سلام ، این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم کاملا واقعیه ، لطفا کسانی که با گرایش میسترس و اسلیو آشنا نیستن نخونن.
این داستان از اینجا شروع میشه که دختر عموم و دخترش قرار بود برای عید دیدنی بیان خونمون ، منم لحظه شماری میکردم ، چون هم دختر عمم خیلی خوشگل بود هم دخترش ، دختر عموم یه خانم خوش هیکل ۴۰ ساله بود و دخترش هم یه دختر نسبتا قد بلند و ۱۵ ساله (من خودم اون موقع ۱۸ سالم بود)
با خودم خیال پردازی میکردم که وقتی اونا اومدن چکار کنم ، آخه من فوت فتیش شدیدی دارم و یه جورایی از اینکه اسلیو و برده ی یه دختر بشم لذت میبرم اما بردگی برای فامیل یه چیز دیگست که تحقیرشو با هیچی نمیشه مقایسه کرد.
خب از داستان دور نمیشم ، دخترعمو (دنیا) و دخترش (هستی) اومدن خونمون ، از همون لحظه ی اول به کفش ها و پاهاشون خیره شده بودم ، هردوشون کفش اسپورت سیاه رنگ پوشیده بودن که خیلی هم تمیز نبودن ، اومدن تا دم جا کفشی و کفش هاشونو در اوردن ، جوراب دخترعمو دنیا سفید بود که احتمالا زیادم تمیز نبود آخه اونا از یه شهر دیگه اومده بودن و جوراب های هستی هم کالج سیاه بود ، وقتی داشتم خیال پردازی میکردم که جوراباشون چه بویی میده جوراباشونو در اوردن و گذاشتن توی کفش هاشون و وارد خونه شدن ، بعد از اینکه مامانم پذیرایی کرد ازشون و نشستن به بهونه ی دستشویی رفتن ، رفتم سمت جا کفشی که بیرون درب خونه بود ؛ نمیدونم چرا لذت تحقیر شدن توسط دخترعمومو بیشتر دوست داشتم ، آخه چون سنش بیشتر بود احساس میکردم راحت تر میتونه کنترلم کنه و زندگیمو نابود کنه ، به هرحال یک لنگ کفشش رو در اوردم و مراقب بودم که کسی منو نبینه و بعدش شروع کردم به بو کردن کفش هاش و جوراباش که واقعا بوی بدی میداد و یه جورایی ازش زده شدم و گذاشتم سرجاش و رفتم سراغ کفش های هستی (دخترش) و داخلشو بو کردم ، باورتون نمیشه که این مادر و دختر چقدر فرق دارن ، بوی پاهاش خیلی بد نبود ، البته اولش کمی اذیتم کرد اما بعدش سعی کردم کمی نفس بکشم داخلش تا عادت بکنم ، یه لحظه احساس کردم کسی میخواد بیاد بیرون که سریع کفش رو گذاشتم سرجاش ، تو نگو که اشتباهی جا به جا گذاشتم ، هستی اومد بیرون و گفت تو به کفش هامون دست زدی؟ صورتم سرخ شده بود ، که گفت شوخی کردم ، بعد رفت دستشویی ، منتظر موندم که دوباره بره داخل خونه ، وسوسه شده بودم و اینبار کفش هاشو برداشتم و کف کفش هاش که خیلی خاکی و کثیف بود و تیکه های سنگ ریزه و شن هم بهش چسبیده بود رو لیس زدم ، جوری لیس میزدم که انگار دارم بستنی یا لواشک رو لیس میزنم ، انقدر لیس زدم که زبونم داشت میسوخت ، بعد دوباره صدای در اومد ، بازم خود هستی بود ، مثل اینکه دیده بود ، بهم گفت : بهتر از این باید تمیزشون کنی و رفت داخل خونه ، از ترس داشتم میلرزیدم به خودم ، و با خودم میگفتم نکنه به مامانم بگه برای همین رفتم توی خونه و سعی کردم بهش بفهمونم که هرکاری بگه رو انجام میدم که بهم رحم کنه ، که بهم گفت : به کارت برس عزیزم ، نفهمیدم منظورشو که مامانم تا رفت بیرون ، هستی و دنیا مادر و دختری بهم گفتن : باید قبل از اینکه بخوایم بریم کفش های جفتمون رو تا میتونی لیس بزنی ، اگر یه ذره کثیف باشن به مامانت میگیم و آبروتو میبریم ، منم با ترس گفتم چقدر فرصت دارم؟ که گفتن فعلا اینجاییم برو به کارت برس ، وقتی مامانم اومد داخل دوباره رفتم بیرون ، اینبار به بهونه ی زنگ زدن به دوستم ، کفش های دخترعمو دنیا که خیلی کثیف بود رو با افتخار لیس زدم ، مجذوب اون شده بودم ، اگرچه کثیف تر از کفش های هستی بود اما باید کارمو قبل از اینکه دیر بشه تموم میکردم ، زبونم سیاه شده بود و دیگه تاثیری نداشت و من رفتم به سختی زبونمو شستم که دوباره برم سراغ کفش هاشون که دیدم همه اومدن بیرون ، ظاهرن دنیا و هستی میخواستن برن ، موقع روبوسی آخر دنیا در گوشم گفت : میدونم تمومش نکردی ولی یه روز باید با قطار ریل باس ییای تا خونمون و هرچی کفش هست لیس بزنی ، و ازمون خداحافظی کردن ، یکم بعد اس ام اس هستی اومد برام که نوشته بود : از این به بعد تو برده ی من و مامانم هستی ، منم گفتم اگر نباشم چی ؟ گفت آبروتو توی کل فامیل میبریم و نمیزاریم یه روز خوش ببینی ، منم گفتم چشم هرچی شما بگید ، گفت : خودت بگو اصلا بیا داخل واتس آپ ویس بفرست برام ؛ منم رفتم توی واتس آپ و با صدای لرزان و ترس و اضطراب گفتم : من با افتخار برده و توله سگ حقیر ارباب دنیا و هستی هستم. در جواب یه استیکر خنده فرستاد که حسابی تحقیرم کرد
ادامه دارد…
این داستان از اینجا شروع میشه که دختر عموم و دخترش قرار بود برای عید دیدنی بیان خونمون ، منم لحظه شماری میکردم ، چون هم دختر عمم خیلی خوشگل بود هم دخترش ، دختر عموم یه خانم خوش هیکل ۴۰ ساله بود و دخترش هم یه دختر نسبتا قد بلند و ۱۵ ساله (من خودم اون موقع ۱۸ سالم بود)
با خودم خیال پردازی میکردم که وقتی اونا اومدن چکار کنم ، آخه من فوت فتیش شدیدی دارم و یه جورایی از اینکه اسلیو و برده ی یه دختر بشم لذت میبرم اما بردگی برای فامیل یه چیز دیگست که تحقیرشو با هیچی نمیشه مقایسه کرد.
خب از داستان دور نمیشم ، دخترعمو (دنیا) و دخترش (هستی) اومدن خونمون ، از همون لحظه ی اول به کفش ها و پاهاشون خیره شده بودم ، هردوشون کفش اسپورت سیاه رنگ پوشیده بودن که خیلی هم تمیز نبودن ، اومدن تا دم جا کفشی و کفش هاشونو در اوردن ، جوراب دخترعمو دنیا سفید بود که احتمالا زیادم تمیز نبود آخه اونا از یه شهر دیگه اومده بودن و جوراب های هستی هم کالج سیاه بود ، وقتی داشتم خیال پردازی میکردم که جوراباشون چه بویی میده جوراباشونو در اوردن و گذاشتن توی کفش هاشون و وارد خونه شدن ، بعد از اینکه مامانم پذیرایی کرد ازشون و نشستن به بهونه ی دستشویی رفتن ، رفتم سمت جا کفشی که بیرون درب خونه بود ؛ نمیدونم چرا لذت تحقیر شدن توسط دخترعمومو بیشتر دوست داشتم ، آخه چون سنش بیشتر بود احساس میکردم راحت تر میتونه کنترلم کنه و زندگیمو نابود کنه ، به هرحال یک لنگ کفشش رو در اوردم و مراقب بودم که کسی منو نبینه و بعدش شروع کردم به بو کردن کفش هاش و جوراباش که واقعا بوی بدی میداد و یه جورایی ازش زده شدم و گذاشتم سرجاش و رفتم سراغ کفش های هستی (دخترش) و داخلشو بو کردم ، باورتون نمیشه که این مادر و دختر چقدر فرق دارن ، بوی پاهاش خیلی بد نبود ، البته اولش کمی اذیتم کرد اما بعدش سعی کردم کمی نفس بکشم داخلش تا عادت بکنم ، یه لحظه احساس کردم کسی میخواد بیاد بیرون که سریع کفش رو گذاشتم سرجاش ، تو نگو که اشتباهی جا به جا گذاشتم ، هستی اومد بیرون و گفت تو به کفش هامون دست زدی؟ صورتم سرخ شده بود ، که گفت شوخی کردم ، بعد رفت دستشویی ، منتظر موندم که دوباره بره داخل خونه ، وسوسه شده بودم و اینبار کفش هاشو برداشتم و کف کفش هاش که خیلی خاکی و کثیف بود و تیکه های سنگ ریزه و شن هم بهش چسبیده بود رو لیس زدم ، جوری لیس میزدم که انگار دارم بستنی یا لواشک رو لیس میزنم ، انقدر لیس زدم که زبونم داشت میسوخت ، بعد دوباره صدای در اومد ، بازم خود هستی بود ، مثل اینکه دیده بود ، بهم گفت : بهتر از این باید تمیزشون کنی و رفت داخل خونه ، از ترس داشتم میلرزیدم به خودم ، و با خودم میگفتم نکنه به مامانم بگه برای همین رفتم توی خونه و سعی کردم بهش بفهمونم که هرکاری بگه رو انجام میدم که بهم رحم کنه ، که بهم گفت : به کارت برس عزیزم ، نفهمیدم منظورشو که مامانم تا رفت بیرون ، هستی و دنیا مادر و دختری بهم گفتن : باید قبل از اینکه بخوایم بریم کفش های جفتمون رو تا میتونی لیس بزنی ، اگر یه ذره کثیف باشن به مامانت میگیم و آبروتو میبریم ، منم با ترس گفتم چقدر فرصت دارم؟ که گفتن فعلا اینجاییم برو به کارت برس ، وقتی مامانم اومد داخل دوباره رفتم بیرون ، اینبار به بهونه ی زنگ زدن به دوستم ، کفش های دخترعمو دنیا که خیلی کثیف بود رو با افتخار لیس زدم ، مجذوب اون شده بودم ، اگرچه کثیف تر از کفش های هستی بود اما باید کارمو قبل از اینکه دیر بشه تموم میکردم ، زبونم سیاه شده بود و دیگه تاثیری نداشت و من رفتم به سختی زبونمو شستم که دوباره برم سراغ کفش هاشون که دیدم همه اومدن بیرون ، ظاهرن دنیا و هستی میخواستن برن ، موقع روبوسی آخر دنیا در گوشم گفت : میدونم تمومش نکردی ولی یه روز باید با قطار ریل باس ییای تا خونمون و هرچی کفش هست لیس بزنی ، و ازمون خداحافظی کردن ، یکم بعد اس ام اس هستی اومد برام که نوشته بود : از این به بعد تو برده ی من و مامانم هستی ، منم گفتم اگر نباشم چی ؟ گفت آبروتو توی کل فامیل میبریم و نمیزاریم یه روز خوش ببینی ، منم گفتم چشم هرچی شما بگید ، گفت : خودت بگو اصلا بیا داخل واتس آپ ویس بفرست برام ؛ منم رفتم توی واتس آپ و با صدای لرزان و ترس و اضطراب گفتم : من با افتخار برده و توله سگ حقیر ارباب دنیا و هستی هستم. در جواب یه استیکر خنده فرستاد که حسابی تحقیرم کرد
ادامه دارد…
نوشته: Slave4Mistress
11 پاسخ به “میسترس هستی”
برو کیرم تو ناموست بره
عجب دنیای گوهی شده هستی رو هم عن برداشته
دختر عمو یا عمه؟؟؟
خوب بود. اگه کمی بیشتر تحقیرت می کردن به روشهای مختلف مثلا زبون زدن سنگ دسشویی جلوشون. من هم دلم میخاد برده ی آقایون باشم و هم ارباب بستگی به مودم داره. قسمت بعد بیشتر تحقیرآمیز باشه
اینجا پر شده از یه سری ادم دیوانه و روانی، این گوهی رو که تو خوردی اسمش فوت فتیش نیست بدبخت روانی…
کسشعراخه عنو مجبوری تخیلیات تخمیت و بنویسیبابا اخه مدیران سایت یه کنترل نمیکنن داستان ها رو ، چقدر سطح داستانها افت کرده
میسترس گیر نمیاد که ،همه الکین
کص شر
عالیه ادامه بدددده
اگه از تبریز میسترس هست تماس بگیره همه کار بلدم 09147402871
ادامش نمیزاری؟