میان دو دنیای تاریک

من همیشه به پزشکی علاقه داشتم. شاید به همین خاطر بود که به سراغ تخصص زنان و زایمان رفتم. برای من، پزشکی نه تنها علمی پیچیده، بلکه مسیری برای کمک به انسان‌ها بود. اما هیچ‌کس به من نگفت که این مسیر می‌تواند برای من دنیای دیگری را خلق کند؛ دنیایی تاریک که در آن اخلاق حرفه‌ای به تدریج محو می‌شود و جای خود را به تمایلاتی پنهان و بی‌رحمانه می‌دهد. من، به عنوان یک پزشک زن متخصص زنان و زایمان، همیشه در تلاش بودم که به بیمارانم کمک کنم، اما این کمک، به تدریج چیزی بیشتر از یک مسئولیت حرفه‌ای شد.

روزها در مطب، به معاینات و بررسی‌های پزشکی می‌پرداختم. معاینه‌های لگنی، سونوگرافی‌های داخلی، آزمایش‌های هورمونی و تست‌های مختلف بارداری، همه جزئی از وظایف روزمره‌ام بودند. اما در دل این کارهای روتین، احساس می‌کردم که همه چیز به نوعی در حال تغییر است. چیزی در درون من حرکت می‌کرد که نمی‌توانستم آن را مهار کنم.

یکی از نخستین بیمارانی که با او احساس خاصی پیدا کردم، “مینا” بود. او برای معاینه‌های اولیه‌اش به مطب من آمد. من به عنوان یک پزشک، باید همه چیز را بررسی می‌کردم: تاریخچه پزشکی، وضعیت هورمونی، و علائم فیزیکی‌اش. در معاینه، ابتدا از او خواستم که به آرامی در تخت معاینه دراز بکشد. چشمانش پر از نگرانی بود. او برای بررسی وضعیت تخمدان‌ها و رحمش به مطب آمده بود. من، به‌عنوان یک پزشک، باید این معاینات را با دقت انجام می‌دادم تا مطمئن شوم که هیچ مشکل جدی وجود ندارد.

برای معاینه لگنی، دستکش‌های استریل به دستانم کشیدم و اسپکولوم را آماده کردم. در حین معاینه، به دقت وضعیت دهانه رحم را بررسی می‌کردم. دهانه رحم را با دقت لمس کردم و هرگونه تغییرات غیرطبیعی را یادداشت می‌کردم. “رحم شما سالم به نظر می‌رسد، مینا. هیچ نشانه‌ای از بیماری‌های التهابی یا زخم‌های دهانه رحم وجود ندارد.” گفتم و تلاش کردم تا صدایم آرام و اطمینان‌بخش باشد، هرچند که در درون خودم چیزی متفاوت حس می‌کردم.

پس از معاینه لگنی، برای بررسی وضعیت رحم و تخمدان‌ها، سونوگرافی داخلی درخواست دادم. دستگاه سونوگرافی را به دقت بر روی شکم مینا قرار دادم و پروب را به آرامی حرکت دادم. صفحه نمایش دستگاه شروع به نمایش تصویرهایی از اندام‌های داخلی او کرد. من نمی‌توانستم از دقت خود در تشخیص مشکلات پزشکی به طور کامل راضی باشم؛ در عوض، به شدت درگیر حرکات بدن او بودم، نحوه واکنش‌هایش، لرزش‌های جزئی دستش در حالی که به آرامی به صفحه نمایش نگاه می‌کرد. تصویر رحم و تخمدان‌ها در صفحه نمایش به آرامی تغییر می‌کرد، و من از خود می‌پرسیدم که آیا می‌توانم از این لحظه چیزی بیشتر از یک معاینه پزشکی بسازم؟

به محض اینکه نتیجه سونوگرافی را روی صفحه دیدم، احساس قدرت می‌کردم. هیچ مشکلی در وضعیت رحم و تخمدان‌ها نبود، اما چیزی در دل خودم می‌دانستم که این معاینه‌ها، به علاوه آزمایش‌های هورمونی و تست‌های بیشتر، فقط بهانه‌هایی بودند که به بیمارانی مثل مینا این امکان را می‌دادند که در دام من گرفتار شوند.

در حین بررسی نتایج آزمایش‌ها، به او گفتم: “برای اطمینان بیشتر از وضعیت هورمونی‌تان، بهتر است یک آزمایش خون انجام دهیم و بررسی‌های تکمیلی بیشتری داشته باشیم. این‌طور مطمئن‌تر خواهیم بود که هیچ‌گونه اختلالی وجود ندارد.” در دل من چیزی بیشتر از یک توصیه پزشکی بود. من به دقت تحت تاثیر واکنش‌های او قرار می‌گرفتم؛ هر حرکت، هر لبخند، هر چشم‌چرخی که می‌زد، برای من به نوعی از یک بازی تبدیل شده بود.

یک روز، زمانی که دوباره به مطب مراجعه کرد، به او پیشنهاد کردم که برای پیگیری نتایج آزمایش‌ها به خانه‌ام بیاید. من توضیح دادم که برای تکمیل پرونده‌اش نیاز به بررسی دقیق‌تری داریم. چیزی در صدایم وجود داشت که نتوانست او را منصرف کند. این اولین باری بود که یکی از بیمارانم به خانه‌ام می‌آمد. در ظاهر، همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید. اما در حقیقت، من این دیدارها را برای خودم طراحی کرده بودم. فرصتی برای بیشتر نزدیک شدن به بیمار، برای کنترل بیشتر، برای تسلط.

وقتی مینا وارد خانه‌ام شد، به او نوشیدنی پیشنهاد دادم و آرام آرام از او خواستم که آزمایش‌های تکمیلی را انجام دهد. در طول آزمایش، او هیچ‌چیز غیرعادی نمی‌گفت. به بهانه بررسی‌های بیشتر، دوباره از او خواستم که کمی بیشتر در محیط آزمایشگاهی بماند. اما در ذهن من چیزی متفاوت می‌گذشت. من دوربین‌های مخفی را در گوشه‌های خانه‌ام قرار داده بودم و همه حرکاتش را زیر نظر داشتم. به آرامی و بدون آنکه او متوجه شود، این لحظات را ثبت می‌کردم.

در همان زمان که مینا در خانه‌ام بود و من در حال بررسی آزمایش‌ها و نتایج‌اش، به او پیشنهاد دادم که برای آزمایش‌های بیشتر به مطب بازگردد. باز هم بهانه‌ای جدید آوردم: “برای اینکه مطمئن شویم همه چیز مرتب است، بهتر است یک آزمایش سونوگرافی دیگر انجام دهیم.” و این بار، من از او خواستم که دوباره در مطب دراز بکشد، این بار برای انجام سونوگرافی داخلی.

اما این فقط یک سونوگرافی نبود. من به دقت تمام تصویرهای داخلی بدن او را زیر نظر می‌گرفتم. بررسی رحم و تخمدان‌ها، اندازه‌گیری ضخامت دیواره رحم، مشاهده هرگونه کیست یا تغییر در بافت‌ها، همه چیز به نظر طبیعی بود، اما این تمام ماجرا نبود. در ذهن من، این تنها فرصتی بود برای گرفتن تصاویری از او. دوربین‌هایی که در مطب پنهان کرده بودم، همه چیز را ضبط می‌کردند. من برای هر جزئیات، هر تغییر در حالت بدن او، هر نفس عمیق که از درونش می‌آمد، یک تصویر جدید می‌ساختم.

اما وقتی نرگس، یکی دیگر از بیمارانم، به مطب آمد و خواستار آزمایش‌های جدیدی شد، من دیگر نمی‌توانستم به راحتی از این وابستگی‌های مخفیانه دست بکشم. او، مانند مینا، به دلایلی که خود نمی‌دانست، گرفتار دام من شده بود. در حالی که در آزمایشگاه مشغول بررسی وضعیت هورمونی او بودم، دوباره به دقت معاینات لگنی و سونوگرافی‌های داخلی را تجویز کردم. در حین این فرآیند، بار دیگر همان دنیای پنهانی که ساخته بودم، از آن من شده بود. من دیگر فقط پزشک نبودم، بلکه در دل این روابط پیچیده، کنترل و تسلط را جستجو می‌کردم.

هر معاینه، هر آزمایش، هر نتایج، همگی تبدیل به ابزاری برای کنترل بیشتر و نزدیک‌تر شدن به بیمارانم می‌شدند. من به آنها کمک نمی‌کردم؛ من از آنها استفاده می‌کردم.

روزها گذشت و این چرخه تکرار می‌شد. چیزی که ابتدا به عنوان معاینات پزشکی ساده شروع شده بود، به ابزاری برای به دست آوردن آنچه که نمی‌توانستم از خودم بپرسم تبدیل شد: آیا در حال کمک به بیمارانم بودم، یا در حال استفاده از آنها برای خودم؟

آخرین روزی که مینا به مطب آمد، به من پیامی فرستاد: “من دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. همه چیز تغییر کرده است.” و این جمله در ذهنم پیچید. آیا من هم در حال تغییر بودم؟ یا اینکه در این دنیای تاریک، هیچ‌چیز از من باقی نمانده بود؟
《شکاف‌های درونی》

پیام مینا مثل یک ضربه به قلبم بود. برای چند لحظه نتوانستم چیزی جز صفحه گوشی‌ام را ببینم. “من دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. همه چیز تغییر کرده است.” این جمله به گونه‌ای در ذهنم تکرار می‌شد که گویی یک حقیقت تلخ را با خود داشت. برای اولین بار در این مدت احساس کردم که شاید چیزی از دست رفته است. این احساس، نه از بابت معاینه‌های پزشکی یا آزمایش‌هایی که انجام داده بودم، بلکه از بابت احساساتی بود که خودم به آرامی به آنها تبدیل شده بودم.

چند ساعت بعد، در حالی که در مطب تنها بودم، شروع به بررسی پرونده‌ها کردم. پرونده‌های مینا، نرگس، و دیگر بیمارانی که به خانه‌ام آمده بودند، همه در کنار هم روی میز مطب قرار داشتند. این اطلاعات، این آزمایش‌ها، سونوگرافی‌ها، و گزارش‌های هورمونی، همه چیزی جز داده‌های پزشکی نبودند. اما حالا، وقتی به آنها نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم که تمام این موارد تبدیل به ابزارهایی شده‌اند که من برای به دست آوردن قدرت از آن‌ها استفاده کرده‌ام.

با خودم فکر می‌کردم که آیا می‌توانستم کاری متفاوت انجام دهم؟ آیا این دنیای تاریک که خود ساخته بودم، هنوز هم می‌تواند ادامه یابد؟

به خانه برگشتم و به خودم قول دادم که دست از این بازی بردارم، اما در دل خود می‌دانستم که این یک فریب است. باز هم شروع به مرور ویدیویی که از مینا گرفته بودم کردم. زمانی که سونوگرافی انجام می‌شد، زمانی که معاینات لگنی در جریان بود، او بدون آنکه بداند دوربین‌های مخفی در گوشه‌های مطب همه چیز را ضبط می‌کردند. من و او، در یک دنیای غیرواقعی، در دو دنیای متفاوت بودیم، اما من هنوز احساس می‌کردم که تحت کنترل من است.

این بار دیگر نمی‌توانستم مثل گذشته خودم را فریب کنم. احساس کردم که باید کاری می‌کردم. شاید این همان لحظه‌ای بود که باید همه‌چیز را تمام می‌کردم. شاید دیگر هیچ راهی برای برگشت نبود، اما در عین حال نمی‌توانستم از خودم بپرسم که آیا حتی توانایی قطع این چرخه را دارم یا نه.

یکی از شب‌ها، در حال انجام یک معاینه معمول برای نرگس بودم. او اکنون به نظر می‌رسید که از رفتارهای من احساس ترس کرده است. وقتی در حال انجام معاینه لگنی او بودم، از حرکات بدنش متوجه شدم که چیزی در نگاهش تغییر کرده است. او سعی می‌کرد آرام بماند، اما دستش شروع به لرزیدن کرد و بدنش تنش بیشتری نشان می‌داد.

“نرگس، آیا همه چیز درست است؟” پرسیدم، سعی کردم صدایم را تا حد ممکن آرام و مطمئن نگه دارم. اما در دل خودم می‌دانستم که هیچ‌چیز مثل گذشته نیست. او دیگر مثل گذشته اعتماد نداشت. و من دیگر نمی‌توانستم آن اعتماد را مانند گذشته جلب کنم. او می‌دانست که چیزی در من تغییر کرده است. این تغییرات نه از جنس فیزیک بدن او، بلکه از جنس چیزی عمیق‌تر بودند.

در همان حین، من در ذهنم به گذشته فکر می‌کردم، به زمانی که اولین بار تصمیم گرفتم وارد این رشته شوم. به انگیزه‌هایی که داشتم؛ کمک به زنان، درمان مشکلات باروری، تسکین دردها و رنج‌ها. اما اکنون هیچ‌کدام از این‌ها دیگر وجود نداشت. آنچه برای من باقی مانده بود، تنها یک بازی تاریک و پیچیده بود که به شدت در آن غرق شده بودم.

وقتی نرگس از مطب خارج شد، به خودم گفتم که باید دیگر دست از این کار بردارم. باید تغییر می‌کردم. اما این فکر در ذهنم مثل یک تکرار بی‌پایان ادامه می‌یافت. چگونه می‌توانستم به گذشته بازگردم؟ آیا حتی گذشته‌ای برای بازگشت وجود داشت؟

من دیگر نمی‌توانستم با خودم صادق باشم. نمی‌توانستم به خود بگویم که هنوز همان پزشک قبلی هستم که روزی تصمیم گرفته بود تا به دیگران کمک کند. هرچقدر بیشتر به معاینات و آزمایش‌ها فکر می‌کردم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که تمام این‌ها دیگر هیچ‌کدام پزشکی نیستند. این‌ها فقط بهانه‌هایی برای تسلط بیشتر بر دیگران بودند.

و باز هم در همان شب، وقتی که در اتاق کارم تنها نشسته بودم، به فایل‌های ویدیویی که از بیماران گرفته بودم، نگاه می‌کردم. هر تصویر از بدن‌های‌شان، هر حرکت و تغییر در رفتارشان، همه چیز برایم به چیزی بیشتر از یک معاینه پزشکی تبدیل شده بود. در این لحظه، احساس کردم که از خودم بیزار شدم. اما می‌دانستم که برای ترسیدن و پشیمانی دیر شده است.

روزها به همین شکل ادامه می‌یافت. در مطب بیماران جدید می‌آمدند و می‌رفتند. اما هیچ‌کدام از آن‌ها دیگر برای من اهمیت نداشتند. این بازی که شروع کرده بودم، به چیزی فراتر از آنچه که تصور کرده بودم تبدیل شده بود.

در یکی از روزها، وقتی که مینا دوباره برای آزمایش‌های تکمیلی به مطب آمد، دیگر نمی‌توانستم چیزی جز احساس سردی و انزوای درونی در وجودم حس کنم. در نگاهش هیچ‌چیز جز ترس و اضطراب وجود نداشت. او نمی‌خواست دوباره مثل گذشته به من اعتماد کند.

“چرا نمی‌توانی ادامه دهی؟” این سوال در ذهنم پیچید. آیا من از همه‌چیز برای تسلط استفاده کرده بودم؟ یا شاید چیزی در درونم شکسته بود؟

او به آرامی از اتاق معاینه بیرون رفت، بدون اینکه چیزی بگوید. و من دوباره به صفحه نمایش مانیتور نگاه کردم. چیزی در من فرو ریخت، اما همچنان نمی‌توانستم از این چرخه تاریک رهایی یابم.

چند روز بعد، من دوباره در مطب تنها نشسته بودم و به پرونده‌ها نگاه می‌کردم. فکر کردم که شاید باید به کارهای دیگری پرداخته باشم. شاید هنوز فرصتی برای تغییر وجود داشته باشد، اما این فقط یک توهم بود.
من دیگر چیزی جز انعکاسی از خودم در آینه نمی‌دیدم. خودی که دیگر هیچ‌چیز از آن باقی نمانده بود.

و آن شب، وقتی به گوشی‌ام نگاه کردم و پیام مینا را دوباره خواندم، بار دیگر همان سوال در ذهنم پیچید: “آیا این بازی پایان خواهد یافت؟ یا اینکه در این دنیای تاریک، من هم‌چنان در حال غرق شدن هستم؟”

نوشته: لزبین احساسی

بازدید 16,706

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “میان دو دنیای تاریک”

  1. داستان نویسی همه ژانری داره که مطمئنم اگه میخوای از ژانر معمایی استفاده کنی اشتباه کردیاگه میخوای از ژانر اجتماعی استفاده کنی باز هم اشتباه کردیو تنها چیزی که به ذهنم میرسه بگم اینهژانر کلمات قلمبه سلمبه با یک طرح فانتزی که تازه دچار خود سانسوری هم هستی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید