این نوشته بخش پنجم از ترجمه یک داستان به زبان انگلیسی است. اسامی و مکان ها تغییر داده شده و برخی از اتفاقات و شخصیت های فرعی داستان حذف شده اند. در صورت استقبال خوانندگان از این قسمت ادامه سرنوشت شخصیت های این قصه در فصل جدید با نام نازنین ترجمه می شود. نام داستان اصلی نیز برای دانلود علاقمندان، در پایان آخرین قسمت ترجمه شده اعلام خواهد شد.
یک:
شهره خودش رو بهم نزدیک کرد توی گوشم زمزمه کرد:
«برو پیش زنت. اون میدونه. بعد یه همچین سکسی بهت نیاز داره.»
گیج شده بودم. منظورش چه بود؟ نازنین چه چیزی را می دانست؟ بی معنی به نظر می رسید. می دانست که چی؟ … به من نیاز داره؟؟
دیگه مغزم کار نمی کرد. قلبم از شدت تند بودن ضربانش داشت از توی سینه ام بیرون می آمد. شنیدن صدای نازنین در حالی که مرا خطاب قرار داده بود و جملاتی که شهره توی گوشم گفت باعث شده بود که تقریباً از حال برم. سعی کردم بلند بشم اما پاهام شل شده بود و روی زمین ولو شدم. بعد از یک دقیقه دوباره سعی کردم و شهره این بار دستم را گرفت و وقتی سرانجام برخاستم، لباسم را مرتب کرد. درب کشویی کمد را باز کردم و بیرون رفتم. اون بیرون، همسر من نازنین ، روی کاناپه لمیده بود. پاهاش که هنوز با جورابهای ساق بلند نقره ای پوشانده شده بود از یکدیگر باز مانده و کف پاهایش روی زمین بود . وقتی نزدیک تر شدم لبهای کسش که ورم کرده و در اثر فعالیت جنسی حسابی قرمز شده بودند توجهم را به خود جلب کرد. از شدت هیجان و ارگاسم شدیدی که تجربه اش کرده بود روی قفسه سینه اش پر از لکه های صورتی و قرمز شده و پوست آن ناحیه از بدنش تغییر رنگ داده بود. هنوز به آرامی نفس نفس می زد و بسیار خسته به نظر می رسید. حتماً صدای باز شدن درب مخفیگاه و همین طور صدای پاهایم روی پارکت را شنیده بود، چون همانطور که چشمانش بسته بود و سرش روی پشتی کاناپه تکیه داده بود به من اشاره کرد که نزدیکتر برم. به بهرام نگاه کردم. اون همچنان، کاملاً لخت و بدون خجالت کنار نازنین همونجا روی کاناپه نشسته و دستش را روی شانه های همسرم انداخته بود. انگار که می خواست به من نشون بده که چقدر با زنم خودمونی شده. اون هم پاهاش رو از هم باز کرده بود و از بین اونها می تونستم کیر نیمه سفتش، که لحظاتی قبل زنم رو با اون ارضا کرده بود را ببینم. از نزدیک که دیدمش بزرگتر از قبل به نظر می رسید. چشمهای بهرام هم بسته بود ولی معلوم بود از حضور من آگاه هست. آهسته به بدن لخت همسرم که از شدت عرق چسبناک به نظر می رسید نزدیک شدم . به بدن زنی که خیلی دوستش داشتم، سالها پیش با اون ازدواج کرده و دو بار هم بچه دار شده بودیم خیره شده بودم. تمام تنش خیس عرق بود. دست چپ نازنین روی یک کوسن و دست راستش روی ران چپ بهرام قرار داشت. موهای بلندش حسابی پریشان شده، بخشی از آن روی سینه اش و بیشتر آن ها روی پشتی کاناپه پخش شده بود. با وجود این که تن زنم کم کم سرد و آرام می شد، هنوز صدای نفس نفس زدنش به گوش می رسید و چشمانش را بسته بود. ناخودآگاه دوباره نگاهم ، به ناحیه شرمگاهش دوخته شد. جایی که کسش با مخلوطی از آب منی بهرام و ترشحات خودش پوشیده شده بود. لبهای خارجی واژنش پف کرده و متورم شده و لبهای داخلی کسش، از شدت فشار و ضرباتی که بهش وارد شده بود از صورتی به قرمز تغییر رنگ داده بود. چوچوله اش از شدت تحریکی که تجربه کرده بود طوری از کسش بیرون زده بود که من تا حالا اون رو اینجوری ندیده بودم. صدای نازنین رو شنیدم که بدون اینکه چشمهاش رو از هم باز کنه آهسته پرسید:
« کیف کردی؟»
مکثی کردم و سعی کردم چیزی بگم. مجموعه ای از افکار متضاد در ذهنم با هم مخلوط شده بود. بخشی از وجودم نمی پذیرفت قبول کنم زنم با فرد دیگری سکس داشته باشه. از این منظر باید همونجا باید مخالفتم را با رفتار زنم ابراز کنم و بشدت از اینکه نازنین خودش رو به یه مرد دیگه تسلیم کرده و اجازه داده اونو بکنه عصبانی باشم. حتی یک لحظه این فکر از ذهنم گذشت که فریاد بزنم و بهش بگم باید خودش رو برای طلاق و جدایی از من به دلیل خیانت آشکارش آماده کنه. اما این زن همانی بود که من این همه سال عاشقش بودم و آرامشی را در تمام این سالهای زندگی مشترکمان در کنار فرزندان عزیزتر از جانم برایم فراهم کرده و در تمام این سال ها هرگز به من خیانت نکرده بود. به علاوه نمی توانستم انکار کنم که اگر نقشه ها شهره که به دست من اجرا شده بود وجود نداشت و نازنین اندک اندک در طول این چند هفته اخیر به بهرام نزدیک نمی شد ، این فاجعه رخ نمی داد. این خود من بودم که سبب شده بودم توی بغل بهرام بیافته. شاید گناهکار اصلی در این میان خودم بودم. چاره ای نبود، تصمیم گرفتم تا علی رغم میل باطنی ، بطور موقت نقش یک شوهر بی غیرت را بازی کنم. باید چیزی رو که اون انتظار داشت بشنوه رو بهش می گفتم. چیزی که زن دوست داشتنی من رو که عاشقش بودم رو آروم کنه و از این لذت فوق العاده ای که از این هم آغوشی و اون کیر هیولا برده بود احساس بدی نداشته باشه.
« اون … غیر قابل تصور بود عزیزم!»
صدای تپش قلبم رو احساس میکردم، دوباره تمام جراتم را جمع کردم و ادامه دادم:
« من هیچ وقت و در تمام عمرم به این اندازه تحریک نشده بودم. »
لبخندی زد و چشمانش را باز کرد. وقتی نگاهش را به من دوخت چشمانش می درخشید.
«فکر نمی کنم من هم توی همه زندگیم به همچین لذتی رو تجربه کرده باشم.»
دوباره چشمانش را بست. آهسته نالید:
«من خیییییلی خسته ام!»
در کنار او، بهرام در سکوت قدری تکان خورد و دستانش را از روی شانه های نازنین برداشت. بعد آهسته از جایش بلند شد و جلو کاناپه ایستاد. به سمت من برگشت و بهم لبخند زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
«بهتره شما دو تا رو با هم تنها بگذارم. الان باید پیش شهره باشم. »
به عقب برگشتم. شهره بدون اینکه بالاتنه اش را بپوشاند با سینه ها برهنه پشت سرم ایستاده بود. بهرام به سوی شهره رفت و هر دو دستش را در دستانش گرفت و لبهای او را طولانی و عاشقانه بوسید. بعد برگشت به سمت من و گفت:
«اگه اشکالی نداره اتاق خواب میهمان شما را قرض می گیریم.»
بعد بدون اینکه منتظر پاسخ من بمونه دست شهره را گرفت و به سمت آنجا رفت و در اتاق را هم پشت سرشان بستند. من روی زمین جلوی بدن خسته از سکس زنم، نشستم. انگشتانم را به آهستگی روی شکم تخت چسبناک و رانهای زیبای او کشیدم و بعد با انگشتانم با مایعی که اطراف کشاله رانش ریخته بود بازی کردم. از من پرسید:
«تو … از من عصبانی نیستی؟… هستی؟»
در حالی که حسابی توی نقشم فرو رفته بودم، جواب دادم:
«عصبانی؟ نه عزیزم! فقط خیلی بد شد که اینهمه سال طول کشید تا بفهمیم چقدر به همچین موقعیتی می تونه برای هر دو ما لذت بخش باشه.»
لبخندی از روی رضایت بر لبانش نقش بست. ادامه داد:
« ته دلم امیدوار بودم یه همچین واکنشی داشته باشی. اما مطمئن نبودم. می ترسیدم. منظورم اینه که اگه تو میخواستی دیگه ادامه ندم من همون لحظه دیگه بس می کردم. بهرام باهام قرار گذاشته بود و قول داده بود که من هر وقت کلمه «بسه!» رو بهش بگم دیگه ادامه نمی ده و همه چیز همون جا تموم میشه.»
ناخودآگاه اخم کردم. از دست خودم عصبانی بودم که نتونستم واکنشی نشون بدم تا بلافاصله، کل ماجرا به پایان برسه. نازنین از دیدن اخم در چهره ام یه کمی گیج شد ولی متوجه دلیل حالم درونی من نشد و ادامه داد:
« اما…اما… تو مانعم نشدی تا جلوتر و جلو تر برم. هر لحظه منتظر بودم. …هر لحظه اش به خودم می گفتم این دیگه آخرشه و تو از اون جایی که قایم شدی بیرون میایی و من از توی بغل اون میکشی بیرون. همه وجودم به تو تعلق داشت… اگه یک کلمه می گفتی… اما مرسی…ازت ممنونم … خدای من…خیلی خوب بود… نتونستم جلو خودم رو بگیرم… همه چیز عالی و لذت بخش بود…ازت ممنونم عزیزم …عاشقتم!»
احساس کردم ضربه ای به من وارد شد. به ناگهان به چیزی را که منو گیج کرده بود، اما نمی دانستم چیست پی بردم. با تعجب و حیرت ازش پرسیدم:
«منظورت اینه که تو تمام این مدت می دونستی که من اونجا، توی کمد پنهان شدم؟… و دارم نگاهت می کنم؟»
«البته! شهره وقتی شما ها اونجا مستقر شدید و آماده بودید به من پیامک داد!»
«به تووووو…به توووووو…پیامک… داد؟!!!»
«آره… اوه…لطفاً! … الان وقتش نیست…دوست ندارم این شبی رو که تا حالا این جوری عالی پیش رفته ، حالا خراب بشه … واقعاً نمی خواستم گولت بزنم … اما فکر نمی کردم رضایت بدی دوباره شهره و بهرام رو ببینیم مگر اینکه… خوب… مگه اینکه یواش یواش با این موضوع روبرو بشی …و فکر کنی که از اساس همه این کارها فکر و ایده خودت بوده»
اون لحظه حتماً خاطرات یکی دو هفته پیش که با بهرام هرچند روز یکبار از این کافه به اون رستوران می رفتند از ذهنش گذشت چون لبخندی روی لبش آمد و ادامه داد:
«خیلی سرگرم کننده بود. همه اون قرار ها با بهرام در حالی که می دونستم تو همون جا هستی و ما دو تا رو در حالی که درست جلوی چشمهات همدیگه رو ، لمس می کنیم ، می بوسیم و نوازش می کنیم تماشا می کنی. نمیدونستیم چقدر می تونیم جلو بریم و تا کجا پیش میریم قبل از اینکه دخالت کنی بیایی جلو و بهم بگی بس کنم. پس وقتی منو نوازش می کرد به خودم می گفتم تو حتماً راضی هستی و بنابراین این خیانت محسوب نمیشه. اینطوری بود که خودمو توی بغلش انداختم. یواش یواش پیش می رفتیم و بازم میگم ، باورم نمی شد بگذاری تا اینقدر جلو بریم، تا جایی که خودم رو کامل تسلیمش کنم.»
لبخندی زد و عاشقانه بازویم را فشرد.
« اما تو فوق العاده بودی. فهمیدی و درک کردی که بدنم به یه همچین سکسی نیاز داره. تو به ما اجازه دادی که تا تهش بریم. تا امشب که…»
مکثی کرد. خودش را عقب کشید به پشتی کاناپه تکیه داد دستهایش را از هم باز کرد و چشمانش را بست، آهی از رضایت کشید و با احساس گفت:
«تا امشب بهترین سکس عمرم را داشته باشم!»
نوشته: بهروز
16 پاسخ به “نیاز همسرم به سکس (۵ و پایانی)”
اولین لایک، اولین کامنت، عالی بود مرسی
خیلی عالی بود فقط کاش یکم طولانی تر میذاشتی این قسمتو و امیدوترم بازم قسمت بعد از دید شوهر باشه نه نازنین.درضمن بشدت منتظر کارهای بیشتر هستیم. و اینکه اسم نسخه اصلی چیه نمگفتید؟ نکنه این اسم داستان هست که نوشتیسد (تا امشب بهترین سکس عمرم را داشته باشم)؟به هرحال ممنون میشم بگید و اتدامه بدین عالی بود
خیلی کوتاه بود 🥺🥺ولی خب قلم توانای داریمنتظر کارهای بعدیت هستیم بهروز جان
واقعا عالی بود
عالی بود تجربه جالبی باید باشه
کسکش چه نقش فرو رفتنی دیوث بگو دوست داشتم منم بکنه ریدم تو قبر پدرت وقتی یه جنده و یه کونی دارو ندار خراب بخواد داستان بنویسه کسکش بیناموس
زنت رو جنده کردی و مرزهای خیانت رو هم جا به جا کردیتوجیه برای خیانت کردنخیلی آروم دارید خیانت رو اگه طرفت بدونه دیگه خیانت نیست رو توجیه میکنیداگه یه نفر به همچین سکسی نیاز داشته باشه و همسرش هم بدونه و نمونه براش انجام بده میتونه با نفر سوم رابطه داشته باشه عجب توجیهی برای خیانتکیرم تو هموتون با این داستانهای تخیلی
فاک ناموسا کسی با این جق زد؟اشک ادم در اومد ، داستان خوبی بود کیرم تو عشق ، اینکه عشقت زیر کیر یکی دیگه بره و بعدش بگه عاشقتم باید رید تو اون عشق
داستان رو. از کدوم سایت گرفتی. گفتی اسم داستان و لینک میزاری
عالی بود بازم بنویس
عالی بودفقط زود ادامه بده
فقط تو قسمت های جدید طولانی تر بنویس داستان رو بهروز جان
تنها ایرادی که میتونم بگیرم این بود که تمام مدت وقتی گفتی شوهرش روی زمین نشست منتظر اون لحظه ای بودم که پاهای نازنین رو از هم باز کنه و با عشق مشغول لیس زدن آب بهرام از کس زنش بشه.این صحنه اگر اضافه میشد داستان کاملتر بودبازم ممنون و به امید کارای بیشتر
عزیزان فکر کنم شمادرنقش فرو رفتید مترجم داستان درابتدای هرقسمت توضیح داد که این یک داستان به زبان دیگری هست که به فارسی ترجمه کنه.پس این فحش های بی ربط ونظرهای بی موردرو نزارین.ارش جان ایشون نویسنده داستان نیست که شمابگی قلم توانایی داری.قلم متعلق به شخص دیگره.فقط عادت کردیم تایک متنی بخونیم نصفه نیمه زودبیام زیرش بدوبی راه بارکنیم.غیرتی بازی دربیاریم.چه کاری هست تااخرداستان میشینید میخونیدبعدفحش میدید اگه علاقه ندارید اصلا بازنکنید.ایرادفنی ونگارشی گرفتن ازداستان بد نیست خیلی هم خوبه اما یک سری فحش های بدنوشتن معنی نداره،مدیریت سایت باید کلمه های بامحتوی فحش وحرف رکیک روخودکار حذف کنه وارسال نشه.
عالی بود
یکی از بهترین داستانهایی بود که خوندم