اما من گفتم بیین مهناز ما هیچ وقت آبمون تو یه جوب نمیره همینو که گفتم گفت اینجا بده بیا تو حرف بزنیم منو برد داخل واحد و نزاشت صحبت کنم شروع کرد لب گرفتن و منو خوابوند کف پذیرایی و نشسته بود روم ، اصلا اجازه صحبت نمیداد و حرفه ای میخواست سکس کنیم ، شلوار منو کشید پایین و کیرمو کرد تو دهنش شروع کرد ساک زدن ، منم راستش چون تو سالن گرمه عرق کرده بودم و بوی فست فود گرفته بودم ، مهناز گفت انگار دارم ساندویچ میخورم منم اخمام تو هم بود اما واقعا داشتم حال میکردم ، اخر دلو زدم به دریا گفتم کوس خوارش خودش میخاره ، اونم شروع کرد لخت شدن ، اومد نشست رو کیرم ، سر کیرمو گذاشت رو سوراخ کونش و خودش تف زد یکم به سوراخش و کیرمو گرفت سرشو کرد تو سوراخ یکدفعه دادش رفت هوا گفت بابک چه کیری داری ، مهناز هم سینه گنده کرده بود تو این مدت و قشنگ آویزون میشد یکم ، کیرمو داشت میکرد تو تا نصفه رفت تو گفت نه دیگه نمیتونم درد داره اخ اخ ،،، همش آهو ناله ، یکدفعه انقدر حشری بود انگار دلو زده بود به دریا دیدم وزنش رو کامل ول کرد رو کیر من ، کیرم تا تخمام رفت تو کونش ، مهناز جیغش نرفت بالا ، گفتم جنده همسایه ها میفهمن نمیخوای بدی بلند شو ، با ناله میگفت نه کیر میخوام ، کیرت تومه ، بابک میگفتم بله میگفت کیرت تو کونمه جون، جون کیرت مال خودمه ، خودت مال منی ، حس غرور اینکه دارم تلافی گذشته رو سر مهناز با گاییدنش در میارم رضایت بخش بود ، نشسته بود روم و خودش داشت بالا پایین میکرد کم کم دیگه دردش افتاده بود و لب میگرفت دستاشو برده بود پشت گردنم و سعی میکرد کیرمو تا خایه بکونه تو کونش که گفت خسته شدم نوبت تو هست ، منم شروع کردم کوسشو لیس زدن . پشماشو ظاهرا چند روز قبل زده بود چون یکم ریز مونده بود و جوونه زده بود ، زبونمو اوردم بالا و کونشو لیس زدم ، میگفت جوننن جووووووووونننن بابک جووونم کونم متعلق به تو پارش کن عزیزم مال خودته ، سرمو میکرد تو کوسو کونش ، گفتم داگی شو میخوام کونت بزارم ، گفت چشم بابک جون پاره کن ، دیدم قنبل کرد سرشو داد پایین کون بالا منم رفتم کیرمو یکم تف زدم و گذاشتم دم سوراخش یکم فشار دادم انقدر کونش تنگ بود که احساس میکردم یه حلقه دور کیر منه ، شروع کردم به تلمبه زدن ، از پشت گودی کمرشو لیس میزدم و با دستام سینه هاشو ماساژ میدادم ، مهناز رو هوا بود انگار رفته تو فضا چقدر داشت حال میکرد ، یکدفعه داشت آبم میومد کنترلمو از دست دادم و داشتم تلبمه میزدم که به خاطر تنگ بودن و کون مهناز آبم تخلیه نشد و برگشت، یه درد بدی تو خایم حس کردم اما منم ادامه دادم اما لذتش مثل قبل نبود و چقدر تلمبه زدم مگه میومد ، پشمای مهناز ریخته بود و اون عاشق سکس طولانی بود و نه تنها اعتراضی نداشت بلکه داشت لذت میبرد کلی پوزیشن عوض کردیم ، مهناز به پهلو خوابید منم خوابیدم پشتش کیرمو کردم تو و شروع کردم گاییدن مهناز دوباره مهناز به پشت خوابید و جفت پاهاشو داد بالا منم پاهاشو گذاشتم رو دوشم و یه ضرب کردم تو مقعدش ، دوباره به شکم خوابید منم خوابیدم روش کیرمو تا ته کردم تو کونش و خودمو کامل ول کردم رو مهناز داشتم گردنش رو بوس میکردم که دیدم داره میاد ، گفتم مهناز اومد گفت بزار خالی بشی عزیزم منم تا خایه کردم تو و شروع کرد آبم اومد چون کون مهناز گشاد شده بود ایندفعه آبم ریخت بیرون مهناز میگفت جووووننن چقدر داغه ، دقایقی کیرمو نگه داشتم و وقتی میخواستم بکشیم بیرون ، آبایی که تو کیرم مونده بود به لطف کون تنگ مهناز کشیده شد بیرون ، یه لب گرفتم و خداحافظی کردم ، یکسال تو رابطه بودیم و سکس باهاش زیاد داشتم اون به من وابسته شده بود اما من توسط رفیق بابام جهت تحصیل رشته معماری رفتم کانادا و تو دانشگاه لاوال کانادا تحصیل کردم تو این مدت دیگه تلفن منم کسی به مهناز نداده بود و منم اهمیتی بهش نمیدادم چون دوسش نداشتم ، بعد از چند سال برگشتم ایران و یه شرکت ساخت و ساز تو زمینه معماری های اصیل ایرانی تاسیس کردم ، کار اصلی من با خیلی ها بود ، از سفره خونه سنتی بگیر که دیزاین و کل کارای ساخت و ساز رو میگرفتم تا هتل های بزرگ و … یه خونه لاکچری برای بابام اینا گرفتم همینطور مدیر شرکت رو به پدرم سپرتم ، یکسالی ایران بودم که دیدم آقا کامران اومد تو شرکت و بابام یه لحظه خشکش زد ، این اینجا چیکار میکنه ، از اونجا که خاطره خوبی با هم نداشتن پدرم سلام نداد اما آقا کامران سلام داد ، بابام گفت کامران راه گم کردی گفت حاجی دستم به دامنت بدبخت شدم ، گفت چی از من برمیاد قطعا میدونی من مالی برای تو کاری نمیکنم گفت حاج نادر مالی نیست ، دخترم عاشق پسرت شده بوده ، پسرت رفت کانادا خودکشی کرد اما ناموفق بود ما با هزار بدبختی موضوع رو فهمیدیم و یکسال روان درمانی میشد که بهتر شده بود ، الان دوباره فهمیده بابک برگشته دوباره مثل اون روزا شده تروخدا دخترم رو دارم از دست میدم ، پدرم گفت اگر بابک به این نقطه نمیرسید میومدی اینجا کامران؟ اگر ورشکست بودیم میومدی؟ گفت میومدم به خدا به خاطر دخترمه ، کلی بحث و …
ادامه دارد
دوستان شما بودید چیکار میکردین ؟ باهاش ازدواج میکردین ؟ ولش میکردین ؟
ممنون از وقتی که گذاشتین.
نوشته: ارسلان
21 پاسخ به “چرخ روزگار (۱)”
تو انتقام گذشتتو چرا ازون دختر بدبخت میگیریباهاش میموندم ولی ازدواج نه چون بعد مدتی دختره خودشو پیدا کنه دم در میاره و میرینه به هیکلت و عشق و عاشقی از یادش میرهگرگ زاده گرگ شود
کصخول نشی بگیریش حاجی
نکنیمون شاهرخ خان!پشمای فیلنامه نویسای بالیوود باخوند این فیلنامه تو میریزه!ننویس رفیق ممنون
میخواستم چهار نا کلفت بابت داستان چرتت بارت کنماما حیف حرف کلفت که بخوامبابت این کسشعر ها که گفتی بارت کنمآخه کونی ۱۵ سالت بود تو پیک با موتور کار میکردی بعدش دختره با اون همه کس لیس دور و برش که پارتی گرفته اونا رو ول کرده چشمش توی پیکی رو گرفتههمون دفعه اول تو رو برده خونه باهات سکس کردهخدایی خوانتده ها رو پیش خودت چی فرض میکنی
به باباش بگو نمیگیرمش ولی اگه بخای برات میکنمش خخخ
هندی
به فرض برات ویزا گرفته باشه شهریه دانشگاهو از کجا دادی؟ حالا مدرکتم گرفتی اومدی ایران با کدوم سرمایه شرکت زدی؟ یارو پدر مادرش میمیرن سر یکسال سیاه و در میزاره تو کون یکی گذاشتی رفتی سالها کانادا زندگی کردی هنوز برات خودکشی میکرد؟؟ اونم دختر مایه دار سنگین که هر روز زندگیش پارتی و پسره؟؟ مدیریت شرکت و دادی بابات که بیای اینجا کستان بنویسی؟؟ اصل ماجرا : کامران تو واقعیت کون بابات گذاشته تو هم در خیالاتت کون دخترش!!! ?
فیلمنامه نویسی میخونی؟ یا کلا فازت اینجوریه؟؟؟؟ دستم به دامنت منم میخوام خودکشی کنم الان…بیا منم بگیر کانادایی نکوشی ما رو کانادایی
فک کردم اومدم بکن تو داستان بخونم اما انگار اومدم سینما فیلم پورنو هندی
کسخول نگیرش اگه بگیریش موقع سکس ابت ر میگرده از همه سوراخات میزنه بیرون باز ورشکست میشیناادمین ناموسا بخون چیارو اپ میکنیپارتی گرفته بودن ۱پیتزا سفارش دادنابش برگشته،توکار فولادو اهنگه و…کیر تو کونت ادمین،حتی سامی حاضر نشد توصیه کاندومو بگه
کرتو کس خار مادرش نه
این داستانا تصورات خیالی نیستن بنظرتون دوستان
شد فیلم هندی . کیرم تو روحت
صیغش کن
کسشر باحالی بود
سلام. خاطره ي جالبيه . ولي اگه يكم بيشتر جزئيات رو ميگفتي و يكم كِش ميدادي داستانو بهتر ميشد.دختره مقصر نيست …
تا همون جا که نوشته بودی بابات باهمه مال و منالی!!! که باخته بود اومده بود شده بود بستنی فروش چرخی بیشتر نخوندم،از این چرت تر نمیتونستی بنویسی ؟مجبوری ؟؟؟؟
با اختلاف فاحش مزخرفترین داستان امروز!!! بیشتر به نوشته و آرزوی های یه ملجوق دست توی شورت میخورد تا یه داستان، فقط موندم اونی که لایک کرده فازش چی بوده!!!دیس لایک
کلید اسرار زیاد نگاه میکنی نه؟
کون مفت ، کس هم مفت ، بگیر بکن ، پولای باباشم بگا بده
کصشعر محض شبیه سریال های ماه رمضون (dash)