نمیدونستم کیه (۱)

سلام روایتی ک مینویسم کاملا واقعیه با کمی تغییرات کوچیک‌برای اینکه یه موقع کسی نشناسه چون اینطور که فهمیدم این سایت خواننده زیاد داره…
من ۱۴ سالم بود که خبر رسید داداشم با یکی دعوا کرده انگار هولش داده و مرده…خونمون قیامت شد داداش من خیلی پسر خوب و ساکتی بود کسی باورش‌ نمی شد ولی مثل اینکه اتفاقی بود و اون اصلا نمی خواست به اون طرف اسیبی بزنه…خیلی دوران سختی بود پدر مادرم همش میرفتن دادگاه و زندان و من اصلا اجازه نداشتم برم باهاشون ولی بعد یه سال ثابت شد که قتل غیر عمد بوده و در عین ناباوری خانواده مقتول ک اولش کلی فحش میدادن و میگفتن باید اعدام بشه ولی یهو کوتاه اومدن…خلاصه داداش من بعد یه سال اومد بیرون و ما هممون خیلی خوشحال بودیم داداشم اوایل یکم افسرده طور بود ولی بعدش رفت سرکار و حالش بهتر شد…من دیگه اخرای ۱۵ سالگیم بودم میرفتم مدرسه میومدم دختر خیلیی ساده ایم بودم…یه چند روز بود متوجه شده بودم یه پسری دنبالمه همش و ازترس بابامو داداشم سعی میکردم نگاه نکنم اصلا ولی خب ول کن نبود و همون اولم فهمیدم سنش باید یه ۷ ۸ سالی از من بیشتر باشه…تا اینکه یروز اومد جلو و بهم شمارشو داد گفت خواهش میکنم ازت زنگ بزن من پسر بدی نیستم و دلم میخواد باهات اشنا بشم…منم اون روز پیش دوستام بودم همشون هی جیغ زدن و خوشحال بودن که اره حتما زنگ بزن خره پسره خیلی خوشتیپه و دیگه چی میخوای اینا…اون موقع تازه یه نوکیا خریده بودن واسم و من شبش بالاخره دلو زدم به دریا و پیام دادم سلام…من اصلا خودمو معرفی نکردم ولی اون فورا شناخت انگار ک منتظر بود فوری گفت سلام خانوم کوچولوی ترسو چه عجب چشمم به گوشی خشک شد…خلاصه اون شب شروع رابطه ما شد و من فهمیدم اون پسر که دوس ندارم اسمشو بیارم ۲۸ سالشه و سنش نسبت به من خیلیی بیشتر بود که ازاین موضوع ترسیدم ولی انقد زبون باز بود که منه دختربچه سریع بهش باختم و به خصوص که اولین تجربم بود و خیلی خام بودم
…اون خیلی قشنگ صحبت می کرد و هر روز بعد مدرسه منو میرسوند تا سر کوچه و من هربار از استرس میمردم که کسی نبینه ولی خب اون انقد اصرار میکرد باید برسونمت ک من لال میشدم…درواقع خیلیم دوست داشتم همش ببینمش…یروز که از مدرسه داشت منو می رسوند بهم گفت دوس داره منو بیشتر ببینه و خواهش کرد عصر به یه بهونه بیام بیرون و برم پیشش…که خب اون موقع واسم سخت بود بیرون اومدن ولی هرجوری بود به بهونه درس خوندن خونه دوستم خانوادمو پیچوندم و زدم بیرون…اومد سر خیابون دنبالم‌و متوجه شد من خیلیی استرس دارم بهش گفتم فقط لطفا منو زود برگردون ک گفت نگران نباش زود برمیگردیم…مثل یه کودن نشسته بودم و اون بامن حرف میزد و اصلا متوجه نبودم کجا میره تا اینکه جلوی یه خونه نگه داشت گفت پیاده شیم؟من خیلی تعجب کردم گفتم اینجا دیگه کجاست چرا اومدیم اینجا؟گفت من این خونه رو خریدم برای خودمون قراره عروسی کنیم بیایم اینجا آوردمت ببینم خوشت میاد یان…من که این حرفو شنیدم خیلی خوشحال شدم تصور ازدواج با اون خیلی خوب بود و اصلا ذره ای فکر بد راجبش نکردم…پیاده شدم با ذوق و شوق داخل اون خونه شدیم من مثل بچه ها همش بالا پایین میپریدم میگفت یعنیی واقعا اینجا برای ماست؟و اونم با لبخندای اروم تایید میکرد وقتی رفتیم داخل خونه جز یه موکت هیچی نبود من از اول ک رسیدیم فقط داشتم نقشه میکشیدم چطوری این خونه رو بچینم و هزارتا فکرو خیال…ولی یکم که گذشت دیدم در خونه رو قفل کرد و بدون وقفه اومد سمتم خواست منو ببوسه ک این واقعا برام قابل هضم‌نبود سعی کردم هولش بدم‌اسمشو صداا کردم گفتم داری چیکار میکنی…نکن…ما نامحرمیم‌ما هنوز ازدواج نکردیم‌نکن زشته…ولی اصلا گوش نمیداد و روسریمو دراورد و همینطور دستشو رو سینه هاو باسنم‌میکشید…من‌اشکم رسما دراومده بود و میخواستم همش فرار کنم ولی خب قطعا زور اون دوبرابر بود ومنو تونست بخوابونه و راحت تر به تجاوزش ادامه بده…منو تو کسری از ثانیه لخت کرد و بدون معاشقه خاصی کیرشو چپوند توکصم و همینطور ک منو میکرد گفت چقد داداشت خواهر تنگی داشته…من‌ خشکم زد اون لحظه ک داداشمو ازکجا میشناسه من گفته بودم برادر دارم و خب اسمشو نگفته بودم و اون اسم داداشمو برد میگفت خواهر فلانیو بلاخره گاییدم کجایی ببینی خواهرت زیرمه داره زجه میزنه…من‌فقط گریه میکردم‌و واقعا کصمو شکمم درد میکرد انگار یکی داشت با چاقو شکممو می برید…وقتی کارش تموم شد خوابید کنارمو نفس نفس میزد بهم پاشو لباستو بپوش تن لشتو جمع کن برو به داداش جونت بگو انتقام کسی ک کشتیو ازم گرفتن داداش فلانی تو رو بی ناموس کرد نذاشت خون داداشش پایمال بشه…‌من فهمیدم ک این مرد برادر کسیه ک داداشم یه سال پیش تو دعوا کشته بودش و این فقط میخواسته بامن به قولی انتقام بگیره…من کل پاهام خونی بود و کل موکتم همینطور ولی همون جوری لباسامو پوشیدم و گریه میکردم…درو باز کرد گفت گمشو برو…من‌نمیدونستم کجای این شهرم وقتی از خونش زدم بیرون فقط راه میرفتم‌ولی نمیدونستم کجا میرم…انقدر راه رفتم که یکجا بیهوش افتادم وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم و مادرم بالا سرم گریه میکرد…دکتربهشون گفته بودن ک بمن تجاوز شده و مادرم همش‌فحش میداد ک ذلیل شی امروز کجا رفتی کار کی بود بابات داره دیوونه میشه داداشت میخواد بکشتت…که من طاقت نیاوردم جیغ زدم همش تقصیر داداشمه داداش فلانی منو گول زد منو بدبخت کرد همینطوری گریه مبکردم‌جیغ میزدم‌ مامانم خشکش زده بود مات نگاه میکرد ک بابام اومد تو و اونم جریانو فهمید و زد تو سرش و نشست…انقدر بمن مسکن میزدن که یکی دوروز کلا خواب بودم و وقتی بیدار شدم فهمیدم داداشم دربه در دنبال اون پسره و اصلا خونه نمیاد و مامانم همش‌گریه می کرد و کنارم بود…وقتی اوردنم خونه مستقیم رفتم اتاقم نمیتونستم توچشمای کسی نگاه کنم تمام وجودم پر از خشم و کینه بود و دیگه کلا مدرسه ام فراموش کردم و دایم تواتاقم بودم و خانوادمم ازخداشون بود من بیرون نرم چون دیگه مایه ننگشون بودم و بزور مامانم روزی یه وعده واسم غذا میاورد و اصلا کسی بامن حرف نمیزد چندین ماه فقط تواتاقم بودم و قشنگ یه ده کیلو لاغرشدم و شده بودم استخون…دیگه حتی گریه ام نمیکردم فقط دیوارو نگاه میکردم…ادامشو اگه دوست داشتین بازم مینوسم الان بخاطر مرور خاطرات واقعا حالم بد شد…

نوشته: معصوم

بازدید 9,806

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “نمیدونستم کیه (۱)”

  1. واقعا متاثر و متاسف شدم. امیدوارم واقعیت نداشته باشه. هرچند از این موارد زیاد دیدم و شنیدم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید