سلام، امروز میخوام براتون داستان بگم. چند سال پیش من و شوهرم به این نتیجه رسیدیم که اصلا به هم نمیخوریم و بهترین کار اینه که تا قبل اینکه دیر شه از هم جدا شیم. با اینکه سعی کرده بودیم منطقی باشیم و تصمیم هر دومون بود، روزای خیلی سختی بود، انگار افسرده شده بودم و خود واقعیم رو بدون حضورش تو زندگیم نمی شناختم. تنها زندگی کردنو بلد نبودم و فکر میکردم شاید این تصمیم من نبوده و اون دیگه منو نخواسته. تا چند ماه بعدش همش دوست داشتم تنها باشم و حوصله هیچ کاریو نداشتم. دوستام و خانوادم سعی میکردن دورم رو بگیرن و تنهام نذارن! شایدم واقعا بهترین کار برام همین بود. رو مخم بود ولی کمک کرد کم کم بشم همون شهرزاد پر انرژی قبل!
من یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم، شیما، که چند سال قبل ازدواج کرده بود و با ما زندگی نمیکرد ولی شیما و شوهرش حسین از کسایی بودن که خیلی تو روند بهتر شدن حالم کمکم کردن. انقد که منو رستوران و سینما و گردش بردن که حواسم از همه غم و غصههام پرت شد! شوهرخواهرم حسین آدم شوخی بود و خیلی مارو میخندوند. با اینکه با اصرار خودشون خیلی شبا هم خونشون میموندم بهم میگفت نمیخوای یه شبایی هم بری خونه خودتون!
بعد از یه مدت دیگه غم و غصه جدایی از سرم رفت ولی هنوز خودمو پیدا نکرده بودم، سوالای فلسفی تو ذهنم بود و همش دنبال جواب بودم. تراپی میرفتم و ورزش میکردم تا ذهنم باز شه. کم کم حس میکردم به جای پنهان کردن حقیقت باید سعی کنم راجبش فکر کنم و خودمو تحلیل کنم.
با مامان و بابام و دوستام حرف میزدم راجب احساساتم ولی انگار هیچکس حرف منو نمی فهمید. تنها کسی که میتونست درکم کنه و حرف زدن باهاش بهم حس وقت تلف کردن نمیداد همین شوهرخواهرم حسین بود. یه روزی که شیما و حسین اومده بودن خونمون و شیما تو اتاق مشغول صحبت با مامانم بود من و حسین داشتیم حرف میزدیم
-چه خبرا شهرزاد؟ زندگیت چطوره؟
-خوبه، حداقل بهتر از قبله! الان که فکر میکنم شاید اصن جدا شدنم برام اتفاق خوبی بوده! انگار هیچوقت تو زندگیم خودمو دوست نداشتم و همیشه خودمو پشت دغدغه ها قایم کردم!
بحثای شیما و مامانم خیلی طول کشید و من چند ساعتی با حسین حرف زدم! شنونده خوبی بود و بهم مشاوره میداد. بعد از اون روز کم کم حرف زدنامون بیشتر و بیشتر شد، با هم دوتایی خرید میرفتیم پارک میرفتیم و ساعتها باهاش حرف میزدم. بعضی وقتا فکر میکردم شیما چقدر خوششانس بوده که همچین کسیو تو زندگیش داره ولی همیشه هم داره غر میزنه! رابطم با حسین خیلی بهتر شده بود و تنها کسی بود که بهم حس حمایت و امنیت میداد. روزایی که شیما درگیر کارش بود حسین بهم زنگ میزد و میگفت اگه دوست داری بیا اینجا صحبت کنیم.
میرفتم پیشش و شروع می کردیم به حرف زدن، براش خاطره هامو تعریف میکردم و تحلیل میکردم و با هم صمیمیتر میشدیم. ساعت های زیادی از روزمو یا خونشون بودم و یا داشتیم به هم پیام میدادیم. من داداش نداشتم و حسین واقعا جای خالیشو برام پر کرده بود و دیگه داداشی صداش میکردم اونم بهم میگفت آبجی. یکی از روزایی که داشتیم با هم از خرید برمیگشتیم و براش حرف میزدم نتونستم خودمو کنترل کنم و حسین برای اینکه آرومم کنه بغلم کرد. اولش جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم.
از اون به بعدم کارم شده بود اینکه باهاش درد دل کنم به امید اینکه بغلم کنه و نازم کنه. بر خلاف شوهر سابقم، حسین خیلی ملایم بود، انگار بدون هیچ نگاه جنسی ای میتونست منو تو بغل خودش آروم کنه. اصن بغلش بهترین جای دنیا بود و نمی خواستم ازش بیرون بیام. وقتی حس میکردم داره تموم میشه سفت سفت به خودم فشارش میدادم. بر خلاف فیلما و داستانا اینکه دوتایی بودیم و همو بغل نمیکردیم به سکس نرسید!
ولی خب مگه میشه فکر منی که بعد شوهرم همیشه بالا بودم اون سمتی نره! باهاش راحت تر شده بودم و وقتی چت می کردیم خیلی راحت راجب تجربه های جنسیم حرف میزدم. اونم از سکسش با شیما بهم میگفت و تازه فهمیده بودم خواهرم چقدر باهام فرق داره. شیما خیلی دختر خوب و بسازی بود ولی با اینکه حسین مستقیم نمیگفت ولی مشخص بود سرده. دلم برا حسین میسوخت و حتی سعی میکردم با شیما حرف بزنم و براش تو اینستاگرام پستایی بفرستم که شاید به چیزایی یاد بگیره.
از اینور هم با حسین حرف میزدم و میگفتم چیکار کنه چیکار نکنه. رابطه بینمون داشت عوض میشد و دیگه وقتی بغلم میکرد حشری میشدم. پیشونیمو بوس میکرد و من لپشو سفت بوس میکردم. بغلم میکرد و از زمین بلندم میکرد و کل خونه میچرخوندم. کم کم با فانتزی لیتل و ددی آشنا شده بودم و حس میکردم میخوام برای داداش بزرگه لیتل باشم! دلو به دریا میزدم و وقتی بغلم میکرد گردنشو بوس میکردم، اونم همیشه با صبر و حوصله بهم میگفت مگه تو آبجی من نیستی و من چون خیلی دوست داشتم داداشم بمونه میگفتم باشه! بالا رفتن ضربانشو حس میکردم تو بغلم ولی کاری نمیکرد. همین که بغلش برام حس خوب و امنی داشت خوب بود ولی خب وقتی دلم چیز دیگه ای میخواست چیکار میکردم.
یه روزی که خیلی حالم گرفته بود و کلی گریه کرده بودم و میدونستم شیما خونه نیست رفتم پیش حسین. باهام حرف زد و برام سوپ گرم کرد و بعد منو خوابوند تو اتاقشون و پیشونیمو بوس کرد و رفت درو بست. با چیزی که از همه مردا میشناختم فرق داشت و این بهم انگیزه میداد کاری کنم که مقاومت را بشکنم.
از جام بلند شدم و رفتم پیشش. گفتم داداشی بغلم کن. اونم سرمو ناز کرد و بغلم کرد.
همونجوری تو بغلش موندم و سفت فشارش دادم، سرمو بوس کرد و اونم فشارم داد. همونجوری تو بغلش راه رفتم و خودمو از پشت به یه دیوار رسوندم. چقدر بهم حس خوبی میداد. پاهامو فشار دادم زیر پاهاش و تو چشاش نگاه کردم. داداشی بوسم کن. یه لبخند ملایم زد و پیشونیمو بوسید. گفتم نه داداشی اونجا نه. گفت باشه و دو تا لپامو بوسید. گفتم داداشی نه لبمو بوس کن. با لب بسته روی لبم یه بوس کوچولو کرد.
حالم خراب بود و نمیتونستم در مقابل خودم مقاومت کنم. گفتم بزار منم بوست کنم. مثل خودش از پیشانی شروع کردم و چشماشو دماغشو لپاشو بوسیدم و وقتی به لباش رسیدم لبامو باز کردم و لباشو خوردم. هنوز واکنشی نداشت ولی ضربانشو حس میکردم. آب دهنشو قورت داد و سفت تر بغلم کرد. رفتم توی گردنشو با بوسای کوچولو شروع کردم و بعد کلی گردنشو خوردم. منو از زمین بلند کرد و برد تو اتاق. گفتم داداشی بازم بوست کنم؟ گفت هر کاری که دوست داری بکن. کل صورتشو خوردم و تا به لباش رسیدم.
گفتم داداشی لباتو باز کن. داشت سعی میکرد مقاومت کنه. راست کرده بود و سمت میکرد بدنشو ازم دور کنه تا نفهمم. چند تا از دکمه های بالای پیرهنمو باز کردم، بدن سفید و توپری داشتم و با باز کردن همون چند تا دکمه بالا سینه های بزرگم دیده میشد. نگاهش خیره شده بود به سینه هام و من باز شروع کردم به خوردن گردنش. خودمو سفت چسبوندم بهش و کیر سیخ شدشو محکم به خودم چسبوندم. یه کم از خودش جدام کرد و نگام کرد گفتم داداشی لبامو بوس کن. لباشو اروم اورد جلو و یه کم باز کرد و روی لبامو بوس کرد. یه نگاهم کرد و اینبار محکم تر و تندتر ازم لب گرفت. باورم نمیشد بالاخره مقاومت تنها کسی که تو اطرافم هول نبود و دنبالم نبودو شکسته بودم. لبامو تند و وحشی میخورد و بعد رفت سمت گردنم. گرمی لباش روی گردنمو حس میکردم و حتی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و ناله نکنم.
دستشو گذاشت روی گردنمو آروم برد به سمت سینه هام که بالاشون از لای پیرهنم دیده میشد. زل زده بود بهشون و با دستاش رفت زیر لباسم و از رو سوتینم فشارشون داد. دکمه های لباسمو باز کردم و اونم کمکم کرد و لباسمو دراوردیم.
یه سوتین مشکی پوشیده بودم و یه عطر ملایم سکسی زده بودم
کل گردن و سینمو خورد و سوتینمو از پشت باز کرد. بهش گفتم داداشی میخوای بهت شیر بدم و سینه های بزرگمو گذاشتم تو دهنش
منو هولم داد سمت تختو انداختم رو تخت و با ولع سینه هامو میخورد
دستمو بردم سمت شلوارش و کیرش که کامل سیخ شده بود رو لمس کردم
دستم که به کیرش خورد ناله اونم بلند شد.
از جام بلند شدم و سریع رفتم سمت زیپ شلوارش. سریع بازش کردم و شورتش رو درآوردم و بالاخره کیر داداشمو دیدم
طوری که من حشری بودم بهترین کیر دنیا میدیدمش!
جلوش زانو زدم و خم شدم کیرشو گرفتم تو دستم و روشو اروم بوس کردم. میخواستم بازم تشنهتر کنمش و باز دور شو با زبون کشیدم. لبامو باز کردمو از رو سر کیرش لب گرفتم. بعد از پایینش لبامو گذاشتم گوشش و تا بالا آوردم. هنوز نخورده بودمش صورتشو نگاه کردم. خیلی دوست داشتم از این زاویه نگاش کنم.
چشماش خمار شده بود و منتظر نگام میکرد. گفت آبجی جونم بخور، لبامو گذاشتم دور کیرشو اروم کردم تو دهنم. یه کم اروم عقب جلو کردم، تا صدای نالشو شنیدم و تند تند کیرشو تا ته کردم تو دهنم. تند تند براش ساک میزدم و تف میکردم رو کیرش. بلندم کرد و منو از تخت اورد پایین و جلوی تخت رو زمین زانو زدم. دستشو گذاشت پشت سرم و تو دهنم تلمبه میزد. دیوونه شدم بودم کاملا.
بلندم کرد و شلوارمو دراورد. شورتمو کشید پایین و دستشو گذاشت بالای کسمو مالید. من ناله میکردمو اونم میگفت جانم آبجی جانم! حرکت دستش رو کسمو سریع تر کرد و انگشتشو کرد تو کسم. ناله هام بلند تر شد و گفتم داداشی جرم بده داداشی لطفا منو بکن. گفت باشه آبجی جون و منو خوابوند رو تخت و سریع یه کاندوم درآورد و پوشید و سر کیرشو کرد تو کسم. اروم فرو کرد تو و عقب جلو میکرد. حرارت جفتمون خیلی بالا بود و انگار تو فضا بودم.
-داداشی تندتر داداشی محکمتر
شونههامو گرفت و محکم تو کسم تلمبه میزد
میدونستم پوزیشن داگی دوست داره و بهش گفتم و برگشتم. داگی شدم جلوش و اومد پشتم و کیرشو از پشت کرد تو کسم. موهامو گرفت تو دستش و منو میکرد. داد میزدم آخخخ داداشی جونم. چند تا اسپنکم کرد و بعد دراز کشید که من برم روش. نشستم جلوش و کیرشو گرفتم و کردم تو کسم. شروع کردم روی کیرش بالا پایین کردن و عقب جلو کردن. زل زده بود به سینه هام که داشت بالا پایین میشد و گفت پاشو. نمیخوام ارضا شم.
پاشدم و از پشت نشستم رو کیرش. بالا پایین میرفتم و کیرش میرفت تو کسم. گفتم داداشی میشه تو صورتم ارضا شی؟ گفت آبجی دوست داری داداشی تو صورتت ارضا شه؟ گفتم بله داداشی. وایساد جلوم و من رو زمین جلوش زانو زدم.
کاندومو درآورد و شروع کرد با دستش کیرشو مالیدن. منم چشمامو بستم و زبونمو اوردم بیرون. گرمای آبشو که پاشیده شد تو کل صورت و دهنمو چتریامو حس کردم. چشمامو باز کردمو حسین داشت آخرین قطره های آبشم میریخت رو دهنمو سینم.
-شهرزاد جان، آبجی
هنوز آب کیرش رو تو دهنم حس میکردم که دیدم دارم تکون میخورم
از خواب پریدم و دیدم حسین داره با نگرانی صدام میکنه و تکونم میده
آبجی داشتی خواب بد میدیدی؟ دیدم خیلی پریشونی و تو خواب عرق کرده بودی گفتم بیدارت کنم
مات و مبهوت نگاش میکردم
یعنی واقعا همش یه خواب بود؟
پیشونیمو بوس کرد و گفت آبجی جونم چیزی نشده فقط یه خواب بد بوده پاشو دست و صورتتو بشور زود بیا برات خوراکی گرفتم!
من یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم، شیما، که چند سال قبل ازدواج کرده بود و با ما زندگی نمیکرد ولی شیما و شوهرش حسین از کسایی بودن که خیلی تو روند بهتر شدن حالم کمکم کردن. انقد که منو رستوران و سینما و گردش بردن که حواسم از همه غم و غصههام پرت شد! شوهرخواهرم حسین آدم شوخی بود و خیلی مارو میخندوند. با اینکه با اصرار خودشون خیلی شبا هم خونشون میموندم بهم میگفت نمیخوای یه شبایی هم بری خونه خودتون!
بعد از یه مدت دیگه غم و غصه جدایی از سرم رفت ولی هنوز خودمو پیدا نکرده بودم، سوالای فلسفی تو ذهنم بود و همش دنبال جواب بودم. تراپی میرفتم و ورزش میکردم تا ذهنم باز شه. کم کم حس میکردم به جای پنهان کردن حقیقت باید سعی کنم راجبش فکر کنم و خودمو تحلیل کنم.
با مامان و بابام و دوستام حرف میزدم راجب احساساتم ولی انگار هیچکس حرف منو نمی فهمید. تنها کسی که میتونست درکم کنه و حرف زدن باهاش بهم حس وقت تلف کردن نمیداد همین شوهرخواهرم حسین بود. یه روزی که شیما و حسین اومده بودن خونمون و شیما تو اتاق مشغول صحبت با مامانم بود من و حسین داشتیم حرف میزدیم
-چه خبرا شهرزاد؟ زندگیت چطوره؟
-خوبه، حداقل بهتر از قبله! الان که فکر میکنم شاید اصن جدا شدنم برام اتفاق خوبی بوده! انگار هیچوقت تو زندگیم خودمو دوست نداشتم و همیشه خودمو پشت دغدغه ها قایم کردم!
بحثای شیما و مامانم خیلی طول کشید و من چند ساعتی با حسین حرف زدم! شنونده خوبی بود و بهم مشاوره میداد. بعد از اون روز کم کم حرف زدنامون بیشتر و بیشتر شد، با هم دوتایی خرید میرفتیم پارک میرفتیم و ساعتها باهاش حرف میزدم. بعضی وقتا فکر میکردم شیما چقدر خوششانس بوده که همچین کسیو تو زندگیش داره ولی همیشه هم داره غر میزنه! رابطم با حسین خیلی بهتر شده بود و تنها کسی بود که بهم حس حمایت و امنیت میداد. روزایی که شیما درگیر کارش بود حسین بهم زنگ میزد و میگفت اگه دوست داری بیا اینجا صحبت کنیم.
میرفتم پیشش و شروع می کردیم به حرف زدن، براش خاطره هامو تعریف میکردم و تحلیل میکردم و با هم صمیمیتر میشدیم. ساعت های زیادی از روزمو یا خونشون بودم و یا داشتیم به هم پیام میدادیم. من داداش نداشتم و حسین واقعا جای خالیشو برام پر کرده بود و دیگه داداشی صداش میکردم اونم بهم میگفت آبجی. یکی از روزایی که داشتیم با هم از خرید برمیگشتیم و براش حرف میزدم نتونستم خودمو کنترل کنم و حسین برای اینکه آرومم کنه بغلم کرد. اولش جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم.
از اون به بعدم کارم شده بود اینکه باهاش درد دل کنم به امید اینکه بغلم کنه و نازم کنه. بر خلاف شوهر سابقم، حسین خیلی ملایم بود، انگار بدون هیچ نگاه جنسی ای میتونست منو تو بغل خودش آروم کنه. اصن بغلش بهترین جای دنیا بود و نمی خواستم ازش بیرون بیام. وقتی حس میکردم داره تموم میشه سفت سفت به خودم فشارش میدادم. بر خلاف فیلما و داستانا اینکه دوتایی بودیم و همو بغل نمیکردیم به سکس نرسید!
ولی خب مگه میشه فکر منی که بعد شوهرم همیشه بالا بودم اون سمتی نره! باهاش راحت تر شده بودم و وقتی چت می کردیم خیلی راحت راجب تجربه های جنسیم حرف میزدم. اونم از سکسش با شیما بهم میگفت و تازه فهمیده بودم خواهرم چقدر باهام فرق داره. شیما خیلی دختر خوب و بسازی بود ولی با اینکه حسین مستقیم نمیگفت ولی مشخص بود سرده. دلم برا حسین میسوخت و حتی سعی میکردم با شیما حرف بزنم و براش تو اینستاگرام پستایی بفرستم که شاید به چیزایی یاد بگیره.
از اینور هم با حسین حرف میزدم و میگفتم چیکار کنه چیکار نکنه. رابطه بینمون داشت عوض میشد و دیگه وقتی بغلم میکرد حشری میشدم. پیشونیمو بوس میکرد و من لپشو سفت بوس میکردم. بغلم میکرد و از زمین بلندم میکرد و کل خونه میچرخوندم. کم کم با فانتزی لیتل و ددی آشنا شده بودم و حس میکردم میخوام برای داداش بزرگه لیتل باشم! دلو به دریا میزدم و وقتی بغلم میکرد گردنشو بوس میکردم، اونم همیشه با صبر و حوصله بهم میگفت مگه تو آبجی من نیستی و من چون خیلی دوست داشتم داداشم بمونه میگفتم باشه! بالا رفتن ضربانشو حس میکردم تو بغلم ولی کاری نمیکرد. همین که بغلش برام حس خوب و امنی داشت خوب بود ولی خب وقتی دلم چیز دیگه ای میخواست چیکار میکردم.
یه روزی که خیلی حالم گرفته بود و کلی گریه کرده بودم و میدونستم شیما خونه نیست رفتم پیش حسین. باهام حرف زد و برام سوپ گرم کرد و بعد منو خوابوند تو اتاقشون و پیشونیمو بوس کرد و رفت درو بست. با چیزی که از همه مردا میشناختم فرق داشت و این بهم انگیزه میداد کاری کنم که مقاومت را بشکنم.
از جام بلند شدم و رفتم پیشش. گفتم داداشی بغلم کن. اونم سرمو ناز کرد و بغلم کرد.
همونجوری تو بغلش موندم و سفت فشارش دادم، سرمو بوس کرد و اونم فشارم داد. همونجوری تو بغلش راه رفتم و خودمو از پشت به یه دیوار رسوندم. چقدر بهم حس خوبی میداد. پاهامو فشار دادم زیر پاهاش و تو چشاش نگاه کردم. داداشی بوسم کن. یه لبخند ملایم زد و پیشونیمو بوسید. گفتم نه داداشی اونجا نه. گفت باشه و دو تا لپامو بوسید. گفتم داداشی نه لبمو بوس کن. با لب بسته روی لبم یه بوس کوچولو کرد.
حالم خراب بود و نمیتونستم در مقابل خودم مقاومت کنم. گفتم بزار منم بوست کنم. مثل خودش از پیشانی شروع کردم و چشماشو دماغشو لپاشو بوسیدم و وقتی به لباش رسیدم لبامو باز کردم و لباشو خوردم. هنوز واکنشی نداشت ولی ضربانشو حس میکردم. آب دهنشو قورت داد و سفت تر بغلم کرد. رفتم توی گردنشو با بوسای کوچولو شروع کردم و بعد کلی گردنشو خوردم. منو از زمین بلند کرد و برد تو اتاق. گفتم داداشی بازم بوست کنم؟ گفت هر کاری که دوست داری بکن. کل صورتشو خوردم و تا به لباش رسیدم.
گفتم داداشی لباتو باز کن. داشت سعی میکرد مقاومت کنه. راست کرده بود و سمت میکرد بدنشو ازم دور کنه تا نفهمم. چند تا از دکمه های بالای پیرهنمو باز کردم، بدن سفید و توپری داشتم و با باز کردن همون چند تا دکمه بالا سینه های بزرگم دیده میشد. نگاهش خیره شده بود به سینه هام و من باز شروع کردم به خوردن گردنش. خودمو سفت چسبوندم بهش و کیر سیخ شدشو محکم به خودم چسبوندم. یه کم از خودش جدام کرد و نگام کرد گفتم داداشی لبامو بوس کن. لباشو اروم اورد جلو و یه کم باز کرد و روی لبامو بوس کرد. یه نگاهم کرد و اینبار محکم تر و تندتر ازم لب گرفت. باورم نمیشد بالاخره مقاومت تنها کسی که تو اطرافم هول نبود و دنبالم نبودو شکسته بودم. لبامو تند و وحشی میخورد و بعد رفت سمت گردنم. گرمی لباش روی گردنمو حس میکردم و حتی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و ناله نکنم.
دستشو گذاشت روی گردنمو آروم برد به سمت سینه هام که بالاشون از لای پیرهنم دیده میشد. زل زده بود بهشون و با دستاش رفت زیر لباسم و از رو سوتینم فشارشون داد. دکمه های لباسمو باز کردم و اونم کمکم کرد و لباسمو دراوردیم.
یه سوتین مشکی پوشیده بودم و یه عطر ملایم سکسی زده بودم
کل گردن و سینمو خورد و سوتینمو از پشت باز کرد. بهش گفتم داداشی میخوای بهت شیر بدم و سینه های بزرگمو گذاشتم تو دهنش
منو هولم داد سمت تختو انداختم رو تخت و با ولع سینه هامو میخورد
دستمو بردم سمت شلوارش و کیرش که کامل سیخ شده بود رو لمس کردم
دستم که به کیرش خورد ناله اونم بلند شد.
از جام بلند شدم و سریع رفتم سمت زیپ شلوارش. سریع بازش کردم و شورتش رو درآوردم و بالاخره کیر داداشمو دیدم
طوری که من حشری بودم بهترین کیر دنیا میدیدمش!
جلوش زانو زدم و خم شدم کیرشو گرفتم تو دستم و روشو اروم بوس کردم. میخواستم بازم تشنهتر کنمش و باز دور شو با زبون کشیدم. لبامو باز کردمو از رو سر کیرش لب گرفتم. بعد از پایینش لبامو گذاشتم گوشش و تا بالا آوردم. هنوز نخورده بودمش صورتشو نگاه کردم. خیلی دوست داشتم از این زاویه نگاش کنم.
چشماش خمار شده بود و منتظر نگام میکرد. گفت آبجی جونم بخور، لبامو گذاشتم دور کیرشو اروم کردم تو دهنم. یه کم اروم عقب جلو کردم، تا صدای نالشو شنیدم و تند تند کیرشو تا ته کردم تو دهنم. تند تند براش ساک میزدم و تف میکردم رو کیرش. بلندم کرد و منو از تخت اورد پایین و جلوی تخت رو زمین زانو زدم. دستشو گذاشت پشت سرم و تو دهنم تلمبه میزد. دیوونه شدم بودم کاملا.
بلندم کرد و شلوارمو دراورد. شورتمو کشید پایین و دستشو گذاشت بالای کسمو مالید. من ناله میکردمو اونم میگفت جانم آبجی جانم! حرکت دستش رو کسمو سریع تر کرد و انگشتشو کرد تو کسم. ناله هام بلند تر شد و گفتم داداشی جرم بده داداشی لطفا منو بکن. گفت باشه آبجی جون و منو خوابوند رو تخت و سریع یه کاندوم درآورد و پوشید و سر کیرشو کرد تو کسم. اروم فرو کرد تو و عقب جلو میکرد. حرارت جفتمون خیلی بالا بود و انگار تو فضا بودم.
-داداشی تندتر داداشی محکمتر
شونههامو گرفت و محکم تو کسم تلمبه میزد
میدونستم پوزیشن داگی دوست داره و بهش گفتم و برگشتم. داگی شدم جلوش و اومد پشتم و کیرشو از پشت کرد تو کسم. موهامو گرفت تو دستش و منو میکرد. داد میزدم آخخخ داداشی جونم. چند تا اسپنکم کرد و بعد دراز کشید که من برم روش. نشستم جلوش و کیرشو گرفتم و کردم تو کسم. شروع کردم روی کیرش بالا پایین کردن و عقب جلو کردن. زل زده بود به سینه هام که داشت بالا پایین میشد و گفت پاشو. نمیخوام ارضا شم.
پاشدم و از پشت نشستم رو کیرش. بالا پایین میرفتم و کیرش میرفت تو کسم. گفتم داداشی میشه تو صورتم ارضا شی؟ گفت آبجی دوست داری داداشی تو صورتت ارضا شه؟ گفتم بله داداشی. وایساد جلوم و من رو زمین جلوش زانو زدم.
کاندومو درآورد و شروع کرد با دستش کیرشو مالیدن. منم چشمامو بستم و زبونمو اوردم بیرون. گرمای آبشو که پاشیده شد تو کل صورت و دهنمو چتریامو حس کردم. چشمامو باز کردمو حسین داشت آخرین قطره های آبشم میریخت رو دهنمو سینم.
-شهرزاد جان، آبجی
هنوز آب کیرش رو تو دهنم حس میکردم که دیدم دارم تکون میخورم
از خواب پریدم و دیدم حسین داره با نگرانی صدام میکنه و تکونم میده
آبجی داشتی خواب بد میدیدی؟ دیدم خیلی پریشونی و تو خواب عرق کرده بودی گفتم بیدارت کنم
مات و مبهوت نگاش میکردم
یعنی واقعا همش یه خواب بود؟
پیشونیمو بوس کرد و گفت آبجی جونم چیزی نشده فقط یه خواب بد بوده پاشو دست و صورتتو بشور زود بیا برات خوراکی گرفتم!
قشنگترین خواب دنیا!
نوشته: شهرزاد
10 پاسخ به “قشنگترین رویا”
امیدوارم به زودی تعبیرش کنی 😉
پاشید بچها صبح شده الکی جق نزنید😂
اول شوهرخواهر،بعد توبغلی،بعدش بکناگه آخرش سنبل نمیکردی فحش کش میشدی…اگه مخت گوزیده هنوزبفکرشی یه دست بزن حله
کمرت شله داداش با این اوصاف زنت جاده نشه صلوات
😒 😒
پاشو پاشو پاشو پاششششششو پپپپپپاااااااششششششو
جالب بود من خوشم امد
عالی بود
زن مثل یه سرزمینه، باید آروم آروم برای بدست اوردنش با گوش دادن به حرفاش، با درک کردنش، با اهمیت دادن به خواسته هاش، با توجه کردن بهش . اون سرزمین رو بدست اورد.
خوب بود