تازه به تهران اومده بودم واسه کار و زندگی میخواستم اونجوری که دوست دارم زندگی کنم چون توی شهر کوچیک ما اگه کسی میخواست خارج از عرف جامعه زندگی کنه زود انگشت نما میشد ؛ منم با وجود فانتزیهای زیادی که توی سرم بود که نمیدونم از کی و کجا به این سو کشیده شدم برام مهم بود آبروی خودم و خانواده ، آره شاید خیلی از شما ها که طبیعی زندگی میکنید با خودتون بگید آخه تو که این داستان رو نوشتی میدونی آبرو چی هست؟
واقعا اینطور نیست ،من علی که از سن ٢٣ سالگی از شهر خودم به تهران اومدم تصمیم خودم رو گرفته بودم که بیام اینجا هم برای آینده خودم تلاش کنم و اینکه بتونم فارغ از جو بسته شهرم اون جوری که دوست دارم زندگی کنم.
پیمان پسری بود که توی فضای مجازی باهاش آشنا شده بودم ،تهران زندگی میکرد و از تمام فانتزی هام باهاش حرف زده بودم از تمایلاتم برای زنونه پوشی و اینکه دوست دارم یه آغوش مردونه منو توی خودش بکشه و حس زن بودن رو کاملا بهم القا کنه توی اون مدت وقتی شبا از سر کار برمیگشتم جوری باهام رفتار میکرد که خودم هم باور داشتم که من خانم خونش هستم ،وقت هایی که خونه تنها بودم باید خودم رو براش آراسته می کردم لباس زنونه میپوشیدم و براش عکس میفرستادم آخه خیلی بهش اعتماد کرده بودم و واقعا اونم نامردی نکرد و حمایت میشدم از طرفش مثل یک مرد واقعی بود و منو به خودش وابسته کرده بود ، دیگه به جایی رسیده بودم که دوست داشتم بکنم و برم ،برم پیش مرد خودم زیر یک سقف زندگی کنیم.
وقتی این پیشنهاد رو از من شنید هم گیج بود هم خوشحال ،آخه اونم از شهر دیگه به تهران رفته بود مثل من ولی یک گام از من جلوتر بود اونجا هم کارش رو داشت هم به خونه نقلی برای خودش اجاره کرده بود ،بهش گفتم اگه من بیام همدیگه از سرکار که برگردی یه خانم توی خونت هست و هم منم اونجا کار میکنم و هزینه ها بینمون تقسیم میشه ،انکار حرفم براش خیلی خوب بود چون درجا قبول کرد .
یک هفته بعد حرف زدنم با پیمان بود که تونستم خانواده رو برای رفتنم متقاعد کنم و به تهران برم ،توی ایستگاه ترمینال جنوب بود که پیمان رو برای اولین بار حضوری دیدم از من قدش بلندتر بود و همون چهره و اندام مردونه رو داشت خیلی ذوق کردم وقتی دیدمش از توی نگاهش دیدم داره منو برانداز میکنه ، آخه جوری لباس پوشیدم که وقتی برای اولین بار میبینه منو بفهمه که انتخاب خوبی داشته ،معلوم بود توی همون یک دقیقه اول قبل رسیدن و انداختن خودم توی بغلش ،رد نگاهش روی لختی پاهام بین کفش تا پایین شلوار لی تنگی که پوشیدم بود ،شلوار کاملا چسبیده بود به رون و باسنم و تیشرت رنگ صورتی با طرح گل روش که بیشتر به لباس های دخترونه میموند تا پسر.
آره من توی اون شهر بزرگ توی اون شلوغی خودم رو به آغوش مردونه پیمان رسوندم اونجا حتی کوچکترین نگاهی روی ما نبود بعد چند دقیقه پیمان به حرف اومد،با اسمی که صدام زد هم شوکه شدم و کیف کردم ، آره پیمان بهم گفت خوش اومدی به شهر جدیدت ترلان خانم درسته زنش بودم ولی تا اون موقع اسمی برام انتخاب نکرده بود من از این جمله توی پوست خودم نمیگنجیدم و با قربون صدقه رفتنش به طرف خونه حرکت کردیم.
واقعا اینطور نیست ،من علی که از سن ٢٣ سالگی از شهر خودم به تهران اومدم تصمیم خودم رو گرفته بودم که بیام اینجا هم برای آینده خودم تلاش کنم و اینکه بتونم فارغ از جو بسته شهرم اون جوری که دوست دارم زندگی کنم.
پیمان پسری بود که توی فضای مجازی باهاش آشنا شده بودم ،تهران زندگی میکرد و از تمام فانتزی هام باهاش حرف زده بودم از تمایلاتم برای زنونه پوشی و اینکه دوست دارم یه آغوش مردونه منو توی خودش بکشه و حس زن بودن رو کاملا بهم القا کنه توی اون مدت وقتی شبا از سر کار برمیگشتم جوری باهام رفتار میکرد که خودم هم باور داشتم که من خانم خونش هستم ،وقت هایی که خونه تنها بودم باید خودم رو براش آراسته می کردم لباس زنونه میپوشیدم و براش عکس میفرستادم آخه خیلی بهش اعتماد کرده بودم و واقعا اونم نامردی نکرد و حمایت میشدم از طرفش مثل یک مرد واقعی بود و منو به خودش وابسته کرده بود ، دیگه به جایی رسیده بودم که دوست داشتم بکنم و برم ،برم پیش مرد خودم زیر یک سقف زندگی کنیم.
وقتی این پیشنهاد رو از من شنید هم گیج بود هم خوشحال ،آخه اونم از شهر دیگه به تهران رفته بود مثل من ولی یک گام از من جلوتر بود اونجا هم کارش رو داشت هم به خونه نقلی برای خودش اجاره کرده بود ،بهش گفتم اگه من بیام همدیگه از سرکار که برگردی یه خانم توی خونت هست و هم منم اونجا کار میکنم و هزینه ها بینمون تقسیم میشه ،انکار حرفم براش خیلی خوب بود چون درجا قبول کرد .
یک هفته بعد حرف زدنم با پیمان بود که تونستم خانواده رو برای رفتنم متقاعد کنم و به تهران برم ،توی ایستگاه ترمینال جنوب بود که پیمان رو برای اولین بار حضوری دیدم از من قدش بلندتر بود و همون چهره و اندام مردونه رو داشت خیلی ذوق کردم وقتی دیدمش از توی نگاهش دیدم داره منو برانداز میکنه ، آخه جوری لباس پوشیدم که وقتی برای اولین بار میبینه منو بفهمه که انتخاب خوبی داشته ،معلوم بود توی همون یک دقیقه اول قبل رسیدن و انداختن خودم توی بغلش ،رد نگاهش روی لختی پاهام بین کفش تا پایین شلوار لی تنگی که پوشیدم بود ،شلوار کاملا چسبیده بود به رون و باسنم و تیشرت رنگ صورتی با طرح گل روش که بیشتر به لباس های دخترونه میموند تا پسر.
آره من توی اون شهر بزرگ توی اون شلوغی خودم رو به آغوش مردونه پیمان رسوندم اونجا حتی کوچکترین نگاهی روی ما نبود بعد چند دقیقه پیمان به حرف اومد،با اسمی که صدام زد هم شوکه شدم و کیف کردم ، آره پیمان بهم گفت خوش اومدی به شهر جدیدت ترلان خانم درسته زنش بودم ولی تا اون موقع اسمی برام انتخاب نکرده بود من از این جمله توی پوست خودم نمیگنجیدم و با قربون صدقه رفتنش به طرف خونه حرکت کردیم.
نوشته: علی
11 پاسخ به “وقتی احساساتم پیش خواهرم لو رفت (۱)”
ربط این اسم به داستان رو کسی فهمیید به منم بگه
از چنگیز اسممیذارن فرنگیس نشون میدن
بیان احساست خوبهولی خیلی الکی کشش دادی قسمت های غیرمهمشو که کلا به قول دوستان موضوع ربطی به این قسمت پیدا نکرد
وقتی یه اسم انتخاب میکنی و داستان مینویسی خواننده باید خط و ربط موضوع را باهاش ارتباط پیدا کنهجنابعالی باید داستانت را ادامه میدادی تا موضوع برای مخاطب جابیفته بعد یه تعلیق ایجاد میکردی برای قسمت بعدقسمت بعد را که شروع کنی مخاطب انگار داره یه داستان جدید میخونه و ارتباط قسمت ها گسسته شده
بابا خیلی مرسی چه اعتماد بنفسی سریال ساختی . بگو چجوری کردت و تو چطوری دادی .
بنده خدا گل میکشه داستان میبافهاین سری اسما جابجا گذاشتهدرکش کنیدالبته جرق زیاد هم بی تاثیر نیستجرقی کمتر بزن
الان اصلا داستان چ ربطی ب اسم داستان داشت خواهرت کجا بود ک بفهمه کونی هستی ترلان دیگه چی میگه این وسطچرا قیمه ها ریختی تو ماست ها میخوایی بگی کونی مثل آدم بگو کس کش خواهرت رو بچه ها بگان
خیلیییییییییییییی کوتاه نوشتییییییییییی زود بنویس خاهرت چجوری فهمید
خواهرت را گائیدم حالا این که نوشتی چه ربطی به خواهرت داشت مثل آدم بگو کونی هستی تمام من تا آخر داستان گفتم الان با خواهرش چت کرده اخرش هم شد پیمان
منم تنها زندگی میکنم. تهرانم. تاپمجای یه نفر مثل خودت، کنارم خالیه
خب ؟؟؟