کی فکرشو میکرد؟ (۱)

این یک داستان واقعی ست.
طبق قوانین اسم ها تغییر کرده.

مشخصات ظاهری من و آنوشا
امیر «خودم» : ۱۹۲ -۲۴ ساله -پوست متعادل نه سفید نه سبزه بین هر دو ، چشم سبز«ارث پدری» ، باریستا ، بارتندر ، و از یه خانواده ی پسر سالار کورد هستم
آنوشا«دخترعموم و اکس» : ۱۷۶ -۲۱ ساله -پوست به شدت سفید -موهای شرابی -چشم سبز ، دانشجوی علوم پزشکی ، از خانواده ی به شدت دختر دوست و کاملا ضد دین و خیلی اوپن مایند.

طبق معمول ساعت ۲۰:۰۰ از کافه تعطیل شدم و به سمت خونه رفتم! رسیدم خونه ؛ قبل اینکه موتور و بزارم تو پارکینگ حامد دم در بود(پسر عموم) ؛ من ترک کرده بودم ولی گاه‌گداری هنوزم گل می‌کشیدم ، با نور بالای ماشینش بهم فهموند که بیا تو ماشین بشین ، موتور و پارک کردم و رفتم تو ماشین نشستم ، هات باکس قوی ای راه انداخته بود ؛ ۲ گرم توی پیپر زده و بو دو تا شات آخر همراهیش کردم.
برگشتیم کافه یه اسپرسو خوردیم یکم تنظیم شیم و یکم از اون حالت بیایم پایین تر.
بعد از کلی فاز دپ برگشتیم خونه ؛ رسیدم و با همه روبوسی کردم ؛ احساس میکردم زن عمو موقعی که روبوسی کردم باهاش داشت بو میکرد ولی گفتم شاید تبر زدم و به روی خودم نیاوردم , شام خوردیم و کلی خندیدیم و تا آخر شب دور ور ساعت ۱۲ و نیم , ۱ گوشیم زنگ خورد عه آنوشا؟(دخترعمو) این وقت شب؟ مگه تو خونه نیست؟ طبق روال مهمونی ها فقط مرد ها خوابیده بودن خانوم ها داشتن غیبت میکرد ؛ رفتم تو بالکن تا ببینم چی میگه. جواب دادم و گفتم بله؟
مکث کرد و گفت پیامکاتو چک کن و بدون حرف اضافه ای قطع کرد.
پیام داده بود ؛ حالم خوب نیست ؛ میشه با موتور بریم یه دوری بزنیم؟ بهونه اش با من! تو خودتو بزن به خواب.
منم گفتم خب گناه داره بعد ۳ ۴ سال اومدن خونمون رو انداخته زمین نزنم ، یه باشه نوشتم و خودمو به خواب زدم.
یه ده دقیقه ای شد که چشام واقعا گرم شد یهو دیدم مامانم داره تکونم میده و میگه : آنوشا حالش خوب نیست بقیه هم خوابن ببرش دکتر یه سرم بزنه! (بعد ها فهمیدم که به مامانم گفته با حامد دعواش شده نمی‌خواد بره هاشم(باباش) هم خستس که مامانم زن عموم رو قانع کرده بود که من ببرمش)
هیچی یه هودی مشکی داشتم که خیلی حال میکردم با کمال تعجب دیدم تن آنوشا است و داره میاد سمت من! به شوخی زدم تو پیشونیش گفتم : خوب نیومده همه چیز و صاحب شدیا صبر کن لباس بپوشم بیام.
وسایل ام و برداشتم و رفتیم. از در که زدیم بیرون به محض اینکه از کوچه خارج شدیم برگشت،
گفت: امیر! تو منو چقدر دوست داری؟؟
-خب به اندازه ی دختر عمو جایگاه خودتو پیشم داری
+نه مسخره ، به عنوان یه پارتنر ؛ اصلا تا حالا بهش فکر کردی؟
-با لحن شوخی و تیکه : نه ازدواج فامیلی بچمون شرک در میاداا
+مسخره جدی ام!!!
-خب تو خوشگلی ، خانومی ولی حقیقتا تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، چی شده که اینو میپرسی؟؟
+امیر واقعا چند وقته بهت یه حسی دارم ، مخصوصا شبا خیلی بهت فکر میکنم!
«یهو خیلی آروم (مثل روبوسی کردن) گردنم و بوس کرد.»
برگشتم به اون چشمای همیشه خمارش نگاه کردم و گفتم:
-میخوای بریم یه جا راحت صحبت کنیم پشت موتور نمیشه!
+باشه.
چون کافه ای که کار میکردم تقریبا ۳ سال اونجا بودم ؛ بعضی شب ها میرفتم و اونجا تا صبح میموندم ، رفتیم کافه کرکره و تا نصفه دادم بالا رفتیم تو و کرکره رو دوباره دادم پایین!
-چیزی میخوری!؟
+یه لته مثل خودت تلخ!
-اوه اوه ، بهم برخورداااا
+از آخرین بار که باهم صحبت کردیم میدونی چقدر میگذره؟؟؟
-اره تقریبا ۱ سال و نیم بعد اینکه تو یهو غیب شدی!
+هر دفعه اینو باید بهت بگم که شرایط ایجاب کرد!؟
دست کرد تو کیفش یه پیپر از قبل آماده در آورد و گفت:
+بنفشه ها از اونا که دوست داشتی!
دوست نداشتم وقتی تازه تو افتری گل قبلی بودم اینو بکشم ولی مغزم بدجوری هوس کرد!
-بیا بریم اتاق سیگار
سری تکون داد و رفتیم تو اتاق سیگار یه محفظه ی شیشه ای که دونفر اگه باهم برن تو تقریبا توی فاصله یه متری هم باید فیس تو فیس پایین!
زد زیرش و روشن کرد یه سه کام حبس عمیق زد و پاس داد.
همینجوری تا آخرش هی کشیدیم که گفت:
+بیا بهت یه شات بدم آخرشه دیگه!!
هرکی با من گل کشیده بود میدونست که من روانی شاتم!
تا جایی که تونستم کشیدم نزاشتی نفسم و بدم بیرون!
رو نوک پاهاش وایساد از یقه ام گرفت کشید و لباشو رو لبام فشار داد!
خیلی یهو ولی آروم کشیدمش عقب چون واقعا داشتم از بی نفسی میمردم و دود و بیرون دادم!
-میدونی داری چیکار میکنی؟
+اره خیلی هم خوب این صحنه رو یادمه!
تلفنش زنگ خورد ؛ مادرش بود و با اون صدای خش دار شده ی چِتِش جواب داد و گفت :
-دستشویی ام کارمون تموم شده یه دوری بزنیم میایم!
نفهمیدم زن عمو چی‌گفت ولی با یه نگاه خیلی مظلوم بهم گفت :
+بیا همه چی مثل قبل باشه!!
-نمیتونم آنی!
+چرا آخه؟
-من طاقت نبودن دوباره ندارم.
+قول میدم این دفعه تا آخرش بمونم!
دیگه محل ندادم بهش ، رفتم پارتی‌باکس رو روشن کردم یه آهنگ گذاشتم -(Think-Kaleida) و رفتم تو بار دوتا لته بزنم!
نوشیدنی مورد علاقه آنی.
لته هارو خوردیم و حرف نزدیم تا یه سیگار روشن کردم، گفتم:
-یه شب برای ادامه شب ها؟
سری تکون داد یکم مکث کرد , هودیشو‌ درآورد و یه کراپ طوسی پوشیده بود دستشو به معنی بیا اینجا بشین دوبار زد رو مبل و رفتم پیشش ، سرمو گذاشتم روی سینش ، بخاطر گل و اسپرسوی تو لته ضربان قلبش خیلی بالا بود.
سیگار و از دستم گرفت و توی کاپ انداخت ، ناخود آگاه چسبیدم بهش و لبامو روی گردنش فشار دادم ، دستاشو توی موهام گذاشت و با یه دست دیگه اش کمرم و گرفته بود. بغلش کردم و بردمش توی رست روم(اتاق استراحت باریستا و بارتندر که سه تخت داشت و کمد لباس و دوربین نداره چون بارتندر خانوم هم داریم) ، گذاشتمش روی تخت آروم شروع کردم به دراوردن لباساش ، یک معاشقه ی دیوانه وار از روی گردنش تا زیر نافش آروم شروع به بوسه زدن کردم ، که انگشتشو روی لبم کشید و گفت
+دیگه هیچوقت تنهام نزار!
-بهت قول میدم اگه بمونی تا ابد باهاتم
دستشو دوباره کرد لای موهام و با اون یکی دستش دست انداخت روی کیرم ، آروم ماساژ میداد و منم که دیگه از شهوت زیاد داشتم میمردم لباسامو درآوردم ، مکث کردم وایسادم تا ببینم حرکت بعدیش چیه که دیدم ، شورتشو آروم کشید پایین و انداخت رو دستم .
+نمیخوای فن آخر و بزنی؟؟(یه لبخند ملیح)
بعد از یه معاشقه ی پنج دقیقه ای دیگه آروم گذاشتم توش و یه آخ پر از لذت کشید ، (قبلاً بکارت رو از دست داده بود).
با تلمبه های بیشتر صدای ناله هاش بیشتر میشد ، تو پوز میسیونری‌ بودیم که با ناخوناش می کشید روی کمرم که بعضی وقتا درد زیادی رو میداد بهم ولی تحمل میکردم ، داشت میومد که کشیدم بیرون ریختم روی شکمش ، با دستمال خودمونو تمیز کردیم و رفتیم دستشویی ، یه سیگار روشن کردیم ساعت و دیدم یا خدا ۳:۴۵ دقیقه شده و یهو رفتم سر گوشی که دیدم بله ۳۲ تا تماس بی پاسخ دارم از «مامان ، زن عمو ، خواهرم ، دخترعموی دیگم»
منم فکری به سرم زد ، سریع جمع و جور کردیم زنگ زدم به یکی از دوستام (ستوان ۳ نیروی انتظامی)که مطمئن بودم الان شیفتشه ، گفتم آره فلانی همچین داستانیه بیا جوری تظاهر کن که تو مارو با موتور گرفتی و اصرار به اینکه شما دوتا این وقت شب چیکار میکردیم بیرون چه نسبتی دارین باهم؟
خلاصه این برنامه‌مون جواب داد پدرها اومدن و با تف مالی جمع شد.
دیگه از اینکه رفتیم خونه به بعد یادم نیست تا فرداش که…
ادامه دارد.

نوشته: M.Nox

بازدید 19,723

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “کی فکرشو میکرد؟ (۱)”

  1. ساعت ۲۰‌:۰۰ کافه تعطیل شدی؟تو تعطیل شدی یا کافه؟ کافه که ساعت ۸ تعطیل کنه باید درشو گل گرفت🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♂️ولی کسخل وقتی مامور بگیره همون اول میگه زنگ بزنید به بابای دختره بیاد

  2. استاد در کصتان بودن داستان که شکی نیست، طبق کدوم قوانین اسم ها باید تغییر کنن؟

  3. بیشتر از اینکه احساس کنم یک داستان یا خاطره میخونم، احساس کردم سر کلاس یک تینیجر کسخول نشستم که سعی میکنه اصطلاحات روزمره رو به خوردم بدهبجای این کسشرا سعی کن یه کس از نزدیک ببینیبا این جفنگیات کسی بهت نمیده

  4. وقتی گفتی پوست بشدت سفید و موهای شرابی و چشمای سبز مشخص شد که کوس تلاوت کردی دختری با این مشخصات اینقدر سر شلوغه که نمی تونه جواب کیو بده و روی زمین نمی مونه که تو بخوای ورداری

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید