شونزده سالم بود با آقام مثه همیشه حرفم شد و زدم بیرون تا شب حالم گرفته بود و تو خیابونا پرسه میزدم . شبم طبق معمول سر خرو کج کردم و رفتم خونه عزیز بخوابم . عزیز خالم بود و عاشقم بود . از موقعی که شوهرش اقا نوری فوت کرده بود خیلی تنها شده بود حیوونی ! اخه بچه نداشت . حقوق بازنشستگی اقا نوریو میگرفت و میگذروند . گفت ممل عزیزم چرا انقد پکری ؟ بیا یه دست تخته نرد بزنیم تا شام حاضر شه ! اخه پای ثابت تخته نردش بودم .
باز با بابات حرفت شده ؟ عیبی نداره . من فردا میخوام برم اراک پیش فامیلای نوری ! بیا باهم بریم یه هفته ای هم هوا عوض میکنیم , هم اروم میشی . سفر خوبه واسه ادم گاه گداری . تابسونم هست و اراک خنکه .
خونه عزیز دوتا کوچه پایین تر از خونمون بود . صبح که داشتم میرفتم نون بگیرم , شمرو دیدم از خونمون اومد بیرون بره در مغازه . کوچه رو که پیچید به درک , رفتم خونه به مامان گفتم من با عزیز میرم اراک و ساک بستم و عازم شدیم .
تو اراک رفتیم خونه برادر شوهرش اقای بیات . یه خونه داشتن باغ یا تاکستان . اقلا شیش هزار متری میشد . تمام باغ درخت مو بود و ده ها تن انگور به این درختها طوری که ته باغ دیده نمیشد . ظاهرا کسی تو خونه غیر خانم خونه که میشد جاری عزیزم نبود و اسم جاریش هم ملوک خانم بود . عجیب اینکه ملوک خانم با بلوز یقه گشاد و دامن نسبتا کوتاه اومد نشست و باالاخره من 16 سالم بود . پروپاچه و کون بیستی داشت با اینکه چل و پنجو رد کرده بود . سینه هاشم درشت و روفرم مونده بود . چایی و شیرنی رو که خوردیم البته زیر سایه نگاه های هیز و یواشکی ملوک , عزیز م گفت ممل تو برو تو باغ بگرد من و ملوک اختلاط کنیم .
رفتم تو باغ و لای انگورا میگشتم که دیدم یه فرشته از لای درختای مو داره نگام میکنه و میخنده . یه دختر هم سن و سال خودم با موهای خرمایی روشن و چشمای میشی و لبای گلی . خلاصه خوشکل و تو دل برو و سکسی . هیکلشم عین ملوک اما یه خرده جمع و جورتر . ملوک کون و پسوناش گنده تر بود .
گفتم فرشته خانوم اینجا چیکار میکنی ؟ گفت اسممو از کجا میدونستی ؟ گفت وللش , اسم تو چیه ؟ گفتم ممل یا مملی . خندید و دستمو گرفت گفت بیا بریم انباری کیشمیشارو نشونت بدم و رفتیم ته باغ و یه انباری بزرگ پرخرت و پرت و پره کشمش که اویزون کرده بودن و یکیشو گذاشت دهنم و گفت حالا تو شوهر علکی منی ! گفتم چتو ؟ گفت اخه من تورو پسندیدم و لبامو بوسید . منم از خدا خواسته گرفتمش و لباشو خوردم و زبونمو کردم تو دهنش ولی بلد نبود میکش بزنه ! دستامو حلقه کردم دور کمرش و بردم پایین و مالوندن کونش . صدای ننه ش اومد که میگفت فرشته کجایی ؟ برگشتیم تو و فرشته گفت با مملی تو باغ بودم . ملوک خانم گفت برو چند تا پیش دستی بیار. برای میوه . دست منو گرفت گفت ممل بیا بریم از اشپز خونه پیش دستی بیاریم و تو اشپز خونه دومرتبه شروع کرد لب دادن و ایندفه یاد گرفته بود و زبونمم میک میزد . گفت خوب میک زدم ؟ گفتم چیزای دیگه هم بلدی میک بزنی ؟ گفت اره . شبها یواشکی مامان و بابارو اون موقعها تماشا میکردم و یاد گرفتم . برگشتیم پیش اونا و فرشته گفت یه ساعت دیگه حمیدم از کلاس زبان میاد و سه تایی میریم بازی . من برم حموم تا حمید نیومده ! حمید برادر کوچیکش بود که هفت ساله و کلاس اول بود .
خلاصه ملوک خانم رفت تو اشپز خونه که بساط نهارو جور کنه , عزیزم گفت مملی حواست به این فرشته باشه چون شیرین عقله و اگه باهاش راه نیای و بیفته رو دنده لج قشقرقی بپا میکنه که بیا و ببین . اینام رو همین حساب ازاد گذاشتنش تو خونه ولی بیرون نمیزارند بره و مدرسه هم تا راهنمایی رفته .
باالاخره حمید از کلاس اومد و بادیدن من خیلی شاد شد . انگار تو این خونه فقط ادم بزرگا رفت و امد داشتن و این دوتا خواهر و برادر همش دور و ور من میپلکیدند و دائم میگفتند بریم تو اطاقهای دیگه بازی کنیم . خونهه هم درندشت . شیش هفت تا اطاق داشت . قدیمی بود .
من هم همینطور که بازی میکردیم راه براه اون وسطا طوری که تابلو نشه کوص و کون و پسونای فرشته رو میمالیدم . مثلا میگفتم زندان بان بازی کنیم و به حمید میگفتم تو برو بیرون و درم ببند و همونجا زندانبان باش که کسی نیاد تو و زندانیو نجات بده . منم اینجا شکنجش میکنم تا اعتراف کنه ! و اگر کسی اومد زود بیا بهم بگو . تا حمید میرفت بیرون , فرشته رو میخوابوندم و میرفتم روش و ممه هاشو میمالیدم و لباشو میخوردم و کوص و کونشو میمالیدم . ممه هاشو که میخوردم اه اوهش بلند میشد و دهنشو میگرفتم صداش نره بیرون .
موقع نهار ملوک مخصوصا پهلوی عزیزم نشست . دوتا جاری پهلوی هم که میشد درست روبروی من . و طوری چهارزانو نشست با اون دامن کوتاش که رونای کلفت و کوص تپلش قشنگ معلوم بود و هی حشری بهم نگاه میکرد و کیرم حسابی تو شلوار باد کرده بود و ملوک هم چشاشو کلید کرده بود رو کیر باد کردم . انقدر حشریم کرد که خود بخود دستمو گذاشتم روی رون فرشته که پهلوم نشسته بود و سر دادم طرف کوصش . ملوک با اینکه دست منو میدید که به طرف کوص دخترش فرشته میره اما پشم کوصشم نبود و راضی بود من فرشته رو بکنم به شرطی که خودش بعدی باشه که میره زیر کیر من ! باور کن که خیسی شورت قرمزشم معلوم بود و بد جوری کوص و کونو ریخته بود بیرون سر سفره . یهو همینطور که دستم روی رون فرشته سر خورده بود و به کص فرشته رسیده بود چشمم به عزیزم افتاد که روبروم بود با اون عینک ته استکانیش و الحمدو لله هنوز متوجه نشده بود که به خودم اومدم و دستمو کشیدم . بلا فاصله بعد از من ملوک خودشو جمع و جور کرد .
شب که اقای بیات اومد یه پیرمرد هفتاد ساله یه سی سالی بزرگتر از زنش ملوک که من تعجب کردم اینا چه جوری یه بچه هفت ساله دارند ؟ جواب این سوالو مولوک از همه بهتر میدونست . بیات کر بود و با صمعک باز باید داد میزدی بشنوه . خلاصه بعد از شام جای من و حمید و که دیگه از من جدا نمیشد انداختن تو یه اطاق دیگه که از صدای خنده هامون فرشته هم میگفت منم میخوام برم اون اطاق پهلوشون . اقای بیات که دیگه صمعکشم در اورده بود و خوابه خواب بود و دنیا به کیرش . عزیزم هم وقتی میخوابید صدای خور و پفش تمام خونه رو ور میداشت و توپ در میکردی بیدار نمیشد از بس بیچاره قرص واسه گردن و دست دردش میخورد ! فقط ملوک هشیار بود و حشرش نمیذاشت بخوابه و باید قرص میخورد تا بخوابه . نه قرص دارو ! قرص یعنی محکم باید میخورد تا بخوابه . خلاصه فرشته که صدای خنده های من و حمید کنجکاویشو صد برابر کرده بود طاقت نیاورد و خورو پف عزیزو بهونه کرد و گفت منم میرم اون اطاق و حمید بینمون میخوابه . مولوکم اصلا مخالفت نکرد و انگار تا اون موقع هم با عزیز رودربایستی داشت و مانع میشد .
خلاصه یک ساعتی سه تایی شوخی کردیم و خندیدیم تا حمیدم بی هوش شد و موندیم ما دوتا یا شایدم ما سه تا . فرشته شروع کرد پچ پچ حرف زدن که بیدار نشه مولوک و بالشتشو ورداشت و اومد اینور پهلوی من خوابید و رفت زیر پتوم و یه وری روبروی هم لب تو لب شدیم و حسابی لبای همو خوردیم و زبونمو مکید و منم زیر پتو دست بردم و ممه هاشو چنگ میزدم و حسابی میمالیدم و رفتم پایین و ممه هاشو خوردن که انگشتاشو انداخت لای موهامو سرمو فشار میداد به ممه هاش و دست بردم تو شورتشو کوصشو مالوندن که خیسه خیس بود و انگشتم سر خورد تو کوصش که ناله ش بلند شد و زود لباشو خوردم صداش نره بالا و همینجوری که انگشتم تو کوصش بود و چوچولشو میمالیدم انقدر حشری شد که رفت زیر پتو و پیژاممو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن و همونطور که خودش گفته بود که قبلنا بایواشکی دیدن مامانش که باباشو ساک میزده یادگرفته , حسابی کیرمو ساک زد و تخماممو لیسید تا کشیدمش بالا و خودم رفتم زیر پتو و شورت و شلوارخواب نازکشو باهم دراوردم و شروع کردم کوصشو خوردن که چنگ مینداخت به موهامو داشت میومد که اومدم بالا و دمر خوابوندمش و بالشتو گذاشتم زیر کمرش تا کونش حسابی قنبل شد و تف زدم در سولاخ کونش و یه تف هم سر کیرم و گذاشتم دم سولاخ کون صورتیش و یواش زور دادم توش سرش رفت و فرشته چنگ زد به تشک . همونجور تو کونش نگه داشتم و دست بردم از پشت ممه هاشو مالوندن و لاله های گوش راستشو خوردن و لب گرفتن که کونش به کیرم عادت کنه و دو دیقه بعد فشار دادم تا نصفه رفت تو کونش و تشکو گاز گرفت و باز نگه داشتم تا عادت کرد و برگشت لب داد و ایندفعه تا ته تپوندم تو کون سفید و تنگش که تشکو گاز گرفت و جیغ خفه تو تشک زد که از صداش حمید یه تکونی خورد و مطمئنم مولوکم شنید و منم هم از ترس و هم واسه اینکه کونش به کیرم عادت کنه چند دقیقه ثابت موندم تا کون فرشته کیرمو هضم کرد و همونجور که ممه هاشو از پشت میمالیدم برگشت و لب داد که فهمیدم موقع تلمبه زدنه و حسابی تلمبه میزدم و اه و اوه فرشته بلند شده بود که مطمئن شدم مولوک با این صداها خواب نیست و جراتم بیشتر شد و چنان تلمبه میزدم تو کون فرشته که صدای اخ و اوخ فرشته و صدای شلپ شلوپ خوردن شکمم به کمر و کپل فرشته تا ته باغ هم میرفت و دست انداختم و گردن فرشته رو با بازوم کشیدم بالا که داشت خفه میشد و تو همون حالت کیرم نبض میزد و تو کون فرشته اب پاشی میکرد و کمرم خالی شد تو کون فرشته و حسابی سبک شدم وتا صبح راحت خوابیدم .
سر صبحونه مولوک یه لباس پوشیده تر تنش بود جلوی شوهرش ولی باز با چشمای حشریش همش منو رصد میکرد و معلوم بود کم خوابی داشته . یک ساعتی بعد از رفتن اقای بیات سر کار عزیز گفت میره چندتا از فامیل شوهراشو ببینه که زن هستن و به منم گفت برو شهرو بگرد . منم رفتم تو حیاط که کفشامو پام کنم فرشته اومد بیرون و یواشکی در گوشم گفت برو بچرخ و ده دیقه دیگه برگرد و یواشکی بیا تو باغ و بیا من تو انباریم و درو برات باز میزارم . منم همین کارو کردم و رفتم تو انباری و فرشته اومد تو بغلم و لب دادن و ایندفعه یه راست زیپمو باز کرد و دست برد تو شلوارم کیرمو گرفت و گفت میخوام باز بخورمش . چه کلفته .گفتم یهو مامانت نیاد ؟ بد میشه ها ! زیپمو کشیدم بالا . یهو چهرش عوض شد و قاطی کرد و گفت اون جنده خودش برنامه داره و اصلا ته باغ نمیاد و تا فرصت پیدا میکنه و کسی نیست شروع میکنه ! با عصبانیت گفت باور نمیکنی؟ دستمو کشید و گفت بیا تا نشونت بدم ! گفت هیس ساکت دنبالم بیا . از لای درختها منو یواش برد به سمت یه راهرو کنار عمارت که منتهی میشد به پشت ساختمون و حیاط خلوت که دوتا پنجره غبارگرفته داشت . یکی به اشپزخونه , یکی هم به حمام . صدای دوش حموم میومد که باز بود . یواش چشمامونو چسبوندیم به شیشه غبار و دوده زده حموم و تو رو دیدیم . چراغ روشن بود و دوش باز ولی مولوک زیر دوش نبود . اون نشسته بود روی سکوی حمام و بلوزشو داده بود بالا و سوتینم نداشت و با یه دستش داشت ممه های گندشو میمالید و تو یه دست دیگش هم یکی از شورتهای من که از ساکم ورداشته بود و میلیسیدش و میکرد تو شورتشو میمالید به کوصش و اه و اوهش حمومو ورداشته بود . باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم و کیرم زده بود زیر چونم ! فرشته فهمید و دست برد کیرمو از روی شلوار مالیدن و گفت حالا باور میکنی ؟ اونوقت جنده به من میگه عقب افتاده ! گفت بیا بریم تو انباری !
باز با بابات حرفت شده ؟ عیبی نداره . من فردا میخوام برم اراک پیش فامیلای نوری ! بیا باهم بریم یه هفته ای هم هوا عوض میکنیم , هم اروم میشی . سفر خوبه واسه ادم گاه گداری . تابسونم هست و اراک خنکه .
خونه عزیز دوتا کوچه پایین تر از خونمون بود . صبح که داشتم میرفتم نون بگیرم , شمرو دیدم از خونمون اومد بیرون بره در مغازه . کوچه رو که پیچید به درک , رفتم خونه به مامان گفتم من با عزیز میرم اراک و ساک بستم و عازم شدیم .
تو اراک رفتیم خونه برادر شوهرش اقای بیات . یه خونه داشتن باغ یا تاکستان . اقلا شیش هزار متری میشد . تمام باغ درخت مو بود و ده ها تن انگور به این درختها طوری که ته باغ دیده نمیشد . ظاهرا کسی تو خونه غیر خانم خونه که میشد جاری عزیزم نبود و اسم جاریش هم ملوک خانم بود . عجیب اینکه ملوک خانم با بلوز یقه گشاد و دامن نسبتا کوتاه اومد نشست و باالاخره من 16 سالم بود . پروپاچه و کون بیستی داشت با اینکه چل و پنجو رد کرده بود . سینه هاشم درشت و روفرم مونده بود . چایی و شیرنی رو که خوردیم البته زیر سایه نگاه های هیز و یواشکی ملوک , عزیز م گفت ممل تو برو تو باغ بگرد من و ملوک اختلاط کنیم .
رفتم تو باغ و لای انگورا میگشتم که دیدم یه فرشته از لای درختای مو داره نگام میکنه و میخنده . یه دختر هم سن و سال خودم با موهای خرمایی روشن و چشمای میشی و لبای گلی . خلاصه خوشکل و تو دل برو و سکسی . هیکلشم عین ملوک اما یه خرده جمع و جورتر . ملوک کون و پسوناش گنده تر بود .
گفتم فرشته خانوم اینجا چیکار میکنی ؟ گفت اسممو از کجا میدونستی ؟ گفت وللش , اسم تو چیه ؟ گفتم ممل یا مملی . خندید و دستمو گرفت گفت بیا بریم انباری کیشمیشارو نشونت بدم و رفتیم ته باغ و یه انباری بزرگ پرخرت و پرت و پره کشمش که اویزون کرده بودن و یکیشو گذاشت دهنم و گفت حالا تو شوهر علکی منی ! گفتم چتو ؟ گفت اخه من تورو پسندیدم و لبامو بوسید . منم از خدا خواسته گرفتمش و لباشو خوردم و زبونمو کردم تو دهنش ولی بلد نبود میکش بزنه ! دستامو حلقه کردم دور کمرش و بردم پایین و مالوندن کونش . صدای ننه ش اومد که میگفت فرشته کجایی ؟ برگشتیم تو و فرشته گفت با مملی تو باغ بودم . ملوک خانم گفت برو چند تا پیش دستی بیار. برای میوه . دست منو گرفت گفت ممل بیا بریم از اشپز خونه پیش دستی بیاریم و تو اشپز خونه دومرتبه شروع کرد لب دادن و ایندفه یاد گرفته بود و زبونمم میک میزد . گفت خوب میک زدم ؟ گفتم چیزای دیگه هم بلدی میک بزنی ؟ گفت اره . شبها یواشکی مامان و بابارو اون موقعها تماشا میکردم و یاد گرفتم . برگشتیم پیش اونا و فرشته گفت یه ساعت دیگه حمیدم از کلاس زبان میاد و سه تایی میریم بازی . من برم حموم تا حمید نیومده ! حمید برادر کوچیکش بود که هفت ساله و کلاس اول بود .
خلاصه ملوک خانم رفت تو اشپز خونه که بساط نهارو جور کنه , عزیزم گفت مملی حواست به این فرشته باشه چون شیرین عقله و اگه باهاش راه نیای و بیفته رو دنده لج قشقرقی بپا میکنه که بیا و ببین . اینام رو همین حساب ازاد گذاشتنش تو خونه ولی بیرون نمیزارند بره و مدرسه هم تا راهنمایی رفته .
باالاخره حمید از کلاس اومد و بادیدن من خیلی شاد شد . انگار تو این خونه فقط ادم بزرگا رفت و امد داشتن و این دوتا خواهر و برادر همش دور و ور من میپلکیدند و دائم میگفتند بریم تو اطاقهای دیگه بازی کنیم . خونهه هم درندشت . شیش هفت تا اطاق داشت . قدیمی بود .
من هم همینطور که بازی میکردیم راه براه اون وسطا طوری که تابلو نشه کوص و کون و پسونای فرشته رو میمالیدم . مثلا میگفتم زندان بان بازی کنیم و به حمید میگفتم تو برو بیرون و درم ببند و همونجا زندانبان باش که کسی نیاد تو و زندانیو نجات بده . منم اینجا شکنجش میکنم تا اعتراف کنه ! و اگر کسی اومد زود بیا بهم بگو . تا حمید میرفت بیرون , فرشته رو میخوابوندم و میرفتم روش و ممه هاشو میمالیدم و لباشو میخوردم و کوص و کونشو میمالیدم . ممه هاشو که میخوردم اه اوهش بلند میشد و دهنشو میگرفتم صداش نره بیرون .
موقع نهار ملوک مخصوصا پهلوی عزیزم نشست . دوتا جاری پهلوی هم که میشد درست روبروی من . و طوری چهارزانو نشست با اون دامن کوتاش که رونای کلفت و کوص تپلش قشنگ معلوم بود و هی حشری بهم نگاه میکرد و کیرم حسابی تو شلوار باد کرده بود و ملوک هم چشاشو کلید کرده بود رو کیر باد کردم . انقدر حشریم کرد که خود بخود دستمو گذاشتم روی رون فرشته که پهلوم نشسته بود و سر دادم طرف کوصش . ملوک با اینکه دست منو میدید که به طرف کوص دخترش فرشته میره اما پشم کوصشم نبود و راضی بود من فرشته رو بکنم به شرطی که خودش بعدی باشه که میره زیر کیر من ! باور کن که خیسی شورت قرمزشم معلوم بود و بد جوری کوص و کونو ریخته بود بیرون سر سفره . یهو همینطور که دستم روی رون فرشته سر خورده بود و به کص فرشته رسیده بود چشمم به عزیزم افتاد که روبروم بود با اون عینک ته استکانیش و الحمدو لله هنوز متوجه نشده بود که به خودم اومدم و دستمو کشیدم . بلا فاصله بعد از من ملوک خودشو جمع و جور کرد .
شب که اقای بیات اومد یه پیرمرد هفتاد ساله یه سی سالی بزرگتر از زنش ملوک که من تعجب کردم اینا چه جوری یه بچه هفت ساله دارند ؟ جواب این سوالو مولوک از همه بهتر میدونست . بیات کر بود و با صمعک باز باید داد میزدی بشنوه . خلاصه بعد از شام جای من و حمید و که دیگه از من جدا نمیشد انداختن تو یه اطاق دیگه که از صدای خنده هامون فرشته هم میگفت منم میخوام برم اون اطاق پهلوشون . اقای بیات که دیگه صمعکشم در اورده بود و خوابه خواب بود و دنیا به کیرش . عزیزم هم وقتی میخوابید صدای خور و پفش تمام خونه رو ور میداشت و توپ در میکردی بیدار نمیشد از بس بیچاره قرص واسه گردن و دست دردش میخورد ! فقط ملوک هشیار بود و حشرش نمیذاشت بخوابه و باید قرص میخورد تا بخوابه . نه قرص دارو ! قرص یعنی محکم باید میخورد تا بخوابه . خلاصه فرشته که صدای خنده های من و حمید کنجکاویشو صد برابر کرده بود طاقت نیاورد و خورو پف عزیزو بهونه کرد و گفت منم میرم اون اطاق و حمید بینمون میخوابه . مولوکم اصلا مخالفت نکرد و انگار تا اون موقع هم با عزیز رودربایستی داشت و مانع میشد .
خلاصه یک ساعتی سه تایی شوخی کردیم و خندیدیم تا حمیدم بی هوش شد و موندیم ما دوتا یا شایدم ما سه تا . فرشته شروع کرد پچ پچ حرف زدن که بیدار نشه مولوک و بالشتشو ورداشت و اومد اینور پهلوی من خوابید و رفت زیر پتوم و یه وری روبروی هم لب تو لب شدیم و حسابی لبای همو خوردیم و زبونمو مکید و منم زیر پتو دست بردم و ممه هاشو چنگ میزدم و حسابی میمالیدم و رفتم پایین و ممه هاشو خوردن که انگشتاشو انداخت لای موهامو سرمو فشار میداد به ممه هاش و دست بردم تو شورتشو کوصشو مالوندن که خیسه خیس بود و انگشتم سر خورد تو کوصش که ناله ش بلند شد و زود لباشو خوردم صداش نره بالا و همینجوری که انگشتم تو کوصش بود و چوچولشو میمالیدم انقدر حشری شد که رفت زیر پتو و پیژاممو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن و همونطور که خودش گفته بود که قبلنا بایواشکی دیدن مامانش که باباشو ساک میزده یادگرفته , حسابی کیرمو ساک زد و تخماممو لیسید تا کشیدمش بالا و خودم رفتم زیر پتو و شورت و شلوارخواب نازکشو باهم دراوردم و شروع کردم کوصشو خوردن که چنگ مینداخت به موهامو داشت میومد که اومدم بالا و دمر خوابوندمش و بالشتو گذاشتم زیر کمرش تا کونش حسابی قنبل شد و تف زدم در سولاخ کونش و یه تف هم سر کیرم و گذاشتم دم سولاخ کون صورتیش و یواش زور دادم توش سرش رفت و فرشته چنگ زد به تشک . همونجور تو کونش نگه داشتم و دست بردم از پشت ممه هاشو مالوندن و لاله های گوش راستشو خوردن و لب گرفتن که کونش به کیرم عادت کنه و دو دیقه بعد فشار دادم تا نصفه رفت تو کونش و تشکو گاز گرفت و باز نگه داشتم تا عادت کرد و برگشت لب داد و ایندفعه تا ته تپوندم تو کون سفید و تنگش که تشکو گاز گرفت و جیغ خفه تو تشک زد که از صداش حمید یه تکونی خورد و مطمئنم مولوکم شنید و منم هم از ترس و هم واسه اینکه کونش به کیرم عادت کنه چند دقیقه ثابت موندم تا کون فرشته کیرمو هضم کرد و همونجور که ممه هاشو از پشت میمالیدم برگشت و لب داد که فهمیدم موقع تلمبه زدنه و حسابی تلمبه میزدم و اه و اوه فرشته بلند شده بود که مطمئن شدم مولوک با این صداها خواب نیست و جراتم بیشتر شد و چنان تلمبه میزدم تو کون فرشته که صدای اخ و اوخ فرشته و صدای شلپ شلوپ خوردن شکمم به کمر و کپل فرشته تا ته باغ هم میرفت و دست انداختم و گردن فرشته رو با بازوم کشیدم بالا که داشت خفه میشد و تو همون حالت کیرم نبض میزد و تو کون فرشته اب پاشی میکرد و کمرم خالی شد تو کون فرشته و حسابی سبک شدم وتا صبح راحت خوابیدم .
سر صبحونه مولوک یه لباس پوشیده تر تنش بود جلوی شوهرش ولی باز با چشمای حشریش همش منو رصد میکرد و معلوم بود کم خوابی داشته . یک ساعتی بعد از رفتن اقای بیات سر کار عزیز گفت میره چندتا از فامیل شوهراشو ببینه که زن هستن و به منم گفت برو شهرو بگرد . منم رفتم تو حیاط که کفشامو پام کنم فرشته اومد بیرون و یواشکی در گوشم گفت برو بچرخ و ده دیقه دیگه برگرد و یواشکی بیا تو باغ و بیا من تو انباریم و درو برات باز میزارم . منم همین کارو کردم و رفتم تو انباری و فرشته اومد تو بغلم و لب دادن و ایندفعه یه راست زیپمو باز کرد و دست برد تو شلوارم کیرمو گرفت و گفت میخوام باز بخورمش . چه کلفته .گفتم یهو مامانت نیاد ؟ بد میشه ها ! زیپمو کشیدم بالا . یهو چهرش عوض شد و قاطی کرد و گفت اون جنده خودش برنامه داره و اصلا ته باغ نمیاد و تا فرصت پیدا میکنه و کسی نیست شروع میکنه ! با عصبانیت گفت باور نمیکنی؟ دستمو کشید و گفت بیا تا نشونت بدم ! گفت هیس ساکت دنبالم بیا . از لای درختها منو یواش برد به سمت یه راهرو کنار عمارت که منتهی میشد به پشت ساختمون و حیاط خلوت که دوتا پنجره غبارگرفته داشت . یکی به اشپزخونه , یکی هم به حمام . صدای دوش حموم میومد که باز بود . یواش چشمامونو چسبوندیم به شیشه غبار و دوده زده حموم و تو رو دیدیم . چراغ روشن بود و دوش باز ولی مولوک زیر دوش نبود . اون نشسته بود روی سکوی حمام و بلوزشو داده بود بالا و سوتینم نداشت و با یه دستش داشت ممه های گندشو میمالید و تو یه دست دیگش هم یکی از شورتهای من که از ساکم ورداشته بود و میلیسیدش و میکرد تو شورتشو میمالید به کوصش و اه و اوهش حمومو ورداشته بود . باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم و کیرم زده بود زیر چونم ! فرشته فهمید و دست برد کیرمو از روی شلوار مالیدن و گفت حالا باور میکنی ؟ اونوقت جنده به من میگه عقب افتاده ! گفت بیا بریم تو انباری !
ادامه دارد
نوشته: الف . ع
6 پاسخ به “ملوک (۱)”
خوب بود ادامه ش را هم حتما بزار
اينجوري كه به شما پا ميدن به برد پيت نميدن به خدا …
چند وقتی بود چیزی تا این حد مسخره نخونده بودم
داستان خوبی بود ادامه بده
شما قبلا قصه رباب کون کجه رو ننوشته بودی؟
اعتماد به سقفت منو کشته!!!فانتزی یک جقی،کمتر پسرممم ج ق بزن و سیع کن سنتی و صعنتی رو همزمان استعمال نکنی چون انوقت مثل الان جان داستان کصشعرتلاوت میکنی