سر ظهر تو ماشین سما نشسته بودیم کس شعر میگفتیم
ک دیدم حدیث با لباس مدرسه پیچید تو کوچه…
ده. پانزده دقیقه بعدش سما داشت میرفت ک. دیدم حدیث با لباس بیرون ! از کوچه زد بیرون…
سریع ربطش دادم ب پسری ک ی مدت اونجا میچرخید
تستسترون حمله کرد و شاخکها جنبید…
.
پشت سرش رفتم …
رفت پشت درختهای نارنج
منو نمیدیدند
سرظهربود خلوت
وسط بوس و بغل و دست پسر زیر تیشرت حدیث
رفتم رو سرشون…
گفتم راحت باشید…
پسری که فرار کرد « تو داستان: اغفال دوست پسر حدیث، میبینیمش»
من موندم. حدیث…
رفتم تو نقش همسایه متعصب و
این کسشعرا
شروع کرد ب قسم خوردن و قسم دادن…
یه دختر هفده ساله
واقعازیبا
توچشماش، اندامش لهجه ش وو ماما میدم
ک اصل کس بود اما پا نمی داد و پنج سال تو کفش بودم…
معلوم. بودبرای دستمالی شدن آمده بیرون، سوتین نبسته بود
نوک پستوناش معلوم.بود.
دست زدم ب پستونهاش
گفتم سوتین نبستی ک راحت باشید اره؟
سینه های هفده سالهش را فشار میدادم
همیشه دوست داشتم
شق کردم!!!
ها، ک راحت سینه هاتو. بخوره؟
حتماشورت هم. نپوشیدی ک همینجا بزارم لای پات؟
با مالیدن سینه هاش مخالفت نمیکرد
گاردنگرفت
خوششم نیومد.
با دستم. کیرمو تو خشتک. جابجا کردم ک توجهش جلب بشه…
دوباره گفتمش
حدیث بتوهستما
میخوای همینجا وسط نارنجا براش ساک بزنی؟
همینجا بهش کون بدی؟
عمدا از کلمات بی پرده استفاده میکردم،
نگاهش به کیرم بود
فهمیده بود…
هنوز سینه ش تو دستم بود
زدم تو جیبم رو گوشیم،
خودت بگو،
ب ددی زنگ بزنم یا مامی؟؟
بجای اینکه. مثل همیشه بگه اقا آرش،
گفت آرش اذیت نکن
خودمون حلش میکنیم
کلمه حلش میکنیم را دوست داشتم…
چطور حلش میکنیم؟
بی حیا بی حیا دریده شد تو. چشام:
هرجور شما بخوای…
… ــ
اون ساعت خونه ما نمیشد،
اما خونه خودشون ها…
مامان و باباش بیرون داشتند والان سرشون شلوغ بود…
دیگه ناز نکردم
دست کشیدم وسط پاش و گفتم همین الان
میریم خونه شما…
… ــ
ده دقه بعد تو اتاق خودش بودیم…
میدونستم حداقل تا ساعت چهارونیم پنج وقت داریم…
برای همین عجله نکردم ک خراب بشه
کلی حرف زدیم
رفیقش شدم
نم نم لخت. و. آماده ش کردم
گفت بار اولش بوده ک دستمالی میشده
راست میگفت
کیرندیده بود
اما وقتی بالاخره گرفتش تو دستش دوستاش
کوصش مو درست حسابی نداشت
ولی طول کشید تا خیس بشه! جدی میگم، خیس نمیشد« اماشد…
مرسی حدیث جون،مرسی…
بیست دقه کوصشو خوردم و مالیدم.
از لذتش لذت میبرم…
بدون اغراق صداهاوناله هاش از حنجره الهه لذت و شهوت در میومد!!
ــ دوسداشتم
و دوسداشت.
صادقانه خوشحال بودم ک بجای یه تجربه پراسترس لاپایی با یک پسر 18 ساله وسط نارنجا، یه لذت امن و ارگاسم کامل نصیبش شده…
دوبار ارضاء شد…
ــ…
ی استراحت کوچولو
ـ…
خوب حدیث جووون، پاشو، حالا نوبت آرش کوچولو هس،
پاشو برو دستشویی، خودت را خالی کن…
پرسید: چرا؟
فقط برو…
چون نمیخوام وقتی کیرم تو کونته برینی روم…
هیچ درکی از حرفم نداشت…!!
نداده بود…
ـــ…
ویتامین A+D.زدم سرش و درش.
داگی شد،
سرش ب دیوار،
کونش تو سینه من،
بدون راه فرار…
ـــــ…
و لحظاتی بعد
حدیث گفت آاااخ …
ومن گفتم جووون.
نوشته: Arashqqqqqqqqqq
9 پاسخ به “وقتی حدیث گفت آخ”
کس گویی یه کونی کس ندیده
کاری به کستانت ندارم. سوال اومد تو ذهنم. چه تیپ ادمهایی دنبال سوژه گرفتن از بقیه هستن تا خودشون رو به ینفر بچسبونن؟؟ بچهایی که این سوال میخونن زیر همین داستان جواب بدن.…بنظر خودم اینجور ادما کسایی هستن به شدت عقده ای، کسی محل سگ بهشون نمیذاره. دنبال بقیه میوفتن تا نقطه ضعف پیدا کنن و به هدفشون برسن.نظر شما چیه؟
لاشی. با اون لحن نوشتن مزخرف
چوب همون شمشاد تا در عقبت تا روده هات ،فقط کص شعر آپلود میشه تو بکن تو
آرش یعنی کیرم توی مدل نوشتنتکیرم توی سوادتآرش گیرت بیارم میبرمت پشت همون درختای نارنج ، یه قبف میکنم توی کونت . آب نارنج با قیف میریزم توی کونت
در جواب دوست خوبم DoDo54کاملا باهات موافقماینجور آدمها مفت خور یا دله دزد هستن
ادامه
ده عاخه کونی کوس ندیده، تو رو چه به مدرن نوشتن، سولاخی حواست باشه قسط کونت عقب نیوفته خارکوسو،برو با هسته خرمات ور برو مجلوق پاپتی
بچه محل های ما عجب چموشایی هستن 200کیلومتر اون طرف تر از محل خودشون کص میدن نامرداچقد بهشون گفتم دیوثا پشت همین نارنجستون رفیقمون که الان تفت داد تشریف ببرید لااقل اون بنده خداهم یک دلی از عزا در بیارهخوب شد افاضات فرمودین که بعضی ذخترها درب منزلشون ،وگرنه من تصور میکردم همه بانوان فرسنگها دورتر ان کار دیگر میکنند