منو مهسا هردومون میدونستیم مامان دوست پسر داره ، هیچ وقت به روی خودمون نمی آوردیم ولی مطمئنم مهسا هم مثل من به مامان حق می داد . راستش پدرمون یه آدم بد اخلاق و زحمت کش بود ولی اصلا به مادرمون اهمیت نمیداد ، خیلی وقتا که برای رست میومد تهران ، تمام هفته رو میخوابید یا داشت با مامان دعوا می کرد و همش سیگار می کشید ، از اون طرف مامان زن بسیار زیبا و خوش اندامی بود و خیلی هم خوب بلد بود به خودش برسه ، به هر حال اگر دوست پسر داشتنش کار درستی نبود ولی عجیب هم نبود . معمولا وقتی می گفت با دوستام میرم مسافرت ، ما میدونستیم که زیاد نباید پرس و جو کنیم کدوم دوستات . میدونستم مهسا هم در غیاب مامان روزا میره آرایشگاه ، کلی ذوق داشتم که میتونم یه هفته با بیژن وقت بگذرونم و بدون ترس حسابی کنارش باشم ، مخصوصا اینکه دو سه هفته بود مادر بیژن بیرون نمی رفت و ما تو کف هم بودیم ، حالا بیژن میتونست بیاد خونه ما . با هیجان زنگ زدم که این موضوع رو به بیژن بگم، ولی بیژن گفت که میخواد با دوستاش بره کیش ، هرچی التماس کردم سفرش عقب بندازه قبول نمی کرد ، آخرش عصبانی شد و با چند تا حرف زشت تلفنو روم قطع کرد و تا یه هفته جوابمو نداد ، این یه هفته داشتم دیوونه میشدم همش گریه می کردم و شاید دو کیلو وزن کم کردم . بیژن که از سفر برگشت با هم آشتی کردیم ولی دیگه منو تحویل نمی گرفت ، اولش یا تلفنم رو جواب نمی داد یا خیلی کوتاه حرف می زدیم ، اما بعدش دیگه اصلا جوابمو نداد، شک کرده بودم که با مهسا دوست شده باشه ، یکی دو ماهی بود شبا که باش تماس می گرفتم پشت خطش بودم ، یه بار همزمان که پشت خطش بودم با یه شماره غریبه تلفن مهسا رو گرفتم ، اونم پشت خط بود ، گاهی وقتا که خطش مشغول بود از اتاق مهسا صدای خنده میومد ، دیگه مطمئن بودم با هم دوست شدن ، دیگه فهمیدم روزایی که من آرایشگاه بودم مهسا می رفت خونشون ، داشتم دق می کردم ، دلم میخواست خودمو بکشم ، حس می کردم باید هر جور شده عشقمو پس بگیرم ، کلی براش پیام های عاشقانه و التماس میفرستادم ، بار ها بش گفتم من برای تو جونم رو هم میدم ، تا اینکه بالاخره بعد از کلی تلاش یه روز زنگ زد و کلی بام شوخی و خنده کرد ، تماسش برام مثل بیدار شدن از یه کابوس بود ، مثل بچه ای که توی بازار گم میشه و مادرش از پشت بغلش می کنه ، گفت فرداشب خونه دوستم خالیه کلیدش رو میگیرم بیا اونجا ، از ظهر رفتم آرایشگاه مادرم و تا اونجایی که میتونستم به خودم رسیدم به میکاپ کار سالن گفتم خلیجی آرایشم کنه، لنز عسلی گذاشتم ، دستو پامو لاک قرمز جیق زدم و یه لباس و کفش خیلی سکسی انتخاب کردم و روش مانتو پوشیدم و آژانس گرفتم به سمت آدرسی که بیژن داده بود، شانس آوردم راننده آژانس ترتیبمو نداد ، وقتی رسیدم موبایل بیژنو گرفتم و گفتم زنگ در رو بزنه ، ولی وقتی رفتم بالا خشکم زد ، بیژن در خونه رو باز کرد ، دوستش هم توی خونه بود و با انرژی اومد استقبالم ، فکر می کردم قراره دوتایی تنها باشیم ، ولی خب ظاهرا دوستش هم بود و یه جورایی دوره همی بود ، دیدن بیژن برام اینقدر مهم بود که بقیه موضوع اهمیتی نداشت ، اما نمیتونستم مانتومو در بیارم ، آخه زیرش شورت و نیمتنه کراپ با مینی زوپ پوشیده بودم و همه جام پیدا بود ، آپارتمان خیلی شیکی بود ، بیژن برام مشروب ریخت ، دوستش پسر با نمکی بود و کلی ما رو می خندوند . دو سه پیک مشروب خورده بودیم که بیژن گفت مانتوت رو در بیار ، چندین بار مخالفت کردم و در گوشی بش گفتم زیرش لختم ، بیژن مست شده بود و می گفت آقا مهدی داداش ماست ، از خودمونه راحت باش بابا … ، آخر سر اینقدر دوتایی اصرار کردن تا رفتم توی اتاق و مانتومو در آوردم ، ولی اینقدر دامنم کوتاه بود و پاهام لخت بود که شالم رو بستم دور کمرم ، ولی ممه هارو دیگه نمیشد کاری کرد ، تو دلم گفتم اگر دوستش دید بزنه تقصیر خودشه . وقتی برگشتم پیش پسرا جفتشون دهنشون باز مونده بود ، مستقیم رفتم و چسبیدم به بیژن و نشستم کنارش ، حس می کردم با اون وضع لباسم اگر بچسبم به عشقم احساس امنیت و حمایت بیشتری می کنم ، مهدی نور خونه رو کم کرده بود و اینجوری حس بهتری داشتم و حس میکردم کمتر بدنم دیده میشه ، یکم دیگه مشروب خوردیم و سه تامون مست شده بودیم ، بیژن جلوی مهدی منو میبوسید ، شالم رو از روی رونام کنار می زد و جلوی مهدی رونامو دستمالی می کرد ،هرچی مخالفت می کردم فایده ای نداشت ، یه لحظه که مهدی رفت از آشپزخونه چیزی بیاره بیژن گفت دوس داری بریم تو اتاق ؟ این مدت که بام بهم زده بود هزار بار قسم خوردم اگر دوباره دوستم داشته باشه هرچی بخواد بگم چشم و یه کاری کنم خیلی راضی باشه ، با اینکه از مهدی خیلی خجالت می کشیدم و معذب بودم یادم اومد که نباید کاری کنم که بیژن دوباره با من بهم بزنه و با مهسا دوست بشه ، پرسیدم جلوی دوستت زشت نیست بریم توی اتاق ؟ بیژن گفت نه بابا خیلی با هم رفیقیم ، راستش منم مست و تحریک شده بودم و دلم برای بیژن یه ذره شده بود ، ولی یکم هم از مهدی میترسیدم ، مخصوصا اینکه مهدی خیلی هیز تشریف داشت و با چشماش میخواست منو بخوره . ولی حس می کردم اگر این کار رو نکنم شاید بیژن دوباره ولم کنه ، تو همین فکرا بودم که بیژن دستمو گرفت و رفتیم به سمت اتاق مهدی ، اولش بیژن مست بود و در اتاق رو نبست ، خودم در اتاقو بستم ، نور اتاق کم بود ، اینقدر لباسم سکسی و باز بود که لخت کردن من ساده تر از این حرفا بود ، بیژن شورتمو از پام در آورد و شروع کرد به خوردن کسم ، اولین باری نبود که برام این کارو می کرد ولی از همیشه دیوانه کننده تر بود ، داشتم می مردم ، نمیتونستم نفسهامو کنترل کنم ، نگران بودم مهدی صدامونو بشنوه ، بیژن نیمتنم رو در آورد و پرت کرد سمت در و شروع کرد سینه هامو خورد و لبامو بوسید ، دلم میخواست زودتر اون کیر بزرگشو فرو کنه تو کسم دلم براش یه ذره شده بود ، با صدای مست و حشری در گوشم گفت امشب میخوایم با هم یه حال اساسی کنیم ، معنی حرفشو متوجه نمی شدم ولی مطمئن بودم حتما منظورش خودمون دوتاست ، دوباره سینه هامو لیسید و در گوشم گفت میخوای مهدی هم بیاد ؟ باورم نمی شد ، فکر کردم مسته و داره چرت و پرت میگه ، گفتم خدا مرگم بده چی میگی ؟ بیژن گفت مگر تو نگفتی حاضری بخاطر من هر کاری بکنی ؟ من به حرفاش اهمیت نمی دادم مطمئن بودم که مسته و چرت میگه و شوخی میکنه ، پرسیدم مگه تو منو دوست نداری ؟ گفت چرا ، بخاطر همین میخوام تو امشب خیلی حال کنی ،تا اومدم حرفی بزنم بلند مهدی رو صدا زد ، زبونم بند اومده بود ، چند ثانیه بعد در اتاق باز شد ، مهدی چراغ رو روشن کرد ، وای داشتم از خجالت آب می شدم سعی کردم برم زیر رو تختی ولی بیژن نذاشت ، تازه فهمیدم از قبل با مهدی هماهنگ کردن ، مهدی لخت و مادر زاد با یه کیر دراز و سیخ شده ایستاده بود جلوی در اتاق و منو نگاه می کرد ، یه دستمو روی سینه هام و یه دستمو روی کسم گذاشته بودم ، فقط صندل پاشنه بلند پام بود و لخت و مادر زاد تو بغل بیژن بودم ، التماس می کردم چراغ رو خاموش کنه ، کیرش دراز بود اما کلفتیش از بیژن کمتر بود ، بیژن منو میبوسید و می پرسید مگر نگفتی برای من هر کاری بخوام می کنی ، مهدی نشست کنار تخت ، نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم ، هر زنی میدونه اگر لخت وسط دوتا کیر راست شده خوابیده باشی تقریبا دیگه هیچ راه فراری نیست ، دوباره با التماس از مهدی خواستم چراغ رو خاموش کنه ، وقتی چراغ خاموش شد بیژن دستمو کنار زد و شروع کرد به لیسیدن کسم ، دستامو روی صورتم گذاشته بودم باورم نمی شد چه اتفاقی داره میوفته ، سعی میکردم خودمو از نظر روحی برای همچین رابطه ای آماده کنم ، مست بودم اینقدر بچه و ساده و عاشق بودم که فکر می کردم نکنه اگر این کارو بکنم بیژن دیگه هیچ وقت با من ازدواج نکنه ، باورتون نمیشه ولی فکر کردم شاید بیژن داره منو امتحان می کنه ( همین قدر احمق ) ، از یه طرف به خودم قول داده بودم هرچی بیژن بخواد براش انجام بدم، یواش یواش دستای مهدی رو روی بدنم حس میکردم ، با دو دست چشمامو گرفته بودم تا نبینم ، کسم خشک شده بود مطمئن بودم این بیژنه که کسمو میخوره ، آروم آروم تحریک شده بودم ، مهدی پاهامو میبوسید و سینه هامو خورد ، جاشو با بیژن عوض کرد و لنگامو گرفت بالا و کیرشو تو کسم فرو کرد ، حالا دیگه هر اتفاقی قرار بود بیفته افتاده بود ، وقتی مهدی لبامو میبوسید ، همکاری نمی کردم ، ولی تلمبه هاش نالم رو در آورد ، اون بیژن بی غیرت کنارمون نشسته بود . سکس منو دوستش رو تماشا می کرد و کیرشو می مالید ، بعد سعی کرد کیرشو بذاره توی دهنم ، یواش یواش تحریک شده بودم ، برای بیژن خوردم و سعی می کردم فکرم رو روی کیر بیژن متمرکز کنم ، یهو مهدی به پشت خوابید و منو روی کیرش نشوند ، بیژن نشست پشت مون، فهمیدم میخوان دوتایی بکنن ، توی اتاق بوی کرم میومد معلوم بود بیژن به کیرش کرم زده ، مهدی منو محکم بغل کرد و به سینه خودش فشار می داد ، بیژن سر کیرشو فرو کرد تو کونم ، نفسام به شماره افتاده بود ، هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری خوراک دوتا پسر بشم ، چند دقیقه دوتایی تو بدنم بودن ، نمیتونستم جم بخورم ، دوتاشون بدنمو می بوسیدن و دست مالی می کردن ، اتاق پر بود از صدای شهوت مردانه و نفس نفس ، پر بود از حرفای رکیک و بی حیا و وحشی پسرا ، من سعی می کردم صدام در نیاد ولی کوچک ترین آخ و ناله ای می کردم دوتاشون ذوق می کردن و میگفتن جووووون ، بیژن زود تر آبش اومد توی من و کیرشو در آورد اول کمرم و بعد لبامو بوسید و پاشد رفت از اتاق بیرون ، باور کنید وقتی بیژن از اتاق رفت بیرون مثل بچه ای که باباش توی یه جای وحشتناک ولش کرده باشه دلهره گرفتم ، اصلا برای رضایت بیژن تن به رابطه سه نفره داده بودم ، همش نگاهم به در بود که بیژن برگرده هرچی مهدی بام حرف می زد جواب نمی دادم ، منو به پشت خوابوند ، پاهامو گذاشته بود روی شونه هاش و توی کسم تلمبه میزد ، رومو برگردونده بودم به یه طرف و نگاش نمی کردم ، یه ربع بعد بیژن اومد توی اتاق ، یه لیوان مشروب دستش بود ، تشنم بود و دهنم خشک شده بود ، برای چند دقیقه مهدی کیرشو در آورد و بغلم کرد ، سرم گیج می رفت ، از همون لیوان منو مهدی هم مشروب خوردیم ، نشست کنارمون و همونطور که تو بغل مهدی بودم لبامو بوسید و کفشامو از پام در آورد، اونشب مهدی واقعا جرم داد ، هنوز مردی با اون وحشی گری و قدرت جنسی ندیدم شاید هم قرصی چیزی خورده بود، یک ساعت اسیرش بودم ، گاهی منو سگی مینشوند و گاهی به پهلو میخوابوند و یه پامو میذاشت روی شونش ، آخر سر منو روی شکم خابوند و کیرشو فرو کرد تو کونم ، چون بیژن قبلا بازم کرده بود درد زیادی نداشت و مهدی هم آبشو خالی کرد تو کونم ، بیژن دوباره کیرش راست شده بود و انگاردوباره نوبت اون بود ولی من دیگه جون نداشتم ، حس بدی به خودم داشتم ، بعد از یه ساعت سرویس دادن به دوتا پسر که تو بدنم ارضاء شده بودن ، حتما باید میرفتم دستشویی، کفش و لباسام با دنیایی از دستمال روی زمین اتاق ولو بود ، رفتم توی دستشویی ، نور چراغ چشمم رو میزد ، توی آینه صورت خودمو دیدم و زدم زیر گریه ، آرایشم بهم ریخته بود و موهام ژولیده بود ،سرم گیج می رفت، سردم بود و می لرزیدم ، صدای خنده پسرا از بیرون دستشویی اذیتم می کرد ، تصمیم داشتم لباسم رو بپوشم و از اونجا برم ،قسمتای حال بهم زنشو تعریف نمی کنم ، به هر حال خودمو تمیز کردم و از دستشویی که اومدم بیرون ، بیژنو مهدی لخت روی مبل سیگار می کشیدن و خونه پر دود بود ، فکر کنم مهدی از اینکه تحویلش نگرفته بودم عصبی بود ، شاید یکم هم بد مستی می کرد ، با خجالت لباسام رو از روی زمین اتاق بر می داشتم که شنیدم مهدی با یه لحن لاتی گفت ، ولی مامانش قدر کیرو بیشتر میدونه داش بیژن ، بیژن با دستپاچگی سعی می کرد ساکتش کنه ولی فایده ای نداشت ، از بین حرفای مهدی فهمیدم چند ماه پیش قصه کیش رفتن بیژن دروغ بوده ، طفلک مامانمو بردن شمال و لابد همین بلا رو سرش آوردن ، اشک تو چشمام جمع شد بیشتر از خودم جیگرم برای مامان سوخت ، نمی گم تاحالا هیچ زنی در حق هیچ مردی ظلم نکرده ولی دنیای زنونه پر از دست هایی هست که عشق و لذت هدیه میده و بجاش ظلم تحویل میگیره . خنده دار تر اینکه قصه ظلم هایی که به خانم ها میشه شاید فقط توی همین داستان های سکسی خریدار داشته باشه . لباسام رو پوشیدم ، وقتی از در میرفتم بیرون چند ثانیه توی چشمای بیژن خیره شدم ، اشک چشمام رو تار کرده بود ، شاید پیش خودم فکر می کردم چجوری میشه یه نفرو اینقدر دوست داشته باشی و اون اینقدر در حقت نامردی کنه ، بش گفتم (( چجوری دلت اومد ؟ )) این آخرین جمله ای بود که بین منو بیژن رد و بدل شد .
یکی دو ماه بعد صاحب خونه بیژن اینا قراردادشون رو تمدید نکرد و از ساختمون ما رفتن ، متاسفانه شریک مامان توی آرایشگاه سرش کلاه گذاشت و زندگیمون کلی بهم ریخت .
قسمت بعدی داستان که نمیدونم کی حاضر بشه ( اگر حاضر بشه ) مربوط به آشنایی منو مهسا با شوهرامون و مهاجرته که باز هم چشم و همچشمی و حسادت منو خواهرم و وسوسه مهاجرت به آمریکا باعث شد من گرفتار یه مرد با فانتزی عجیب بیغیرتی بشم و مهسا با یه دیوانه متوهم ازدواج کنه و هیچ کدوم توی زندگی به شوهرامون وفادار نباشیم .
یکی دو ماه بعد صاحب خونه بیژن اینا قراردادشون رو تمدید نکرد و از ساختمون ما رفتن ، متاسفانه شریک مامان توی آرایشگاه سرش کلاه گذاشت و زندگیمون کلی بهم ریخت .
قسمت بعدی داستان که نمیدونم کی حاضر بشه ( اگر حاضر بشه ) مربوط به آشنایی منو مهسا با شوهرامون و مهاجرته که باز هم چشم و همچشمی و حسادت منو خواهرم و وسوسه مهاجرت به آمریکا باعث شد من گرفتار یه مرد با فانتزی عجیب بیغیرتی بشم و مهسا با یه دیوانه متوهم ازدواج کنه و هیچ کدوم توی زندگی به شوهرامون وفادار نباشیم .
نوشته: مونا
7 پاسخ به “مسابقه به سمت سراب ( ۲ )”
اولین داستانی هست که کامنت میزارم ، خیلییی طبیعی بود ، با این که پسرم ، اما واقعا پسرا همینقدر لاشین ، بنظرم حقیقت بود که البته با اندکی تغییر نوشتی
متاسفم اگر حقیقت باشه ودر مورداینکه ،گفتی زندگی زنها … یادت باشه همه اینها باز تاب رفتاری هست که داریم . خودمون جایی حرکتی میکنیم و جایی دیگه با ما حرکتی میشه و اینکه ما چه میکنیم و متوجه نمیشویم اما وقتی خودمان دچار ناراحتی میشیم دردمون میاد ، واقعا دوست ندارم این همه رنج برده باشید ولی قطعا اگر همان پدر شما هم نگاه کنید متوجه میشوید جایی در حقش نامردی شده ،حالا مادرتون بهش نامردی کرده یانه نمی دونم ، کلی میگم . امیدوارم در ادامه زندگیت زیبا تر شود و خوشبخت شوید .
تشنه بودی و از مشروب بیژن خوردی. 😀
خیلی عالی
مهم نیست واقعی باشهمهم اینه که حس لذت رو انتقال بدهاینجا داستان سکسی مینویسند کهخواننده ها دستی به سر و گوش …شون بکشنداینکه نوشتی باید تو آیینه عبرت مینوشتینه اینجا
کم نیستند دخترهای ظاهر بین و احمقی مثل تو که فقط دنبال این هستید که به هم حسادت کنن و پُز بدن.احمق هایی مثل تو وقتی یک پسر خوشتیپ و خوش هیکل میبینن بلافاصه خودشون رو خیس میکنن، شما هنوز نفهمیدید که دختری خوشبخته که پسر بره دنبالش و خاطر خواهش بشه.قدیمی ها میگفتند خوش بحال پسری که اولین عشق یک دختر باشه و خوشبحال دختری که آخرین عشق یک پسر باشه.
اینچوری که نوشتی بنظر میاد خودتم راضی بودی و حتی از نوشتن داستانتم لذت میبری.پس شل کن و لذت ببر و حالا که ایران نیستی کسی هم نمیتونه بگه چرا.احتمالا ته دلتم فکر میکنی همه تقصیرا تقصیر بابای بیچارته که بخاطر دوزار حقوق توی گرمای جنب خشتک خودش رو پاره میکرده.ولی مامانت…