودارضاییم نیست که ” برگشتم با لبخند گفتم ” خیلی دختر با شعوری هستی ، زود باش همه ش و بفرست ” ” همه ش که تو گوشیم نیست. میریزم تو فلش و فردا شب میارم خونتون “
پنج شنبه شب شد. از صبح یه استرس همراه با هیجان داشتم. البته بخوام دقیق بگم یک ساله که این حس همراه رابطه م با نگین شروع شده. یک ساله که رفتن سر کار هیجان انگیزه. تو همین یکسال کلی ماجراجویی جدید با نگین داشتم که اصلا خوابش و نمیبینم که با ستاره حتی مطرحش کنم. نکته خوب دیگه نگین این بود که واقعا از سکس لذت می برد. مثلا وقتی ساک میزد اگر عجله ای نداشتیم جوری کیرم و میمالید و بوسش میکرد که انگار با معشوقه ش طرفه و واقعا با ساک زدن ارضا میشد. موقع ساک زدن هر بلایی میخواستی میتونستی سرش بیاری و اون اصلا براش مهم نبود. یکبار که با ماشین خودم میرفتیم کارخانه پرسیدم ” تا حالا برای رضا موقع رانندگی ساک زدی ؟” بدون مکث جواب داد ” اوه، تا دلت بخواد، اصلا امکان نداره سفر بریم و حداقل یک بار براش نخورم، حتی با وجود بچه ها تا عقب ماشین خوابشون میبره خود رضا سریع در میاره و منم … ” یه لحظه انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه ” تو تا حالا تجربش نکردی ؟ ” مکث من تو جواب دادن به حساب پاسخ مثبت گذاشت و ادامه داد ” سریع در بیار تا نرسیدیم ” منم که همیشه فانتزی این و داشتم که یه بار تو فضای پابلیک با ستاره سکس کنم و هیچ وقت مطرحش نکردم سریع شلوار و شرتمو تا زانوم درآوردم و نگین سریع خم شد سمت کیرم،شیشه های ماشینم که دودی بودند ، اول چند تا بوس از سرش و بقیه جاهاش کرد و میمالیدش به صورت و چشمش و هی از خودش صداهایی مثل اومممم در میورد. اگه مسابقاتی تو ساک زدن برگزار می شد قطعا نگین قهرمان میشه مگه اینکه حقشو بخورن. دیگه حتی استرس اینکه آبم بیاد و بریزه تو ماشین و نداشتم. یعنی سکس با نگین یه جسارتی بهم میداد که اگه همون موقع ستاره هم سر می رسید من از سکس دست نمیکشیدم. میخواستم دست راستم و تو همون حالت از پشت بکنم تو شرتش ولی چو حالت سجده روی کیرم بود ،کمر تنگ شلوارش اجازه نمیداد. خودش فهمید و دکمه شلوارشو باز کرد. دستم و کردم تو شرتش و با سوراخ کونش بازی کردم. یه آه دیگه کشید و فهمیدم باید ماساژ سوراخ کونش و بیشتر کنم. دوباره اسپرم ها کودتا کرده بودند و فرماندهی مغز و به دست گرفته بودند. یهو یه فکری به ذهنم رسید. شلوارشو در آوردم
جوری که کونش لخت به سمت پنجره شاگرد بود. منتظر فرصت بودم تا یه ماشین شاسی بلند مشکی دیدم که داره از لاین وسط با سرعت معمولی میره. انداختم لاین سه و نزدیکش که شدم شیشه رو دادم پایین. همون جوری که حدث زدم نگین عکس العملی نشون نداد. قلبم داشت با شدت بیشتری میزد. نزدیک ماشین که شدم سرعتم و تنظیم کردم تا ببینم متوجه میشه. با دستم که از دلشوره داشت میلرزید دوباره شروع کردم سوراخش و مالوندن. کنار هم داشتیم رانندگی می کردیم. یهو انگار تازه متوجه شده باشه شیشه ش و کشید پایین داخل ماشین ما رو نگاه کرد. من دیگه تو اوج بودم که یه بند انگشت و برای اولین بار فرستادم تو کونش. پسره راننده شاسی بلند سرش و برگردوند یه چیزی به کناریش گفت که دیدم یه دختری از کنارش سرک کشید سمت ماشین ما. خیلی از اینکه یه زن و شوهر یا دوست دختر و دوست پسر داشتند نگاهمون میکردند لذت میبردم که نتونستم تحمل کنم تو دهن نگین خالی شدم . دختر ماشین کناری گوشی رو دراورده بود داشت یا فیلم می گرفت یا عکس نفهمیدم که خواستم شیشه شاگرد و بدم بالا پسره گفت ” نترس به کسی نشون نمیدیم،برای مصرف شخصیه، با شصتش یه اوکی بهم داد و منم شیشه رو کاملا کشیدم بالا. اونا گازش و گرفتند و ازمون سبقت گرفتند . نگین همونجوری که سرش پایین بود ” رفتند ؟ سرم و بیارم بالا ؟ ” گفتم آره و نشست سر جاش و همونجوری که شرت و شلوارش و میکشید بالا ” آقا رضا اگه بدونی سوراخ های زنت و در معرض عموم گذاشتند “
همه مهمونهامون اومده بودند و با این همه سفارش به نگین یه شلوار چرم قهوه ایه چسبون پوشیده بود با یه تاپ کرم. هیچ وقت تو دورهمی های قبلی هیچ کدام از خانم ها از تیشرت جلوتر نرفته بودند. دیدن نگین با اون خط سینه تو تاپ باعث شده بود از عکس العمل آینده ستاره استرس بگیرم و همین باعث بشه رفت و آمدمون شروع نشده،تموم بشه. منم که کلی فانتزی تو ذهنم بود برای سفر رفتن با نگین حاضر بودم حتی با هادی و آذر که دوستای قدیمیمون بودم قطع ارتباط کنم اما با نگین نه. ولی شانسی که آوردیم وقتی تازه عروس دامادمون یعنی وحید و نگار اومدن و نگار رفت برای تعویض لباس دیدم با شورتک برگشت و این برای عادی جلوه دادن شرایط در بحث های احتمالی بعد از مهمانی با ستاره کمک میکرد. البته چون نگار ریز نقش و لاغر اندام بود با اینکه تقریبا کل پاهاش لخت بود به سکسی بودن نگین نمی رسید. رضا شوهر نگین یه مشکل دقیقه نودی براش پیش اومده بود و نگین با دوقلوهاش تنها اومده بود همون اول با کلی عذرخواهی گفت که رضا تا شام میرسه. کم کم یخ جمع آب شد برای اینکه رضا برسه گفتیم قبل از اینکه شام بکشیم پانتومیم بازی کنیم. و با اینکه کلی داستان مثل دست زدن به هم و … پیش اومد ندیدم ستاره واکنشی نشون بده و انگار واقعا داشت بهش خوش میگذشت. که صدای زنگمون اومد شوهر نگین رسید. به رسم ادب رفتیم دم درب به استقبالش ولی همین که دیدیم همو جفتی شوکه شدیم. خاطرات اوایل جوانی به سرم هجوم آورد. یه لحظه جفتی متوجه تعجب دیگران شدیم . با اینکه هنوز نمیدونستم چیکار باید کنم ولی آغوشم و باز کردم و رفتم سمتش ” به ، داش غلامرضا ، تو کجا اینجا کجا “
ادامه
ادامه دارد …
نوشته: ابلوموف
5 پاسخ به “یک بازی کوچک (۲)”
جون خودت زود زود بنویس عالیه واقعا
به به چه داستان زیبایی زودتر آپ کن لطفا
تا اینجا که عالی بود
چرا ادامش رو نمیزاری داداشبین این همه داستان چرت یه داستان خوب پیدا کردیم ناموسا ادامه بده
چرا بعد این همه مدت ادامه اش نمیاد؟