حدس میزدم داره به پدرم خیانت میکنه ولی نمیتونستم مچشو بگیرم ، خیلی حواسش جمع بود و اصلا سوتی نمیداد
شنیده بودم شوهر قبلیش هم به خاطر همین جنده بازی هاش طلاقش داده بود ، یه دختر داشت که با پدرش زندگی میکرد
انگار یجور هرزگی توی خونش بود ، براش مهم نبود که من دیگه ۲۱ سالم شده و نباید تو خونه جلوی من با اون سرو وضع بگرده ! همیشه چاک سینههای مرمری و نافش بیرون بود ، اغلب شلوارک های چسب میپوشید تو خونه و اون کون جنیفریش بدجور دیوونم میکرد!! کیرم همیشه براش سیخ بود
۳۵ سالش بود یعنی ۹ سال از پدرم کوچکتر بود و با اینکه یه بار زایمان کرده بود ولی هیکلش واقعا خوب بود، قیافشم خوشگل بود ، البته با هزار جور ژل و بوتاکس و کوفت و زهرمار دیگه خوشگل شده بود
بابای پولدار منو خوب خر کرده بود و حسابی با پولهای بابام به خودش میرسید
مدام یا روی تردمیل در حال دویدن بود یا از این کلینیک زیبایی به اون کلینیک ، از این آرایشگاه به اون آرایشگاه ، از این پاساژ به اون پاساژ در رفت و آمد و خرید کردن بود
من تازه خدمت سربازیم تموم شده بود ، بر خلاف اصرار پدرم اصلا به درس و دانشگاه علاقه ای نداشتم ، عشقم موسیقی بود ، مخصوصاً سبک راک ، بیشتر وقتم یا آموزشگاه موسیقی بودم یا تو اتاقم ساز تمرین میکردم یا با رفیقام دنبال الواتی بودیم
سینا رفیق فابریکم بود و با هم بزرگ شده بودیم ، همیشه به شوخی می گفت آرش عجب کوسیه این زن بابات! تو خیلی کسخلی بخدا…!! من اگه جات بودم تا حالا صد بار ترتیبشو داده بودم…!
گاهی میرفتم سر وقت لباس زیراش ، انواع و اقسام شورت و سوتین و لباس خوابهای سکسی داشت که من باهاشون جق میزدم ولی بعدش عذاب وجدان میگرفتم ،هر بار حس میکردم به پدرم خیانت کردم
مرضیه ( نامادریم) از اقوام دور بابام بود ، هنوز یک سال از فوت مادرم نگذشته بود که برای پدرم دام پهن کردن ، تازه از شوهر اولش جدا شده بود و شنیده بودن که وضع مالی ما خوبه
روزی که با پدرو مادرش از شهرستان اومده بودن تهران و به بهونه تسلیت گفتن اومدن خونمون یادم نمیره ، شیش سال پیش بود و چند ماهی از فوت مادرم گذشته بود ، خوب بلد بودن چجوری مخ بابای منو بزننن…! استاد دعا و جادو بودن، هیشکی فکر نمیکرد بعد از فوت مادرم و اون همه عشقی که بین پدرو مادرم بود پدرم دوباره ازدواج کنه اونم تو کمتر از یکسال!!
از اول هم معلوم بود کونش میخاره ولی من هنوز خیلی بچه بودم و درکی از خیانت نداشتم
تو اون شیش سالی که از ازدواجش با پدرم میگذشت رفتارش با من بد نبود ، سعی میکرد هرجوری هست منو راضی نگه داره ، میدونست که پدرم روی من خیلی حساسه و اگر کوچکترین ناراحتی برای من درست کنه باید بهش جواب پس بده
دو سه سال اول اصلا ازش خوشم نمیومد، همش فکر میکردم این زنیکه اومده جای مادرمو بگیره
مادری که برای من یه فرشته واقعی بود، مادری که حاضر بودم بمیرم ولی یک بار دیگه بتونم ببینمش…
ولی کم کم با بودنش کنار اومدم ، هیچ حس خاصی بهش نداشتم ، نه دوسش داشتم نه بدم میومد ازش
…
موضوع از اونجایی کلید خورد که یه شب داشتیم با سینا قدم میزدیم و سیگار میکشیدیم که سینا یهو گفت
-آرش راستی بابات ماشینشو عوض کرده؟؟
+نه چطور؟!
-هنوز همون سانتافه مشکی رو داره؟؟
+آره بابا ، هی بهش میگم عوض کن اینو یه لندکروز بگیر گوش نمیده
-اوهوم
لحنش یه جوری بود ، سرشو انداخت پایین و در حالی که داشت سیگار میکشید نگاهش به زمین بود و سکوت کرده بود
گفتم چیه سینا؟ چیزی میخواستی بهم بگی؟
-نه نه همینجوری پرسیدم
اونجوری که حرف زد مطمئن شدم یه چیزی میخواد بهم بگه
گفتم مسخره بازی درنیار سینا ، من تورو بزرگ کردم پسر ، بنال ببینم چی میخواستی بگی
سینا بعد از کمی مکث گفت والا فکر کنم دوشنبه هفته پیش بود ، حوالی ظهر ، داشتم از دکه پایین چهارراه سیگار می گرفتم ، دیدم نامادریت حسابی تیپ زده ، با عجله از کنار من رد شد و سوار یه بی ام و سفید شد و رفتن!! راستش خیلی تعجب نکردم ، با خودم گفتم شاید دوستی ، آشنایی باشه یا شایدم پدر خودته که ماشینشو عوض کرده
تا اینکه دیروز ساعت ۱۰ صبح رفته بودم نون بگیرم دیدم دوباره همون ماشین اومد سوارش کرد و رفت ، دقیقا سر کوچه نسترن جلوی بانک تجارت، اینبار راننده رو دیدم ، یه مرد جوون و هیکلی بود
یکم برام عجیب بود، با خودم گفتم شاید بهتر باشه بهت بگم
سینا بعد از گفتن این حرفا منتظر واکنش من بود ، فکر میکرد خیلی تعجب کنم ، ولی من تقریبا آمادگی چنین روزی رو داشتم
سیگارمو انداختم زمین و در حالی که داشتم زیر پام خاموشش میکردم با خونسردی گفتم همین؟؟!
-یعنی چی همین؟!! الان شاکی نشدی آرش؟! برات عجیب نیست زن بابات داره چکار میکنه؟؟!!
+سینا جون من از روزی که این جنده خانوم پاشو گذاشت تو خونه ما با اینکه فقط پونزده سالم بود فهمیدم چه کاره ست!! خیلی چیزا ازش دیدم تو این چند سال، این آخریا هم مطمئن بودم داره یه گوهی میخوره ولی نتونستم مدرکی ازش پیدا کنم
متأسفانه پدرم با اینکه خیلی متعصب و غیرتیه ولی تمام فکرش دنبال کارو پروژه و پول و ایناست و اصلا حالیش نیست زنش چه جنده اییه!!
-چطور تا الان نتونستی مچشو بگیری؟؟!
+لعنتی خیلی حواسش به موبایلش هست ، تند تند رمزشو عوض میکنه ، چند بار که رفته بود حموم تونستم گوشیشو چک کنم ولی تمام چت هاشو پاک میکنه ، اصلأ نمیزاره مدرک جرمی باقی بمونه
ـ حاجی پشمام ریخت واقعا…!! یعنی واقعاً داره به بابات خیانت میکنه؟!! درسته خیلی شاه کصه ولی اصلا فکر نمیکردم انقدر لاشی باشه!!
+میبینی که هست
-چطور جرات میکنه آخه؟!! اگه بابات بفهمه چیکار میکنه؟؟؟
-هیچی ، اول تیکه تیکش میکنه بعد میندازه جلوی سگهای باغمون بخورنش…!!
اون شب به سینا گفتم این موضوع بین خودمون بمونه و تاکید کردم پیش هیچ کدوم از رفیقامون حرفی در این مورد نزنه ، میدونستم دهنش قرصه
از رسوا شدن مرضیه نگران نبودم فقط از آبروی پدرم میترسیدم ،آخه از ساکنین قدیمی اون محله بودیم و خیلی از دوستها و همکارای پدرم همونجا ساکن بودن واگر یک درصد به گوششون می رسید که خانوم آقای مهندس احمدی چه کاره هستش خیلی افتضاح میشد!!
پدرم یه شرکت پیمانکاری راه سازی داشت و برای خودش اعتبار و آبرویی داشت تو محلمون
از اون شب که سینا ماجرا رو برام تعریف کرد دیگه مطمئن شده بودم داره خیانت میکنه ، تصمیم گرفتم هر جوری هست مچشو بگیرم
راستش بشدت داغ و حشری بودم و بدم نمیومد خودمم بکنمش! از خودش خوشم نمیومد ولی دیوونه هیکلش بودم ، یه زن جا افتاده فوق العاده سکسی با پوست بلوری و سفیدش که هر جوونی رو تحریک میکرد
یه فکری به سرم زد ، از دی جی کالا یه دستگاه ضبط صدا خریدم ، سعی کردم بهترین نوعش باشه ، با هر بار شارژ کامل تقریباً ۱۸ ساعت صدا ضبط می کرد، چند روز بعد به دستم رسید
پدرم معمولاً هر روز ساعت ۹ صبح از خونه میرفت بیرون و بعد از ظهر حدود ۶ یا ۷ برمیگشت ،البته خیلی وقتها که پروژه اطراف تهران یا دورتر بود شب نمیومد و همونجا سر پروژه تو کانکس میخوابید ، بعضی وقتها هم پیش میومد که دو سه روز خونه نمیومد
فردای اون روز پدرم که رفت بیرون و مرضیه هم سرش گرم بود تو یه فرصت مناسب رفتم تو اتاق خوابشون و دستگاه و زیر عسلی کنار تخت قایم کردم
بعدش از خونه زدم بیرون ، موقع رفتن به مرضیه گفتم من امروز تا شب کار دارم و برای نهار نمیام ، میخواستم خیالش از طرف من راحت باشه
میدونستم که اون دستگاه خیلی چیزا رو روشن میکنه چون عادت داشت همیشه روی تختشون دراز بکشه و ساعتها با تلفن حرف بزنه
شب بعد از شام پدرم رفت رو مبل ولو شد و مشغول تماشای تلویزیون شد، مرضیه هم داشت تو آشپزخونه ظرفها رو میشست ، فرصت مناسبی بود ، سریع رفتم تو اتاقشون و دستگاه رو برداشتم و رفتم تو اتاق خودم ، هنوز روشن بود و داشت صدا ضبط میکرد
حس عجیبی داشتم، هم دلم میخواست این موضوع صحت داشته باشه و هم دوس داشتم واقعیت نداشته باشه!!
لپتابمو روشن کردم و دستگاه و زدم بهش ، هندزفری رو زدم به گوشم و فایلشو پلی کردم!
کیفیت صداها عالی بود ،حتی صدای نفس کشیدن مرضیه رو هم ضبط کرده بود
اولش چیز خاصی نبود ، همش صدای تق و توق و تلویزیون و…
بعد از دوساعت صدای زنگ گوشی موبایلش اومد ، معلوم بود موبایلش رو تخت بود ، جواب داد ،عادت داشت بزنه رو آیفون
خواهرش بود که از شهرستان تماس گرفته بود ، حدود ۴۵ دقیقه با هم حرف زدن ، از زمین و زمان برای هم میگفتن
برام اهمیتی نداشت کسشعراشون ولی همشو گوش کردم میخواستم ببینم وسط حرفاشون چیز خاصی که مربوط به این داستان باشه میگن یا نه!
نه هیچ حرفی در این مورد با هم نزدن
بعد یه ساعت صدای شماره گرفتن اومد ،مرضیه داشت شماره یکی رو میگرفت ، بعد از چند تا بوق طرف جواب داد
+الو سلام بهنام ، چطوری عشقم؟
-سلااااام مرضیه خااانوووم، چطوری گل من؟ خوبی؟
+فدات بشم ،خوبم ، چه خبرا؟ کجایی ؟
-سلامتی ، پشت فرمونم ، دارم یه سر میرم کارخونه،بعدش باید برگردم دفتر ، تو چه خبر؟ آقای مهندس کجاست؟
+کجا باید باشه؟ رفته سر پروژه دیگه
-پسرت کجاست ؟
مرضیه با لحن عصبانی جواب داد
+صد بار بهت گفتم اون پسر من نیست بهنام ، حالم ازش بهم میخوره، من فقط دارم تحملش میکنم ، لطفاً دیگه نگو پسرت ، اه!
-باااشه عزیزم ، حالا چرا عصبانی میشی خوشگل خانوم؟!!
+آخه قبلا هم بهت گفتم بودم باز تکرار میکنی
-خب ببخشید گلم ، حالا بگو ببینم کی برنامه کنیم ؟میخوام حالتو خوب کنم جیگر
+واقعاً نیاز دارم بهنام ، وقتی بعد از سکس محکم بغلم میکنی خیلیییی آروم میشم بخدا ، سرمو میزارم روی سینه هات واقعا آرامش میگیرم
-منم وقتی سینه هاتو حسابی میخورم و محححکم گاز میگیرم واقعا آرامش میگیرم
+ای بیشعور ، این دفعه آخری انقدر خورده بودیشون کبود شده بودن، شانس آوردم شک نکرد
-خب اگه از پشت بدی منم قول میدم دیگه کبودشون نکنم
+ااااا دفعه پیش کردی دیگه عوضی!! سوراخ کونم تا دو روز درد میکرد…!!!
-کافی نبود عشقم ، بیشتر میخواااام، آخه اون کونت آدمو روانی میکنه
مرضیه با یه لحن لوس گفت یعنی کصمو دوس نداری عشققققم؟!!
-اووووووف ، من دیوونه اون کستم لعنتیییی
+عزززیززم، همش مال خودته خوش تیپ ، منم دیوونه اون کیر کلفتتم
-جووووووون ، چقدر تو هاتی دختر…!! واقعاً تو عمرم زنی به حرارت تو ندیدم ، واقعا محشری تو مرضیه
+آره ، من خیلی داغم بهنام ، دست خودم نیست ، دلم همش سکس میخواد، وقتی یاد تلمبه زدنت میوفتم کصم خیس میشه
-اووووووف ، فدات بشششم لعنتیییی
+دورت بگردم من الهی
-خدا نکنه نفسم ، خب نگفتی کی میای پیشم ؟
+بزار ببینم کی شرایط جور میشه زودتر بهت خبر میدم، آخه فقط خودش که نیست ، اون توله سگشم بعضی وقتها موی دماغ میشه ، حواسم باید به اونم باشه
-باشه عزیزم هر وقت اوکی بودی بهم خبر بده، فعلا خداحافظ عشقم ، مراقب خودت باش
+باشه نفسم ، تو هم مراقب باش ، بای
فایلو تا آخر گوش کردم ، چیز خاص دیگه ای نداشت ، فقط یکی دوتا تماس دیگه با دوستاش داشت
مغزم قفل کرده بود ، بیشتر از همه دلم برای پدرم سوخت، با این همه پول و امکانات که ریخته بود زیر دستش بازم داشت بهش خیانت میکرد، فهمیدم که مرضیه همیشه تظاهر میکرد که منو دوست داره و در واقع از من متنفره ، بعدشم فکر نمیکردم تا این اندازه حشری باشه
نمیدونستم چکار باید بکنم، به پدرم که نمیشد چیزی بگم چون یه فاجعه پیش میومد، مطمئن بودم زنده نمیزاشتش
از طرفی هم نمیتونستم هیچ کاری هم نکنم
خشم و شهوتم بهم گره خورده بود ، ترکیب جالبی شده بود ، فکر کن بتونی کسی که ازش بشدت عصبانی هستی مثل سگ بکنی!! تصمیم گرفتم کاری باهاش بکنم که حسابی ادب بشه!
فردا صبح بعد از رفتن پدرم از اتاقم اومدم بیرون ، رو میز نهارخوری آشپزخونه صبحونه آماده بودم، مرضیه تو اون یکی اتاق داشت تردمیل میزد، یکم استرس داشتم ، ولی سعی کردم به خودم آرامش بدم و کاملا از موضع قدرت رفتار کنم ، اونی که باید میترسید مرضیه بود نه من!
صبحانمو کامل خوردم ، بعد رفتم در اتاقو باز کردم ، هدست رو گوشش بود ، موهاشو دم اسبی بسته بود با یه لگ اسپرت سبز و نارنجی که اندامشو صد برابر قشنگ تر نشون میداد
متوجه حضور من شد ،با اشاره بهش گفتم تردمیل رو خاموش کنه
تردمیل متوقف شد ، هدست رو از گوشش برداشت و گفت جانم؟ چیزی لازم داری آرش جان؟
با لحن جدی گفتم بیا کارت دارم
یکم جا خورد ، کمی خیره نگام کرد و گفت چکارم داری؟
گفتم بیا بهت میگم
با هم رفتیم نشستیم روی مبل راحتی تو سالن
کمی عرق کرده بود و با تعجب داشت نگام میکرد
یکم براندازش کردم، نوک سینههاش کاملا معلوم بود
متوجه نگاه هیزم شد ، حوله رو انداخت رو شونه اش ، یه نفس عمیق کشید وگفت جانم آرش جان؟ چیزی شده؟ چکارم داری؟ زودتر بگو باید برم بقیه تردمیل رو بزنم عزیزم
چند لحظه سکوت کردم بعد تو چشماش خیره شدم و گفتم آقا بهنام چطوره؟؟!!
با شنیدن اسم بهنام انگار برق سه فاز بهش وصل کردن!! رنگش مثل گچ سفید شد، چشماش گرد شدن ، با لکنت پرسید
ب ب ب بهنام کیه؟؟
+بهنام دیگه ، همون که سینه هاتو کبود کرده بود…!!!
با یه لحن جدی گفت مودب باش آرش، این چه طرز صحبت کردنه؟؟ چی میگی اصلا؟؟ متوجه حرفات نمیشم!!!
+الان متوجه میشی
لپ تاپم رو میز جلوی مبل بود ، بازش کردم و بدون اینکه حرفی بزنم فایل رو پلی کردم
با شنیدن صدای مکالمه ش با بهنام دستشو گذاشت جلوی دهنش و مات و مبهوت خیره شد به لپتاب
کاملا خشک شده بود و هیییچ حرکتی نمی کرد، کل مکالمشون سه چهار دقیقه بیشتر نبود ،بعدش لپ تاپ بستم و گذاشتم رو میز و گفتم خب؟؟ من منتظرم ، بگو…
جفت دستشو گذاشت رو صورتش و زد زیر گریه، خم شده بود روی پاهاش و شونه هاش از شدت گریه بالا پایین میشدن
من سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم، بعد از چند دقیقه از پشت ، موهاشو محکم گرفتم و سرشو آوردم بالا و با صدای بلند گفتم زجه زدن دیگه بسه جنده خانوم، بگو ببینم چرا این کارو کردی؟ چرا به پدرم خیانت کردی؟ چی برات کمگذاشته بود؟
پول نداشتی؟ رفاه نداشتی ؟ عزت و احترام نداشتی؟
همه آرزوشونه چهار کلمه با پدرم حرف بزنن اونوقت تو جنده دوزاری میری بهش خیانت میکنی؟!!!
مرضیه هیچی نمیگفت و فقط مثل ابر بهاری گریه میکرد
پاشدم رفتم رو تراس یه نخ سیگار کشیدم و برگشتم
کمی گریه ش کمتر شده بود، رفتم از یخچال یه لیوان آب براش آوردم، نشستم کنارش ، صدامو کمی ملایم کردم و گفتم فقط یک کلام بگو چرا؟؟ میخوام دلیلشو بدونم، همین!
در حالیکه داشت هق هق میکرد گفت پدرت هیچ حسی به من نداره آرش، اصلا دوسم نداره ،مثل خواهر برادر شدیم، آخرین باری که سکس کردیم یادم نمیاد ، در ضمن میدونم که اونم داره به من خیانت میکنه ، خیلی شبها که خونه نمیاد و میگه سر پروژه هستم دروغ میگه ،میدونم که پیش یکی دیگست ، خودم چند بار توی گوشیش دیدم که با یکی در ارتباطه ، ولی من اصلاً به روش نیاوردم ،هرچی بهش التماس کردم یه بچه بیاریم قبول نکرد ،میگفت دیگه حوصله بچه داری نداره
الانم فقط از سر ترحم منو نگه داشته ، چون میدونه جایی برای رفتن ندارم و اینکه یکی باشه براش غذا درست کنه ،لباساشو بشوره و خونه زندگیشو تمیز کنه…
با لحن عصبانی گفتم من به این چیزا کار ندارم مرضیه خانوم ، دو تا راه جلوی پات میزارم ، خودت یکیشو انتخاب کن!
اول اینکه همین امروز به بابام بگم همه چیزو که خودت خوب میدونی بعدش چکارت میکنه! دوم اینکه خودت بی دردسر و بدون حاشیه وسایلتو جمع کنی و گورتو گم کنی از زندگیمون
با شنیدن حرفام دوباره زد زیر گریه ، شروع کرد به التماس کردن ، به معنای واقعی داشت زجه میزد
-تورو قرآآآآآن آرش جان، من گوه خوردم ، غلط کردم ، اشتباه کردم ، قول میدم دیگه از غلط ها نکنم ، ارواح خاک مادرت به بابات چیزی نگو ، منو میکشه حتما ، جایی هم ندارم بخوام برم ، خودت که شرایط خانواده منو میدونی…
پاشدم یه دستمال کاغذی براش آوردم ، در حالی که داشت اشکاشو پاک میکرد بهش گفتم یه راه سومی هست که به پدرم چیزی نگم!
با شنیدن این حرف ساکت شد ، بهم خیره شد و گفت جانم ؟ هررر چی باشه قبول میکنم ، قول میدم بخدا
هیجان داشتم ، ضربان قلبم بالا رفته بود ، خودمو جمع و جور کردم و گفتم اگه میخوای اینجا زندگی کنی باید با منم باشی!
میخوام جای امثال بهنامو برات پر کنم!
دهنش باز مونده بود ، انگار منجمد شده بود ، هاج و واج نگام میکرد ، بعد از چند ثانیه با صدای آهسته و لحن محتاطانه گفت چی میگی آرش؟؟!! یعنی میگی…؟؟
حرفشو قطع کردم و گفتم آررره درست شنیدی ، دوس دارم باهات سکس کنم ، مگه نمیگی نیاز داری؟ خب چرا بری با غریبه ها؟ من خودم کوه شهوتم ، همچین سیرت میکنم که دیگه سمت کس دیگه ای نری…
سرشو انداخت پایین و گفت آخه تو جای پسر منی ، من چطور میتونم با تو رابطه داشته باشم؟!!
+تو که میگفتی من پسرت نیستم…
با حالت خجالت زده گفت بخدا منظوری نداشتم ، یکم عصبی بودم همینجوری یه چیزی گفتم
+حالا ول کن این حرفا رو ، شرط من همینه که گفتم ، اگر قبول کنی این موضوع مثل یه راز برای همیشه پیشم میمونه و میتونی برای همیشه اینجا بمونی ، اگر نه اتفاق خوبی برات بیفته!
سکوت کرده بود و به زمین خیره شده بود
رفتم لباسهامو عوض کردم ، اومدم بالا سرش، بهش گفتم من دارم میرم آموزشگاه ، تا قبل از اومدن بابام وقت داری فکراتو بکنی ، اگر اوکی بودی بهم پیام بده ،اگر هم نه که دو سه روز مهلت داری وسایلتو جمع کنی و برای همیشه بری
در ضمن همین الان به اون مرتیکه کصکش پیام میدی و میگی همه چی تمومه و دیگه باهات تماس نگیره وگرنه میرم سرشو گوش تا گوش میبرم، فهمیدی یا نه؟؟
گفت باشه ، همین الان بهش میگم
از خونه زدم بیرون ، تا غروب یه پاکت سیگار کشیدم ، هیجان خاصی داشتم ، مطمئن بودم مرضیه چارهای نداره و مجبوره پیشنهاد منو قبول کنه ، چند باری تا اون موقع سکس کرده بودم با دوست دخترام یا جنده پولی ولی تصور سکس با مرضیه دیوونم میکرد ، دیگه اصلا به پدرم فکر نمیکردم ، میدونستم حرفای مرضیه در مورد پدرم احتمالا درسته و اونم بهش بد نمیگذره !
ساعت ۵ عصر برام پیام اومد ، مرضیه بود ، فقط نوشته بود
باشه قبوله
جواب دادم آفرین ، حالا شدی یه خانوم خوب! کاراتو بکن فردا بعد از رفتن بابا برنامه داریم
نوشت فردا؟
گفتم آره ، چطور ؟ نکنه پریودی!
نوشت نه ، باشه هرچی تو بگی
کیرم داشت منفجر میشد ، شهوت تمام وجودمو گرفته بود ، داشتم کس خل میشدم از شدت حشریت
شب کمی دیرتر رفتم خونه ، بابام سرش تو حساب کتاب و ماشین حسابش بود ،مرضیه هم تو آشپزخونه بود ، بهش سلام کردم ، به سردی و آروم و بدون اینکه نگام کنه جواب داد
مشخص بود هنوز ترس تو وجودشه…
یه تاپ و شلوار بلند تنش بود ،موهاشو تازه مش کرده بود که خیلی بهش میومد ، سرتاپاشو برانداز کردم ، هیچوقت اونقدر بنظرم سکسی و خواستنی نشده بود شلوارش کمی رفته بود لای چاککونش و گردی باسنش قشنگ معلوم بود
تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم ، همش با کیرم ور میرفتم ، ولی مراقب بودم ارضا نشم ،نمیخواستم کمرم خالی بشه
ساعت ۶ صبح خوابم برد ، پاشدم دیدم ساعت ۱۰ صبحه
از اتاق اومدم بیرون ، همه جا ساکت بود ، پدرم رفته بود و مرضیه هم قاعدتاً باید تو اتاق خواب خودشون می بود ، طبق معمول صبحانه رو میز آماده بود ، بعد از صبحانه یه ترامادول انداختم بالا چون میدونستم بشدت زود انزال هستم و با اون حجم از شهوت سه سوت آبم میاد ، رفتم مسواک زدم و بعدش دوش گرفتم تا کمی زمان بگذره تا ترامادول اثر کنه ، یه عطر ملایم هم زدم ، دوس نداشتم تو اولین رابطمون چیزی تو ذوقش بخوره
ساعت حدود ۱۱ بود ، لخت شدم ، فقط یه شورت هفتی پام بود ، رفتم سمت اتاقشون ، آررررروم درو باز کردم
روی تخت دراز کشیده بود، به تاج تخت تکیه داده بود و سرش تو گوشیش بود ، یه لباس خواب سفید ساتن دو بندی تنش بود ،سوتین نپوشیده بود ، سینه هاش تا نصفه بیرون بودن ، موهاشو ریخته بود روی شونش و یه آرایش ملایم کرده بود ، پتو رو کشیده بود روی پاهاش
منکه رفتم تو اتاق سرشو آورد بالا و سرتاپامو برانداز کرد، کیرم نیم سیخ شده بود و کلاهک کیرم کامل معلوم بود ،
هیچ حرفی نزدیم ، آروم رفتم رو تخت ، پتو رو از روی پاهاش زدم کنار ، رون پاهای سفیدش آتیشم زد ، گوشی رو از دستش گرفتم گذاشتم کنار، یکم موهاشو نوازش کردم ، بوی عطر تنش دیوونم میکرد ، دستمو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردم به لب گرفتن ، اولش خیلی حس نداشت و معلوم بود کمی معذبه ولی کم کم موتورش روشن شد و با ولع لب میگرفت ، دستمو کردم تو لباسش و سینه هاشو میمالیدم ، وااای چه لذتی بود، نوک سینه هاش سفت شده بود ، بعد کلی لب گرفتن بند لباسشو دادم پایین و افتادم به جون سینه هاش ، زبونمو رو نوک سینه هاش بازی میدادم ، با حرص تمام سینه هاشو میخوردم و میک میزدم ، کم کم صدای ناله هاش بلند شد، رفتم سراغ کصش ، شرت هم پاش نبود ، انگشتم که رسید به چوچولش یه آه بلند کشید ، پاهاشو باز کرد که کصش بیشتر در دسترسم باشه، همزمان که داشتم همه جاشو لیس میزدم انگشتامو تو کصش عقب جلو میکردم ، خیلی تنگ بود کصش
رفتم لای پاهاش و شروع به خوردن کصش کردم ، دیگه حسابی داغ شده بود ، موهامو چنگ میزد و میگفت جووووووون ، بخورررر ، آههههههه…
تکیه دادم به تخت ، شرتمو دراورد و شروع کرد به ساک زدن
خیلی حرفه ای ساک میزد ، بدون اینکه بهش بگم خایه هامو لیس میزد که با این کار خیلی تحریکم میکرد ، بعد خوابوندمش و رفتم روش وکیرمو یه دفعه فروکردم تو کصش ، یه جیغ زد و محکم بغلم کرد، آب کصش راه افتاده بود ، تند تند تلمبه میزدم ،اونم پشتمو چنگ میزد و آه وناله میکرد ، بعد داگی نشست و از پشت کردم تو کصش، دستام رو لپهای کونش بود و تند تند تلمبه میزدم ،انگار تو بهشت بودم
نمیدونستم ارضا شده یا نه ، اصلا برام مهم نبود و فقط به لذت خودم فکر میکردم
آخر کار هم کردم تو کونش ، مقاومتی نکرد ،معلوم بود زیاد کون داده ، کمرم مثل سنگ شده بود ، بعد از کلی تلمبه زدن بالاخره آبمو خالی کردم تو کونش
خیس عرق بودم ، دراز کشیدیم و از پشت محکم بغلش کردم ، سینه هاش تو دستم بود ، خودشو مثل یه بچه جمع کرده بود تو بغلم ، حدود نیم ساعت همونجوری دراز کشیده بودیم و چیزی نمی گفتیم
آروم در گوشش گفتم چطور بود مرضیه؟ ارضا شدی ؟
با حرکت سر تایید کرد وگفت اوهوم
اول من رفتم دوش گرفتم بعد مرضیه رفت، من بعد از حموم روی مبل دراز کشیده بودم ، مرضیه از حموم اومد بیرون ، حوله تن پوش تنش بود ، اومد کنارم رو مبل نشست ، دوس داشتم دوباره همونجا حوله ش رو دربیارم و باهاش سکس کنم ولی نمیخواستم برای بار اول زیاده روی کنم
میخواستم بهش این فرصتو بدم که این رابطه رو بتونه کمکم هضم کنه
با صدای خیلی آروم گفت میتونم سوال بپرسم آرش ؟
گفتم بپرس
گفت این رابطه تا کی ادامه پیدا میکنه؟ آخه منو تو زیاد تو خونه تنها میشیم ، اینجوری…
حرفشو قطع کردم گفتم نمیدونم مرضیه ، اصلا نمیتونم بگم چند بار این اتفاق میفته ، شاید تا زمانی که من ازدواج کنم
-آخه…
+آخه نداره مرضیه ، بچسب به زندگیت و سعی کن از امکاناتی در اختیارته لذت ببر ، نیاز جنسیت هم من تامین میکنم
درحالیکه داشت با ناخوناش ور میرفت به زمین نگاه میکرد و چیزی نمیگفت
از خونه زدم بیرون ، هنوز نشئه قرص بودم ، یه سیگار روشن کردم ، حس آرامش عجیبی داشتم ، تعجب کردم که چرا اصلا عذاب وجدان نداشتم
میدونستم که با کون افتادم تو عسل و این داستان حالا حالاها ادامه داره…
ادامه داره…
نوشته: آرش
13 پاسخ به “نامادری هرزه من (۱)”
خوب بود
بابا دست خوش بابا دمت گرم (خدا رحمت کنه مامانو ) از دست دادن مامان چیز کمی نیست، بازم از مامان مرضیه و خودت تعریف کن با قدرت ادامه بده گلم🌹
کص کش ۴ ساعت صدا ضبط کردی کل اعترافات زندگیش تو همون یه تماسش در اومد؟؟؟
نوش
دستگاه شنود شما چطور تماس را دو طرف ضبط کرده ؟
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دستمرضیه کیرم دهن پسرت
نوش جونت
خیلی خوب بود منتظر ادامشم
داره میگه یادم نمیاد اصن آخرین بار کی سکس داشتیم با باباتبعد چجوریه که نزدیک بوده شک کنه به جبودی سینش؟در حالت عادی که خبری از سکس و لخت شدن نبوده که؟!
پسرجان به خاطر عقده از نامادریت خودتو با جق و قرص نابود نکن خودتم گفتی کمر شلی زنت روزاول نه روز دوم یه جنده قهار میشه
یه ارش میخوام
برای زن سن مرد مهمه و اگر سنت مثلا ۱۵ سال اختلاف داشتهباشه تو حکم بچشو داری براش در صورتیکه اگر این داستانبرعکس بود دیگه این حرفو نمیزد ، و از گفتن این حرفیعنی فقط ازت سکس نمیخواد ، باید باهاش بیشتر وقت بگذرونی و بذاری بعضی وقتا اونم حال کنه با کسیولی اگر بابات بفهمه دیگه باید قید همچیو بزنی ، چون هضمکردنش سخته مخصوصا پدر ، این رابطها رو در کل باهاشحال نمیکنم 👙💄👠
نفرسوم فاعل و مفعول زوجها هستم، سایز 17 چهرم پروفایل هست و بدن سفید تمیز و سکسی.*زوجای تهران کرج اطراف و استانهای نزدیک تل پیام بدن اگر کیس همدیگه بودیم اشنا بشیم آیدی تلگرام alireza_tn01@⛔لطفا کسانیکه هنوز خانمشون راضی نیست برای چت و الکی پیام ندن.