نمیدونم؛ شاید خیلی ها بگن بد تربیت شدم،شاید خیلی ها بخاطر کنجکاوی بیش از حدم محکومم کنن ولی خب من دل کوچیکمو به دریا زدم ، دریایی پر خطر که هر لحظه ممکنه موج های پرقدرتش هیبتی رو در هم بشکونن ، دریایی که تنها قانون شناس در اونجا حکم میکنه که ازش بگذری یا غرق شی .خلاصه یه شب سرد و زمستونی حوالی نیمه شب اون حسِ کابوس وار سراغم اومد ؛ حسی که همیشه سعی در پنهان شدنش داشتم دوباره تازه شد، انگار که دنیای ذهنم با زلزله ای همه لایه هاش وارونه شده بودن ؛ بشدت احساس تنهایی می کردم بدنم مور مور میشد ، می لرزید ،نیاز به گرما داشت ، تمام وجودم دنبال کسی بود که در پناهش بگیره ، باگرماش ،محبتش حرفاش، تسلاش بده، دوست داشتم مثل جوجه ای یخ زده از سرما یکی بیاد و با باز کردن قلب و جسمش به روم احیام کنه ! زنده بودم اما دوست داشتم نیمه جان شم و یکی مثل سوپرمن نجاتم بده و بپاس محبتش همه وجودم رو در اختیارش قرار بدم! اما این ناجی جنس مخالف من نبود ! ناجی یه مرد بود ! نه مرد! مرررررد!.
2
همین شد که دست به کار شدم و با زدن اسم شهرم و سرچ کردن های مختلف بر حسب شناس تو چند تا از گپا عضو شدم . پیام ها یکی بعد از هم میومد ، راستش خیلی با ذهنیت منفی بعد از مدت ها نیومده بودم و این امید لامصب همش روحمو تازه تر میکرد ، اما چالش بعدی ظاهرم بود ! من یه مرد بودم ، ریش داشتم فیسم خوب بود اما مردونه بود ! سیکس پک نداشتم ، سفید نبودم ، بلند نبودم ، و از همه بدتر اول دنبال عشق بودم بعد سکس .
بعد از اینکه به چندتایی پیام دادم و نا امید شدم با تمام وجود منتظر اون اکانت که سین نزده بود موندم و قسم خوردم اگه نشد دیگه تامام ، و اصلا سمتش نمیام …
3
ساعت 00:15 دقیقه بود ، پیام داد , خدای من سراسر استرس شدم ، ضعف رفتم ، اصل خواست منم انگار قوه اختیار ناخودآگاه ازم گرفته شد اصل دادم و عکس خواست ، به خودم اومدم … نکنه آشنا باشه ، نکنه سو استفاده کنه… خدایا … ازش خواستم عکس بفرسته نفرستاد و اول از خودم خواست ، قبول کردم و براش بهترین عکسمو فرستادم ، اتفاقا اونم مردونه خواست ،وقتی به خودم اومدم دیدم بالای صفحه داره زنگ میزنه …
با تجربه های قبلی و میلی که داشتم هرچند ساده لوحانه خواستم این شانس آخرمو حفظ کنم ! پس تصمیم گرفتن کمی مایل به ناز صحبت کنم و صدامو لطیف تر کنم …
+سلام محمد چطوری ؟
-قربونت خوبی!؟
وای خدایا به محض شنیدن صداش و لهجش احساس کردم از یه پوست و گوشتیم آره لهجه خودمونو داشت از این گذشته چه لطافت و پاکی توی صداش داشت ، با خودم گفتم آره ! این خودشه همونیه که میخوایی …
با کمی ناز گفتم :
+هعییی خدا رو شکر خوبم میگذره …
-کجایی ؟ کجا میشینی ؟
+نزدیکای بیمارستان رازی
-چه صدای قشنگی داری .
کمی صدامو شبیه به گوینده ها کردم و گفتم
+ههههه ممنونم
هیچکدوم قصد و شاید روی اشاره به موضوع رو نداشتیم تا اینکه گفت :
-توی گپ پیاممو دیدی ؟ تصمیمت چیه؟
+آره دیدم راستش من دنبال یه رابطه عاطفی ام.
-یعنی بدون سکس ؟
+گفتم نه ولی نه فقط سکس !
بعد از اینکه راجع به رابطه هاش گفت از رابطه هام پرسید و بهش گفتم رسما اولین باره میخوام بدم(مستقیما اینو نگفتم) و خیلی اباه کرد و بهم هشدار داد اگه ندادی نکن دیگه بعدش دست تو نیست تا ساعت 3 آواز نه و فلان تو گوشم خوند اما من دیگه تصمیمو گرفته بودم و مجبورش کردم که خواسته مو بپذیره.
4
صبح شد البته ظهر شد و با دلشوره از خواب پا شدم سریع سراغ تلگرام رفتم دیدم نه بلاک نیستم و نفس راحتی کشیدم با حالتی مضطرب و تا ته حشری حموم رفتم آماده شدم دیدم بهم پیام داده و داره تصویری میگیره . چه صورت مهربونی داشت وای چشماشو از صداقت توشون دوست داشتم ببوسم ، زنگ زدم گفتم بیام ؟ … از جا پرید و گفت :
2
همین شد که دست به کار شدم و با زدن اسم شهرم و سرچ کردن های مختلف بر حسب شناس تو چند تا از گپا عضو شدم . پیام ها یکی بعد از هم میومد ، راستش خیلی با ذهنیت منفی بعد از مدت ها نیومده بودم و این امید لامصب همش روحمو تازه تر میکرد ، اما چالش بعدی ظاهرم بود ! من یه مرد بودم ، ریش داشتم فیسم خوب بود اما مردونه بود ! سیکس پک نداشتم ، سفید نبودم ، بلند نبودم ، و از همه بدتر اول دنبال عشق بودم بعد سکس .
بعد از اینکه به چندتایی پیام دادم و نا امید شدم با تمام وجود منتظر اون اکانت که سین نزده بود موندم و قسم خوردم اگه نشد دیگه تامام ، و اصلا سمتش نمیام …
3
ساعت 00:15 دقیقه بود ، پیام داد , خدای من سراسر استرس شدم ، ضعف رفتم ، اصل خواست منم انگار قوه اختیار ناخودآگاه ازم گرفته شد اصل دادم و عکس خواست ، به خودم اومدم … نکنه آشنا باشه ، نکنه سو استفاده کنه… خدایا … ازش خواستم عکس بفرسته نفرستاد و اول از خودم خواست ، قبول کردم و براش بهترین عکسمو فرستادم ، اتفاقا اونم مردونه خواست ،وقتی به خودم اومدم دیدم بالای صفحه داره زنگ میزنه …
با تجربه های قبلی و میلی که داشتم هرچند ساده لوحانه خواستم این شانس آخرمو حفظ کنم ! پس تصمیم گرفتن کمی مایل به ناز صحبت کنم و صدامو لطیف تر کنم …
+سلام محمد چطوری ؟
-قربونت خوبی!؟
وای خدایا به محض شنیدن صداش و لهجش احساس کردم از یه پوست و گوشتیم آره لهجه خودمونو داشت از این گذشته چه لطافت و پاکی توی صداش داشت ، با خودم گفتم آره ! این خودشه همونیه که میخوایی …
با کمی ناز گفتم :
+هعییی خدا رو شکر خوبم میگذره …
-کجایی ؟ کجا میشینی ؟
+نزدیکای بیمارستان رازی
-چه صدای قشنگی داری .
کمی صدامو شبیه به گوینده ها کردم و گفتم
+ههههه ممنونم
هیچکدوم قصد و شاید روی اشاره به موضوع رو نداشتیم تا اینکه گفت :
-توی گپ پیاممو دیدی ؟ تصمیمت چیه؟
+آره دیدم راستش من دنبال یه رابطه عاطفی ام.
-یعنی بدون سکس ؟
+گفتم نه ولی نه فقط سکس !
بعد از اینکه راجع به رابطه هاش گفت از رابطه هام پرسید و بهش گفتم رسما اولین باره میخوام بدم(مستقیما اینو نگفتم) و خیلی اباه کرد و بهم هشدار داد اگه ندادی نکن دیگه بعدش دست تو نیست تا ساعت 3 آواز نه و فلان تو گوشم خوند اما من دیگه تصمیمو گرفته بودم و مجبورش کردم که خواسته مو بپذیره.
4
صبح شد البته ظهر شد و با دلشوره از خواب پا شدم سریع سراغ تلگرام رفتم دیدم نه بلاک نیستم و نفس راحتی کشیدم با حالتی مضطرب و تا ته حشری حموم رفتم آماده شدم دیدم بهم پیام داده و داره تصویری میگیره . چه صورت مهربونی داشت وای چشماشو از صداقت توشون دوست داشتم ببوسم ، زنگ زدم گفتم بیام ؟ … از جا پرید و گفت :
- بیا بریم بیرون بعد میریم خونه من
منم شال کلاه کردم بهترین تیپمو زدم ، ارایشگاه یه خط انداختم و با صد پاف ادکلن در حالی که چشمام و دلم میلرزیدن به دیدنش رفتم .
آی دلم هُری ریخت با دیدنش خواستم گریه کنم این بار دلم مادرمو می خواست دوست داشتم از این خواب بیرونم بکشه تو دل می گفتم مامانم گوه خوردم ! پشیمون نبودم ! اما می ترسیدم !
دیگه وارد بازی شدم …
حرف زدیم فهمید و آرومم کرد بدون اینکه کار خاصی کنه من از کاریزماش عین غلام حلقه به گوشش بودم ! اختیار نداشتم برا خودمم خیلی غیر عادی بود که چطور بی اختیار شدم …
کم کم به خونش نزدیک شدیم تو این فکر بودم که من چطور ندیده و نشناخته میخوام وارد خونه اس سم تا اینکه گفتم باداباد و خودمو درب خونش دیدم
5
کلید انداخت ! به محض ورود به راه پله بوی برنج عنبر بو آدمو دیوونه می کرد ، راهنماییم کرد ، تو خونه نقلیش همه چی بود ، حیات و زندگی توی تک تک جا هاش پیچیده بود .
یهو دیدم داره دکمه هاشو وا میکنه دستشو گرفتم و خودم ادامه شو به عهده گرفتم یهو با اینکه گفته بود حتی لب هم نمیگیره شروع به خوردن لبا و زبونم کرد ،کیر کوتاهم یه متر شد بازی لب بازی شروع شد و انگار که همه چی برای چند دقیقه متوقف شد ف زبری و برجستگی زبونش دیوونم میکرد و صافی و فشار لباش ارضام و دستاش که کیرمو گرفته بود نوازشم میکرد دیدم دستام جونی ندارن ، کمربندو باز کردم و با پایین کشیدن شلوارش نشست ، وای کیرش شورتو خیس کرده بود ! خم شدم بوی آبش دیوونم کرده بود ، بوی کیرش حشری ترم میکرد… شرتو در آوردم و شروع به ساک زدن کردم …
کیر کلفتی داشت و دندونام بهش میخورد با اینکه دومین بارم بود که ساک میزدم اما انگار صد سال کارم بود با زبون و لب دیوونش کردم تا حدی که ناله هاش اومدن و با بی رحمی کونمو عین خمیر ورز میداد یهو ازم خواست تا ساک زدنو قط کنم و وارد اصل مطلب شیم …
لوبریکانت سردو به کونم زد عقب جلو کنان دیوونم میکرد ، کونم داد میزد هوییی بکن توووووووووووووووووو اما وقتی داخل برد درد فقط درد بود که فلجم می کرد ، احساس کردن که با هر تلمبه اش پاره تر میشم ، تو دل می گفتم غلط کردم و گوه خوردم و هی خودمو جلو می کشیدم بعد از چند دقیقه که داشت خوشم میومد ازش خواستم تند تر کنه وای خیلی خوب میکرد و ازم قطره های می چکید بعد چند دقیقه ازش خواستم فرغونی بایستم فک کنم قشنگ ترین لحظه بود که هم برام میزد و هم میکرد انقدر کرد و سنگینی وزنش رو پاهام بود که برای پوزیشن داگی با گریه پاهام صاف می شد ،براش تخماشو خوردم و بعد کرد توم و شروع کرد تو این حالت دیگه کونم جواب نمیداد واقعا کم اوردم و تا تونستم براش خوردم و آبش ریخت رو شکمم .
حدود 10 دقیقه کنار هم سراسر آب و تف و ژل بغل هم می لولیدیم و ضربان قلب همو گوش می کردیم و این وسط گه گاهی همو می بوسیدیم و توی دل تا میتونستم قربون صدقش میرفتم . بعد اینکه حموم که نه تنمو شستم…
6
بعد اینکه از خونه بیرون اومدیم صدای قار و قور شکم رو شنید و نشستیم و براش آتش گرفت در حین اش خوردن یاد حرفش افتادم که بعد سکس دلیت اکانت میکنه و بعد رفتنم وقتی مطمئن شدم ازش دورم بدون دیدن اکانتم دلیت زدم و محمد برای همیشه انگار پاک شد ولی قسمتی از وجودم پیشش جا موند…
پایان ):
نوشته: آش خورِ ترسو
4 پاسخ به “یه کاسه آش …”
خیلی بد نوشتی، حداقل خودت یکبار بخون بعد ارسال کن.
لایک دادم امااااانه کشش داشتنه صحنه هاش جذاب بودنه سکس داشتآخرش هم که بد تموم شداول چندتا داستان خوب بخون و یاد بگیربعد اگر خواستی بنویس👏
چرا انقدر زندگی رو سخت میگیرید؟دنبال رابطه بودی ولی دکمه دیلیت اکانت رو زدی؟حتی نخواستی یه تلاش بکنی که اونو کنار خودت نگه داری؟خیلی عجیبه براممیرید میدید و میکنید و بعدش غیب میشیدولی همچنان ادعا میکنید عاشقید نیازمندیدهیچ شجاعتی در وجودتون نیست!اخرشم میرید با یه زن ازدواج میکنید هم خودتون رو مچل میکنید هم اون زنو بدبختیکم بزرگ شید برا زندگیتون بجنگید!تلاش کنید
اصلا نتونستی خوب داستانت رو گسترش بدی و تعریف کنی اما داغ دلم رو تازه کردی منم عین تو خریت کردم شماره عشقم رو بلاک و بعدش حذف کردم که نتونم باهاش ارتباط بگیرم اون زمان عقاید مذهبی داشتم به همین خواطر نمی تونستم بپذیرم که عاشق یه پسر شدم اما یه مدت که گذشت و داغی سرم سرد شد شروع کردم دنبالش گشتن ولی نبود که نبود و حسرت یک بار دیگه دیدن چشمای آبیش رو دلم موند و فکر کنم با همین حسرت به خاک میرم