پاییز، سکوت، مریم (۱)

پاییز پارسال، هوا که یکم سردتر شد، یه روز تصمیم گرفتم به کتاب‌فروشی محل سر بزنم؛ مکانی که همیشه برام آرامش‌بخش و خاطره‌انگیز بود. از دوران کودکی عاشق بوی کاغذهای قدیمی و صفحات کتاب‌ها بودم. وقتی وارد شدم، مستقیماً به سمت قفسه‌های کتاب‌های قدیمی رفتم. داشتم بین کتابا میگشتم که ناگهان چهره‌ای آشنا توجهم را جلب کرد.

“مریم؟” با تعجب گفتم. مریم برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
“سینا؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چقدر وقت گذشته!” با لبخند گفتم.
۸ سال. چطوری؟
.
.
.
.
اولین روز کاریم توی بیمارستان بود. به عنوان تکنسین برق تازه کارم رو شروع کرده بودم و توی بخش عمومی کنترل تخت یه بیماران کار نمی کرد. منم همه ی دستگاه ها رو قطع کردم بودم و تخت رو مستقیم به برق وصل کرده بودم که یه پرستار با عصبانیت نزدیکم شد و گفت: “چی کار می‌کنی؟ چرا دستگاه تنفس مریض رو قطع کردی؟”
منم با اخم جواب دادم “من می‌دونم دارم چه کار می‌کنم. باید تخت رو تست می کردم، مجبور شدم برق مستقیم بدم”
اونم با عصبانیت گفت: “شما قبل از اینکه دستگاه ها رو قطع کنی باید بیای از من بپرسی.”
خلاصه که با هم چند دقیقه ای بحث کردیم و مجبور شدم تخت مریض رو عوض کنم. اونجا بود که فهمیدم اسمش مریمه.
یه دختر با وقار، قد ۱۶۰، چشمای قهوه ای روشن، موهای خرمایی، سینه ها و باسنش از زیر مانتو و مقنعه ی کار برجسته نبود، اما فرم بدنش خیلی خوش تراش بود.
خیلی ازش خوشم اومد، اما خب چه فایده، همون جا همه چیز خراب شده بود.
کم کم که گذشت، همش آرزو می کردم که بتونم برم بخش عمومی و مریم رو ببینم، دیگه یواش یواش با هم سلام علیک پیدا کرده بودیم.
چون محیط بیمارستان بود و نباید تابلو میشدم، برای سیگار کشیدن می رفتم بیرون، یه پارک کوچیک کنار بیمارستان، همون جا می نشستم و سیگار کشیدم، یه بار که برای سیگار رفتم، مریم شیفتش تموم شده بود، از همون جا رد می شد، من رو که دید اومد جلو و گفت، به به، سیگارم که میکشی، منم بهش گفتم هوسی، گاهی یه نخ.
گفت پس یعنی الان یه نخ نداری به من بدی؟ گفتم چرا، به شوخی بهش گفتم اما من خوشم نمیاد مامان بچه هام سیگار بکشه ها، بد آموزی داره.
خلاصه یکم با هم لاس زدیم و دیدم سیگار هم بلد نیست بکشه، چس دود می کرد. فهمیدم که اونم از من خوشش اومده بود و سیگار رو بهونه کرده که باهام بیشتر آشنا بشه.
خلاصه چند وقتی با هم حرف می زدیم و شماره به هم دادیم و چند باری هم با هم بیرون رفتیم و آروم آروم با هم صمیمی شدیم. فهمیدم که اهل تهران نیست و طرحش رو اینجا می گذرونه و تهران با یکی دیگه از همکارانش خونه اجاره کرده بودند و آخر هفته ها می رفتند خونشون شهرستان.
یک بار بهم گفت که من این هفته شیفت دارم و تهران می مونم، میای جمعه با هم بریم درکه؟
رفتیم درکه و ناهار رو هم خوردیم، بعدش گفت بیا بریم خونه ی ما، یکم استراحت کن و شب برو خونه، منم از خدا خواسته.
با هم رفتیم خونه، یکم نشستیم، هر دو تامون می خواستیم شروع کنیم، اما نمی دونستیم چطوری، قبلاً توی کوه دست هم رو گرفته بودیم، اما خب بیشتر از این جلو نرفته بودیم، مریم گفت که من یه کتاب شعر خریدم، دوست دارم برام شعر بخونی، خب قبلاً براش شعر خونده بودم.
یه کتاب مجموعه شعر از شاملو بود، شعر سکوت سرشار از سخنان ناگفته است رو براش خوندم، دیدم که خیلی متاثر شده، یه جایی دیگه کتاب رو بستم و دل به دریا زدم و لبم رو گذاشتم روی لباش، اونم با حرارت لبام رو بوسید، چند دقیقه لبای همدیگه رو محکم فشار میدادم، زبونش رو از دهنش می دزدیم توی دهنم، لباش رو با حرارت بیشتر می مکیدم، دستم رو روی سینه هاش برده بودم و داشتم می مالیدم، اونم سینه های من رو می مالید، هر دومون یه تیشرت تنمون بود، تیشرتش رو بالا زدم، یه سوتین سفید تنش بود، از روی سوتین پستان هاش رو بیرون کشیدم، اول یکم خجالت کشید، اما اصرار من رو که دید دیگه مقاومت نکرد، منم سوتینش رو باز کردم و رفتم سراغ پستان هاش، خیلی خوشگل بودند، خوش فرم، خیلی بزرگ نبودند اما رنگ قرمز حنایی داشتند، با دستم یکی از پستان هاش رو می مالیدم و اون یکی رو می خوردم، بعد از کوهنوردی صبح، بدنش یه بوی عرق مطبوعی می داد که من رو بیشتر حشری می کرد، کیرم سفت سفت شده بود، اما مریم بهش دست نمی زد.
منم لباسم رو در آوردم و یواش یواش از پستان هاش رفتم به سمت پایین، شکمش رو لیسیدم، تا برسم به شلوارش، دکمه ی شلوارش رو باز کردم، کشیدمش پایین، یک کمی از روی شورت سفیدش، شروع کردم به مالیدن، خواستم شورتش رو هم بکشم پایین، که دیدم امتناع میکنه، گفتم چی شده؟ گفت من تا حالا رابطه نداشتم.
گفتم نگران چی هستی؟ گفت نگران باکره گیم، گفتم باشه، نگران نباش.
آروم آروم از روی شورت کسش رو مالیدم، دستم خیس شد، از روی خجالت خیلی آروم ناله میکرد، شورتش رو در آوردم و شروع کردم به لیسیدنش، خیلی دوست داشتم، یه کس صورتی خوشگل، با لبه های خوش فرم.
با حرارت زیاد کسش رو لیسیدم و با انگشتمم بالای کسش رو می مالیدم، خیلی خوشش اومده بود، چند دقیقه ای گذشت و ارضا شد، کلی تکون داد به خودش و بعدش روی کاناپه ول شد، تموم این مدت، منم یه دستم به کس مریم بود، یه دستم هم به کیرم، از ارضای مریم منم حسابی داغ کرده بودم.
مریم یکم که گذشت به خودش اومد و وضعیت من رو که دید، گفت خب پس تو چی؟
گفتم جلو که تعطیله، می خوای از عقب بریم؟ گفت الان آمادگیش رو ندارم، طوری نیست که برات ساک بزنم؟
گفتم باشه، مریم هم آروم کیرم رو دست گرفت، باهاش آشنا شد، اما توی دهنش نمی کرد، انگار چندشش می شد، گفتم چی شد، گفت هیچی، بعد چند بار زیر کلاه کیرم رو بوسید، بعدش یواش یواش لیسش زد، خیلی خوشش نیومد، اما از روی خجالت من مجبور شد کم کم برام ساک بزنه، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که بهش گفتم داره میاد، با دستش ادامه داد تا آبم اومد.
من روی کاناد ول شدم، مریم هم دستمال آورد و خودش و من رو پاک کرد و بغلم خوابید.
بعد از یک ساعت که بیدار شدیم، مریم گفت که بیا بریم حمام، اینبار دیگه جسارت پیدا کرده بود، توی حمام مریم رو دوباره بغل کردم، بازم لب به لب شدیم، مریم رو تو بغلم می مالیدم، دوباره پستان هاش رو مالیدم و این بار از پشت کیرم رو بین کسش گذاشتم و روی کسش کشیدم، خیلی خوشش اومد، گفتم اجازه میدی از پشت؟ اینبار رضایت داد، کون خیلی خوش فرمی داشت، سایز کونش به بقیه ی بدنش نمی خورد، اما از روی شلوار و مانتو اصلاً پیدا نبود، بهش گفتم کرم داری؟
رفت از وسایل دوستش لوبریکانت آورد، گفت دوستم هم می دونم شبایی که من شیفتم، یه پسر میاره خونه.
اول با انگشتم روی سوراخ کونش مالیدم و بعد انگشتم رو کردم توش، بعد با انگشتم بازی کردم که بهش عادت کنه، اولش میخواست انگشتم رو در بیاره، اما من با اون دستم روی کسش رو مالیدم و یواش یواش به انگشتم عادت کرد، یکم بعدش لوبریکانت رو به کیرم زدم و یواش یواش کیرم رو سر سوراخ کونش مالیدم، خیلی داغ بودم، بار اول بود، عجله نکردم، کلاه کیرم رو کردم داخل، یه جیغ کوچیک زد، اما در نیاوردم، همچنان کسش رو می مالیدم، مریم یکم خم شد، بهش گفتم اذیتی؟ گفت نه، اما تند نکن، آب گرم دوش روی بدنمون می پاشید، من هم کیرم رو یواش یواش بیشتر فرو کردم، کس مریم رو هم می مالیدم، مریم هم داغ کرده بود، منم بدنم مثل تنور بود، مریم دیگه به کیرم عادت کرده بود، خودش هم شروع کرد کونش رو عقب و جلو کردن، منم ضربه هام رو قوی تر کردم، یه دستم به کسش بود و داشتم براش می مالیدم، یه دستم رو هم روی کونش گذاشته بودم و با کیرم هم با نهایت سرعت ضربه می زدم. مریم دیگه انگار جسورتر شده بود و توی حمام جیغ های بلندتری می زد، منم از صدای مریم بیشتر تحریک شدم و بعد چند دقیقه همزمان با هم ارضا شدیم، من کیرم رو در آوردم و آبم رو ریختم روی کونش، هم من و هم مریم همدیگه رو بغل کردیم و چند لحظه ای زیر دوش از هم لب میگرفتیم، آب از روی سرمون به سمت صورتمون و بعد بین بدنمون که به هم چسبیده بود می گذشت و تا پایین پامون حرکت میکرد، دوست داشتم تا آخر عمر همینطور در آغوشش بمونم. اگه توصیفی از بهشت باشه، حتماً اون لحظه رو توصیف می کنه. فکر می کردم که تا ابد عاشق هم می موندیم.
من مریم رو شستم، اول با نرم کننده موهاش رو شستم، بعد آروم آروم کمرش، پستان هاش، باسنش، ران هاش و پاهاش رو شستم، مثل پیکرترای که داره مخلوق جدیدش رو با دقت وارسی می کنه. انگار اثر هنری جدیدم در نهایت دقت ساخته و پرداخته شده بود.
مریم زودتر رفت بیرون و بعدش منم خودم رو شستم و رفتم بیرون.
.
.
.
.
+کجا کار می کنی؟ ازدواج نکردی؟
+همون جا استخدام شدم، از وقتی که رفتی، همه چیز عوض شد، از طریق یکی از دوستان مشترک باهاش آشنا شدم، آدم خوبیه، مهربونه، کارش خوبه، با کار من هم مشکل نداره.
.
.
.
جا خوردم، ای کاش نمی دیدمت، ای کاش با یادت هنوز میموندم، ای کاش بازم شماره ات رو می دیدم و توی شک می موندم که بهت زنگ بزنم یا نه!!
.
‌.
+هنوز اینجا میای خرید مریم؟ هنوز اینجا رو یادته؟
+آره، تو که رفتی، پاتوق منم شد اینجا.
.
.
.
من که رفتم؟ مگه بهت نگفتم بیای لعنتی؟ مگه ازت خواهش نکردم؟
.
.
.
.
یک ساعتی با هم بودیم، رفتیم یه کافه، با هم قهوه خوردیم، بعدش هم خدافظی کردیم و رفتیم.


بازگشت به گذشته

پاییز پارسال، هوا که یکم سردتر شد، یه روز تصمیم گرفتم به کتاب‌فروشی محلی سر بزنم؛ مکانی که همیشه برام آرامش‌بخش و خاطره‌انگیز بود. از دوران کودکی عاشق بوی کاغذهای قدیمی و صفحات کتاب‌ها بودم. وقتی وارد شدم، مستقیماً به سمت قفسه‌های کتاب‌های قدیمی رفتم. در حال جستجو بودم که ناگهان چهره‌ای آشنا توجهم را جلب کرد.

“مریم؟” با تعجب گفتم. مریم برگشت و با تعجب نگاهم کرد.
“سینا؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چقدر وقت گذشته!” با لبخند گفتم.
۸ سال. چطوری؟

اولین روز کاریم توی بیمارستان بود. به عنوان تکنسین برق تازه کارم رو شروع کرده بودم و توی بخش عمومی کنترل تخت یه بیماران کار نمی کرد. منم همه ی دستگاه ها رو قطع کردم بودم و تخت رو مستقیم به برق وصل کرده بودم که یه پرستار با عصبانیت نزدیکم شد و گفت: “چی کار می‌کنی؟ چرا دستگاه تنفس مریض رو قطع کردی؟”
با اخم برگشتم و گفتم: “من می‌دونم دارم چی کار می‌کنم. باید تخت رو تست می کردم، مجبور شدم برق مستقیم بدم”
اونم با عصبانیت گفت: “شما قبل از اینکه دستگاه ها رو قطع کنی باید بیای از من بپرسی.”
خلاصه که با هم چند دقیقه ای بحث کردیم و مجبور شدم تخت مریض رو عوض کنم. اونجا بود که فهمیدم اسمش مریمه.
یه دختر با وقار، قد ۱۶۰، چشمای قهوه ای روشن، موهای خرمایی، سینه ها و باسنش از زیر مانتو و مقنعه ی کار برجسته نبود، اما فرم بدنش خیلی خوش تراش بود.
خیلی ازش خوشم اومد، اما خب چه فایده، همون جا همه چیز خراب شده بود.
کم کم که گذشت، همش آرزو می کردم که بتونم برم بخش عمومی و مریم رو ببینم، دیگه یواش یواش با هم سلام علیک پیدا کرده بودیم.
چون محیط بیمارستان بود و نباید تابلو میشدم، برای سیگار کشیدن می رفتم بیرون، یه پارک کوچیک کنار بیمارستان، همون جا می نشستم و سیگار کشیدم، یه بار که برای سیگار رفتم، مریم شیفتش تموم شده بود، از همون جا رد می شد، من رو که دید اومد جلو و گفت، به به، سیگارم که میکشی، منم بهش گفتم هوسی، گاهی یه نخ.
گفت پس یعنی الان یه نخ نداری به من بدی؟ گفتم چرا، به شوخی بهش گفتم اما من خوشم نمیاد مامان بچه هام سیگار بکشه ها، بد آموزی داره.
خلاصه یکم با هم لاس زدیم و دیدم سیگار هم بلد نیست بکشه، چس دود می کرد. فهمیدم که اونم از من خوشش اومده بود و سیگار رو بهونه کرده که باهام بیشتر آشنا بشه.
خلاصه چند وقتی با هم حرف می زدیم و شماره به هم دادیم و چند باری هم با هم بیرون رفتیم و آروم آروم با هم صمیمی شدیم. فهمیدم که اهل تهران نیست و طرحش رو اینجا می گذرونه و تهران با یکی دیگه از همکارانش خونه اجاره کرده بودند و آخر هفته ها میرن خونشون شهرستان.
یک بار بهم گفت که من این هفته شیفت دارم و تهران می مونم، میای جمعه با هم بریم درکه؟
رفتیم درکه و ناهار رو هم خوردیم، بعدش گفت بیا بریم خونه ی ما، یکم استراحت کن و شب برو خونه، منم از خدا خواسته.
با هم رفتیم خونه، یکم نشستیم، هر دو تامون می خواستیم شروع کنیم، اما نمی دونستیم چطوری، قبلاً توی کوه دست هم رو گرفته بودیم، اما خب بیشتر از این جلو نرفته بودیم، مریم گفت که من یه کتاب شعر خریدم، دوست دارم برام شعر بخونی، خب قبلاً براش شعر خونده بودم، یه کتاب مجموعه از شاملو بود، شعر سکوت سرشار از سخنان ناگفته است رو براش خوندم، دیدم که خیلی متأثر شده، یه جایی دیگه کتاب رو بستم و دل به دریا زدم و لبم رو گذاشتم روی لباش، اونم با حرارت لبام رو بوسید، چند دقیقه لبای همدیگه رو محکم فشار می دادیم، زبونش رو از دهنش می دزدیم توی دهنم، لباش رو با حرارت بیشتر می مکیدم، دستم رو روی سینه هاش برده بودم و داشتم می مالیدم، اونم سینه های من رو می مالید، هر دومون یه تیشرت تنمون بود، تیشرتش رو بالا زدم، یه سوتین سفید تنش بود، از روی سوتین پستان هاش رو بیرون کشیدم، اول یکم خجالت کشید، اما اصرار من رو که دید دیگه مقاومت نکرد، منم سوتینش رو باز کردم و رفتم سراغ پستان هاش، خیلی خوشگل بودند، خوش فرم، خیلی بزرگ نبودند اما رنگ قرمز حنایی داشتند، با دستم یکی از پستان هاش رو می مالیدم و اون یکی رو می خوردم، بعد از کوهنوردی صبح، بدنش یه بوی عرق مطبوعی می داد که من رو بیشتر حشری می کرد، کیرم سفت سفت شده بود، اما مریم بهش دست نمی زد.
منم لباسم رو در آوردم و یواش یواش از پستان هاش رفتم به سمت پایین، شکمش رو لیسیدم، تا برسم به شلوارش، دکمه ی شلوارش رو باز کردم، کشیدمش پایین، یک کمی از روی شورت سفیدش، شروع کردم به مالیدن، خواستم شورتش رو هم بکشم پایین، که دیدم امتناع میکنه، گفتم چی شده؟ گفت من تا حالا رابطه نداشتم.
گفتم نگران چی هستی؟ گفت نگران باکره گیم، گفتم باشه، نگران نباش.
آروم آروم از روی شورت کسش رو مالیدم، دستم خیس شد، از روی خجالت خیلی آروم ناله میکرد، شورتش رو در آوردم و شروع کردم به لیسیدنش، خیلی دوست داشتم، یه کس صورتی خوشگل، با لبه های خوش فرم.
با حرارت زیاد کسش رو لیسیدم و با انگشتمم بالای کسش رو می مالیدم، خیلی خوشش اومده بود، چند دقیقه ای گذشت و ارضا شد، کلی تکون داد به خودش و بعدش روی کاناپه ول شد، تموم این مدت، منم یه دستم به کس مریم بود، یه دستم هم به کیرم، از ارضای مریم منم حسابی داغ کرده بودم.
مریم یکم که گذشت به خودش اومد و وضعیت من رو که دید، گفت خب پس تو چی؟
گفتم جلو که تعطیله، می خوای از عقب بریم؟ گفت الان آمادگیش رو ندارم، طوری نیست که برات ساک بزنم؟
گفتم باشه، مریم هم آروم کیرم رو دست گرفت، باهاش آشنا شد، اما توی دهنش نمی کرد، انگار چندشش می شد، گفتم چی شد، گفت هیچی، بعد چند بار زیر کلاه کیرم رو بوسید، بعدش یواش یواش لیسش زد، خیلی خوشش نیومد، اما از روی خجالت من مجبور شد کم کم برام ساک بزنه، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که بهش گفتم داره میاد، با دستش ادامه داد تا آبم اومد.
من روی کاناپه ول شدم، مریم هم دستمال آورد و خودش و من رو پاک کرد و بغلم خوابید.
بعد از یک ساعت که بیدار شدیم، مریم گفت که بیا بریم حمام، اینبار انگار خجالتمون دیگه ریخته بود، توی حمام مریم رو دوباره بغل کردم، بازم لب به لب شدیم، مریم رو تو بغلم می مالیدم، دوباره پستان هاش رو مالیدم و این بار از پشت کیرم رو بین کسش گذاشتم و روی کسش کشیدم، خیلی خوشش اومد، گفتم اجازه میدی از پشت؟ اینبار رضایت داد، کون خیلی خوش فرمی داشت، سایز کونش به بقیه ی بدنش نمی خورد، اما از روی شلوار و مانتو اصلاً پیدا نبود، بهش گفتم کرم داری؟
رفت از وسایل دوستش لوبریکانت آورد، گفت دوستم هم می دونم شبایی که من شیفتم، یه پسر میاره خونه.
اول با انگشتم روی سوراخ کونش مالیدم و بعد انگشتم رو کردم توش، بعد با انگشتم بازی کردم که بهش عادت کنه، اولش میخواست انگشتم رو در بیاره، اما من با اون دستم روی کسش رو مالیدم و یواش یواش به انگشتم عادت کرد، یکم بعدش لوبریکانت رو به کیرم زدم و یواش یواش کیرم رو سر سوراخ کونش مالیدم، خیلی داغ بودم، بار اول بود، عجله نکردم، کلاه کیرم رو کردم داخل، یه جیغ کوچیک زد، اما در نیاوردم، همچنان کسش رو می مالیدم، مریم یکم خم شد، بهش گفتم اذیتی؟ گفت نه، اما تند نکن، آب گرم دوش روی بدنمون می پاشید، من هم کیرم رو یواش یواش بیشتر فرو کردم، کس مریم رو هم می مالیدم، مریم هم داغ کرده بود، منم بدنم مثل تنور بود، مریم دیگه به کیرم عادت کرده بود، خودش هم شروع کرد کونش رو عقب و جلو کردن، منم ضربه هام رو قوی تر کردم، یه دستم به کسش بود و داشتم براش می مالیدم، یه دستم رو هم روی کونش گذاشته بودم و با کیرم هم با نهایت سرعت ضربه می زدم. مریم دیگه انگار جسورتر شده بود و توی حمام جیغ های بلندتری می زد، منم از صدای مریم بیشتر تحریک شدم و بعد چند دقیقه همزمان با هم ارضا شدیم، من کیرم رو در آوردم و آبم رو ریختم روی کونش، هم من و هم مریم همدیگه رو بغل کردیم و چند لحظه ای زیر دوش از هم لب میگرفتیم، آب از روی سرمون به سمت صورتمون و بعد بین بدنمون که به هم چسبیده بود می گذشت و تا پایین پامون حرکت میکرد، دوست داشتم تا آخر عمر همینطور در آغوشش بمونم. اگه توصیفی از بهشت باشه، حتماً اون لحظه رو توصیف می کنه. فکر می کردم که تا ابد عاشق هم می موندیم.
من مریم رو شستم، اول با نرم کننده موهاش رو شستم، بعد آروم آروم کمرش، پستان هاش، باسنش، ران هاش و پاهاش رو شستم، مثل پیکرتراشی که داره مخلوق جدیدش رو با دقت وارسی می کنه. انگار اثر هنری جدیدم در نهایت دقت ساخته و پرداخته شده بود.
مریم زودتر رفت بیرون و بعدش منم خودم رو شستم و رفتم بیرون.

+کجا کار می کنی؟ ازدواج نکردی؟
+همون جا استخدام شدم، از وقتی که رفتی، همه چیز عوض شد، خیلی از بچه ها رفتند، اوضاع سخت تر شد.
+از طریق یکی از دوستان مشترک باهاش آشنا شدم، آدم خوبیه، مهربونه، کارش خوبه، با کار من هم مشکل نداره.

جا خوردم، ای کاش نمی دیدمت، ای کاش با یادت هنوز میموندم، ای کاش بازم شماره ات رو می دیدم و توی شک می موندم که بهت زنگ بزنم یا نه!!

+هنوز اینجا میای خرید مریم؟ هنوز اینجا رو یادته؟
+آره، تو که رفتی، پاتوق منم شد اینجا.

من که رفتم؟ مگه بهت نگفتم بیای لعنتی؟ مگه ازت خواهش نکردم؟
یک ساعتی با هم بودیم، رفتیم یه کافه، با هم قهوه خوردیم، بعدش هم خدافظی کردیم و رفتیم.



+خوش به حال اون پسری که تو نصیبش شدی، حتماً خیلی خوشبخته.
+اسمش میثمه، کارمند بانکه، وقتی اومد خواستگاری، خواستم در مورد تو بهش بگم، گفت اگه به توافق رسیدیم، تعهد به ازدواجمون برام از همه چیز مهمتره، رابطه های قبلی مون، هر چی بوده، برای زمان خودش بوده، نیازی هم به توضیح نیست!!
+چه آدم خوبی. پس خوش به حال تو.
+آره، خیلی مهربونه، واقعاً مرد خونواده است، خیلی با هم خوب کنار میایم، خانواده اش هم خیلی خوبند.

خانواده، چقدر این واژه برام غریبه، وقتی اسمش میاد، گوشام سنگین میشه، انگار نمی تونم دقیق بفهمم یعنی چی. پس خانواده داره؟!!! چیزی که به خاطرش من رو ترک کردی!!

+تو چه خبر، چیکار کردی؟ درست تموم شد؟ کار پیدا کردی؟ کی اومدی؟ اومدی که بمونی؟

موندن، چرا این حرفا رو می زنه؟ چرا می خواد دوباره من رو از هم بپاشه. مگه دفعه ی قبل کافی نبود؟

+نه، بر می گردم، کار پیدا کردم، موقت اومدم.

چند ثانیه به هم نگاه کردیم، هیچی نگفتیم، اما انگار همه ی نگفته های این ۸ سال رو با هم مرور کردیم.
.
.
.
.
.
.
دیگه چند ماهی بود که از رابطه مون می گذشت، همه چیزش خوب بود، مریم دیگه کمتر می رفت شهرشون، آخر هفته ها با هم بودیم، به هم خونش هم من رو معرفی کرد.
قرار گذاشتیم که وقتی قرارداد خونشون تموم شد، یه خونه با هم بگیریم، من هر موقع بتونم پیشش باشم. اما تا اون موقع، شبایی که تنها بود، منم پیشش میموندم.
با هم سینما می رفتیم، تئاتر می رفتیم، کتاب فروشی، کوه، پیاده روی، و انگار زمان برامون متوقف شده بود.
البته بیشتر روزا هر دوتامون سر کار بودیم و خسته، اما سعی می کردیم شیفت هامون رو جوری بگیریم که دو سه روز در هفته آف باشیم و ازش نهایت استفاده رو بکنیم. سر کار اما به اصرار مریم، خیلی با هم ارتباط نداشتیم.
هر شب هم که با هم بودیم، رابطه مون رو هم داشتیم. خیلی خوب بود، اما خب کم کم داشت تکراری می شد و مریم هم دیگه به سختی ارضا می شد، باید بعد از اینکه خودم ارضا میشدم، تازه اون رو هم فقط با زبان و مالیدن ارضا می کردم.
یه شب که شروع کردیم، من طبق معمول و با علاقه رفتم سراغ کسش، شرتش رو کشیدم و براش شروع کردم به لیسیدن، یکم که گذشت، مریم گفت بچرخ، برام هم عجیب بود و هم جالب، چون به ندرت برام ساک میزد، اما اون شب گفت بچرخ و روی 69 برای همدیگه لیسیدیم، مریم انگار اون شب خیلی سرحال بود، کیرم رو تا جایی که می تونست فرو می داد، تخمام رو خورد، با دستاش تخمام رو گرفته بود و کیرم رو هم حسابی می خورد، منم براش حسابی می خوردم. داشت ارضا می شد که گفت دیگه نخور، خودشم ول کرد.
من طبق معمول بعد از این وضعیت، رفتم که ژل بیارم، گفت سینا، امشب از پشت نمی خوام، گفتم خب پس چیکار کنیم عزیزم، من شق بودم، خودشم بالا بود. گفت که می خوام امروز برام بازش کنی، من که از خدام بود، کس به این خوشگلی، تا حالا کیر به خودش ندیده، چی بهتر از این؟ اما گفتم بهش که مریم، من شرایط ازدواج رو ندارم.
قبلاً در این مورد با هم حرف زده بودیم، خودش میدونست.
بهم گفت که خب حالا کی گفت که بیای من رو بگیری؟
گفتم پس بکارتت؟ خانواده ات؟
گفت نگران نباش، به وقتش یه کاریش می کنم. گفت منم آرزو به دل موندم که یه بار واقعی ببینم چه حسی داره، بعدم میخوام این تجربه رو با تو که عزیز ترینمی داشته باشم.
خب منم دوست داشتم که مریم مال خودم باشه، همه چیزش.
وقتی با یه دختر از جلو سکس می کنی، انگار داری تمام وجودش رو تصاحب می کنی، انگار داری از دروازه ی قلعه اش، وارد وجودش میشی، منم میخواستم تمام وجودش رو برای خودم کنم، پس باید قلعه رو فتح می کردم.
گفتم باشه، اما خب من امشب دست خودم نیست، شاید نتونم نگه دارم و زود ارضا بشم.
بعدم خب امشب خونریزی داره، بهتره که کاندوم استفاده کنیم، کاندوم رو زدم و آروم کیرم رو گذاشتم روی کسش، یواش یواش روی کسش مالیدم، چند دقیقه ای اینطوری گذشت، تا اینجاش تازگی نداشت، هر موقع که میخواستم باهاش حال کنم هم، اول همین کار رو میکردم، اما اون شب از استرس خودم و ترس اون، یکم بیشتر طول دادم. دیدم که نفسهاش تندتر شد، بعدش خودش گفت بکن پس، گذاشتم دم سوراخ کسش، یکم تف زدم، بعدش آروم فشار دادم داخل، اولش جیغ زد، بعد گفت سینا میسوزه، در بیار. در آوردم، دیدم کاندوم قرمز شده، با یه دستمال پاک کردم. به شوخی گفتم که اینم دستمال قدرتم، امشب دیگه عروس و داماد شدیم.
خندید و گفت تو که هنوز تموم نکردی آقا داماد، گفتم امشب تا صبح هم شده ادامه میدیم که عروس خانم از خدمات ما راضی باشند.
دوباره کیرم رو کردم دم کسش، بازم یواش یواش فشار دادم، این بار دیدم چیزی نگفت، اما انگار هنوز پرده اش کامل باز نشده بود، کیرم رو آروم حرکت دادم، کسش هم تنگ بود و هم داغ، کیرم داغ شده بود، کم کم فشار رو بیشتر کردم،دیدم مریم شروع کرد به ناله کردن، فهمیدم که باید ادامه بدم، پستان هاش رو توی دستم گرفته

بودم، برای اولین بار بود که اون طاقباز خوابیده بود و من روش بودم، همه چیز عین روز اول، تازگی داشت و لذت بخش بود.
نوک پستانهاش رو مکیدم، رفتم سراغ گردنش، گردنش رو هم حسابی لیسیدم، حسابی خوشش اومده بود، دستش رو توی دستم چنگ کرده بود و فشار می داد، با حرکت کیرم تو کسش، یه ریتم جدید رو گرفته بودیم و داشتیم با هر ضربه، ضرب آهنگش رو تندتر می کردیم.
هر دوتامون کاملاً حرکاتمون رو منظم کرده بودیم، کیرم تا جایی که می تونست توی کسش می رفت، دیگه ناله های مریم شبیه به جیغ های کوتاه و متوالی با ضرب آهنگ حرکت کیرم شده بود. هر دوتامون خیلی بالا بودیم، منم با تمام توان داشتم ضربه می زدم، رفتم سراغ لباش و تو همون وضعیت لبامون هم به هم گره خورد، مریم لب پایینم رو با زبونش خیس کرد و بعدش گازش گرفت، خیلی گاز بدی گرفت، تا حدی که فکر کردم خون اومد، همین کارش باعث شد که با آخرین توانم بهش فشار بیارم، همه ی عضلات بدنم انرژی شون رو فرستاده بودند سمت کیرم و من با آخرین توانم اینقدر ضربه زدم که بالاخره وقتش رسید.
دیدم که مریم جیغ های بلند زد و نفسهای عمیق بلند می کشید، مریم ارضا شد و همین باعث شد که منم ارضا بشم، همین طور که آبم می اومد، همچنان ادامه دادم، همه ی آبم رو داخل کسش و توی کاندوم خالی کردم.
چند لحظه ای مثل خرس خرناسه کشیدم و بعد توی بغلش خودم رو پرت کردم، دیگه حتی توان بلند شدن نداشتم، اونم همین طور، کل تنمون خیس عرق شده بود.
بعد چند دقیقه خودم رو از روش بلند کردم و کنارش خوابیدم.
مریم سرش رو گذاشت روی دستم و پشت کرد بهم، منم از پشت بهش چسبیدم، دستم رو روی پستان هاش گذاشتم و خوابیدم.
حس بغل کردن و خوابیدن در کنار کسی که اینقدر دوستش داری، وقتی حتی لباس هم نیست که مزاحم این بشه که شما دو نفر یکی بشید، مثل حس بودن توی بهشته، توی اون لحظه دوست داری که حتی پوست و گوشت هم بینتون نبود تا واقعاً دیگه از هم جدا نشید.
چند ساعتی تو همون وضعیت خوابیدیم، من که بیدار شدم، سحر بود، آروم رفتم یه دوش گرفتم، آب جوش گذاشتم، رفتم از بیرون حلیم و نون داغ گرفتم و اومدم. وقتی برگشتم، دیدم که مریم چای رو گذاشته و رفته دوش بگیره، دم حمام رفتم و گفتم من بازم می خوام، گفت برو دیگه خودت رو لوس نکن، باید برم سر کار.
اومد بیرون، منم سفره رو چیده بودم، گفتم از خدمات دامادی ما راضی بودید عروس خانم؟ به شوخی گفت خیلی زیاد، از این به بعد همه ی عروس ها رو برای خدمات ویژه به شما معرفی می کنم.
صبحانه رو با هم خوردیم و رفتیم سمت محل کار.
.
.
.
.
.
.
.
از کافه زدیم بیرون، هوا یکم سرد شد، بهش دست دادم و خواستم خداحافظی کنم، گفت که هنوز پیش مامانتی؟ حالش خوبه؟
گفتم آره، بد نیست، یکم وضعیت زانوهاش بده، یکی از دلایلی که اومدم هم برای همینه.
گفت من ماشینم نزدیکه، بیا تا سر خیابون برسونمت.
توی دلم گفتم دیگه بسه، نباید اینقدر ادامه بدم، بهتره این خود آزاری رو همین جا تموم کنم، ای کاش ندیده بودمت. اما بازم دلم راضی نشد، گفتم باشه، اگه اذیت نمی شی، باشه.

تو راه خونه بودیم، هوا نمناک بود و صدای موسیقی هم فضا رو پر کرده بود، هیچ کدوم سکوت رو نشکستیم، سکوت سرشار از سخنان ناگفته است…

نوشته: سینا

ادامه…

بازدید 3,249

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “پاییز، سکوت، مریم (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید