کشتی تسلیمی با دانیال

فصل ۱: سه روز به تنهایی

اسم من متین است. پانزده سال. هفت ماه است که هاپکیدو می‌روم، و از روز اولش می‌دانستم که این ورزش برای من ساخته شده. نه برای ضربه زدن، نه برای لگد پرتاب کردن. برای این که کسی را روی زمین بندازی، قفلش کنی، و حس کنی که زیر دستت تسلیم می‌شود.

پدر و مادر رفته‌اند شهر تا عینک جدیدم را تعویض کنند. سه روز. سه روز کامل با آن پسرِ عموی ادعایی‌ام، دانیال. دانیال شانزده ساله، از من بلندتر، از من لاغرتر، از من بی‌موتر. و از همه مهم‌تر، از صبح که بیدار شده، یک دقیقه ساکت ننشسته.

“متین بیا اینجا ببینم موهای پات رو چیکار کردی؟ حالت تهوع دارم.”

صدای دورگه‌اش. ترکیبی از یک نوجوان و یک غارنشین. هر بار که حرف می‌زد، حسی شبیه به شن روی پوست داشتم. نه خوشایند، نه ناخوشایند. فقط عجیب.

دروغ نگویم. از هفته‌ی پیش که موهای ساق پام را در حمام دیدم، هر روز نیم ساعت به آن‌ها خیره می‌شدم. موهای متوسط. نه کم‌پشت، نه پرپشت. فقط… نشانه. نشانه‌ی اینکه دیگر بچه نیستم. دانیال اما… زیر شورت نیم‌پا آبی کمرنگ، پاهایش سفید و صاف مثل دو تا مجسمه‌ی گچی بود. نه یک تار مو. نه حتی روی ران.

“این مال منه، به تو ربطی نداره.” بدون اینکه از جایم بلند شوم گفتم. روی مبل دراز کشیده بودم و ساق پای چپم را ورانداز می‌کردم.

دانیال از آشپزخانه آمد بیرون. تی‌شرت بنفش تنگ، شورت نیم‌پا آبی، و آن موهای خیلی کوتاهش که با پشت دست به سرش زده بود. گردن بلند، استخوان ترقوه‌ی برجسته، پوست روشن. زیر نورش، یک خط نازک موی کمرنگ به سمت شورتش می‌رفت. تنها جایی از بدنش که مو داشت.

“حاضری بیای بیرون بفهمیم کی زور داره؟” گفت. صداش مثل همیشه بالا و پایین می‌رفت. یک لحظه زیرِ، یک لحظه بم.

“مگه نینجوتسو سه سال پیش رو یادت رفته که چطور سکوت کردی؟” بلند شدم. تی‌شرت سفیدم را صاف کردم روی شلوار مشکی و شورت پادار زرد. قد و وزن معمولی، اما ماهیچه‌های هاپکیدو زیر لباسم را حس می‌کردم.

“تکواندو دو ماهه می‌رم. خودم می‌دونم چقدر سریع یاد گرفتم.” دانیال دستش را به کمر زد.

خندیدم. آن خنده‌ی خشکی که از ته گلو می‌آید. دانیال کچل شد. دیدم که پشت گردنش قرمز شد.

“باشه. بیا مسابقه. ولی با یه شرط.” از مبل بلند شدم و رفتم سمت در. ویلای ساحلی بوی چوب نم‌زده و نمک می‌داد. بیرون، خورشید داشت لب اقیانوس را لمس می‌کرد.

“چه شرطی؟”

“کشتی تسلیمی با جریمه. هر بار که کسی تسلیم بشه، یه تیکه از لباسش رو می‌ده به دیگری. تا وقتی که یکی کامل لخت بشه.”

دانیال به شورت پادار زرد من نگاه کرد، بعد به زیر شورت سفیدی که از لایش پیدا بود. لبخندی زد که دوست نداشتم. “باشه. ولی اگه کامل لخت شدیم، دیگه قانون نداریم.”

چیزی در کلامش بود. یک پیشنهادِ بی‌نامه. ته دلم چیزی تکان خورد. یک احساس عجیب شبیه به مورچه‌ای که از ستون فقرات بالا می‌رود. نفهمیدم چیست. فقط گفتم: “قبول.”

فصل ۲: اولین تاپ اوت

فرش قرمز گره‌بافی سه در چهار زیر سایه‌بان سفید پهن بود. پشت فرش، اقیانوس نفس‌های سنگین می‌کشید. موج‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. درست مثل قلبم که داشت تندتر می‌زد.

وسط فرش، یک صدف مخروطی شکل گذاشتم. “مرکز رینگ! هرکی دو تا شونه رو زمین زد یا سه بار دست زد به فرش، تسلیم. هرکی از فرش بیرون رفت خطا. لباس درآوردن فقط بعد تاپ اوت کامل. آماده؟”

دانیال تی‌شرت بنفش را درآورد. سینه‌اش صاف بود. استخوان دنده‌هاش از زیر پوست می‌آمد بیرون. هیچ مویی. هیچ چیزی. مثل یک نقاشی که تمامش سفید باشد. شورت نیم‌پا را هم بالا کشید. پاهای لاغر و بلند. ران‌هایی که زیر نور نارنجی، رگه‌های آبی رگ‌ها از لای پوستشان می‌درخشید.

من تی‌شرت سفید را در نیاوردم. شلوار مشکی و شورت پادار زرد تنم بود. موهای پشت پام در باد ساحل تاب می‌خورد. دانیال نگاه کرد به آن‌ها و دهانش را کج کرد.

“سه… دو… یک… مبارزه!” صدای خودم.

دانیال زد جلو. سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم. لگد دورانی با پاشنه به رانم. دردم گرفت. دو قدم عقب رفتم. فرش زیر پایم خش‌خش می‌کرد.

“چطور بود؟ اونم تکواندو!” صدای دورگه‌اش در هوا پیچید.

مشت مستقیم. ساعد چپم را گرفتم بالا. بلاک کردم. مشت دوم. بلاک. لگد میانی. این بار نچرخیدم. پای راستم را به مچ پای دانیال قلاب کردم و با تمام وزنم به طرفش غلت زدم.

همه‌چیز کف کرد. فرش، هوا، نور خورشید. بدن دانیال زیر من. حس کردم استخوان‌های دنده‌اش زیر سینه‌ام قوس می‌دهند. سریع دست راستش را گرفتم. بین پاهای خودم قفل کردم. آرنجش روی مفصل رانم بود. فشار.

“آمبار.” گفتم. صدایم آرام بود. خیلی آرام‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم.

دانیال قایق‌وار شد. دست چپش را کوبید به فرش. یک بار.

“یک!”

دومین بار. محکم‌تر.

“دو!”

بار سوم. با ناامیدی.

“سه! تسلیم!” صدای خودم را می‌شنیدم که از هیجان می‌لرزید. “امتیاز با من! حالا لباس!”

ولش نکردم. چهار ثانیه نگهش داشتم. فقط برای اینکه حس کنم. بازوی لاغر و بی‌مویش زیر دست من. رگ‌هایی که می‌زدند زیر پوست. نبضش. تند. ترسیده.

رهایش کردم.

دانیال بلند شد. دست چپش را تکان داد و صورتش را کج کرد. شورت نیم‌پا را باز کرد. آن را پایین انداخت. زیر شورت نارنجی ساده و تنگ. پاهای کاملاً لخت. بی‌مو. مثل دو تا ستون مرمری.

شورت را پرت کرد کنار فرش. صدای پارچه که روی شن افتاد، مثل یک تفِ بی‌احترامی بود.

نگاه کردم. به ران‌هایش. به خط نازک مویی که از نافش به سمت زیر شورت می‌رفت. به سفیدی پوستش. نفس کشیدن برایم سخت شد. نه از خستگی.

“خیره نشو به من.” گفت. ولی صدایش تَرَک برداشت. آن دورگه‌گیِ همیشگی‌اش شکست.

فصل ۳: خفگی

راند دوم. نفس عمیق کشیدم. “سه… دو… یک… مارش!”

این بار محتاط بودم. دانیال هم محتاط بود. دور هم چرخیدیم. فرش زیر پا. نفس‌هایمان سنگین. من عرق کرده بودم. موهای کوتاهم خیس. دانیال ولی خشک بود. فقط یک درخشش نازک روی استخوان سینه‌اش.

دانیال زد پایین. نصفه. جاخالی دادم. با کف دست به پشت گردنم زد. محکم. زانوی راستم خم شد. روی فرش زانو زدم.

قبل از اینکه بلند شوم، احساس کردم بازویش دور گردنم حلقه شد. دست راست زیر چانه‌ام. دست چپ مچ دست راستش را گرفت. ریر چوک.

“یادت باشه از نینجوتسو.” صدای دورگه‌اش. این بار نزدیک گوشم. نفس‌های گرمش روی گردنم. بوی عرقِ نه چندان بد.

فشار روی دو طرف گردنم. شریان‌ها. جهان شروع کرد به تار شدن. رنگ‌ها به زرد و قرمز تبدیل شدند. صدای موج‌ها دور شد. یک وزوز بلند جای آن را گرفت.

دستم را برد که بزنم فرش. انگشتانم فرش را حس نکردند. فقط یک تاریکی نرم پشت پلک‌هایم.

چشمانم سفید شد.

“متین! متین دست بزن!” صدای دوری. خیلی دور. مثل اینکه ته یک چاه باشد.

نفس‌هایم قطع شد. یک لحظه. دو لحظه. نمی‌دانم چقدر. بعد هوا برگشت. با یک مکش بلند و ترسناک.

روی فرش افتاده بودم. دهانم باز. بزاق از گوشه لبم چکیده بود. دانیال چهار دست و پا عقب رفته بود. چشم‌هایش گرد شده بود.

پلک زدم. سقف سایه‌بان را دیدم. بعد صورت دانیال. پاهای لخت بی‌مویش روی فرش. نفس‌های سنگینش.

“چی شد؟” صدایم گرفت.

“بی‌هوش شدی.” دانیال نفس راحتی کشید. آرام گفت: “برنده منم.” صدایش دیگر دورگه نبود. یک جیغ زیرِ کوتاه. ترسیده بود.

دستش را بالا بردم. “برنده با ریر چوک!”

سرم گیج می‌رفت. ولی بلند شدم. شورت پادار زرد را باز کردم. شلوار مشکی را پایین کشیدم. تی‌شرت سفید را از سر بیرون آوردم. ماندم با زیر شورت سفید نخی که نقش خرس کوچولو داشت.

موهای پشت پا و رانم. توی نور نارنجی، تیره‌تر از همیشه. زیر شورت خرسی، برآمدگی‌ام را می‌پوشاند. ولی دانیال نگاه کرد. یک ثانیه بیش از حد لازم روی آن ماند. بعد سرش را برگرداند.

گفتم: “راند سوم. هرکی باخت کامل لخت می‌شه. حاضرین؟”

نگاه کردیم به هم. من و دانیال. نفس‌هایمان یکی شده بود. ضربان قلبم توی گوشم می‌زد.

“ده دقیقه استراحت.” گفتم. “بریم دستشویی.”

فصل ۴: آینه

دستشویی ویلای ساحلی. یک اتاقک سیمانی کوچک. سینک، آینه، لامپ کم‌نور. شیر آب را باز کردم و آب سرد ریختم روی صورتم. دانیال کنارم ایستاد و با حوله‌ی کاغذی عرق روی گردنش را پاک کرد. هر دو فقط با زیر شورت. من سفید خرسی، او نارنجی تنگ.

آینه. من و او. کنار هم.

موهای کوتاه من، ته‌ریش نازک. موهای پای من که تا بالای ران می‌رفت. زیر شورت من که برآمدگی‌اش مشخص بود. و در مقابل، دانیال. صاف. سفید. بی‌مو. استخوانی.

“آخه چرا اینقدر مو داری؟” گفت. دورگه‌گی صدایش با اکوی سیمانی مخلوط شد. “حالته بهم می‌زنه.”

نعره‌ای که در گلویم خشکید را قورت دادم. “چون پانزده‌سالمه. تو شونزده سالته ولی هنوز هیچی درنیومده. بچه‌ای.”

صورتش قرمز شد. زیر شورت نارنجی‌اش یک دفعه کوچک‌تر به نظر رسید. “می‌خوای بجنگی؟ الان؟ همین‌جا؟”

“همین‌جا.”

به سمت هم چرخیدیم. فاصله‌مان بیست سانت بود. بوی عرق و نمک و صابون ارزان. سینه‌ی بی‌موی دانیال، سینه‌ی مویی من.

“قانون نمی‌خوام.” گفتم. “بدون داور. بدون تاپ اوت. هر کاری دوست داریم.”

چشم‌هایش ریز شد. “باشه. ولی تو زور نداری. فقط خوش شانس بودی. اون ریر چوک رو من بهت یاد دادم، یادت رفته؟ نینجوتسو کار کردم سه سال. تو فقط هفت ماهه رفتی هاپکیدو.”

خندیدم. “پس چرا الان زیر شورتت مونده و من هنوز شلوار دارم؟ غلط کردی، دانیال جان. غلط کردی.”

“بیا بیرون ببینیم کی غلط کرده.”

از دستشویی زدیم بیرون. ساحل خالی بود. فقط ما دو نفر. فرش قرمز وسط شن. اقیانوس پشت سرمان غرش می‌کرد.

دانیال زیر شورت نارنجی را درآورد. کامل لخت. زیر نور آخر. آلت‌اش ختنه شده و معمولی، بیضه‌های جمع‌شده، ران‌های صاف، پوستی که رگ‌هایش زیرش آبی می‌زد. مویی نداشت. هیچ جا.

دست به کمر زد. “بیا. نشون بده چقدر زوری.”

من زیر شورت خرسی را پایین کشیدم. موهای شرمگاهم پرپشت و تیره. آلت‌ام نیمه‌سخت. از برانگیختگی نه، از چیز دیگر. از آن حسی که موقع دعوا توی شکمم آتش می‌شود. از دیدن بدن لخت دیگری که یک قدم با من فاصله دارد.

“بدون قانون.” گفتم. و جلو رفتم.

فصل ۵: شن سرد

این بار دانیال بدون مقدمه دوید. با شانه قفل کرد. من را هل داد تا لبه فرش. هر دو روی شن‌های سرد ساحل غلتیدیم. دانه‌های ریز شن به پشتم چسبید. سرد بودند. مثل پوست دانیال.

روی شن، تعادل نداشتیم. دانیال سریع بود اما شن زیر پایش خالی می‌شد. من از این فرصت استفاده کردم. پای راستش را گرفتم و کشیدم. نقش بر شن شد. روی سینه‌اش رفتم. چهار زانو.

دست راستش را گرفتم. زیر بغلش قفل کردم. “آمبار دیگه؟ یا می‌خوای بازو بکنم؟ تو که گفتی نینجوتسو بلدی. پس چطور شد گیر کردی؟” نفس‌هایم از دهان بیرون می‌زد. قطره‌های عرق از چانه‌ام روی صورتش چکید.

دانیال با پای چپ لگد زد به پشت رانم. تعادلم را از دست دادم. به پهلو غلتیدم. چهار دست و پا شد و خواست بلند شود. اما من مثل مار دور کمرش پیچیدم.

“ریر چوک!” بازوی راستم زیر چانه‌اش. دو طرف گردن. فشار. “ببینم این رو هم یادت میاد؟ یا فقط بلدی بزنی زیر آب؟”

دانیال هر دو دستش را گرفت به بازوی من. کشید. نتوانست باز کند. صدای جیغ زیر و دورگه‌ای از گلویش بیرون آمد: “آخخخ… ول کن…”

دستش را کوبید به شن. یک بار.

“یک!” صدای خودم.

دومین بار. ضعیف‌تر.

“دو!”

سومین بار. با ناامیدی. با یک جیغ خشک.

“سه!”

رها نکردم.

“قانون نداریم یادت رفت؟ تو که گفتی زورت بیشتره. پس چطور شد؟” گفتم. بازو را سفت‌تر کردم. “چطور شد که زیر منه؟ چطور شد که داری تاپ اوت می‌زنی؟”

چشمان دانیال سفید شد. دهانش باز. بزاق از گوشه لبش چکید. بدنش شل شد. شانه‌ها، دست‌ها، گردن. افتاد روی شن مثل یک کیسه.

نفس نمی‌کشید. سه ثانیه. بعد یک نفس عمیق و خشن بالا آورد. مثل کسی که از زیر آب بیرون آمده باشد. چشم‌هایش باز شد، اما نگاهش خالی بود. به آسمون خیره شده بود.

زیر شورتش کج شده بود. آلتش روی رانش افتاده بود. بی‌جان. پوست سفید. بیضه‌هایش شل و جمع شده بود. همه‌چیز صاف و بی‌مو. مثل یک عروسک.

نگاه کردم. به آن. به صورتی که هنوز بزاق داشت. به گردنی که رگ‌هایش می‌زدند. به بدن که زیر من تسلیم شده بود. کامل. بی‌دفاع.

“تو قوی تری، ها؟” گفتم و خندیدم. “تو زورت زیاده، ها؟ پس چطور شد اینجوری شدی؟ بگو ببینم. کی زور داره؟”

چیزی در ته شکمم منفجر شد. شبیه به شب اول بلوغ. شبیه به آن دفعه که زیر دوش، دستم را پایین بردم و چیزی که نمی‌شناختم از من بیرون آمد. یک حس عجیب و بی‌نام. نه خشم، نه شهوت. یک چیز بین‌ابینی. می‌خواستم بفهمم. می‌خواستم آن را کامل کنم.

دانیال نگاهش را فوکوس کرد. من را بالای سرش دید. “چی… چیکار داری می‌کنی؟” صدایش گرفته بود. دورگه‌گی‌اش پریده بود. مثل صدای یک بچه. “تو… تو برنده شدی… دیگه بس کن…”

جواب ندادم. لگنم را جابجا کردم. نشستم روی پایین شکمش. آلت‌ام حالا کامل سخت شده بود. در میان موهای تیره‌ام، برآمده و گرم. فاصله‌اش با دهان نیمه‌باز دانیال کم بود.

“نه.” دانیال سرش را تکان داد. “نه متین. بیا پایین. تموم شد. تو برنده شدی. قبول کردم. تو قوی‌تری. تو زورت بیشتره. خواهش می‌کنم…”

با دست راستم آلت‌ام را گرفتم. رگ‌ها زیر پوست می‌زدند. گرم بود. مرطوب از عرق پیش‌اب. با دست چپ، موهای پای دانیال را لمس کردم. صاف. ران‌هایش. صاف. رسیدم به بیضه‌هایش. کیسه‌ی نرم و شل. مالش دادم. آرام. دایره‌ای.

دانیال ناله کرد. “متین… نکن… تو برنده شدی… قبول کردم…”

آلتش را با انگشت شست و سبابه گرفتم. نوازش کردم. کوچک و نعوظ‌نشده. زیر دست من. مثل یک پرنده‌ی بی‌جان.

“اگه زورت بیشتره، پس چطور شد اینجوری شدی؟” گفتم. صدایم لرزید. “بگو ببینم. کی زور داره؟”

اشک توی گوشه‌ی چشمش جمع شد. نه از غم. از گیجی. از شرم. “تو… تو زورت بیشتره… راضیم؟…”

دهانش را باز کرد. برای نفس کشیدن.

من لگنم را جلو بردم. سر آلت‌ام به لب پایینش خورد. مرطوب. با انگشت شستم لب پایینش را پایین کشیدم.

“بازش کن. اگه زور من بیشتره، باید هر کاری بکنم، نه؟”

دهانش را بازتر کرد.

وارد شدم. آرام. فقط تا نیمه. بافت گرم و مرطوب دهانش دور من جمع شد. زبانش زیرم بود. ناخواسته. بی‌اراده.

عقب و جلو. آرام. هر بار که جلو می‌رفتم، موهای شرمگاهم به چانه‌اش می‌خورد. هر بار که عقب می‌رفتم، بزاقش روی من می‌ماند. روشن. چسبناک.

همزمان دستم روی بیضه‌ها و آلتش بود. شصتم روی نوکش دایره می‌زد. دانیال در همان حال که دهانش پر بود، یک نعره‌ی ضعیف در گلو ساخت. “هاننن…”

نه مبارزه بود، نه خشم. چیزی شبیه به یک کشف. یک تجربه‌ی بی‌نام. مثل اولین باری که طعم ترشی را می‌چشی. تلخ و شیرین با هم.

حس کردم چیزی در عمق لگنم منقبض می‌شود. شبیه به شب‌های تنهایی توی تخت. شبیه به انقباض عجیبی که ماه پیش برای اولین بار حس کردم.

یک قطره. از سر آلت‌ام جدا شد. شفاف. چسبناک. روی زبان دانیال چکید.

عقب کشیدم.

نگاه کردیم به هم. دانیال سرش را برگرداند. با پشت دست دهانش را پاک کرد. آب دهان و آن مایع روشن روی گونه‌اش چکید. صدای هق هق آرامی از گلویش درآمد. نه گریه. یک صدای شکستن.

بلند شدم. روی شن‌ها ایستادم. شورت خرسی‌ام را برداشتم و پوشیدم. بندش را بستم. آلت‌ام هنوز زیر پارچه می‌زد. هنوز گرم. هنوز خیس.

به پایین نگاه کردم. به دانیال. لخت. سفید. شکسته. شن به پشتش چسبیده بود. اشک از گوشه چشمش روی گونه می‌غلتید. دستش را روی دهانش گرفته بود. نفس‌هایش کوتاه و تند.

“متین…” صدایش یک جیغ زیر بود. نه دورگه. نه بم. فقط یک جیغ بچه‌گونه. “چرا؟ این کارو کردی… من قبول کردم… تو قوی‌تری… گفتم…”

نگاهش کردم. “چون می‌خواستم ببینم اون حسی که موقع بلوغ به آدم می‌ده… چطوره وقتی کامل یه نفر رو تحقیر کنی. ربطی به تو نداشت. تو فقط… ابزار بودی.”

دانیال از جا بلند شد. لخت و لرزان. باد ساحل به بدن بی‌مویش خورد و لرزید. نگاهش به من. خالی. گیج. شکسته.

“پس من چی بودم؟ یه تجربه؟ یه عروسک؟”

به سمت ویلا راه افتادم. پاهایم شن را فشار می‌دادند. هر قدم، صدای خش‌خش زیر پا. نفس‌هایم هنوز تند بود. قلبم دیوانه‌وار می‌زد.

“جبران کردم یه حس عجیب رو.” گفتم بدون اینکه برگردم. “حالا راحتم. تو هم راحت باش. بالاخره فهمیدی کی زور داره.”

صدای هق هق دانیال از پشت سرم آمد. بعد صدای پای برهنه روی شن. دوید سمت ویلا. در چوبی به هم خورد.

رفتم توی حمام. زیر دوش آب سرد رفتم. موهای کوتاهم را خیس کردم. به پایین نگاه کردم. آلت‌ام هنوز برآمده بود. با دستم گرفتم. یک بار دیگر. این بار برای خودم. برای اینکه بفهمم چه حسی داشت. چه حسی دارد.

چه حسی داشت که دانیال را لخت و شکسته زیر خودم ببینم. چه حسی داشت که دهانش پر از من بود. چه حسی داشت که اشکش را دیدم. چه حسی داشت که صدای “تو قوی‌تری” را از دهانش شنیدم.

جواب را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که تا ابد، هر وقت به ساحل فکر کنم، شن زیر پاهایم را حس می‌کنم. و طعم عجیب پیروزی را در دهانم.

وقتی شب شد، رفتم پشت ویلا. دانیال آنجا بود. نشسته بود روی شن و به دریا نگاه می‌کرد. هنوز لخت بود. شورتش را برنداشته بود.

بهش نزدیک شدم. نشستم کنارش. فاصله‌مان یک متر بود. نه بیشتر.

صدای دورگه‌اش، این بار خسته و شکسته: “چرا برگشتی؟”

نگاه کردم به موج‌ها. “نمی‌دونم. فقط می‌خواستم ببینم حالت خوبه.”

خندید. یک خنده‌ی خشک و تلخ. “خوب؟ آلت تو بود توی دهنم. خوب؟ تو به من گفتی که من فقط ابزار بودم. تو به من گفتی که زور من به درد نمی‌خوره. خوب؟”

“می‌دونم. اشتباه بود.” دروغ. نمی‌دانستم اشتباه بود یا نه. فقط می‌دانستم که تکراری نمی‌شود. چون این تجربه‌ی من بود. یک بار. برای همیشه.

دانیال بلند شد. رفت سمت ویلا. در راه، شورت نیم‌پا آبی را از روی زمین برداشت و پوشید. پاهای بی‌مویش زیر نور ماه، نقره‌ای شدند.

قبل از اینکه برود، برگشت و گفت: “فردا برمی‌گردیم خونه. اینجا رو فراموش می‌کنم. ولی بدون که تا آخر عمر، می‌دونم تو چیکار کردی. می‌دونم چه آدمی هستی.”

“نه.” گفتم. “یادت نمی‌ره. منم یادم نمی‌ره. ولی تو هم یادت باشه که اون روز، تو بودی که گفتی ‘تو قوی‌تری’. تو بودی که قبول کردی.”

نوشته: متین

بازدید 15,894

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

یک پاسخ به “کشتی تسلیمی با دانیال”

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید