مقاومت جنده

در زیر نور کم‌سو و غبارآلود قنادی متروکه‌ای در گوشه‌ای از روستای فَشتنق توابع دهستان باشتین، جایی که بوی شکر سوخته و خمیر گندیده با عطر تند عرق، روغن سوخته، و فلز زنگ‌زده آمیخته شده بود، من، یلدا، توی یه موقعیت کثیف و درهم‌تنیده گیر افتاده بودم. سقف قنادی ترک‌های عمیق داشت، و تار عنکبوت‌ها گوشه‌هاشو پوشونده بود، انگار سال‌ها بود که کسی پاشو این‌جا نذاشته. پیشخون چوبی شکسته پر از لکه‌های قهوه‌ای و زرد بود، و تکه‌های شیشه‌ی ویترین خرد شده زیر نور لامپ های سوخته و نیمه‌جان روی زمین برق می‌زد. هوا سنگین از شهوت و خشونت بود، و دیوارای ترک‌خورده با رنگ پوسته‌پوسته انگار شاهد سال‌ها فساد و گناه بودن. پشت به یه مرد غریبه نشسته بودم، کیر سفت و بی‌رحمش تا ته توی کونم فرو رفته بود، عمیق و داغ، مثل یه میله‌ی آهنی گداخته که درونمو می‌سوزوند و پاره می‌کرد. اون لباس تمام نظامی به سبک نیروهای ویژه داشت—یونیفرم مشکی مات با زره‌های تقویت‌شده روی سینه و شونه‌ها، دستکش های تاکتیکال چرم که انگشتاش از فشار سال‌ها اسلحه‌داری پینه بسته بود، و کلاه‌خودی با لبه، تیره که صورتشو کامل پوشونده بود، فقط دو تا چشم یخی و بی‌رحم از پشتش مثل دو تیکه یخ کثیف برق می‌زد. شلوارش تا زانوهاش پایین کشیده شده بود، و عرق روی رانای عضلانی‌ش زیر نور کم‌سو براق شده بود.
پاهامو، با همون لباس نظامی و ماسک بی‌چهره، محکم با دستاش تو هوا نگه داشته بود—زانوهام باز شده بودن، و عضلات کشیده و برنزه‌ی پاهام زیر فشار انگشتای زبر و سردش می‌لرزیدن و خطوط عضلانی شون برجسته‌تر شده بود. زره فلزی روی دستاش با هر حرکت به پوستم ساییده می‌شد، و رد قرمز کم‌رنگی رو رانام به جا می‌ذاشت. جلوم، یه مرد دیگه، هم‌لباس و هم‌چهره با اون، ایستاده بود و با وحشی‌گری توی کسم تلمبه می‌زد—هر ضربه‌ش مثل یه چکُش آهنی بود، سریع و عمیق، و کیرش با هر ورود و خروج صدای خیس و چسبناک و گناه‌آلودی توی فضای قنادی پخش می‌کرد که با صدای نفسای سنگین و غرش‌مانندش قاطی می‌شد. شلوارش تا مچ پاهاش پایین بود، و چکمه‌های سیاهش با هر حرکت رو زمین کثیف می‌کشید و گرد و غبار بلند می‌کرد.
کنارم، یه مرد دیگه تکیه داده به دیوار ترک‌خورده ایستاده بود، با همون یونیفرم نظامی که حالا از عرق خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود. دست راستش، با دستکش تاکتیکال، کیرشو از شلوارش بیرون آورده بود و آروم می‌مالید—انگشتاش با ریتمی حریص بالا و پایین می‌رفتن، و قطرات شفاف از نوکش رو زمین غبارآلود می‌چکیدن. کلاه‌خودشو کمی بالا زده بود، و سایه‌ی چونه‌ی زبرش زیر نور لرزان پیدا بود. چشمای پشت ماسکش با ولع به من خیره شده بودن، و نفسای سنگینش از پشت فیلتر ماسک مثل زمزمه‌ی شوم یه شکارچی توی سکوت قنادی می‌پیچید. هر از گاهی دستشو تندتر می‌کرد، و صدای خیس مالیدنش با صدای تلنبه‌های اون سه تا قاطی می‌شد. این چهار تا، مأمورای ویژه اینترپل بودن—بی‌نام، بی‌رحم، و فقط برای خرد کردن من اومده بودن.
امیر، گماشته‌ی پدرخوانده‌ی مافیا باشتین ، اون‌جا بود، تکیه داده به پیشخون شکسته‌ی قنادی، با یه شوکر برقی توی دست راستش که نوکش جرقه‌های آبی و تیز می‌زد و نورش رو دیوارای کثیف می‌رقصید. موهای خاکستری کوتاه و شانه‌زده‌اش توی نور کم‌سو مثل نقره برق می‌زد، و زخم کنار ابروش—یه خط نازک و کج که انگار با تیغ کشیده شده بود—مثل یه امضای تهدیدآمیز زیر چشمای تیز و خاکستریش خودنمایی می‌کرد. با اون کت‌وشلوار مشکی گرون‌قیمتش، که حالا از گرد و غبار قنادی کمی کدر شده بود، بهم نگاه می‌کرد—لبخند کج و کثافتش پر از لذت و قدرت بود، و دکمه‌ی بالای کتش باز بود، یه پیرهن سفید زیرش پیدا که از عرق خیس شده بود و به سینه‌ی پهنش چسبیده بود. توی ذهنم نفرت ازش مثل یه آتش زیر خاکستر شعله می‌کشید—از این که منو به این روز انداخته بود، از این که سال‌ها براش کارای کثیف مافیا باشتین رو کرده بودم، از این که هنوزم اسیر دستاش بودم. ولی کیر اون غریبه توی کونم، و اون یکی توی کسم، یه حس دیوونه‌کننده بهم می‌داد—یه لذت گناه‌آلود که نمی‌تونستم ازش فرار کنم، هرچند از خودم و این موقعیت حالم بهم می‌خورد و معده‌م از این همه کثافت پیچ می‌خورد.
مرد پشت سرم، با دستای دستکش‌دارش پستان‌های بزرگ و سنگینمو محکم فشار داد—انگشتاش تو گوشت نرم و برنزه‌شون فرو رفتن، و شیر سفید و گرم از نوک تیره و سفتشون فوران کرد، با فشار به صورت مرد جلویی پاشید. قطرات شیر رو ماسکش ریختن، از لبه‌های کلاه‌خودش چکیدن و توی شکاف های زرهش نفوذ کردن، دیدشو تار کردن و چند تار موی خیسش از زیر کلاه‌خود بیرون زدن. مرد جلوم یه لحظه غرغر کرد، با دست چپش سعی کرد صورتشو پاک کنه، ولی تلمبه زدنشو قطع نکرد—فقط وحشی‌تر شد، انگار عصبانیتش شهوتشو شعله‌ورتر کرده بود، و دست راستش رو کمرم فشار داد تا رد انگشتاش رو پوستم بمونه.
مرد پشت سرم با صدای خشن و خفه از پشت ماسک گفت: «لعنتی، این جنده پُرِ پُره!» و دوباره پستان‌هامو فشرد، این بار با دو دست، انگار می‌خواست همه‌ی شیرمو خالی کنه. شیر بیشتری بیرون زد و توی هوا پخش شد، چند قطره‌ش روی پیشخون شکسته‌ی قنادی، چندتاش رو شلوار اون مرد چهارم که کیرشو می‌مالید، و حتی یه قطره رو دستکش امیر فرود اومد—امیر با یه تکون دستش اونو پرت کرد و اخماشو درهم کشید.
مردی که پاهامو نگه داشته بود، انگشتاشو بیشتر تو گوشت پاهام فرو برد—ناخنای زیر دستکشش رو پوستم خط می‌انداختن—و با صدای خشن غرید: «بگو مواد کجاست، جنده. نگفتی، تا صبح همین‌جوری می‌کنیمت، تا استخوناتم بشکنه.» عرق از زیر ماسکش چونه‌شو خیس کرده بود و از لبه‌ی کلاه‌خودش می‌چکید.
امیر قدم جلو گذاشت، شوکر رو روشن کرد و جرقه‌هاش توی هوای غبارآلود قنادی رقصیدن، نور آبی‌شون رو صورتش سایه‌های تیز انداخت.
امیر با صدای آروم و تهدیدآمیز، که انگار از ته گلوش می‌اومد، گفت: «یلدا، زبونتو باز کن. مواد مخدر کجاست؟ کارتل ساروقْ کجا قایمش کرده؟ یا همین‌جوری ادامه بدیم تا مثل سگ ناله کنی؟»
دندونامو رو هم فشار دادم، چشمای قهوه‌ای و پرخشممو بهش دوختم، و با صدای بریده‌بریده اما محکم، که از ته گلوم با خشم بیرون می‌ریخت، گفتم: «تو کونت، امیر. برو زیر دم پدرخوانده‌ت بگرد، بین اون کثافتایی که هر روز براش لیس می‌زنی و کونتو براش تکون می‌دی، پیداش می‌کنی، نوکر بی‌جون.»
امیر چشاشو ریز کرد، لبخندش محو شد، و شوکر رو بالا آورد—جرقه‌هاش نزدیک صورتم روشن شدن، و صدای وزوزش توی گوشم مثل صدای زنبور های عصبانی می‌پیچید. «زبون درازی نکن، یلدا، وگرنه اینو می‌چپونم جایی که این کیرا نرفتن—شاید تو اون کله‌ی پوکت. فکر کردی با این حرفا از دستم در میری؟»
نفس‌نفس زدم، عرق از پیشانی‌ام رو زمین سرد می‌چکید و با گرد و غبار قاطی می‌شد، و با یه لبخند کج و سنگی گفتم: «در رفتن؟ من که توی این قنادی گه‌مالی، زیر دستای تو و اون ارباب بی‌کفن و بی‌کیرت قفلم. ولی اگه فکر می‌کنی با این شوکر و این سگای زنجیری‌ت می‌تونی منو به حرف بیاری، بهتره اون شوکرو بکنی تو کون خودت—شاید یه تکونی به اون مغز پوسیده و گندیده‌ت بده، اگه هنوز یه تیکه ازش تو اون کله‌ی خالیت مونده باشه.»
امیر قدم نزدیک‌تر اومد، شوکر رو به گردنم نزدیک کرد تا جرقه‌هاش پوستمو قلقلک داد و بوی سوخته‌ی مختصری بلند شد، و با صدای غرنده که زیرش یه لرزش عصبی داشت، گفت: «شوخی سرت نمی‌شه، نه؟ اینو می‌زنم به زبونت، ببینم بازم بلدی حرف بزنی یا فقط مثل جنده‌ها ناله می‌کنی. مواد کجاست؟ دفعه‌ی آخر می‌پرسم، وگرنه خودم زبونتو می‌برم.»
سرمو کمی تکون دادم، موهای قهوه‌ای براق و خیسم با رگه‌های خاکستری رو صورتم ریختن، با نفرت بهش زل زدم و گفتم: «گفتم که، تو کونت. یا شاید تو اون سوراخ گشادی که هر شب جلوی پدرخوانده‌ت باز می‌کنی و براش واق‌واق می‌کنی تا یه تیکه استخون جلوت بندازه. یه شوکر به خودت بزن، ببینم هنوزم یادت میاد بدون من و زبونم، تو یه سگ بی‌صاحب بیشتر نیستی توی این روستای لعنتی—یه سگ ولگرد که فقط بلده به اربابش کون بده و زیر پاش لیس بزنه.»
امیر دندوناشو رو هم سایید، فکش سفت شد و رگ گردنش برجسته‌تر شد، شوکر رو به پهلوم زد—یه درد سوزان و تیز توی تنم پیچید، بدنم لرزید، و یه فریاد کوتاه و خفه از گلوم پرید که با صدای خش‌خش زمین قاطی شد.
امیر با صدای سرد و تهدیدآمیز، که حالا با خشم قاطی شده بود، غرید: «دفعه‌ی بعد اینو تو دهنت می‌زنم تا اون زبون کثافتتو قورت بدی و خفه شی. بگو، مواد کجاست؟ یا اینا تا صبح تکه‌تکه‌ت می‌کنن و من خودم با این شوکر تماشا می‌کنم.»
نفرت توی قلبم شعله می‌کشید—از امیر، از این موقعیت، از این که هنوزم اسیر این بازی کثیف بودم. خسته بودم از رفتارهای خطرناک، از این که هر بار جونمو به خطر می‌نداختم، ولی مقاومت تنها چیزی بود که برام مونده بود، مثل یه سپر فولادی که نمی‌ذاشت بشکنم. با صدای خفه و پر از خشم، که انگار از اعماق وجودم بیرون می‌ریخت، گفتم: «هر غلطی می‌خوای بکن، امیر. بزن، پاره‌م کن، ولی من چیزی که تو می‌خوای رو بهت نمی‌دم. تو بدون من یه نوکر بی‌کیر و بی‌عقلی که فقط بلده شوکر دستش بگیره و جلوی اربابش دولا شه، یه سگ ولگرد که حتی سگای دیگه بهش نمی‌رینن و اگه بمیره، جنازه‌ش تو همین قنادی می‌گنده.»
مرد پشت سرم محکم‌تر تلمبه زد، کیرش توی کونم عمیق‌تر رفت، و دوباره پستان‌هامو فشرد—شیر بیشتری پاشید، این بار رو زمین غبارآلود قنادی، شونه‌ی مرد چهارم که کیرشو می‌مالید، و حتی لبه‌ی کت امیر. مرد جلوم با یه غرش کیرشو تا ته کسم فرو کرد و نگه داشت، انگار می‌خواست منو به دو نیم کنه، و عرق از زیر ماسکش رو گردنش می‌چکید. مرد پشت سرم با یه غرش حیوانی آبشو توی کونم خالی کرد—گرم و غلیظ، مثل یه سیل که درونم پخش شد و از لبه‌های کونم سرازیر شد و رو زمین چکید. مرد جلوم هم چند لحظه بعد ارضا شد، و آبش توی کسم فوران کرد، داغ و چسبناک، و با هر تکون بدنش صدای خیسش بلندتر می‌شد. من بینشون مثل یه عروسک شکسته می لرزیدم، ولی چشم از امیر برنمی‌داشتم. مرد چهارم، که هنوز کنار دیوار ایستاده بود، با یه ناله‌ی کوتاه و خفه آبشو رو زمین ریخت—یه گودال کوچک و چسبناک زیر پاش درست شد—و نفساش تندتر شد، دستش هنوز رو کیرش بود و انگشتاش از شدت فشار سفید شده بودن.
وقتی تموم شد، پاهامو ول کردن و من رو زمین سرد قنادی افتادم—تنم خیس عرق و آب کیر و شیر بود، نفسام تند و بریده، و موهای دم‌اسبی‌ام رو زمین پخش شده بود. زمین زیرم سرد و مرطوب بود، و بوی تند خاک و کثافت با بوی بدنم قاطی شده بود. اون چهار تا مأمور اینترپل قدمی عقب رفتن، کیراشون هنوز از زیر شلوارای نظامی‌شون بیرون بود، خیس و براق، و نفساشون توی ماسکاشون صدایی مثل باد خفه تولید می‌کرد. امیر بالای سرم ایستاد، شوکر رو تو دستش چرخوند، جرقه‌هاش نور آبی رو صورتش انداختن، و با صدای سرد، که حالا یه لرزش عصبی توش بود، گفت: «این مقاومتت آخر خطته، یلدا. دفعه‌ی بعد نه زبون داری نه جون.»
با آخرین نفسم، از روی زمین بهش نگاه کردم، بدنم هنوز از درد و لذت می‌لرزید، یه لبخند کج و سنگی زدم و گفتم: «آخر خط؟ تو خودت آخر خطی، امیر. بدون من، تو و این سگات فقط یه مشت سوراخ کونید که دنبال یه استخون می‌گردین و حتی اونم بهتون نمی‌دن. بزن منو، جونمو بگیر، ولی بدون این که زبونم تا آخرین نفس می‌گه: تو یه کثافت بی‌ارزشی، یه سگ بی‌صاحب که اگه کونتم پر از مواد باشه، بازم هیچ کس بهت نگاه نمی‌کنه—نه پدرخوانده‌ت که فقط بهت تف می‌ندازه، نه این سگات که فقط بهت می‌رینن، نه حتی خودت توی آینه که از این قیافه‌ی گندیده‌ت حالِت بهم می‌خوره. منو بکش، ولی تو همیشه همون نوچه‌ی بی‌جون و بی‌صاحبی می‌مونی که فقط بلده واق‌واق کنه، کونشو تکون بده، و زیر پای اربابش گه بمونه.»
امیر و اون چهار تا مأمور برای یه لحظه ساکت شدن—حرفام مثل یه مشت آهنی تو صورتشون خورده بود، و حتی توی چشمای یخی اون ماسک‌دارا یه سایه‌ی تردید و سردرگمی دیدم. دست امیر رو شوکر سفت‌تر شد، انگشتاش سفید شدن، ولی چیزی نگفت.
لباسامو پوشیدم—یه ژاکت ورزشی مشکی که خیس عرق به تنم چسبیده بود، و یه شلوار جین آبی پوشیدم
با یه لبخند کنایه‌آمیز بهشون نگاه کردم و گفتم: «پول کردن منو کدوم‌تون می‌ده؟ یا فکر کردین مفتی جنده‌تونم؟ این همه کیر زدین، حداقل یه تیکه نون جلوم بندازین، سگای بی‌صاحب.»
و بعد با قدمایی لرزون، که هنوز وزن بدنمو به زور تحمل می‌کردن، از قنادی زدم بیرون. توی شب فشتنق، سوار اسنپ شدم—یه پراید کهنه با بوی سیگار و صندلیای پاره—و توی تاریکی غرق شدم، با نفرتی که از امیر توی قلبم می‌سوخت، و یه عزم راسخ که یه روزی از دستش و این جهنمش خلاص شم، حتی اگه جونمو روش بذارم.
///////////////////////////////////////////////
توضیح:
این داستان تخیلی است و تمامی نام‌ها، شخصیت‌ها و رویدادهای آن ساخته‌ی ذهن نویسنده‌اند. هرگونه شباهت تصادفی است. در صورت استقبال، امکان ادامه‌ی آن وجود دارد. تلاش شده اثری بدون اشکال ارائه شود، اما بابت هرگونه خطا پوزش می‌طلبم. **سپاسگزارم **که وقت گذاشتید و خواندید، امیدوارم لذت برده باشید!
❤️ 🌹 🙏 🌹 ❤️

نوشته: کاسْمیر

بازدید 12,010

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “مقاومت جنده”

  1. برای من جالبه که اینجا بعضی از افراد اومدن هنر نویسندگی نمایش میدن. خب اگه تو راست میگی بروجاهای دیگه نویسندگی کناین چه طرز مسخره ای هست؟ سایت داستان های سکسی به زبان محاوره کجا و این توصیف مکان و صحنه ها کجا؟ماسکای اون تیلید از یه نویسنده که اینجا هست به شدت صورت گرفته و این حال بهم زنه!

  2. پسرجان خیلی بد نوشتی ( پشت به یه مرد غریبه نشسته بودم، کیر سفت و بی‌رحمش تا ته توی کونم فرو رفته بود ) دقیقاً چطوری؟ مگه میشه؟قبل از ارسال حداقل خودت یکبار بخون ببین چی نوشتی.

  3. خیلی عالی بود ، واقعاً احساس کردم دارم صحنه های یک فیلم اکشن با ته مایه‌های سکسی می‌بینمدمت گرم ، واقعاً دمت گرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید