سلام
بیتا هستم ۲۳ سالمه
دیپلم دارم سرکار هم نمیرم
خرجمم بابام و داداش بزرگترم میده
خانوادم برعکس خیلی از خانواده ها
اصلا بهم گیر نمیدن که کجا بودی چرا میخوای بری
و از اینجور حرفا
من زیاد دوست و رفیق ندارم
سیگار میکشم
بعضی اوقات از سوپرمارکت محلمون آبجو میگیرم
البته خانوادم اینارو نمیدونن
چند ماه پیش تو پارک نزدیک خونمون نشستم
سیگارمو درآوردم شروع کردم سیگار کشیدن
چشمم خورد به یه دختره
که خیلی ناز و خوشگل بود
دوست داشتم تا صبح اینجا بشینه
منم نگاهش کنم
طاقت نیاوردم رفتم سراغش
الکی گفتم سلام اینجا کسی رو میشناسی آبجو بفروشه
گفت نه نمیشناسم ببخشید
گفتم باشه ممنون اشکالی نداره فدای سرت عزیزم
اومدم که برم سر جام بشینم
گفت ولی گل سراغ دارم اگه بخوای
دوباره برگشتم و اینبار نشستم بغلش
گفتم خوب نیست چرا میزنی
گفت ضرر نداره بهتر از مشروبه
حال بدی نداره خیلی بهتره بنظرم
گفتم من تا حالا نکشیدم خیلیا میکشن
ولی من میترسم یه چیزیم بشه
خلاصه سر صحبت رو باهاش باز کردم
گفتم چه فازی داره گل اونم با اشتیاق واسم میگفت
یک ساعتی کنار هم حرف زدیم
شمارشو گرفتم که باز همو ببینیم
چند روز بعد باهاش تماس گرفتم گفتم نمیای بیرون
حوصلم سر رفته اونم از خدا خواسته
گفت ساعت ۳ میام پارک گفتم باشه منم میام
رفتم پارک زنگ زدم گفتم کجایی
گفت من تو ماشینم بیا سوار شو بریم دور بزنیم
با دوست پسرش اومده بود
روم نمیشد ولی سوار شدم
گفت گل نمیکشی بیا امتحان کن اگه دوست داری
گفتم نه ممنون
دوست پسرش هم گفت
اگه تا حالا نکشیدی امتحان نکن
نمیدونم چی شد یهو جوگیر شدم
آهنگ هم زیاد بود
گفتم بده چند تا کام بگیرم
تقریبا چون میدونستم سه تا کام باید بگیرم
سه تا کام گرفتم و به امید اینکه مثل سیگار فوت کنم بیرون
هیچیش بیرون نیومد فقط سرفه میکردم
تقریبا ده دقیقه واسه سه تا کام داشتم سرفه میکردم
احساس میکردم گلوم داره جر میخوره
اشکم دراومده بود
ولی هیچ حالتی روش پیدا نکرده بودم
گفتم بهش کاریم نکرد که
گفتن خب کم کشیدی
گفتم ولش کن دوباره سرفم بند نمیاد
نمیکشم دیگه
یخورده بیحال شده بودم
ولی اصلا متوجه نمی شدم قراره چیکار کنه
اون روز گذشت منم رفتم خونه
چند بار دیگه همو دیدیم
یه روز دوستم زنگ زد گفت
میای بریم شمال باهم دوتایی
با دوست پسرم کات کردم
با اتوبوس بریم یه جا کرایه می کنیم
خلاصه منم از مامانم اجازه گرفتم که برم
سوار اتوبوس شدیم رفتیم سمت تنکابن
یه جا تو سایت اجاره کرده بود
کلا سه شب ۱۵۰۰
فهمیدم با خودش گل آورده
منم گفتم کاش آبجو داشتم من گل دوست ندارم
رفتیم تو شهر گشتیم از چند نفر پرسیدیم
دو تا آبجو گرفتیم و رفتیم سمت خونه
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود
گفت من دوست دارم چت مست بشم
نشستیم آبجو خوردیم
یکیش که تموم شد
گفت دومی رو من نمیخورم
میخوام گل بکشم
راستش منم چون آبجو خورده بودم
جوگیر شدم گفتم منم میکشم
چون سری قبلی که کشیدم کاریم نکرده بود
اینبار بیشتر کام گرفتم
تقریبا نصفشو دوتایی باهم کشیدیم
راستش خیلی حالم بد شد
تو حال خودم نبودم
زمان دیر میگذشت
دوست داشتم فقط تموم شه
دوست داشتم برگردم از اونجا
فقط برم پیش مامانم
دوستم خب عادت داشت زیاد میکشید
مشکلی نداشت اصلا و فقط داشت حال میکرد
ولی من تو یه دنیای دیگه بودم
بهم گفت آب بخور بیای پایین
بعدشم گفت برو دوش بگیر حالت بهتر میشه
تو حموم که رفتم آبو باز کردم و رفتم زیر دوش
اصلا فشارم بالا پایین شد احساس خفگی بهم دست داد
داد زدم تورو خدا کمکم کن
دوستم اومد تو حموم منو لخت بدون هیچی دید
خیلی خجالت کشیدم
ولی خب نمیتونستم حتی از حموم بیام بیرون
منو با یه حوله برد تو اتاق دراز کشیدم رو تخت
نشست بغلم گفت عشقم حالت خوب نیست ؟
میخوای از این حالت دربیای ؟
گفتم چرا تموم نمیشه پس کی میخواد تموم شه
حالم خیلی بده میخوام بالا بیارم
دستشو گذاشت روی شکمم
شروع کرد نوازش کردن
خب خیلی جا خوردم
ولی حواسم از این چتی و مستی پرت شده بود
همینطور که داشت نوازشم میکرد
لبامو بوسید گفت ببخشید
دستشو گذاشت لای پاهام
راستش من تا این سن هیچ سکسی نداشتم
چه برسه به لز
ولی چون تو حال خودم نبودم
احساس آرامش بهم دست داده بود
دوست داشتم فقط منو ببوسه
ولی شاید باورتون نشه جدی جدی
داشت ارضام میکرد و همین کارم کرد
اون شب گذشت و فرداش که بیدار شدم
دوست نداشتم تو چشماش نگاه کنم
فقط دوست داشتم این دو روزه باقی مونده
زودتر تموم شه و من برگردم خونه
دوستم از اینکه شب قبل منو لمس کرد
پشیمون بود سعی میکرد بگه چیزی نشده
یدونه آبجو هم مونده بود که اصلا نخوردم
یه جوری ترسیده بودم اون شب
که دیگه کلا الان فقط سیگار میکشم
آبجو هم نمیخورم دیگه
بعد اینکه برگشتم خونه
دیگه بهش زنگ نزدم
یه بار زنگ زد جوابشو ندادم
تقریبا الان یک ماه میشه که ازش خبر ندارم
خواستم بگم دوست عزیزم
منو ببخش
ما برای هم نبودیم
اشتباه از من بود
خیلی خیلی دوست دارم
چون اولین رابطم با تو بود
اولین گل کشیدنم با تو بود
آخرین آبجو خوردنمم با تو
کاش هیچوقت با هم شمال نمیرفتیم
بیتا هستم ۲۳ سالمه
دیپلم دارم سرکار هم نمیرم
خرجمم بابام و داداش بزرگترم میده
خانوادم برعکس خیلی از خانواده ها
اصلا بهم گیر نمیدن که کجا بودی چرا میخوای بری
و از اینجور حرفا
من زیاد دوست و رفیق ندارم
سیگار میکشم
بعضی اوقات از سوپرمارکت محلمون آبجو میگیرم
البته خانوادم اینارو نمیدونن
چند ماه پیش تو پارک نزدیک خونمون نشستم
سیگارمو درآوردم شروع کردم سیگار کشیدن
چشمم خورد به یه دختره
که خیلی ناز و خوشگل بود
دوست داشتم تا صبح اینجا بشینه
منم نگاهش کنم
طاقت نیاوردم رفتم سراغش
الکی گفتم سلام اینجا کسی رو میشناسی آبجو بفروشه
گفت نه نمیشناسم ببخشید
گفتم باشه ممنون اشکالی نداره فدای سرت عزیزم
اومدم که برم سر جام بشینم
گفت ولی گل سراغ دارم اگه بخوای
دوباره برگشتم و اینبار نشستم بغلش
گفتم خوب نیست چرا میزنی
گفت ضرر نداره بهتر از مشروبه
حال بدی نداره خیلی بهتره بنظرم
گفتم من تا حالا نکشیدم خیلیا میکشن
ولی من میترسم یه چیزیم بشه
خلاصه سر صحبت رو باهاش باز کردم
گفتم چه فازی داره گل اونم با اشتیاق واسم میگفت
یک ساعتی کنار هم حرف زدیم
شمارشو گرفتم که باز همو ببینیم
چند روز بعد باهاش تماس گرفتم گفتم نمیای بیرون
حوصلم سر رفته اونم از خدا خواسته
گفت ساعت ۳ میام پارک گفتم باشه منم میام
رفتم پارک زنگ زدم گفتم کجایی
گفت من تو ماشینم بیا سوار شو بریم دور بزنیم
با دوست پسرش اومده بود
روم نمیشد ولی سوار شدم
گفت گل نمیکشی بیا امتحان کن اگه دوست داری
گفتم نه ممنون
دوست پسرش هم گفت
اگه تا حالا نکشیدی امتحان نکن
نمیدونم چی شد یهو جوگیر شدم
آهنگ هم زیاد بود
گفتم بده چند تا کام بگیرم
تقریبا چون میدونستم سه تا کام باید بگیرم
سه تا کام گرفتم و به امید اینکه مثل سیگار فوت کنم بیرون
هیچیش بیرون نیومد فقط سرفه میکردم
تقریبا ده دقیقه واسه سه تا کام داشتم سرفه میکردم
احساس میکردم گلوم داره جر میخوره
اشکم دراومده بود
ولی هیچ حالتی روش پیدا نکرده بودم
گفتم بهش کاریم نکرد که
گفتن خب کم کشیدی
گفتم ولش کن دوباره سرفم بند نمیاد
نمیکشم دیگه
یخورده بیحال شده بودم
ولی اصلا متوجه نمی شدم قراره چیکار کنه
اون روز گذشت منم رفتم خونه
چند بار دیگه همو دیدیم
یه روز دوستم زنگ زد گفت
میای بریم شمال باهم دوتایی
با دوست پسرم کات کردم
با اتوبوس بریم یه جا کرایه می کنیم
خلاصه منم از مامانم اجازه گرفتم که برم
سوار اتوبوس شدیم رفتیم سمت تنکابن
یه جا تو سایت اجاره کرده بود
کلا سه شب ۱۵۰۰
فهمیدم با خودش گل آورده
منم گفتم کاش آبجو داشتم من گل دوست ندارم
رفتیم تو شهر گشتیم از چند نفر پرسیدیم
دو تا آبجو گرفتیم و رفتیم سمت خونه
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود
گفت من دوست دارم چت مست بشم
نشستیم آبجو خوردیم
یکیش که تموم شد
گفت دومی رو من نمیخورم
میخوام گل بکشم
راستش منم چون آبجو خورده بودم
جوگیر شدم گفتم منم میکشم
چون سری قبلی که کشیدم کاریم نکرده بود
اینبار بیشتر کام گرفتم
تقریبا نصفشو دوتایی باهم کشیدیم
راستش خیلی حالم بد شد
تو حال خودم نبودم
زمان دیر میگذشت
دوست داشتم فقط تموم شه
دوست داشتم برگردم از اونجا
فقط برم پیش مامانم
دوستم خب عادت داشت زیاد میکشید
مشکلی نداشت اصلا و فقط داشت حال میکرد
ولی من تو یه دنیای دیگه بودم
بهم گفت آب بخور بیای پایین
بعدشم گفت برو دوش بگیر حالت بهتر میشه
تو حموم که رفتم آبو باز کردم و رفتم زیر دوش
اصلا فشارم بالا پایین شد احساس خفگی بهم دست داد
داد زدم تورو خدا کمکم کن
دوستم اومد تو حموم منو لخت بدون هیچی دید
خیلی خجالت کشیدم
ولی خب نمیتونستم حتی از حموم بیام بیرون
منو با یه حوله برد تو اتاق دراز کشیدم رو تخت
نشست بغلم گفت عشقم حالت خوب نیست ؟
میخوای از این حالت دربیای ؟
گفتم چرا تموم نمیشه پس کی میخواد تموم شه
حالم خیلی بده میخوام بالا بیارم
دستشو گذاشت روی شکمم
شروع کرد نوازش کردن
خب خیلی جا خوردم
ولی حواسم از این چتی و مستی پرت شده بود
همینطور که داشت نوازشم میکرد
لبامو بوسید گفت ببخشید
دستشو گذاشت لای پاهام
راستش من تا این سن هیچ سکسی نداشتم
چه برسه به لز
ولی چون تو حال خودم نبودم
احساس آرامش بهم دست داده بود
دوست داشتم فقط منو ببوسه
ولی شاید باورتون نشه جدی جدی
داشت ارضام میکرد و همین کارم کرد
اون شب گذشت و فرداش که بیدار شدم
دوست نداشتم تو چشماش نگاه کنم
فقط دوست داشتم این دو روزه باقی مونده
زودتر تموم شه و من برگردم خونه
دوستم از اینکه شب قبل منو لمس کرد
پشیمون بود سعی میکرد بگه چیزی نشده
یدونه آبجو هم مونده بود که اصلا نخوردم
یه جوری ترسیده بودم اون شب
که دیگه کلا الان فقط سیگار میکشم
آبجو هم نمیخورم دیگه
بعد اینکه برگشتم خونه
دیگه بهش زنگ نزدم
یه بار زنگ زد جوابشو ندادم
تقریبا الان یک ماه میشه که ازش خبر ندارم
خواستم بگم دوست عزیزم
منو ببخش
ما برای هم نبودیم
اشتباه از من بود
خیلی خیلی دوست دارم
چون اولین رابطم با تو بود
اولین گل کشیدنم با تو بود
آخرین آبجو خوردنمم با تو
کاش هیچوقت با هم شمال نمیرفتیم
نوشته: بیتا
7 پاسخ به “پارک محلهمون”
دختر جان مگه فکر میکنی چه کردی که آخر داستانتو شبیه مرثیه نوشتی؟خو گل کشیدی و آبجو خوردی دیگه حالا یکمم باهات ور رفتن که اونم تازه دختر بوده نه یه نرهخر غریبه که بخوای براش ناراحت باشی،آدم که نکشتی اینقدر ناراحتی…حال کن،زندگی کن،اما بدون زیادهروی.حالا دوست نداری چیزی بکشی که چه بهتر اما احساس بد نداشته باش کاری نکردی که…داستانتم سرراست بود و کوتاه،چیز جالبی درش ندیدم چون معمولی بود،اما همین معمولیو من ترجیح میدم به هزارتا کثافتکاریهایی که با اسم فانتزی به خورد خلقالله داده میشه
واقعا خانم گودرزی چه ربطی داره به آقای شقایقی؟
شمال بعديو بگو با هم بريم
چیزی نشده .این تیکه اخر داستانت روبرای دوستت بفرست.ناراحتی نداره ک.سخت نگیر،شل کن ،زندگی سختی زیاددارهتجربه ی تو خیلی هم خوب بوده اتفاقاپیشنهادم اینه ک بار بعدی ک گل کشیدی فیلم ببین یا بازی کن.خیلی حال میده
سعی کن آخرین کسشعرت باشهکه اینجا نوشتی
عزیزم باشخص اشتباهی رفتی شمال بایه پسر میرفتی خیلی هم بهت خوش میگذشت 😁😁😁😁
سلام عزیزماولا بنظرم این داستان نبود بیان غیر حرفه ای واقعیتی تلخ بوددوما اینکه یه دختر یا پسر باید توی فاز همجنسگرایی باشه تا بهش لذت بده و گمشده تو یه رابطه عاشقانه بوده که می تونست با سکس هم همراه باشه ولی متاسفانه در بدترین موقعیت یعنی زمان فرار از آشغال گل کشیدن همره شده و همین بهت شوک وارد کرده بودسوما حتی گل کشیدن هم هم صرفنظر از اینکه از طرف یه احمق به تمام معنا میسازه حداقل بعد از یک سال و حداکثر بعد از دو سال، ولی میتونه جنبه ای از اعتیاد ایجاد کنه که طرف واسه ریدن به مرز سیرابی از مواد افیونی به هر کاری دست میزنه و هر ارزشی در مقابلش پوچ میشه حتی ارزش انسان بودن به جای حیوان درنده شدنچهارما فراموش نکنید نه فقط د رایارن حتی در سراسر جهان آدمکش های مافیایی با همین آشغال مواد ها قادر به قتل عام و فاقد انسانیت بودن هستنبنظرم یه رابطه عاشقانه به یه غیر همجنس یعنی یه پسر شروع کن حالا آبجو د رحد متعارف مشکلی نداره ولی مطلقا سراغ آین آشغال مواد نرو و وقتی اولین دقایق رابطه عاشقانه با یه پسر رو تجربه کنی اونوقت این شوک که واست بزرگترین شانس و موفقیت در زندگیت بوده از بین میره و یادت نره که همین شوک تو رو از آشغال های گل کش نجات داد پس برو دنبال رابطه ای که متناسب با ارگانیسم روانی و فیزیولوژیک بدنته