نیما و شاهین (۱)

سلام این داستان سه قسمتیه اولیش از زبان نفر سوم(داستانی قسمت دوم از زبان نیما و قسمت سوم از زبان شاهینه)
نیما و شاهین از بچگی باهم بزرگ شده بودن. تو یه محله‌ی معمولی تو تهران، جایی که همه همدیگه رو می‌شناختن و پسرا یا دنبال فوتبال بودن یا گیم. نیما ۱۹ سالش بود، یه پسر آروم و خوش‌چهره با موهای مشکی و چشم‌های درشت. شاهین ولی یه مدل دیگه بود؛ ۲۰ ساله، قدبلند و هیکلی، با یه جذابیت خفن که دخترای محله روش کراش داشتن. کیر کلفتش هم تو شلوار ورزشی که همیشه می‌پوشید معلوم بود، یه جوری که نیما گاهی نمی‌تونست چشم ازش برداره.

نیما از یه مدتی می‌دونست که گی‌یه، ولی اینو به هیچ‌کس نگفته بود، مخصوصاً به شاهین. شاهین همیشه از این پسرای استریت بود که حرفاش پر از دخترا و فتح‌الفتوحاتش تو رابطش با اونا بود. نیما هم فقط گوش می‌داد و می‌خندید، ولی تو دلش یه جنگ بود. از یه طرف رفیقشو مثل برادرش می‌دید، از یه طرف نمی‌تونست جلوی حسشو بگیره. شاهین براش یه جور فانتزی دست‌نیافتنی شده بود.

یه روز بعد از ظهر، شاهین زنگ زد به نیما:
_هی نیما، بیا خونه‌مون. بابا اینا نیستن، یه گیمی بزنیم حال کنیم.
نیما که دلش همیشه برای دیدن شاهین پر می‌زد، سریع آماده شد و رفت. وقتی رسید، شاهین با یه شلوارک گشاد و یه تیشرت تنگ رو مبل لم داده بود. نیما یه لحظه چشمش به خط کیرش افتاد و سریع نگاهشو دزدید، ولی قلبش تندتر زد.

نشستن و PES زدن. شاهین مثل همیشه پر سر و صدا بود، هر گلی که می‌زد نیما رو مسخره می‌کرد و دستشو می‌زد به شونه‌ش. نیما هم می‌خندید، ولی هر لمس شاهین یه آتیش تو وجودش روشن می‌کرد. یه لحظه که شاهین رفت دستشویی، نیما نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو جمع کنه. ولی وقتی شاهین برگشت، یه چیزی تو هوا عوض شده بود.

شاهین گفت:
_چته امروز؟ چرا اینقدر ساکتی؟
نیما با دست‌پاچگی گفت:
_هیچی، فقط خسته‌م.
شاهین نزدیک‌تر اومد و با یه لبخند شیطون گفت:
_خسته‌ای یا یه چیزی تو کله‌ته؟ بگو ببینم، رفیقتم دیگه.

نیما نمی‌دونست چی بگه. یه لحظه نگاهش تو نگاه شاهین قفل شد. شاهین با اون چشمای تیز و لبخند کجش یه جوری نگاهش کرد که نیما حس کرد دیگه نمی‌تونه خودشو نگه داره. بدون فکر، گفت:
_شاهین… یه چیزی می‌خوام امتحان کنم.
_چی؟
نیما نفسشو حبس کرد و گفت:
_فقط… قول بده به کسی نگی.

شاهین با تعجب سرشو تکون داد. نیما آروم دستشو گذاشت رو پای شاهین، نزدیک رونش. شاهین یه لحظه خشکش زد، ولی چیزی نگفت. نیما که دیگه داشت از خجالت و هول شدن می‌مرد، دستشو بالاتر برد، تا جایی که به برآمدگی شلوارکش رسید. شاهین نفسش سنگین شد و گفت:
_نیما… چیکار داری می‌کنی؟
_فقط یه بار… بزار حسش کنم.

شاهین انگار تو شوک بود، ولی تکون نخورد. نیما که دیگه نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره، آروم شلوارشو کشید پایین. کیر کلفت شاهین جلوی چشمش بود، بزرگ و سفت، یه چیزی که نیما فقط تو رویاهاش دیده بود. شاهین هنوز چیزی نگفته بود، فقط نفسش تندتر شده بود. نیما با دستش آروم لمسش کرد و یه ناله‌ی ریز از شاهین شنید.

گفت:
_نیما… تو… چی داری می‌کنی کسخل؟
_نیما حرف نمی زد… ادامه میداد.

نیما سرشو پایین برد و با تردید کیر شاهینو تو دهنش کرد. شاهین یه لحظه بدنش لرزید و دستشو گذاشت رو سر نیما. نمی‌دونست داره چیکار می‌کنه، ولی انگار غریزه‌ش بیدار شده بود. نیما با ولع کارشو ادامه داد، حس داغی و سفتی کیر شاهین تو دهنش دیوونه‌ش کرده بود. شاهین دیگه ناله‌هاشو قایم نمی‌کرد و گفت:
_کثافت… چرا این‌قدر بلدی؟

نیما چیزی نگفت، فقط بیشتر خودشو غرق کرد. چند دقیقه بعد، شاهین نفس‌نفس‌زنان گفت:
_بس… وایسا… نمی‌تونم.
نیما سرشو بلند کرد و با چشمای پر از هوس نگاهش کرد. شاهین که دیگه تو حال خودش نبود، گفت:
_اگه این‌قدر می‌خوای… بیا دیگه.

نیما نمی‌دونست منظورش چیه، ولی شاهین بلندش کرد و بردش سمت اتاقش. درو بست و گفت:
_شلوارتو در بیار.
نیما با تعجب و هیجان شلوارشو کشید پایین. شاهین که هنوز نمی‌دونست نیما گی‌یه و فکر می‌کرد این فقط یه لحظه حشریته، گفت:
_بشین اون‌جا.

نیما رو تخت به شکم در حالی که از هیجان و استرس میلرزید دراز کشید و شاهین پشتش وایستاد. یه لحظه مکث کرد، انگار داشت فکر می‌کرد، ولی بعد شلوارشو کامل دراورد. و دراز کشید روی نیما و کیر کلفتشو گذاشت بین پاهای نیما و آروم فشار داد. نیما یه ناله‌ی بلند کشید ، شاهین که دید نیما دلشه اروم اروم کیرشو فرو کرد داخل، نیما سعی کرد جلو شاهینو بگیر چون خیلی زود داشت پیش میرفت و با ناله گفت:
_شاهین… آروم‌تر.

شاهین دندوناشو رو لباش فشار داد گفت:حرف نزن… خودت خواستی.

شاهین نمی‌دونست داره چیکار می‌کنه، ولی غریزه‌ش کار خودشو کرده بود. آروم شروع کرد به تلمبه زدن، و نیما حس کرد داره تو یه دنیای دیگه غرق می‌شه. کیر شاهین انقدر بزرگ بود که نیما هم درد می‌کشید هم لذت می‌برد. چند دقیقه بعد، شاهین نفسش تندتر شد و گفت:
_نیما… دیگه نمی‌تونم…
نیما با صدای خمار گفت:
_بریز… هر جا که می‌خوای.

شاهین با یه ناله‌ی عمیق تموم کرد، و نیما حس گرمای آبشو رو پوستش حس کرد. بعدش هر دو ساکت افتاده بودن رو تخت. شاهین بعد از چند لحظه گفت:
_این… چی بود الان؟ تو… همیشه این‌جوری بودی؟
نیما که هنوز نفس‌نفس می‌زد، گفت:
_شاید… تو چی؟
شاهین خندید و گفت:
_نمی‌دونم… ولی بدم نیومد.

اون روز هیچ‌کدوم حرفی از گی بودن نیما نزدن، ولی یه چیزی بینشون عوض شد. شاهین هنوز فکر می‌کرد این فقط یه لحظه حشری‌بازی بود، ولی نیما می‌دونست که این تازه شروع ماجراش با رفیق کودکیش بود.

نوشته: نیما و شاهین

بازدید 3,561

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “نیما و شاهین (۱)”

  1. نمیدونم این داستان واقعیه یا نهولی من این جنون لحظه ای و تصمیم گیری از روی حشریت به جای عقلانیت رو یه بار تجربه کردم

  2. من این تجربه رو با دوست صمیمی داشتم۸ سال رفاقت داشتیمالان دلم براش خیلی خیلی تنگ شده ولی بعد از این داستان ارتباطمون یهو قطع شدخیلی یاد خودم افتادم …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید