پسری خوش شانس هستم

سلام اسمم مهرداد هست و ۲۳ سالمه قدم ۱۷۰ و ریز نقش و خیلی لاغرم داستانم کاملا واقعی هست و الان که دارم مینویسم تقریبا دو هفته از ماجرایی هست که هر جونی آرزوشه که بهش برسه و من رسیدم و خیلی لذت بردم میبرم
بریم سر داستان من با پدرم زندگی میکنم و مادرم سالهاست که جدا شده ما ۷ ساله در یک بلوک ۱۰ واحدی تو خیابون گرگان زندگی میکنیم طبقه پنجم یکماه پیش بود که یک خانم میانسال نزدیک ۶۰ سال قد تقریبا اندازه خودم با پایین تنه خیلی بزرگ ممه های کوچیک و موهای جوگندمی و تیپ اسپرت(قیافه نداره ولی کس کون توپی داره) به واحد ۵ طبقه سوم اسباب کشی کرد و من چون از سن بالا خوشم میاد گفتم عجب چیزی ببینم چجوری داستان و رفتم سرکی کشیدم متوجه شدم مردی باهاش نیست و با سه تا از دوستاش که بعدا فهمیدم یکیشون خواهرشه داشتن کمک میکردن وسایل جابجا میکردن و کارگرها از آسانسور و پله براشون میاوردن رفتم جلو واحدشون و سلام و خوش آمدید گفتم و اگر کمک میخوان میتونم کمکشون کنم همشون سر لخت و راحت بودن و با دیدن من تلاش نکردن روسری یا چادر سر کنن سوژه که اسمش آسیه هست با ساپورت جذب که کل کونش معلوم بود با ی تیشرت زرد و گشاد و من قند تو دلم آب میشد گفت ممنون پسرم لطف داری و من رفتم خونه و خوشحال بودم آشنایی اول رو کلید زدم و نقشه میکشیدم که چطور بهش نزدیک بشم چون مطمئن بودم شوهر نداره دو سه روزی گذشت و سرکار بودم به فکرم زد که تموم کفش و دمپایی که توی جا کفشی توی راهرو ش بود رو بردارم که وقتی میاد بیرون و دید چیزی نداره بره بیرون من کمین کنم و کتونی خودم که ال استار نیم ساق مشکی سایز ۴۱ هست و مطمئنا اندازه اش میشه (چون سایز پام زنونه هست) رو بهش بدم که بپوشه بره کارشو انجام بده و بهش باز یک قدم نزدیک تر بشم فرداش سرکار نرفتم و فهمیده بودم که احتمالا بازنشستگی بگیره و خونه نشینه و فقط برای کار ضروری بیرون بیاد ساعت ۹ صبح رفتم کل جا کفش رو خالی کردم و یکی از کفش هاشو پوشیدم یکم برام تنگ بود ولی اندازم بود و بردم گذاشتم تو پا گردی آخر و کمین کردم که هر موقع از در اومد بیرون خسته از پله های پایین بیام بالا و به بهونه شب کار بودن واینکه از چیزی خبر ندارم بهم بگه دزد اومده و من هم کتونی خودمو بهش تعارف کنم نشستم ساعت نزدیک ۱۲ بود که در خونه اش باز شد و منم یواش از پایین اومدم به سمت بالا با تعجب فراوان گفت خدا لعنتشون کنه ی دمپایی هم نزاشتن همه رو بردن و منم رسیدم و سلام کردم گفتم چی شده گفت همه جا کفشی رو خالی کردن خواهرم گفت روز اول بزار تو واحد من گوش نکردم منم گفتم حتما برای همه رو بردن چون واحد جلویی اش اصلا جز ی پا دری چیزی بیرون نمیزاشت و از کلام من مطمئن شد که برای همه رو بردن گفتم من از سرکار اومدم و دارم میرم خونه بیاید کتونی من رو بپوشید کارتون رو انجام بدید من تا شب نیاز ندارم گفت نه ممنونم عزیزم در حالی که راغب بود و نگاه می‌کرد (در کونم عروسی بود که بهم گفت عزیزم و نیم شق شده بودم) سریع بند هاشو باز کردم و درشون آوردم گفتم تعارف نکنید من فعلا نیاز ندارم گفت شرمنده گفتم خواهش این چه حرفیه و سریع پوشید و با خنده گفت چه جالب اندازه هست و کلی تشکر کرد و زود برات میارم واحد چند هستید گفتم ۹ و رفت خوشحال رفتم خونه و در کونم عروسی بود و منتظر که بیاد و تقریبا ساعت ۵ بعد از ظهر دیدم آسانسور ایستاد تو طبقه ما گفتم خودشه رفتم از پشت چشمی دیدم بله با همون تیپ اسپرت و سکسیونر و کتونی من و ی نایلون فانتزی دستش زنگ واحد رو زد و در رو باز کردم داشت بند های کتونی رو شل می‌کرد و با خنده سکسی سلام کرد و به حدی خوشحال بود که میخواست بغلم کنه و اسممو پرسید گفتم مهرداد .مرسی عزیزم خیلی ممنونم از لطفت جبران کنم گفتم خواهش میکنم کاری نکردم بهم گفت بیا پایین منم تنهام ی کم بیشتر آشنا بشیم گفتم چشم مزاحم میشم گفت همین حالا بیا منتظرم منم جوری که با پا پس بکشم و با دست پیش قبول کردم وای از شادی دور خونه هی راه میرفتم سریع آماده شدم و رفتم در زدم دیدم خواهرش در رو باز کرد و گفت مهرداد شمایی گفتم بله بفرمایید خوش اومدی من شوکه شدم که گفت تنهام و خواهرش تو خونست خواهرش هم شبیه خودش با قدی کمی بلند تر ولی لاغر استخونی و جون تر رفتم تو آسیه گفت خوش اومدی مهرداد من تشکر کردم و رو مبل متعجب نشستم چای آورد با شیرینی گذاشت رو میز عسلی و دقیقا نشست بغلم من شلوار گشاد با شورت تنگ پوشیده بودم که اگه سیخ کردم معلوم نشه و وقتی کنارم نشست و عطرش و باسنش گرفت به بغل پام سیخ کردم آره واقعا سیخ کردم مات و مبهوت یواش چای رو برداشتم شروع کردم به لب زدن و هی می‌پرسید چه کار میکنی چند سالته و منم جواب میدادم سعی می‌کردم خودم رو خجالتی جلوه ندم و منم سوال کردم که بازنشسته اید گفت آره حقوق بگیر شوهرم هستم به رحمت خدا رفته گفتم خدابیامرز ه با خنده بلند و سکسیش گفت از دست من راحت شد و هی خندید گفتم چرا گفت آخه خیلی بیچاره رو اذیت کردم من بیرونی بودم اون خونه رو دوست داشت از دست من سکته کرد راحت شد ههههههه فهمیدم آره لارج لارج هستش هی بهم نزدیک تر شد تا خودشو چسبوند بهم آره دیگه فهمیدم نکنم تو روغنه خواهرش خداحافظی کرد رفت و بهم دست داد منم دست دادم و بهم گفت خیلی لطف کردی ممنونم منم گفتم کاری نکردم خواهش میکنم تنها شدیم باهم و وقتی نشستم رفت تو اتاق من خشکم زده بود که کجا رفت بعد ۱۰ دقیقه اومد از اتاق بیرون من خوشم زده بود موهای جوگندمی که تا شونه اش بود و لخت و صاف بود رو باز کرده بود با ی سوتین که ممه هاش که کوچولو بود و شکم کمی بزرگش رو انداخته بود بیرون وای با همون ساپورت مشکی و کفش پاشنه بلند داشتم یخ میکردم اومد نشست بغلم و دستشو گذاشت رو شونم منم از خدا خواسته ناخوداگاه دستم رفت روی پای راستش نمیدونم چی شد دیدم دارم از لبش بوس میگیرم و کم کم شروع کردیم به سکس دهانی دستشو برد رو کیرم و حسابی شق شده بود و گفت اووووم بغلش کردم و اونم منو بغل کرد و ی ۵ دقیق ای لب گرفتیم از هم جون چه لبایی… معلوم بود جنده هست و کارشونو خوب بلدن در همون حین در کلید خورد من داشتم از ترس میمردم که دیدم خواهرش اومد تو و به خنده گفت به به میبینم حسابی آشنا شدید با هم اونم اومد نشست بغلم و شروع کرد به لب گرفتن از من داشت آبم میومد که آسیه شلوارمو در آورد و در حالی که داشتم با آمنه (خواهرش)حال میکردم و ممه هاشو میمالوندم و لب میگرفتم دیدم کیرم خیس و گرم شد بله داشت ساک میزد قشنگ پامو باز کردم و آسیه دو زانو نشست رو زمین و کارشو ادامه داد خواهرش هم مانتوش در آورد و با ی کرست قرمز گلدار توری و شلوار پارچه ای گشاد نشست بغل آسیه و شروع کردن خوردن خایه و کیرم آبم بعد ۲ دقیقه اومد سریع آمنه ریخت رو ی ممه هاش رفتیم تو اتاق روی تخت دوتاشون لخت شدن و منم فقط با تیشرت بودم خوابیدم روتخت و آمنه که لاغر و استخونی بود با کوس باد کرده و پشمالوش نشست شروع کرد تلمبه زدن آسیه هم که از قبل تدارک دیده بود و پشمالو زده بود با کوس سیاه تر و بدون مو و خوشبو که بوی ژل میداد کوسش رو گذاشت دهنم کون گنده اش رو با دست هی فشار میدادم کمی سفت بود می‌خندید و هم با دست میزدم به کونش صدا میداد و جا شونو عوض کردن آسیه نشت رو کیرم تلمبه زدن و آمنه کوسشو کرد دهنم دو تا خواهر تقریبا مزه کوس هاشون یکی بود ی کم خوردم و برای بار دوم آبم اومد ریخت تو کوس آسیه بی رمق شده بودم و این دوتا هم هی تلمبه به کیرم و دهنم میزدن منم همینجوری واستادم تا کارشون تموم بشه …
ادامه دارد

نوشته: مهرداد

بازدید 3,553

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “پسری خوش شانس هستم”

  1. همچین نوشته پسری خوش شانس هستم ! فک کردم الان دوتا دختر ترگل ورگل ۱۴ ، ۱۵ ساله‌ی آفتاب مهتاب ندیده رو با یه خاور از دلارهای خاوری بهش دادن!!😂دیوونه !!! اون دوتا پیرزن باید بنویسن :عجب پیرزن‌های خر شانسی هستیم ما !!

  2. پسر جان تو خوش شانسی راست گفتیچون بابای گوزوت واست گوشی خریده که بیای اینجااینقدر ایراد داره داستانت که اگر بنویسم بچه ها خسته میشن😤دوستداری همسایه جدید که روسری سر نمیکنه باهات سلام علیک کنه ؟کفش هیچ خانمی ۴۱ نیست

  3. تو رویا بودن و در آرزوها زندگی کردن برای جوان ایرادی نداره اما خیلی اشتباه نوشتی خصوصا موضوع کفش کنانی. و بعد موضوع خواهر دومی یعتی هر ۲ خواهر توویه جلسه تو یه ساعت اوکی شدند این که نشد / در آخر یه سوال ازت بپرسم ازم ناراحت نمیشی میدونم حواب درست گه نمیدی . میخوام بگم کونی نیستی ؟

  4. چه پیرزن کیر ندیده حشری بوده که هر کس از راه اومد خونه شون سریع لنگاشو براش میداده بالا .پسرجون زیاد فیلم سوپر نگاه نکن چون فکر میکنی واقعیته و اونها همشون اتفاقی تا بهم میرسن با هم سکس میکنن . نه عزیزم اون سناریوی فیلمه و واقعیت نیست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید