بعد از اون شب وحشیانه که محمد رسماً کون من رو فتح کرد، رابطهمون وارد یه فاز جدید شد. فازی که توش من دیگه صرفاً یه دختر نبودم که داره با دوستپسرش سکس میکنه؛ من یه جنده بودم، یه سوراخ داغ برای تسلیم.
هر روز صبح که بیدار میشدم، اول کونم رو لمس میکردم. هنوز کمی درد داشت، ولی این درد مثل یه مدال افتخار بود. دوست داشتم بوی محمد و منیاش رو روی خودم حس کنم. اینقدر اون شبها برام مهم شده بود که زندگی عادیام داشت تحتالشعاع قرار میگرفت. دانشگاه؟ کار؟ همهاش مزخرف بود. من فقط میخواستم دوباره داگی باشم و زیر ضربههای کیر محمد جیغ بکشم.
اما این دیوانگی، بالاخره یه جایی باید میزد بیرون.
محمد ذاتاً آدم حسودی بود و خب، منم دیگه اون دختر ساده سابق نبودم. اعتماد به نفسم رفته بود بالا. انگار گشاد شدن کون، یه جور قدرت بهم داده بود.
یه روز، حدوداً ده روز بعد از اون شب، داشتیم تو کافه مینشستیم. من یه لباس چسبون پوشیده بودم که کونم رو قشنگ گرد نشون میداد. داشتم با یه دوست دوران دبیرستانم، که اتفاقاً پسر جذابی بود، پیام بازی میکردم. محمد گوشیش رو برداشت تا یه چیزی چک کنه و بعد، یهو چشمش افتاد به صفحه چتم.
محمد: «این پسره کیه؟ چقدر هم صمیمی حرف میزنی.»
من: «سروش؟ بابا سروش دوست قدیمیه. در مورد پروژه دانشگاهی حرف میزدیم.»
محمد: «پروژه؟ پروژه دانشگاهی اینقدر قربون صدقه داره؟ نوشته ‘عزیزم چقدر این روزا جذاب شدی!’ این چه مدل پروژه دانشگاهیه؟»
صداش بالا رفت. لحن محمد داشت وحشی میشد؛ همون لحنی که وقتی میخواست بهم بگه چقدر کیرش تو کونم فرو رفته، به خودش میگرفت. اما این بار، من دلم نمیخواست تسلیم بشم. حس کردم داره مالکیتش رو زیادی نشون میده.
من: «محمد! تو حق نداری گوشی منو چک کنی. من بچه نیستم! هر کیرگوز دیگهای هم تو زندگیم باشه، به تو ربطی نداره.»
این حرف رو نباید میزدم. «کیرگوز».
صورت محمد از عصبانیت سرخ شد. نفسش رو محکم بیرون داد و فنجون قهوهاش رو چنان کوبید روی میز که تقریباً شکست.
محمد: «به من ربط نداره؟ تو کونی که من روز و شب دارم بازش میکنم، با دهن یه کونی دیگه حرف میزنی و میگی به من ربط نداره؟»
از این که جلوم تو فضای عمومی از واژه «کون» و «گاییده شدن» استفاده کرد، هم خجالت کشیدم و هم یه حس عجیب شهوتانگیز بهم دست داد. اما عصبانیت غالب بود.
من: «آره! اگه قرار باشه به خاطر هر دوست پسری که تو زندگیم میآد، زندانی بشم، ترجیح میدم همون جوری که هستم، باشم.»
محمد: «تو زندانی نیستی! تو مال منی، راضیه! مال من! کونت بوی کیر منو میده!»
بلند شدم. لرزش صدام رو کنترل کردم.
من: «تو زیادی داری از کون من سواستفاده میکنی محمد. خداحافظ!»
کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. محمد دنبالم نیومد. میدونستم اونم حسابی غرور داره. رفتم خونه. هر دو میدونستیم این دعوا خیلی عمیقتر از یه پیام ساده تو گوشیه. این دعوا سرِ مالکیت و مرزهایی بود که بعد از گاییدن کون، کاملاً از بین رفته بودند.
هفته اول دوری: تهی و دردناک
اولین روزهای قهر جهنمی بود. نه زنگی، نه پیامی. انگار محمد واقعاً تصمیم گرفته بود منو تنبیه کنه. اما این تنبیه برای من، انگار یه جور محرومیت بود. تمام فکرم درگیر تنم بود. کسم دائم خیس بود و کونم انگار منتظر یه چیز داغ بود که دوباره پرش کنه.
شب سوم، دیگه نتونستم تحمل کنم. رفتم تو اتاقم، در رو قفل کردم و لباسهام رو درآوردم. دراز کشیدم و سعی کردم آروم باشم، ولی فایده نداشت. ذهنم پر بود از تصاویر محمد: کیر بزرگش، صدای کوبیدنش، اون غرش وحشیانهای که موقع ارضا شدن میکرد.
شروع کردم به مالیدن چوچولهام. آروم، بعد سریعتر. اما این بار فرق داشت. لرزش لذت نمیرسید به مغزم، انگار تمام لذت من رفته بود پایین، تو سوراخ کونم. با هر دستی که به کسم میزدم، فکرم میرفت سمت محمد که چطور کونم رو باز کرده بود.
یه لحظه، دستم رو بردم پشت. چوچولهام رو ول کردم. با انگشت اشارهام سوراخ کونم رو لمس کردم. نرم بود، ولی هنوز تنگ. وازلینی که محمد همیشه میزد، تبدیل به خاطره شده بود.
با دو تا انگشت شروع کردم به باز کردن سوراخ. فشارم رو کم و زیاد میکردم. اون حس خاص، اون حس گشاد شدن دوباره اومد. دیگه درد نداشت، بیشتر یه حس نیاز بود.
من: «آخ… لعنتی…»
با یه دستم چوچولهام رو محکم فشار میدادم و با دست دیگه، انگشتهام رو تو کونم عقب و جلو میکردم. همزمان چشمهام رو میبستم و محمد رو تصور میکردم که روی من خم شده، عرق کرده، و داره تمام قدرتش رو برای کوبیدن به کار میبره.
تصور میکردم که داره بهم فحش میده، بهم میگه مال خودشی و هیچ کیر دیگهای حق نداره نزدیکم بشه. این تحقیر تو ذهنم، باعث میشد شهوتم صد برابر بشه.
فشار انگشتهام رو زیاد کردم. سرعت مالیدن کسم هم رفت بالا. میخواستم اون انفجار رو حس کنم، ولی ارگاسم من دیگه فقط جنسی نبود، یه ارگاسم روانی بود. ارگاسم ناشی از اعتراف به اینکه من به اون مرد و به اون سوراخ گشاد شده نیاز دارم.
با یه ناله بلند، ارضا شدم. اما بلافاصله، یه حس تهی بودن بهم دست داد. انگشتهام رو کشیدم بیرون. خیس و لزج بود. آره، لذت بردم، ولی این لذت، لذتِ نصفه بود. لذتِ بیکیر.
هفته دوم دوری: ابزارها و جنون
جق زدنهای روزهای اول فقط مقدمه بود. کمکم، این نیاز به گشاد شدن و پر شدن تبدیل به یه جنون تمامعیار شد. دیگه دست و انگشت کافی نبود. من بوی کیر محمد رو میخواستم، حس کیر محمد رو میخواستم.
رفتم خرید. یه دیلدوی سیلیکونی ساده خریدم. به زور گیر آوردم . مشکی، با رگهای برجسته، تقریباً هماندازه کیر محمد، شاید کمی کوچکتر برای شروع. میدونستم این خیانتی به محمد نیست، بلکه یه جور خودکشی بکن تو برای زنده نگه داشتن یادش بود.
شب دوم هفته دوم، خودم رو آماده کردم. وان حموم رو پر از آب گرم کردم و برای یه مدت طولانی توش موندم تا حسابی ریلکس بشم. بدنم رو شستم، سوراخ کونم رو هم تمیز کردم. وازلین رو برداشتم. بوی وازلین خودش یه محرک قوی بود. چون این بو برای من مساوی بود با: گاییده شدن توسط محمد.
از وان اومدم بیرون و جلوی آینه نشستم. نور رو کم کردم. دیلدو رو با وازلین حسابی چرب کردم. نفس عمیق کشیدم.
اول، به یاد محمد، دیلدو رو بوسیدم. این چقدر احمقانه بود. چقدر دیوانه شده بودم.
پوزیشن داگی گرفتم. همون پوزیشن مورد علاقه محمد. کونم رو دادم بالا. دیلدو رو آروم گذاشتم دم سوراخ. حس سردی سیلیکون رو روی پوست داغم حس کردم.
من: «آخ… بکن… تو…»
خیلی آروم، شروع کردم به فشار دادن. برخلاف کیر محمد، این دیلدو هیچ حرارت زندگیبخشی نداشت. ولی حسِ پر شدن رو بهم میداد. حسِ گشادی.
دیلدو رو تا نصف فرو کردم. نفسم حبس شد. آه کشیدم. این بار درد کم بود، بیشتر یه فشار عمیق و نیاز بود که پر بشه.
شروع کردم به بالا و پایین کردن خودم روی دیلدو. آرام، شل و سفت میکردم. هر ضربه که میخوردم، اسم محمد رو تو ذهنم میآوردم.
من: «محمد… ببین… ببین چطور دارم… خودم رو جر میدم… برات…»
دیگه کنترل دست خودم نبود. شروع کردم به کوبیدن وحشیانه. بدنم رو روی دیلدوی سرد، محکم بالا و پایین میکردم. صدای ملچ ملوچ دیلدو که از کونم درمیاومد، تو اتاق میپیچید. چقدر این حس تنهایی و گشاد شدن با یه شیء، کثیف و لذتبخش بود.
چند دقیقه که کوبیدم، دیگه مغزم کاملاً خاموش شد. فقط جسمم بود که کار میکرد. حس گشاد شدن، تبدیل به لذتی جنونآمیز شد.
آبم اومد. نه یک بار، دو بار. اما این ارگاسمها باز هم تسکیندهنده نبودند. هر بار که ارضا میشدم، بیشتر احساس میکردم که دارم به کیر واقعی نیاز دارم.
دیلدو رو کشیدم بیرون. دوباره صدای «پووووف» و خروج وازلین و آب شهوت از کونم. برگشتم، دیلدو رو گرفتم تو دستم. خیس و لیز بود. انگار واقعاً بخشی از محمد بود.
این اتفاق بارها افتاد. تو اون چند هفته، من حداقل پنج بار به جای محمد، از دیلدو استفاده کردم. این تمرینها باعث شده بود که کونم شلتر و آمادهتر از همیشه بشه.
هفته سوم دوری: آشتی اجباری
سه هفته بدون محمد. سه هفته پر از جق و دیلدو و احساس تنهایی عمیق. عصبانیتم خوابیده بود، جاش رو یه خلاء بزرگ گرفته بود. فهمیدم که مشکل فقط سکس نبود؛ من واقعاً به اون مرد و اون نوع رابطهای که ایجاد کرده بودیم، معتاد شده بودم.
یه روز عصر، وقتی داشتم با دیلدو بازی میکردم، یهو حس کردم چقدر حقیرم. نه به خاطر عمل، بلکه به خاطر اینکه داشتم جایگزین مصنوعی رو به جای اصلش مصرف میکردم. اشک تو چشمام جمع شد. دیگه قهر برام مهم نبود. غرور مسخره بود.
گوشیم رو برداشتم. برای اولین بار در این مدت، رفتم تو پروفایل محمد. عکسش رو نگاه کردم. صورتش، لبخند شیطانیاش. دلم خواست همین الان زانو بزنم و التماسش کنم که برگرده.
نمیخواستم مستقیم زنگ بزنم. ترسیدم قبول نکنه.
یه پیام کوتاه تایپ کردم، خیلی ساده و خنثی، اما میدونستم که او مفهوم رو میگیره.
من: «راستی… اون جزوه فلان رو لازم ندارم دیگه. اگه هنوز دستته، بذار تو خونه ب. اگه نه، هیچ.»
چیز مسخرهای بود که بهانه تراشیدم. جزوهای وجود نداشت. فقط میخواستم یه خط ارتباط باز کنم.
پنج دقیقه گذشت. ده دقیقه. قلبم داشت از سینه میزد بیرون. داشتم فکر میکردم که احتمالاً سین میکنه و جواب نمیده.
یک ربع بعد، یه پیام جدید اومد. از محمد.
محمد: «جزوه رو نگه داشتم. تو خونه ب. فردا ظهر اونجا میبینمت.»
فقط همین. بدون سلام، بدون احوالپرسی. لحنش سرد و دستوری بود. اما من از همین لحن هم لذت بردم. یعنی قرار نبود التماس کنه. این یعنی من هنوز تو موقعیت تسلیم بودم.
لرزیدم. از خوشحالی، از ترس و از شهوت. فردا ظهر. دوباره قرار بود ببینمش.
اون شب رو نخوابیدم. هیجان و ترس با هم قاطی شده بود. نگران بودم که چطور باید باهاش رفتار کنم. اگه دوباره سر قضیه سروش دعوا کنه چی؟
صبح رفتم حموم. بدنم رو از همیشه تمیز تر شستم. با خودم گفتم: «من یه سوراخ دارم که مال اونه. همین برام کافیه.»
ساعت یک ظهر، جلوی در خونه ب (خونهای که معمولاً قرار میذاشتیم) منتظر بودم. دستهام عرق کرده بود.
محمد با ماشینش اومد. پیاده شد. لباسهای ساده و تیشرت مشکی پوشیده بود. کیرش زیر شلوارش خودنمایی میکرد. همون کیری که من رو معتاد کرده بود.
بدون حرف، فقط نگاهش کردم. اون هم فقط نگاه میکرد. چشماش، هم غرور داشت و هم یه شهوت پنهان که تو این سه هفته، چندین برابر شده بود.
محمد: «سلام.»
من: «سلام.»
اینقدر رسمی بود که خندهام گرفت.
محمد: «حالا بیا ببینم این جزوه چی بود که باید میذاشتم اینجا.»
وارد خونه شدیم. خونه بوی موندگی میداد. محمد رفت سمت اتاق. من رفتم تو آشپزخونه و دو تا لیوان آب ریختم.
وقتی برگشتم، محمد تو اتاق خواب روی تخت نشسته بود. جزوه دانشگاهیای در کار نبود. اون فقط داشت به من نگاه میکرد. یه نگاه طلبکارانه، یه نگاه مالکانه.
محمد: «راضیه.»
من: «بله.»
اومد جلو. فاصلهمون کم شد. من نفس نمیکشیدم.
محمد: «دلم برات تنگ نشده بود.»
این حرفش مثل یه سیلی بود.
محمد: «ولی کونت… کونت یه لحظه از جلوی چشمام نرفته بود. تمام مدت داشتم فکر میکردم چطور باید این سوراخ گشاد شده رو به خاطر جسارتش تنبیه کنم.»
اخم کرد. بعد، لبخند زد. همون لبخند وحشی که قلب من رو ذوب میکرد.
من: «محمد… من…»
محمد اجازه نداد حرف بزنم. با یه حرکت سریع، دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار. بدنم کوبیده شده به دیوار سرد.
محمد: «حرف نزن. فقط گوش کن.»
نفس عمیقی کشید. چشماش داشت برق میزد.
محمد: «سه هفته بهم محل ندادی. سه هفته تنبیه بودی. حالا نوبتِ خدمتگزاریه. فردا شب… میخوام یه مهمونی خصوصی بگیرم. تو قراره خدمتکار اون شب باشی. آماده باش که فردا قراره کل شهر بوی کونت رو بده.»
یه حس هیجان دیوانهوار تمام وجودم رو گرفت. مهمونی خصوصی؟ خدمتکار؟ این شروع یه فاز کاملاً جدید بود. من از این تحقیر، از این تنبیه لذت میبردم. من عاشق این مالکیت بودم.
من فقط تونستم یه کلمه بگم، آروم و تسلیم:
من: «چشم.»
محمد خندید. یه خنده عمیق و شیطانی. دستش رو گذاشت رو باسنم و محکم فشار داد.
محمد: «آفرین. دلم برای این کون تنگ شده بود. حالا برو. تا فردا شب، یه دختر خوب باش. کونت رو حسابی آماده کن. چون فردا شب… به هیچ وازلینی رحم نمیکنم.»
رفتم بیرون. با لرزش، با نفس نفس زدن. آشتی ما، نه با بوسه و عشق، بلکه با تهدید به تنبیه و گاییده شدنِ بیشتر شروع شده بود. و من، عاشق این تهدید بودم. آماده بودم تا فردا شب، خودم رو به عنوان یه سوراخِ گشادِ آماده، به ارباب جدیدم تقدیم کنم. این فصل دوری تمام شده بود. فصل بعدی، فصل فرمانبرداری محض بود.
و من میدانستم، محمد فقط با یک نفر قرار نیست منو جر بده. مهمانی خصوصی… خدای من.
نوشته: شب بی قرار
3 پاسخ به “کونم پاره شد (3)”
زییا بود
ریدی کصوشرش کردی رفت
عالی بود ادامه بده خیلی خوب نوشتی