راوی: تیرداد
مجموعه داستانی خانه ای بدون زن و چرخ گردون دو داستان کاملا مجزا از همدیگر هستند که شخصیت های مشترکی دارند، برای شناخت بیشتر شخصیت ها میتوانید مجموعه داستان خانه ای بدون زن را هم بخوانید.
کی فکرش رو میکرد که یه روزی بیاد که خاله نسرین مامان پدرام دیگه پیشمون نباشه، اواخر بهار بود که از منو مهرداد خواست که خونه رو آماده کنیم که برای پدرام تولد بگیریم، من به خاله اصرار کردم که میریم بیرون دور هم تو یه کافه براش تولد میگیریم، ولی خاله میگفت که میخواد امسال خودمون دور هم یه تولد جمع و جور براش بگیریم، نمیخواست شلوغ بازی راه بندازیم و دوست و رفیق دعوت کنیم، این حرفش همیشه تو گوشم موند که میگفت خانواده مهمتره گاهی اوقات شاید دیگه نباشیم.
با اصرار منو مهرداد خاله نسرین و پدرام یک سال رو با ما زندگی کردن که بتوانیم بهتر به خاله رسیدگی کنیم، همیشه تایم های کاری رو طوری می چیدیم که یکی از ما چهار نفر پیشش باشه که اگه یه وقت کاری پیش اومد خیلی سریع رسیدگی بشه، بیشتر از همه مهرداد پیشش بود، اکثرا که از مدرسه میومد دیگه جایی نمی رفت و تو همون خونه کاراش رو انجام میداد، اگه میخواست برای درس و مشق با هم گروهی هاش هماهنگ بشه سعی میکرد به صورت آنلاین باهاشون در ارتباط باشه تا حضوری، نبود مادر باعث شده بود که نسرین جای مادر رو تو خونه برامون پر کنه، برامون مهم نبود که هم خون نیستیم، مهم ارزش معنوی خود نسرین بود، زنی که با همه سختی های زندگی جنگید و داشت روز های آخر زندگیش رو سپری میکرد.
مهرداد مثل هر سال یکی از اون کیک های خوشمزه رو درست کرده بود همراه با روکش شکلات که نسرین عاشقش بود، با عصا اومد تو آشپز خونه و به شوخی گفت میخوام شمع تولد رو خودم روشن کنم براش، همه میخندیدیم ولی از تو داغون بودیم، نسرین درد که میکشید ولی خم به ابروی خودش نمیآورد، و همه ما که داشتیم ذره ذره آب شدن نسرین رو میدیدم، همون اوایل که بخاطر شیمی درمانی موهاش ریز پیدا کرد بیخبر از همه موزر رو برداشته بود رفته بود موهاش رو از ته زده بود، همهمون رو قسم داد که بخاطر اون ما دست به موهامون نزنیم، نمیدونم از کجا فهمیده بود که میخوایم موهامون رو بزنیم، میگفت قشنگی پسر به موهاش هست.
وقتی منصور با پدرام اومدن رو هیچوقت یادم نمیره، برق چشم های پدرام که مادرش رو ایستاده دید، برای چند دقیقه یادمون رفت که تو چه حالی هستیم، این تولد آخرین تولد پدرام کنار مادرش بود، و در عین حال غم انگیزترین جشن برای همه مون،
یبار دیگه داشتیم بی مادر میشدیم، من و مهرداد برای بار دوم و پدرام برای اولین بار، کاش میتونستم جلوی سرطان نسرین رو بگیرم، یا بتونم کاری کنم که حال پدرام بهتر بشه، ولی هیچ کدوم از دستم بر نمیاومد
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که شبا تو بغلم بگیرمش که حداقل یکم آروم بگیره، یک سال و نیم از اون ماساژ و سکس اتفاقی تو باشگاه میگذره، ماساژی که باعث شد بمونم جرات پیدا کنم و به پدرام ابراز علاقه کنم، رابطه عاطفی ما از همون موقع ها شروع شد، خونه ما چون ۳ تا اتاق خواب داشت به درخواست من پدرام با من هم اتاق شد، چون اتاق من از مهرداد بزرگتر بود و چون تو خواب غلت میخوردم تختم بزرگتر بود، منو پدرام قبل این داستان ها همیشه چه تو باشگاه چه تو خونه من تو بغل هم بودیم، ولی بعد از این اتفاق و اومدن به خونه ما، همیشه پدرام رو تو بغلم داشتم این منو آروم میکرد که دارمش، ولی آیا وجود من تو زندگیش باعث میشد که حالش بهتر باشه یا نه؟
از همون اول که با هم وارد رابطه شدیم بهش گفتم که مشکلی با ماساژ ندارم حتی با سکس حین ماساژ هم مشکلی ندارم، ولی ازش قول گرفتم که این سکس های گه گاهی بین ماساژ تبدیل به فاصله و خیانت نشه، ازش خواستم که اگه سکسی داشت برای من تعریف نکنه، من با پدرام خیلی خوشحال بودم، زیبا ترین روزهای زندگیم رو باهاش گذروندم، گاهی اوقات که به گذشته نگاه میکنم خودم رو میبینم که قبل از ورود پدرام به زندگیم چقدر عصبی و داغون بودم، پدرام گوشه ای از قلبم رو لمس کرده بود که هیشکی حتی جرات نزدیک شدن به اون رو نداشت، زندگی من از دور ممکنه شاد به نظر میرسید ولی از تو یه حفره تاریک بود.
اون شب برای پدرام خیلی سخت گذشت، وقتی برای خواب رفتیم تو اتاق دستم رو دورش حلقه کرده بودم و از پشت تو بغلم گرفته بودمش، فکر کردم خوابیده، ولی صدای بینی بالا کشیدنش رو که شنیدم متوجه شدم که داره گریه میکنه، برش گردوندم سمت خودم و تو بغلم آوردمش، بازوم زیر سرش از اشک چشمش خیس شد، سرش رو بوسیدم که دلداریش بدم ولی نشد،
+گریه نکن قربونت برم، میدونم برات سخته دیدن مامان تو این وضعیت، ما همه کنارتونیم
بخاطر من از اتاق اومد بیرون، خودش اومد به استقبالم
+خودش به ما گفت که میخواد تولد امسال خودمونی باشه
_دستاش رو دیدی موقع شمع روشن کردن داشت میلرزید ؟
+میدونم قربونت برم
_تیرداد من باید چیکار کنم که از دستش ندم ؟
بغضش ترکید و برای اینکه صدای گریه کردنش از اتاق بیرون نره سرش رو تو سینه من برد و شروع کرد به گریه کردن، با گریه های پدرام، اشک چشم منم شروع کرد به سرازیر شدن سرش رو میبوسیدم و اشک میریختم، انقدر گریه کرد که از گریه زیاد بغلم خوابش برد، پتو رو با دستم که آزاد بود رو هر دو مون کشیدم و من دستم رو دوش پیچیدم و خوابیدم.
…
سه ماه بعد،
مراسم چهلم نسرین رو گرفتیم، بابا و پدرام نسرین رو گذاشته بودن تو خاک، همون اوایل زندگی مشترک ما من رفتم از یه آخوند پرسیده بودم که اگه خدایی نکرده یه روز نسرین فوت کنه چطور باید خاکش کنیم، اونم گفت که باید دو نفر از محارم باشن، با توجه به اینکه نسرین کسی رو جز پدرام نداشت فقط یه محرم داشت، ولی یه نفر دیگه چی، وقتی قضیه رو با مهرداد در میون گذاشتم بهش گفتم که ما همیشه نسرین رو به چشم مادر میدیدیم، پس بهتره که اگه بابا راضی باشه با نسرین عقد کنن که فردا روزی اگه اتفاقی افتاد عذاب وجدان نداشته باشیم، با منصور هم که صحبت کردم، گفت که راضیه، ولی این مورد رو هم گفت که اگه پدرام و مادرش وقتی بفهمن که برای این موضوع داریم این کارو میکنیم احتمال زیاد راضی نمیشن،
بهش گفتم که خودم با پدرام صحبت میکنم، همراه مهرداد میریم با نسرین هم صحبت میکنیم،
طوری که پدرام نفهمه موضوع چیه به بهانه اینکه نسرین همیشه جای مادر ما رو داره و حالا هم که داریم مثل یه خانواده زندگی میکنیم ازش اجازه گرفتم که موضوع رو با مادرش در میون بزاریم و ازش خواستگاری کنیم.
نسرین وقتی بهش گفتیم قهر کرد و جمع کرد که برگرده خونه خودش، ولی خواهش های منو مهرداد بالاخره راضیش کرد.
منصور رو فرستادم با یه عاقد صحبت کنه یه روز رو مشخص کنن، و تو همون خونه یه جشن مختصری بگیریم، خودمون بودیم و عزیز جون و آقاجون و عمه ها، سر عقد وقتی حرف مهریه شد نسرین گفت که هیچی نمیخوام ولی عزیز جون گفت که شگون نداره باید یه چیزی گفته بشه، منصور رفت دم گوش عاقد یه چیزی گفت و برگشت،
مهریه نسرین شد سه دنگ باقیمونده از اون خونه که داشت توش زندگی میکرد که با شراکت منصور خریده بود.
هیچوقت یادم نمیره تو همون مراسم برای اولین بار منو مهرداد به نسرین به جای خاله گفتیم مامان نسرین،
وقتی شنید که با اسم مامان صداش کردیم اشک تو چشماش جمع شد و هر دو مون رو تو بغل گرفت و بوسید، روز تشییع وقتی که پدرام رو از تو قبر بیرون آوردیم چشمش که به سنگ لحد افتاد که منصور داشت میچید بیهوش شد، قطره های آبی که رو صورتش ریختم باعث شد بهوش بیاد و شروع کنه به گریه کردن، تو بغلم گرفتمش و هر دو گریه میکردیم، منصور هم روبه روی ما اون طرف قبر مهرداد رو بغل کرده بود و گریه میکردن.
تا ۴۰ روز خونه رنگ سیاه داشت، پرچم سیاه، پیرهن سیاه، قاب عکس با روبان سیاه، بنر های تسلیت و …
آقاجون و عزیزجون بعد مراسم چهلم همراه ما اومدن که بریم خونه ما، پیرهن رنگ روشن گرفته بودن که از عزا درمون بیارن، پدرام تو این ۴۰ شب ساکت ترین فردی شده بود که میشناختم، هر بار که خواستم باهاش صحبت کنم پسم زد، فکر اینکه یه جوری باید کمکش کنم ولی نمیدونستم چجوری داشت دیوونهم میکرد، نسرین برای ما کلمه مادر بود، ولی برای پدرام کلمه نبود تمام داراییش بود، فکر کردن به اینکه تمام دارایی که داشتی حالا دیگه نداریش آدم رو از پا میندازه، اینو میدونم، با پوست و استخون تجربهش کردم زمانی که مامان رفت، من برخلاف مهرداد خیلی به مامان وابسته بود، وقتی رفت یه خلاء تو تمام وجودم بود که هیچوقت پر نشد، به همین خاطر همیشه آدم عصبی بودم، روانپزشک میگفت این انرژی خشمی که دارم رو باید یه جای درست خالی کنم، ورزش پناهگاه من بود برای تخلیه انرژی واموندهم که آسیبی به کسی نزنم، سه برابر بقیه ورزش میکردم تا شاید این حس بی کسی از فکرم بره، ولی با اینکه بیشتر از ۱۵ سال از اون موقع گذشته ولی زخمش برای من هنوز تازه ست، ولی برای پدرام فرق میکنه، چیزی که پدرام باهاش داره میجنگه زخم نیست داغه، داغ از دست دادن تنها دارایی که داشته.
ولی نباید اینطور باشه نمیگذارم تنها بمونه باید برگرده با خانواده، کنار من کنار مهرداد کنار منصور، ما هیچ کدوممون تنهایی پدرام رو نمیخوایم.
اون روز فقط در حد چند کلمه صحبت کرد اونم برای تشکر از زحمات عزیز جون و آقاجون برای برگزاری مراسم و در آوردن رنگ سیاه از لباس و در و دیوار خونه. عزیز جون همه رو دعوت کرد که برای شام بریم خونهشون، چون میدونست اینجا با اینکه همه آشپزی بلدن ولی هیچکی دل و دماغ آشپزی رو نداره.
از آقاجون خواستم که با پدرام صحبت کنه بلکه یکم آروم بشه و برگرده به زندگی عادی که داره، بعد از شام پدرام از منصور خواست که یه مقدار با هم تنهایی صحبت کنن، تو اتاق بچگی های منصور صحبت کردن، همون اتاقی که بعد از ازدواج منصور اتاق منو و مهرداد شده بود برای روزایی که پیش آقا جون بودیم،
نیم ساعتی میشد که داشتن باهم دیگه صحبت میکردن، وقتی هم اومدن بیرون چیزی به کسی نگفتن که راجع به چی باهم صحبت کردن،
بعد از برگشتن از خونه آقاجون، هر کسی رفت تو اتاق خودش، منو پدرام هم رفتیم که بخوابیم، مثل همیشه تو بغلم کشیدمش که بهش بگم من همیشه دوسش دارم، پدرام به چشمام نگاه کرد، نگاهش عجیب بود، بوی دلتنگی میداد، پیشونیش رو بوسیدم و سرش رو روی سینهم گذاشتم
_این مدت خیلی اذیتت کردم میدونم
+قربونت برم ما همه یه خانوادهایم اگه غمی بوده برای همه بوده، تو یه نفر نباید تنهایی سنگینی این اتفاق رو به دوش بکشی
_دیگه مطمئن نیستم خانواده ای برام مونده یا نه ؟
+قربون شکلت بشم من پس ما اینجا چی هستیم؟
_الان چیزی که نمیفهمم اینه که من کیم؟ برادر خوانده ام یا پسر زن بابا یا یه بی اف؟
اصلا رابطهی ما درسته یا نه، اینکه عاشق برادرخوندم هستم درسته یا غلط ؟
من گیجم تیرداد
+واقعا میخوای بدونی تو کی هستی؟ تو عزیز ترین آدمی هستی که هیچ خونی ما رو به هم وصل نمیکنه، تو کسی هستی که منو از یه جهنم وارد بهشت کرد، بهم فهموند دنیا با همه بدی هاش میتونه آدمی مثل تو داشته باشه که زندگی رو برای تیرداد قشنگتر کنه،
_تیرداد …
+بزار من بگم: پدرام، من تیرداد سرمست، عاشقتم، تا زمانی که من زنده ام عاشقت هم میمونم اینو با تموم وجودم دارم بهت میگم
_چرا من نمیتونم کلمه ها رو مثل تو به زبون بیارم ؟
+همه عاشقا لازم نیست به زبون بیارن گاهی اوقات یه نشونه کوچیک لازمه
چشم هام رو بسته بودم، سبکی روی سینهم اینو گفت که سرش رو برداشته ولی وقتی خیسی لبش رو روی لبم که حس کردم، این نشونه ی عاشقاست اینکه از سر عشق پیشقدم بشی برای ابراز علاقه، سرش رو که جدا کرد، چشم هام رو باز کردم، لبخند روی صورتش خوشحالم کرد، تو بغلم گرفتمش و تا میتونستم بوییدمش، مثل گلی که تازه شکوفه زده، دستم لابه لای موهاش تاب میخورد، سرش روی شونهم بود و خودش رو روی بدنم کشیده بودم، خیسی زبونش لاله گوشم رو که لمس کرد اولین آه من در اومد، پدرام بهتر از هر کسی منو بلد بود، هم میدونست چی ناراحتم میکنه، هم میدونست چی خوشحالم میکنه، عادت همیشگی پدرام اینه که وقتی لاله گوشم رو میخوره یه گاز کوچولو بگیره، دستش رو از لبه رکابیم که یخورده بالا رفته بود برد روی بدنم، لمس دست گرمش روی شکم سردم، تضاد خیلی قشنگی بود، با اینکه خیلی حشری شده بودم و تو این ۴۰ شبی که با پدرام سکس نداشتم قدرت اینو داشتم که یه فیل رو هم بکنم، ولی اصلا نمیخواستم پدرام رو تحت فشار بگذارم برای سکس، میخواستم اگه قراره اتفاقی بیوفته خودش رقم بزنه، دستش رو روی شکمم میکشید و کم کم بالا میرفت، انگشتش رو روی خطوط سیکس پکم میکشید و به سمت سینه هام حرکت میکرد، به سینهم که رسیده بود دستش روش میکشید و محکم فشارشون میداد منو یاد خودم مینداخت که وقتی با دخترا سکس میکردم سینه هاشون رو فشار میدادم و کیرم رو با هزار تا عشوه و نازشون میکردم تو کصشون، اونم فقط به خاطر اینکه نمیخواستم تو اون اکیپ کوفتی که داشتیم و یه دختر میاوردن که به همه بده من کم نیارم برای سکس باهاشون، برای اینکه برام دست نگیرن که تیرداد کیرش برای دختر راست نمیکنه،
کیر من در حالت خوابیده هم اندازه راست شده اونا بود، کلفت ترین کیرشون به کلفتی مال من بود ولی با ۱۷ سانت اندازه، در مقابل مال من که ۲۳ سانت بود عملا هیچ بود، پدرام رو محکم تر تو بغلم کشیدم، دوست داشتم حتی اگه سکسی هم اتفاق نیوفته تو بغلم داشته باشمش همین که دارمش برام یه دنیاست، همین که تو این دو سال هنوز ذره ای از علاقه مون به همدیگه کم نشده، برای من بسه، من دیگه چی میخوام مگه؟
یکی از پاهاش رو دور کمرم پیچید، با این کارش برجستگی کیرم بین چاک کونش قرار گرفت، سرش رو یکم ازم دور کرد و رکابیم رو بالا برد که از تنم درش بیاره، منم با بالا آوردن بدنم همراهی کردم و خودم پیشقدم شدم برای در آوردن تیشرتش، تنش مثل همیشه گرم بود ب برعکس من که همیشه بدنم مثل یخ سرد بود، دستم رو دور گردنش پیچیدم و دوباره کشیدمش سمت خودم، سرش درست روی سینهم بود و هر چند لحظه یکبار بازوم رو که سمت صورتش بود می بوسید، بینیم رو توی موهاش فرو بردم و عمیق استشمامش کردم، یه جوری که که بوش همیشه همراهم باشه، نمیخوام حتی یه لحظه هم به نبودن یکی دیگه از اعضای خانوادهم فکر کنم، از ته قلبم میخوام که اگه قراره عضوی از خانوادهم رو از دست بدم اون روز زنده نباشم و من پیش مرگشون شده باشم.
صدای پدرام منو به خودم آورد
_تیرداد دوست داری امشب با هم سکس داشته باشیم ؟
+تا وقتی تو نخوای من حرفش رو هم نمیزنم.
_خب اگه من بخوام چی ؟
دستش رو گرفتم و گذاشتم روی قفسه سینهم
+تو رئیس این خونه ای، هر دستوری بدی اطلاعت میشه عشق من.
_خجالتمون نده، خان داداش
+خان داداش به قربونت بره عشق من
_میگم تیرداد من یه چیزی رو متوجه شدم ولی مطمئن نیستم.
+چی شده ؟
_فکر کنم مهرداد مثل منو تو حس گی بودن داره، ولی داره قایمش میکنه
+مطمئنی؟
_آره یه روز که موبایلش رو داده بود به من که براش تنظیمات اینستاگرامش رو درست کنم دستم رفت روی پست گذاشتن و چند تا عکس آخر گالریش رو بالا آورد، عکسا مربوط به جشن ازدواج زوج های همجنسگرا بود.
+خب اینکه دلیل نمیشه
_به همین خاطر دارم میگم مطمئن نیستم. به نظرم هنوز داره با خودش کلنجار میره که این حس درسته یا نه
+نمیدونم چی بگم
_چیزی نگو قبولش کن، ازش حمایت کن، نزار فکر کنه تنهاست، بزار بدونه داداشش پشتش هست.
+قربونت برم من که به فکر همه هستی.
_بالاخره اونم داداشمه دیگه
+من به فدای این دو تا داداش کوچیکه
_تازه کجای کاری من میدونم روی کی هم قفلی زده
+رو کی؟
_رو تو
+کی من ؟ اشتباه میکنی
_نه تیرداد حسم اشتباه نمیکنه، مهرداد روزی هزار بار اینستاگرام تو رو چک میکنه، عکس ها رو زوم میکنه و با دقت میبینه، این کارا رو فقط مواقعی انجام میدن که از کسی خوششون بیاد
+یعنی میخوای بگی کسی که مهرداد ازش خوشش میاد منم ؟
_آره ولی به روی خودت نیار که میدونی، باشه ؟
+باشه ولی خب این درست نیست
_بخاطر اینکه داداشت هست درست نیست ؟
+نه بخاطر اینکه تو رو دارم، درست نیست.
_ببین تیرداد، مهرداد الان تو شرایطی نیست که بدونه چی درسته چی درست نیست، الانم تو وضعیتی نیست که بخوای بهش بگی با من تو رابطه ای، چون همین الانش هم مهرداد بخاطر اینکه من پیش تو میخوابم حسادت داره نسبت به این موضوع و من نمیخوام این تبدیل به یه عقده بشه.
+من به کل گیج شدم، تو میگی من چکار کنم؟
_اگه یه روزی پیش اومد که بهت ابراز علاقه کرد پسش نزن
+میفهمی چی میگی ؟
_آره تیرداد، دارم عشقم رو تقسیم میکنم.
+نه واقعا نمیفهمی چی داری میگی. فکر کردی تا الان هر چی که از دوست داشتنت گفتم الکی بوده که یه همچین حرفی میزنی .
_نه اتفاقا، میدونم که دوست داشتنت واقعیه، فقط
من نمیخوام مهرداد یه همچین عشقی رو از دست بده، نمیخوام مهرداد برای تجربه کردن یه رابطه سالم آسیبی ببینه و بخاطر حسی که داره مورد آزار و اذیت قرار بگیره
+کسی غلط میکنه نگاه چپ به مهرداد بکنه چه برسه به اینکه اذیتش کنه
_وقتی زمانی برسه که بخواد چیزی رو تجربه کنه تو نمیتونی جلوش رو بگیری، همه جا هم نمیتونی کنارش باشی
+الان حرف تو اینه که اگه یه روزی مهرداد گفت که گرایشش گی هست و از من خوشش میاد قبولش کنم و مثل تو باشم باهاش، ورای رابطه برادرانه ای که باهاش دارم.
_آره
+اون وقت تو مشکلی با این قضیه نداری ؟
_نه مشکلی ندارم، راستش رو بخوای من خیلی خودخواهم، هم میخوام عشقم نسبت به تو رو داشته باشم هم خانوادهم رو صحیح و سالم کنار هم داشته باشم.
+اگه این خواسته توئه من روی چشمم میگذارم، چون تو ازم خواستی فقط.
_همین حرفاته که منو اسیر خودش کرده دیگه.
+عشق منی که.
باز شیطنتش گل کرد و تو همون حین که بغلم بود یکی از پاهاش رو تا کرد و نوک پاش رو گذاشت روی کیر من، خودش بغل من اسیر بود، منم آلتم اسیر بود تو زندان چند لایه شلوارک و شورتم، پای زندانبان پدرام هم این قفس رو با بیدار کردن کیرم تنگتر تنگتر میکرد. با بیدار شدن کاملش تکون خوردن کونش هم شروع شد که تلاش میکرد خودش رو بهش برسونه، با آزاد کردن سرش از تو دستم خودش رو روی بدنم بالا کشید و دستش رو گذاشت روی سینه هام، خودش هم کامل نشست روی کیرم و خودش رو عقب و جلو میکرد، نگاهش پر از شهوت بود، شهوتی که بیشتر از دو ماه بود ارضا نشده بود، زبونش رو روی لبش کشید و یه چشمک نثارم کرد، چراغ سبزی بود که سکان کشتی رو دست بگیرم، دستم رو روی بدنش کشیدم و دستم رو فرو بردم زیر شورت و شلوارکش، با دو دستم لپ های کونش رو فشار میدادم و سرعت حرکتشون روی کیرم رو کنترل میکردم، خودش رو انداخت تو بغلم و خودش رو کمی بالاتر کشیده بود، منم فرصت رو غنیمت شمردم و سینه هاش رو چنگ و دندون کشیدم، حس شیرین مکیدن سینه های پدرام هیچوقت برام کهنه نمیشه، شیطنتم گل کرد و روی سینه هاش رو انقدر مکیدم که کبود شدن، آخ های ریز پدرام باعث میشد آتیش شهوت منم شعلهورتر بشه، زبونم رو که روی گلوش کشیدم، چنان آه طولانی کشید که شق درد همه این دو ماه رو یادم رفت، پاهاش رو از هم باز کرده بود و از دو طرف پهلوهام تاشون کرد، انگشت های شصت پاهاش رو زیر شورت و شلوارکم قفل کرد و از دو طرف با پاهاش هر دو رو تا زیر زانو ها کشید پایین، بقیه رو خودم با تکون دادن پاهام در آوردم، کیر من که الان در سیخ ترین حالت ممکن خودش بود بین پاهای پدرام جا خوش کرده بود، پدرام رو روی تخت دراز کردم و خودم در حالی که به پهلو بودم با یه دستم شورت و شلوارکش رو از تنش کشیدم بیرون که هر دو بتونیم راحت تو بغل همدیگه باشیم. چون من عادت دارم شبا در اتاق رو کلید میکنم هیچ مزاحمت و نگرانی هم از بابت مهرداد و منصور نداریم. تا حالا انقدر دقت نکرده بودم که سایز کیر پدرام چند سایز بزرگتر شده، وکیومی که بهش کادو داده بودم انگار کار خودش رو کرده بود، اون موقع که بهش وکیوم رو دادم گفتم دوست دارم کیرش تا جایی که جا داره بزرگتر بشه که وقتی میخواد کسی رو بکنه حسابی جر بده طرف رو،
یه کاری که دوست داشتم بکنم این بود که پدرام جلوی من کسی رو بکنه، هیچوقت این صحنه رو ندیدم چون پدرام فقط با یه سری از مشتری هاش سکس میکنه و در غیر اون صورت سکس نمیکنه با کسی، ولی فکر اینکه پدرام با کیر تقریبا کلفتش ترتیب کسی رو جلوی خودم بده یه چیز دیگه ست، دستم رو به تخم هاش رسوندم و شروع کردم به مالیدنشون، پدرام هم در حالی که کیر منو تو دستش بالا و پایین میکرد نوک سینهم رو هم تو دهنش گرفته بود. با زبون خیس و مرطوبش کل سینه و شکمم رو هم نم دار کرد و رفت سراغ کیر شق کردهم و سرش رو هم تو دهنش گرفت، دستش رو از زیر پلهو هام رد کرد و با حرکت دادن دستش بهم فهموند که میخواد زیر باشه، منم خودم رو چرخوندم و دستم رو دو طرف پاهاش ستون کردم، پدرام که کیر منو تو دهنش گرفته بود هی سعی میکرد بیشتر تو دهنش جا بده، تلاشش برای جا شدن کیرم تو دهنش هرچند ناموفق بود مثل همیشه ولی ستودنی بود، دستاش رو روی باسنم انداخت و فشارشون داد به سمت خودش، تقریبا با اون فشار نصف کیرم کل دهنش رو پر کرد دستش رو محکم نگه داشته که نتونم کیرم رو عقب بکشم، منم که دیدم خیلی مشتاق برای ساک حلقی وزن خودم رو ول کردم و کیرم تا ته رفت توی حلقش چند ثانیه که گذشت خودش با فشار دادن پاهام نشون داد که دیگه نمیتونه تحمل کنه، سرش رو که آزاد کردم چند تا نفس عمیق کشید و دوباره تکرار کرد، این روند تا حدود پنج باری تکرار شد، از رفتارش توی ساک زدن میشد فهمید که بخاطر سکس نداشتن تو این چند وقته خیلی تشنه کیر هست، کنارش در جهت مخالف دراز کشیدم، سرش رو بالا آوردم و لبش رو بوسیدم، اشک هایی که از چشمش اومده بود رو پاک کردم و تو بغلم گرفتمش،
+اذیت شدی ببخشید
_میدونی که خودم اینو میخوام
+من هنوز متوجه نشدم چطور میتونی از ساک حلقی برای کیر من به این بزرگی لذت ببری
_من خودمم نمیدونم، ولی وقتی یه کیر از گلوم رد میشه و میره تو حلقم حس خوشایندی بهم میده، درسته که چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه ولی همین چند ثانیه میتونه ده برابر لذت یه سکس معمولی باشه برای من
+خب پدرام این حس رو وقتی هم کسی برات ساک بزنه داری ؟
_چطور ؟
+جواب منو بده
_آره خب
+یه کاری ازت بخوام برام میکنی ؟
_هر کاری که بگی میکنم
+میخوام قبل از سکس یکم جاهامون رو عوض کنیم ؟
_متوجه نشدم
+میخوام برات ساک بزنم مثل قبلا، ولی میخوام که تو هم سوراخ منو بخوری
_مطمئنی ؟
+آره، دوست دارم ببینم، وقتی کسی سوراخش خورده میشه چه حسی داره، و خوب چه کسی بهتر از تو ؟
_اگه این خواسته توعه باشه فقط باید قول بدی چه خوشت اومد چه نیومد سکس رو کامل کنیم
+باشه دلیل زندگی من
دوباره مثل روند قبل دراز کشیدیم با این تفاوت که این سری من پاهام رو به سمت شکمم تا کردم و کنار پلهو های پدرام گذاشته بودم، کونم درست روبه دهن پدرام بود و کیر کلفت پدرام تو دهنم. خوشحال بودم از اینکه کیر پدرام رو از اون کیر معمولی به این چیزی که هست رسونده بودم، کیر پدرام یه جذابیتی که داشت این بود که شبیه موز قوس روبه بالا داشت، و همین باعث میشد تو اون وضعیت کیرش رو راحت تر از همیشه بخورم، آخ که وقتی خیسی زبون پدرام روی سوراخم کشیده شد چه حالی داد، حس عجیبی بود، باورم نمیشد خورده شدن یه سوراخ بتونه انقدر فوقالعاده باشه، کثافت پدرام جدای از اینکه ماساژور خوبی بود، سکس خوبی هم داشت، ولی هیچوقت فکر نمیکردم انقدر خوب بتونه سوراخ کسی رو بخوره، شاید هم این حس من بخاطر این بود که برای اولین بار داشتم تجربهش میکردم، هر چی که بود محشر بود، زبونش رو روی سوراخم میکشید و تا میتونست فشارش میداد، داشتم حس میکردم که سوراخم داره باز میشه نوک زبون پدرام تو کونمه، دوباره کیرش رو تو دهنم گرفتم و پاهاش رو با دستام بالا نگه داشتم، دستم روی لپ های کونش بود و فشارشون میدادم، دستم رو جلوی دهنم آوردم و با آب دهنم انگشتام رو خیس و لزج کردم، با همون خیسی هم سوراخش رو ماساژ میدادم، دور تا دورش میچرخوندم ولی فرو نمیبردم، میخواستم به جایی برسه که خودش بخواد، بعد از چند دیقه که دیگه نتونست تحمل کنه و شروع کرده بود به آه و ناله کردن، با صدای لرزونی که پر بود از شهوت گفت “لطفا بکنش تو، میخوامش، لطفا”.
دوباره انگشتم رو خیس کردم و این سری انگشت میانیم رو آروم آروم فرستادم توش، سوراخش تنگ شده بود، درست بود که عطش سکس داشت ولی باید خیلی مراعات میکردم که این عطش باعث نشه که تو سکس بلایی سرش بیاد یا باعث پارگی کونش بشه،
به همین خاطر باید زمان بیشتری رو صرفش کنم، انگشت اولم که خیلی روون شد انگشت دوم رو هم به آرومی اضافه کردم، درسته که منم هیجان این سکس رو داشتم ولی عجله ای برای انجامش نداشتم، تمام شب رو فرصت داشتم که این سکس رو کامل کنم، انگشت سوم رو که میخواستم وارد کنم یکم دردش اومد، نه میتونست مثل سکس هایی که تو باشگاه داشتیم با صدای بلند حسش رو بگه، نه میتونست از سکس دست بکشه، منم چاره ای نداشتم، برای اینکه بتونه سایزم رو تحمل کنه، باید حداقل اول سه تا انگشت رو تحمل کنه که بتونم دخول رو شروع کنم، پاهام رو از کنار پهلوهاش برداشتم و کنار صورتش گذاشتم، دوباره کیرم رو تو دهنش برد و شروع کرد به ساک زدن، به خیال خودش این کار بتونه حواسش رو پرت کنه، با هر درد کوچیکی که میکشید دندون هاش روی کیرم کشیده میشد، یکم برام عذاب آور بود، ولی میشد تحمل کرد، شاید نزدیک یک ربع طول کشید تا بتونم هر سه تا انگشتم رو جا بدم، پاهاش رو به سمت شکمش کشیدم که سوراخ کونش بیاد بالا، حجم آب دهنم رو جمع کردم و همه رو دقیقا روی سوراخش ریختم، تو همون حالت پاهاش رو نگه داشتم، از روی بدن پدرام بلند شدم، و به سمت کونش رفتم، پاهاش رو روی شونه هام انداختم و خیلی آروم فقط سر کیرم رو گذاشتم توش، با دستاش به تشک چنگ میزد، حتی سر کیر منم برای سوراخش عادی نبود الان، ازش خواستم که اگه اذیت میشه ادامه ندیم، ولی اصرار کرد که میخواد ادامه بده، خودم رو عقب کشیدم و مجدد واردش کردم، اینبار حدود یکی دو سانتی بیشتر از قبل، تو همون حالت نگه داشتم، روی بدنش خم شدم و لباش رو تو دهنم گرفتم، دستاش از زیر بغلم رد شده بود و محکم فشارم میداد به خودش، آروم با همون مقدار عقب جلو میکردم که براش عادی بشه، هر موقع که عادی میشد یکم بیشتر می اومدم توش، با هر سانت اضافه شدن کیرم، احساس میکردم داره پوست پشتم رو میکنه بخاطر فشار دادنشون، ولی برام مهم نبود، خوشحالی پدرام برام از همه چی با ارزش تر بود حتی خودم، وقتی که همهش رو تونستم جا بدم دیگه نایی برام نمونده بود که تلمبه بزنم، چند تا تلمبه آخر رو زدم و دراز کشیدم روی تخت که بقیه کار رو بسپرم بهش، پدرام به سمتم خیز برداشت و روی کیرم نشست و خودش رو بالا و پایین میکرد و از سوارکاری که میکرد لذت میبرد، من در حالی که دستام رو زیر سرم گذاشته بودم داشتم به بالا پایین شدنش نگاه میکردم و لذت میبردم، دستم رو به صورتش رسوندم و نوازشش کردم، از پشت سر دستم رو تو موهاش بردم و به سمت خودم کشیدمش، سرش رو بین سینه هام گذاشتم و تو بغلم گرفتمش، بقیه تلمبه زدن ها رو خودم شروع کردم به زدن، کیر راستش روی خط وسط سیکس پکم جابهجا میشد، نوک سینهم رو گرفته بود تو دهنش و با دستش عضلات بازوم رو فشار میداد، عاشق این بود، که براش فیگور بگیرم تو سکس، حرکت کردن کیرش روی شکمم رو دوست داشتم، شکمم رو سفت نگه داشته بودم، کیرش بین شکممون میچرخید، اگه یکم دیگه این وضعیت ادامه پیدا میکرد قطعا پدرام ارضا میشد و حال ادامه دادنی براش نمیموند، به همین خاطر کنار خودم کشیدمش که دراز بکشه، پشتش بودم و یه دستم رو زیر سرش گذاشتم، با دست دیگهم کیرم رو روی سوراخش تنظیم کردم، وقتی سر کیرم رفت تو دستم رو برداشتم و روی پهلوش گذاشتم تا تسلط بیشتری روی کنترل بدنش داشته باشم، صدای آه و ناله های خفه ای که از خودش در میآورد بیشتر از قبل حشریم میکرد، دستم رو که زیر سرش بود رو آورده بود جلو دهنش و مدام بوس میکرد یا میلیسید، اونقدر حشری بودم که همه جای بدن پدرام برام خوردنی بود، حتی گوشش، زبونم رو روی کل گوشش کشیدم و لاله گوشش رو تو دهنم گرفتم، پدرام روی گوشش خیلی حساس بود، یکی از نقطه های تحریک آمیز شدیدش بود، خوردن گوشش باعث شده بود که بی محابا آه و ناله کنه، ولی خب نباید صداش از اتاق بیرون میرفت، دستم که روی پهلوش بود رو از زیربغلش رد کردم و به دهنش رسوندم، دو تا از انگشتام رو تو دهنش بردم که بتونم صداش رو کنترل کنم، خوشبختانه صدای آه و ناله رو قطع کردم، چون یه جوری با ولع انگشتام رو میمکید و زبون میکشید که انگار تو دهن یه بچه پستونک گذاشته باشی، دو تا دیگه از انگشتام رو اضافه کردم و با خیال راحت به خوردن گوشش ادامه دادم، نفس های مداوم و سریعی که از سر شهوت میکشید به پشت دستم میخورد، تلمبه هام رو تا جایی که میتونستم محکم و سریع کردم همونطوری که پدرام همیشه دوست داشت، خیلی داغ کرده بودم، بدنش رو به خودم فشار دادم و آخرین تلمبه رو زدم، شاید اگه آب کیرم رو تو یه استکان خالی میکردم نصف بیشتر استکان رو پر کنه، با وجود اینکه آبم اومده بود ولی کیرم هنوز راست بود تو کونش، یه مقدار تو همون وضعیت تو کونش عقب جلو کردم و بیرون کشیدم.
برای من که حس فوقالعاده ای داشت، ولی پدرام هنوز ارضا نشده بود، بات پلاگی که باهم از یه کانال تلگرامی سفارش داده بودیم رو توی سوراخش گذاشتم، و به روی کمر درازش کردم، خودم رفتم بین پاهاش و کیرش تو دهنم بردم و شروع کردم به ساک زدن براش، کیرش تو شق ترین حالت ممکنش بود، با دستاش دو طرف صورتم رو گرفت و سمت خودش کشید، لباش رو بوسیدم، دوباره که میخواستم برم براش ساک بزنم تا ارضا شه نگهم داشت، ولی چیزی نگفت،
ازش پرسیدم که چیزی شده؟
با کلی خجالت گفت که دوست داره به من لاپایی بزنه که ارضا بشه،
چون تو این دوسال هیچ وقت همچین چیزی از من نخواسته بود خجالت میکشید از بیان کردنش،
میگفت که خوردن کونم باعث شده که دلش یه همچین چیزی بخواد،
لباش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم تو جون هم بخوای من برات میدم این که چیزی نیست،
به شکم روی تشک دراز کشیدم و منتظر شدم بیاد روم،
پاهام رو یه مقدار از هم فاصله داد و روی کمرم دراز کشید، از سر شونه هام شروع کرد به لیسیدن و اومد پایین، کیرش روی چاک کونم بود، خیلی نرم خودش رو عقب جلو میکرد و روی پشم های روی کمرم زبون میکشید،البته که من اکثر اوقات برای مسابقات مجبورم شیو میکنم، ولی خب چون پدرام هیری بودن منو خیلی دوست داره تو تایم هایی که مسابقه ای در کار نیست خودم رو پشمالو نگه میدارم براش، اگه میتونستم این صحنه رو از دور ببینم تصورم این بود زبون پدرام مثل قلمویی میمونه که رو تن من داره یه شاهکار نقاشی خلق میکنه، حرکات نرم بدنش برام خیلی جذاب بود، نکته جالبش این بود که پدرام وقتی مفعول بود علاقه شدیدی به این داشت که پارتنرش خشن باشه، ولی چیزی که از خودش میدیدم این بود که وقتی فاعل میشه خیلی ملایم و با احساس تر هست، بین این خشونت و ملایمت پدرام پارادوکس عجیبی بود که تو کمتر کسی میشد دید، خودش رو یه مقدار پایین کشید، کیرش سر خورد و لای پام افتاد، پاهاش رو به هم نزدیک کرد و کیرش بین ران پاهام گیر کرد، حس عجیبی بود برام، اینکه یه کیر بین پاهام در رفت و آمد هست، نا خواسته داشتم آه و ناله میکردم، دستام رو به آرنج روی تشک تکیه کرده بودم، پدرام تو همون حال که داشت تلمبه میزد سرش رو برد سمت زیر بغلم، ترکیب فوقالعاده ای بود، منو به پشت خوابوند و به جون سینه هام افتاد و شروع کرد به خوردنش، کیرامون کنار هم بود از روی پاتختی لوبریکانت رو برداشتم و روی دستم ریختم، کیر پدرام رو تو دستم گرفتم و میمالیدمش، حسابی که لیز شد، پاهام رو به هم چسبوندم و کیرش رو از زیر تخمم رد کردم، این سری خیلی روون تر از قبل داشت تلمبه میزد، سرش رو به سمت سینهم بردم که دوباره بخوره، انقدر حشری شده بودم که دوباره راست کردم، سرش رو بیشتر فشار میدادم که عمیق تر نوک سینه هام رو میک بزنه، سرش رو برداشت و یه مقدار بالاتر نوک سینهم رو شروع کرد به مکیدن، اونقدر عمیق که میشد حس کرد گوشت تنم رو داره جدا میکنه، یه لحظه هم دهنش رو جدا نمیکرد و مدام به مکیدنش ادامه میداد، تو همین حین هم تلمبه زدن هاش رو تا میتونست بیشتر کرده بود، از روی بدنم بلند شد و با دست شروع کرد به جق زدن و با یه آه بلند ارضا شد، شدت پاشیدن آبش تا روی سینه هام بود، حجم زیادی آب روی شکم سینه هام جمع شده بود، این سکس کوچکترین فایده ای که داشت دیدن حال خوب دوباره پدرام بود برای من، دیدن اون صحنه که پدرام آبش رو روم خالی کرد خیلی برام حشری کننده بود، به همین خاطر هنوز کیرم راست بود، پدرام خم شد و از سر سینه هام شروع کرد به زبون کشیدن و خوردن آبش، آخرین قطره های آبش کنار کیرم بود، با دستش کیرم رو گرفت و همه آب ها رو که خورد، دهنش رو برد سمت نوک کیرم، دهنش رو که باز کرد فهمیدم آب رو تو دهنش نگه داشته، همه رو خالی کرد روی کیرم و شروع کرد به خوردن دوباره کیرم، نه انگار که پدرام به قصد کمر خالی کردن اومده بود جلو، خیلی تند ساک میزد، دو طرف سرش رو گرفتم و کنترل ساک زدنش رو خودم دست گرفتم، یه مقدار که تو وضعیت بودیم، کشیدمش بالا و درازش کردم روی تخت، خودم هم پاهام رو دو طرف سرش گذاشتم و خم شدم روی شکمش، خیلی تند طوری که خیلی عمیق نباشه تو دهنش تلمبه میزدم، پدرام همیشه موقع هایی که آب کیرم رو تو کونش خالی میکنم برای تلافی سری بعدش مجبورم میکنه که دوبار آبم رو بیارم و همه رو بخوره ولی اینبار نگذاشت کار به سری بعد برسه، میخواست که همون لحظه آب بخوره، همون موقع که عطش سکس رو داشت، منم نمیخواستم این فرصت رو ازش بگیرم، تند بودن تلمبه هام و دهن گرم و نرم پدرام باعث شد که تو همون حدود ۱۰ دیقه به ارضا شدن نزدیک بشم، داشتم احساسش میکردم که الانه که بیام، آخرین ضربه رو تا ته حلقش رفتم و خودم رو انداختم روی شکمش، کیرم داشت تو حلقش نبض میزد و خودش به تکون خوردن افتاده بود و داشت تقلا میکرد برای آزادی، خودم رو که بالا کشیدم و از روش بلند شدم، به نفس زدن افتاد، همچنان از کیرم قطره های آب میومد و روی صورتش میچکید، تو بغلش دراز کشیدم و زبون کشیدم روی قطره های آب کیرم که روی صورتش ریخته بود، بعد یه لب گرفتن حسابی جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن بدنش، از عرق تنش گرفته تا کیر و کونش که، بات پلاگ رو از تو کونش در آوردم و با دندون یه گاز از لپ کونش گرفتم و افتادم تو بغلش،
تو چشمام زل زده بود و میخندید، چشماش رو بوسیدم و سرش رو تو بغلم گرفتم، با انگشت اشاره کرد به سینهم تازه متوجه کبودی روی سینهم شدم، با خنده گفت که فردا مجبوری تیشرت بپوشی که بچه های باشگاه نبینن،
سرش رو روی سینهم گذاشتم و گفتم حالا که اینطور شد رکابی میپوشم که همه ببینن عشقم چیکار کرده، پیشونیش رو بوسیدم و سرش رو روی سینهم گذاشتم، پتو رو کشیدم رومون که سردش نشه، دلم طاقت نیاورد که یه امشب رو بهش نگم، سرم رو از تو موهاش در آوردم و گفتم پدرام میدونی چیه ؟
_چیه ؟
+من خرتم .
_عه خرتم چیه بیشعور
+بچه های باشگاه وقتی میخوان بگن یکیو خیلی میخوان بهش میگن من خرتم
_عه پس حالا که اینطوره من بیشتر خرتم که
+نه تو خر نباش اسب باش
خندید _حالا چرا اسب؟
+چون من اسب رو بیشتر از خر دوست دارم
_میدونی اگه من دختر بودم چی میشد ؟
+چی ؟
_یه یابو میزاییدم
وای این عالی بود ترکیدم از خنده، جلو دهنم رو گرفت که آروم تر بخندم، به خودم فشار دادم و چشمام رو بستم، اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد.
کاش این شب تموم نمیشد
کاش فردا هرگز نمیومد که اون اتفاق بیوفته
.
.
.
ادامه دارد
نوشته: Mili_vish
7 پاسخ به “چرخ گردون (۳)”
خسته نباشیخوب بود حیف یکم ولی طولانی
مثله همیشه عالیلینک چرخ گردون رو بذار تو پیجت
عالی
❤️❤️
طومار نوشتی
انقدر خوب مینویسی دلم نمیخواد باور کنم که واقعی نیست
مثل همیشه عالی بود داداش