چند روز از اون ماجرا با شاهین گذشته، فکر کنم پنج روز، شایدم شیش. نمیدونم، چون این چند روز مثل یه خواب گنگ برام گذشته. همش تو فکرشم، همش اون لحظه که کیر کلفتش تو دستم بود، اون نالههای خفش، اون حس داغی که هنوز تو تنم مونده. ولی یه ترس لعنتی هم باهاشه. اگه ازم بدش اومده باشه چی؟ اگه دیگه نخواد رفیقم باشه؟ این فکرا انقدر رو مغزم رژه رفتن که جرات نکردم زنگ بزنم بهش. گوشیمو نگاه میکنم، ولی دستم به شمارهش نمیره.
تا اینکه امروز صبح، یهو گوشیم زنگ خورد. اسم شاهین رو صفحه بود. قلبم اومد تو دهنم. با تردید جواب دادم:
_الو؟
_هی نیما، چطوری؟ کجایی؟
صداش مثل همیشه بود، یه کم شوخ و یه کم غلیظ. گفتم:
_خوبم… تو چطوری؟
_بیا خونهمون دیگه، تنهام. بیا یه گیمی بزنیم مثل قدیما.
یه لحظه ماتم برد. مثل قدیما؟ یعنی اون روز رو فراموش کرده؟ یا داره تظاهر میکنه؟ نمیدونستم، ولی دلم نمیخواست نه بگم. گفتم:
_باشه… میام.
_زود باش، منتظرما.
تلفنو قطع کرد و من همونجا خشکم زد. یه حس عجیب داشتم، یه جور هیجان مخلوط با ترس. سریع رفتم حموم، خودمو شیو کردم. همهجای بدنمو تمیز کردم، حتی جاهایی که شاید… خب، نمیدونستم چی قراره بشه. به خودم تو آینه نگاه کردم و گفتم:
_ماجرا نمیکنم. اگه خواست، میدم. اگه نخواست، فقط گیم میزنیم. همین.
لباس پوشیدم و رفتم خونهشون. وقتی درو باز کرد، همون شاهین همیشگی بود؛ شلوارک گشاد، تیشرت چسبون، و اون هیکل خفن که نمیتونستم نگاش نکنم. با یه لبخند کج گفت:
_چقدر طولش دادی، بیا تو دیگه.
رفتم تو و نشستیم رو مبل. کنترل رو برداشت و گفت:
_مثل اون روز بزنیم؟
یه لحظه نفسم بند اومد. منظورش گیم بود یا…؟ با دستپاچگی گفتم:
_آره… بزنیم.
خندید و گفت:
_چته؟ چرا اینقدر هولی؟ نکنه هنوز به اون روز فکر میکنی؟
قلبم تندتر زد. نمیدونستم چی بگم. فقط سرمو تکون دادم و گفتم:
_نه… فقط… نمیدونم.
کنترل رو گذاشت زمین و نزدیکتر اومد. صداش یه کم پایینتر رفت:
_نمیدونم؟ یا میترسی بگی؟ بگو ببینم، هنوز به کیرم فکر میکنی؟
از رک بودنش سرخ شدم. نمیتونستم نگاهش کنم. گفت:
_نگاه کن بهم، نیما. میخوام ببینم چشات چی میگه.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. یه برق عجیب تو چشاش بود، یه جور حس اربابگونه که هم ترسناک بود هم جذاب. گفت:
_اون روز خودت شروع کردی، نه؟ حالا چرا خجالت میکشی؟
_من… نمیدونم ازم بدت اومده یا نه.
خندید، یه خندهی بلند و یه کم تحقیرآمیز:
_بدم اومده؟ اگه بدم میاومد الان اینجا بودی، احمق؟ بلند شو ببینم.
بلند شدم. اومد جلوم وایستاد، قدش ازم بلندتر بود و حس میکردم زیر نگاهش کوچیکم. گفت:
_شلوارتو بکش پایین. میخوام ببینم چی داری برام.
دستم لرزید، ولی حرفشو گوش دادم. شلوارمو کشیدم پایین و اون با یه لبخند راضی نگاهم کرد. گفت:
_خوبه… حالا بچرخ.
چرخیدم و حس کردم داره از پشت نگاهم میکنه. یه لحظه ساکت شد، بعد صداشو شنیدم:
_کون خوشگلی داری، نیما. حیفه اینو قایم کنی.
از حرفش هم خجالت کشیدم هم یه حس عجیب لذت توم پیچید. برگشتم سمتش و گفتم:
_شاهین… چی میخوای؟
_چی میخوام؟ تو خودت میدونی چی میخوام. زانو بزن ببینم.
زانو زدم جلوش. شلوارشو کشید پایین و کیر کلفتش درست جلوی صورتم بود. بزرگتر از اون چیزی که یادم بود، سفت و آماده. گفت:
_بخور، مثل اون روز. ولی اینبار بهتر باش، تنبل.
دستمو دورش پیچیدم و آروم تو دهنم بردم. حس داغیش دیوونهم کرد. سعی کردم بیشتر از قبل بکنمش تو، هرچند همهش جا نمیشد. شاهین دستشو تو موهام فرو کرد و گفت:
_آفرین… همینجوری. یه کم زبونت رو بیشتر کار بنداز.
حرفشو گوش دادم و زبونمو دور سر کیرش چرخوندم. نالهی آرومی کرد و گفت:
_خوبه… میبینم داری یاد میگیری، پسر خوب.
از تعریفش با اون لحن تحقیر آمیزش بیشتر حشری شدم. چند دقیقه همینجوری ادامه دادم تا گفت:
_بسه، بلند شو. میخوام یه چیز دیگه امتحان کنیم.
بلند شدم و اون منو هل داد سمت تخت. گفت:
_چهار دست و پا شو، میخوام اون کون خوشگلتو ببینم.
چهار دست و پا شدم رو تخت. حس کردم پشت سرم وایستاده و داره نگاه میکنه. یه لحظه دستشو رو باسنم کشید و گفت:
_لعنتی… اینو چرا ازم قایم کرده بودی؟
بعد حس کردم کیرشو بین باسنم گذاشت. هنوز خیس بود از دهنم، ولی آروم فشار داد. یه درد تیز حس کردم و نالهم بلند شد. گفت:
_آروم باش، الان عادت میکنی. خودت اینو میخواستی، نه؟
سرمو تکون دادم و سعی کردم نفس بکشم. آرومتر فشار داد و کمکم حس درد جای خودشو به یه لذت عمیق داد. شروع کرد به حرکت، اول آروم، بعد تند تر. پوزیشن چهار دست و پا باعث میشد هر ضربهش عمیقتر بره و من فقط ناله میکردم. گفت:
_صداتو بلند کن، میخوام بشنوم چقدر خوشت میاد.
نالههام بلندتر شد و اونم با هر ضربه محکمتر میزد. یه لحظه دستشو دور کمرم پیچید و منو بلند کرد، طوری که کمرم به سینهش چسبید. تو پوزیشن زانو زده بودیم و اون از پشت داشت منو میکرد. دستشو دور کیرم گذاشت و شروع کرد به حرکت دادنش. گفت:
_کونت مال منه، نه؟ بگو مال منه.
با صدای لرزون گفتم:
_مال توئه… شاهین… همش مال توئه.
_آفرین… پسر خوب منی.
حرکاتش تندتر شد و حس کردم داره به آخر خط نزدیک میشه. منم دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم. با یه نالهی بلند آبم اومد و رو دستش ریخت. اونم چند ثانیه بعد با یه آه عمیق تموم کرد و حس گرمای آبشو توم حس کردم. رو تخت افتادیم و نفسنفس میزدیم.
بعد از چند لحظه گفت:
_دیگه ازم نترس، احمق. هر وقت بخوام صدات میکنم، باشه؟
خندیدم و گفتم:
_باشه… عشقم.
خندید و یه ضربه آروم بهم زد:
_خوبه، میدونی باید چکار کنی.
اون روز فهمیدم که این حس تسلیم شدن به شاهین، با اون لحن اربابگونهش، یه چیزیه که بدجور بهم میچسبه
نوشته: نیما
6 پاسخ به “نیما و شاهین (۲)”
داستان اب بیار💦🍑🏳️🌈
خوبه قشنگ بود
کاش تو تهرانم کیس اینجوری بود
نیما و شاهین٢🏳️🌈🍑🍑
خداشانس بده
قشنگ بود مرسی حسش کردم