یه سال تابستون مریم با خونوادش به دعوت ما اومدن شهرستان و چند روزی اونجا موندن واین چند روز بهترین روزهای من و مریم بود علتش هم این بود شبا پدر و مادر مریم و برادراش تو یه اتاق جداگونه میخابیدن پدر و مادر منم تو اتاق خودشون میخابیدن مریم هم چون سارا ( خواهرم ) تنها بود به پیشنهاد اون تو اتاق سارا باهم میخوابیدن ( سارا خواهرم که الهی قربونش برم اینکارش فقط یه نقشه بود و منم نمیدونستم ) تا اینکه شب اول نیم ساعت بعداز اینکه همه خوابیدن دیدم سارا بالای سرم وایساده و میگه من اینجا میخوابم توهم برو تواتاق من کنار مریم بخواب فقط مواظب باش کار دست خودت ندی و قبل از اذون صبح بیا سرجای خودت بخواب من که یکه خورده بودم مث اینکه دنیا روبهم داده باشن سریع رفتم تو اتاق سارا و درو قفل کردم دیدم مریم خوابه یواش رفتم زیرپتو و کنارش خوابیدم قلبم داشت از سینم میزد بیرون یواش دستمو انداختم دور گردنش و کم کم بردم سمت سینه هاش و خودمو نامحسوس چسبوندم بهش و شروع کردم به مالیدن سینه هاش یه دفعه بیدار شد وقتی برگشت دید منم تعجب کرد و خشکش زد محکم گرفتمش تو بغلم و چندتا لب آبدار ازش گرفتم اونم یه کم همکاری کرد بهش گفتم میذاری یه کم . . . یهو محکم گفت نه و ازم فاصله گرفت خلاصه ازما اصرار و ازاون انکار تا اینکه بالاخره با کلی التماس به مالش اونم از روی شلوار راضی شد بهر حال ما خودمونو ارضا کردیم و چون چیزی همرام نبود (کاندوم) ناچار ریختم تو شلوارم ولی برای شب بعد با برنامه رفتم جلو و یاد شعر ایرج میرزا که ترتیب یه بچه خوشکل رو موقع خواب داده بود افتادم و دقیقا همون کارا رو انجام دادم ولی قبل از اینکه ازعقب بکنمش بیدار شد منم که دیدم ممکنه فرصت ازدست بره محکم ازپشت بغلش کردم و یه کون سیر ازش کردم وای که چه حالی داد کار که تموم شد گفت که فردا باباشو مجبور میکنه که از اینجا برن و این کار روهم کرد و رفتن . منکه دیدم خداحافظی کردن و از خونه زدن بیرون سریع بساط منقل و وافور بابامو ردیف کردمو کنارش نشستم نمیدونم چی شد که منم یه کام گرفتم . از شانس تخمی ما اونروز مینی بوس خراب بود و قرار شد بعد ازظهر بره شیراز و مریم اینا هم ناچار برگشتن خونه ما همینکه در خونه وا شد و مریم اینا اومدن داخل ، مادر بی همه چیزش وافورو دست من دید و شروع کرد به داد و فریاد و از خونه زدن بیرون و همونجا فاتحه نامزدی من و مریمو خوند . خلاصه مادر نکبتش ، مریم منو ازم گرفت . منم که خیلی مریمو دوست داشتم قصم خوردم تا زمانی که اون ازدواج نکنه منم مجرد بمونم ولی مادرشو از ته دل نفرین کردم . نمیخام بگم بخاطر نفرین منه ولی مادرش الآن چندساله که مریض شده و کل سیستم بدنش از قلب و کلیه و چشم بگبر تا اعصاب و دست و پا بهم ریخته . شاید باورنکنین ولی قسم میخورم که این داستان واقعیه و سرگذشت خودم بود . ببخشید سرتونو درد آوردم.
نوشته: رسول
4 پاسخ به “یاد مریم جونم بخیر”
((زنه یه خانوم ترک زبون و دهاتی بی سواد بود که تقریبا سیو چهار پنج سالش بودو شوهرش یه مرد قد کوتاه تهرانی بود که صبح میرفت سر کار و نصفه شب میومد.خانوم همسایه با این که دهاتی بود ولی خیلی خون گرم بود و زود با مادر من دوست شد))
بيخود نيست ميگن تركا خرن. مرديكه ابله كجاي داستان اين بدبخت اصلا ربطي به اين مهملاتي كه تو نوشتي داره؟
اول ترک چکارش به شیراز؟؟؟؟ دوما دفعه دیگه خواستی کسشعر بنویسی لاشی اسمی از شیراز نبر
هر چی مریمه من میکنم