صبح بعد مهسا خانم قرص اورژانسی تهیه کردیم و واقعه منجر به حاملگی مریم نشد، مریم میگفت: با مادرش دعواش شده ولی بهش گفته من میخوامش و الان دیگه برای من شده(یعنی من برای اون شدم). باحال بود، مریم همیشه اینجوری بود، میخواست و بدست میاورد.
شش سال به همین منوال گذشت، روز اول عید خواستگاری کردیم و شهریور عروسی، من بواسطه یکی از دوستان کاری در یک بیمارستان (اسمش در این داستان مهم نیست) در اصفهان پیدا کردم، مریم هم بعد از دوسال رشته مورد علاقش قبول شد و انتقالی گرفت اصفهان، رشته ریاضی محض. سه سال بعد لیسانس و بعد اپلای(Apply) کرد یکی از دانشگاههای آلمان، پذیرفته شد، رفتیم و اوایل من بیکار بودم، بعد تو یک شرکت حمل و نقل کار پیدا کردم، اما دنبال این بودم که کاری در زمینه پزشکی پیدا کنم.
ما بچه دار نشدیم، فهمیدیم که مریم نمیتونه، یعنی براش خطرناک هست، جدارۀ رحمش مشکل داره و اگر حامله بشه، بچه ناقص به دنیا میاد و برای خودش هم خوب نیست. ولی برای من مهم نبود، به هر حال تصمیم گرفتیم یک نوزاد رو به فرزند خوندگی قبول کنیم.
مریم رحمش رو در آورد؛ تو بیمارستانی که من هم توش کار پیدا کردم. در طی ده سالِ اول اقامتمون تقریبا همه جا سکس داشتیم، تو ماشین، تو اتاقش در دانشگاه وقتی هم کلاسیهاش نبودن، تو خونه، شب کنار خیابون. بعد و قبل پارتیها، یک بار تو اتوبوس که داشتیم میرفتیم شهر کُلن شیطنتش گل کرد و نشست روی پام، زیپ شلوار رو کشید و روی کیرم قِر میداد. آخر هم تنظیم کرد خودش رو، شرتش رو کنار زد و فرو کرد تو خودش، حالا من حواسم به تک و توک مسافرایی بود که تو اتوبوس بودن که ما رو میبینن یا نه!؟ مریم تو عالم خودش بود. بعضی وقتا مطمئن بودم صدامون بهشون میرسه، اما هیچکس بر نگشت نگاه کنه. کمی بعد آبم با فشار پرید توش و وِلو شد تو بغلم و بعد جمع کردیم خودمون رو، مریم بلند شد نشست سر جاش، خندید و لبم رو بوسید، تو همین حال بودیم که یک خانم مسن اومد بالا سرمون، لبخند بر لب داشت و دوتا شکلات تو دستش بود، داد بهمون و گفت: آتیشتون تنده! چند وقته با هم هستین؟ وقتی گفتیم، رفت نشست کنار شوهرش و رو به شوهرش کرد و گفت: ببین اینا هم مثل ما هستند، هی میگفتی ما غیر طبیعی هستیم! ببین اینام کارهای ما رو میکنن! و …
به هر حال سال ششم بود که سام(نوزادی که به فرزندخواندگی گرفتیم) اومد پیشمون. سام اصالتا از پدر و مادر سوری بود، اما به ما نگفتن که چی به سرشون اومده، من طی تحقیقات فهمیدم پدرش در سوریه جزو اپوزیسیون بشار بوده و کشته شده، و مادرش فرار کرده اومده آلمان، میخواسته پناهنده بشه ولی بعد از زایمان دوام نیاورده و مرده، هشت ماهه بود که اومد پیش ما.
ما گفتیم که بچۀ خودمون هست و فقط مهسا خانم میدونست، پدر مریم بعد از مدتها از دنیا رفت و مریم خانم با نگار آمدن پیش ما آلمان، نگار که خیلی زود رفت اشتوتگارت و بعدها مهسا خانم هم با (خوزه) آشنا شد و تا الان باهم هستن.
مریم از اول همین جوری بود هات و پر شور. راحت بودم، هر وقت اون میخواست سکس داشتیم، کم هم نبود، مثل مادرش هم پر سر و صدا بود، مهم نبود براش کسی متوجه میشه یا نه! میگفت، این حق منه، طبیعی هست و …
یک بار تو یک هتل که بودیم، ساکن اتاق بغلی اعتراض کرد، با مشت میکوبید به دیوار، سوئد بودیم، مریم هم صدا و حرکاتش رو با نظم ضربات مشت یارو به دیوار هماهنگ کرد و با هر ضربه یارو به دیوار آه میکشید و بالا پایین میرفت روی کیر من، یارو هم بعد از کمی فقط مشت میزد، تا ما کارمون تموم شد، فرداش مسئول هتل گفت که اومده درخواست کرده که پولش رو پس بدن، چون نمیتونه تو اتاق بخوابه! پس ما اتاقمون رو عوض کردیم.
دو سال پیش بود، مهسا و خوزه خونۀ ما بودن، سام رو سپرده بودیم به خانوادۀ یکی از دوستانمون، شب مادر و دختر کَل کَل داشتن، صدای آه و نالشون تمام خونه رو گرفته بود، ما تو یک اتاق اونا تو یکی دیگه، اما چه حالی بود، یک جورایی هم یک کَل کَلی بود بین من و خوزه، میخواستم قبل اون ارضاء نشم، ولی کمی قبل از او آبم اومد.
شش سال به همین منوال گذشت، روز اول عید خواستگاری کردیم و شهریور عروسی، من بواسطه یکی از دوستان کاری در یک بیمارستان (اسمش در این داستان مهم نیست) در اصفهان پیدا کردم، مریم هم بعد از دوسال رشته مورد علاقش قبول شد و انتقالی گرفت اصفهان، رشته ریاضی محض. سه سال بعد لیسانس و بعد اپلای(Apply) کرد یکی از دانشگاههای آلمان، پذیرفته شد، رفتیم و اوایل من بیکار بودم، بعد تو یک شرکت حمل و نقل کار پیدا کردم، اما دنبال این بودم که کاری در زمینه پزشکی پیدا کنم.
ما بچه دار نشدیم، فهمیدیم که مریم نمیتونه، یعنی براش خطرناک هست، جدارۀ رحمش مشکل داره و اگر حامله بشه، بچه ناقص به دنیا میاد و برای خودش هم خوب نیست. ولی برای من مهم نبود، به هر حال تصمیم گرفتیم یک نوزاد رو به فرزند خوندگی قبول کنیم.
مریم رحمش رو در آورد؛ تو بیمارستانی که من هم توش کار پیدا کردم. در طی ده سالِ اول اقامتمون تقریبا همه جا سکس داشتیم، تو ماشین، تو اتاقش در دانشگاه وقتی هم کلاسیهاش نبودن، تو خونه، شب کنار خیابون. بعد و قبل پارتیها، یک بار تو اتوبوس که داشتیم میرفتیم شهر کُلن شیطنتش گل کرد و نشست روی پام، زیپ شلوار رو کشید و روی کیرم قِر میداد. آخر هم تنظیم کرد خودش رو، شرتش رو کنار زد و فرو کرد تو خودش، حالا من حواسم به تک و توک مسافرایی بود که تو اتوبوس بودن که ما رو میبینن یا نه!؟ مریم تو عالم خودش بود. بعضی وقتا مطمئن بودم صدامون بهشون میرسه، اما هیچکس بر نگشت نگاه کنه. کمی بعد آبم با فشار پرید توش و وِلو شد تو بغلم و بعد جمع کردیم خودمون رو، مریم بلند شد نشست سر جاش، خندید و لبم رو بوسید، تو همین حال بودیم که یک خانم مسن اومد بالا سرمون، لبخند بر لب داشت و دوتا شکلات تو دستش بود، داد بهمون و گفت: آتیشتون تنده! چند وقته با هم هستین؟ وقتی گفتیم، رفت نشست کنار شوهرش و رو به شوهرش کرد و گفت: ببین اینا هم مثل ما هستند، هی میگفتی ما غیر طبیعی هستیم! ببین اینام کارهای ما رو میکنن! و …
به هر حال سال ششم بود که سام(نوزادی که به فرزندخواندگی گرفتیم) اومد پیشمون. سام اصالتا از پدر و مادر سوری بود، اما به ما نگفتن که چی به سرشون اومده، من طی تحقیقات فهمیدم پدرش در سوریه جزو اپوزیسیون بشار بوده و کشته شده، و مادرش فرار کرده اومده آلمان، میخواسته پناهنده بشه ولی بعد از زایمان دوام نیاورده و مرده، هشت ماهه بود که اومد پیش ما.
ما گفتیم که بچۀ خودمون هست و فقط مهسا خانم میدونست، پدر مریم بعد از مدتها از دنیا رفت و مریم خانم با نگار آمدن پیش ما آلمان، نگار که خیلی زود رفت اشتوتگارت و بعدها مهسا خانم هم با (خوزه) آشنا شد و تا الان باهم هستن.
مریم از اول همین جوری بود هات و پر شور. راحت بودم، هر وقت اون میخواست سکس داشتیم، کم هم نبود، مثل مادرش هم پر سر و صدا بود، مهم نبود براش کسی متوجه میشه یا نه! میگفت، این حق منه، طبیعی هست و …
یک بار تو یک هتل که بودیم، ساکن اتاق بغلی اعتراض کرد، با مشت میکوبید به دیوار، سوئد بودیم، مریم هم صدا و حرکاتش رو با نظم ضربات مشت یارو به دیوار هماهنگ کرد و با هر ضربه یارو به دیوار آه میکشید و بالا پایین میرفت روی کیر من، یارو هم بعد از کمی فقط مشت میزد، تا ما کارمون تموم شد، فرداش مسئول هتل گفت که اومده درخواست کرده که پولش رو پس بدن، چون نمیتونه تو اتاق بخوابه! پس ما اتاقمون رو عوض کردیم.
دو سال پیش بود، مهسا و خوزه خونۀ ما بودن، سام رو سپرده بودیم به خانوادۀ یکی از دوستانمون، شب مادر و دختر کَل کَل داشتن، صدای آه و نالشون تمام خونه رو گرفته بود، ما تو یک اتاق اونا تو یکی دیگه، اما چه حالی بود، یک جورایی هم یک کَل کَلی بود بین من و خوزه، میخواستم قبل اون ارضاء نشم، ولی کمی قبل از او آبم اومد.
.
.
.
مجتبی خندۀ تلخی کرد. از کنار سنگ قبر سفید بلند شد و گفت: زیاد در مورد سکس حرف زدیم، -نگاهش به سنگ قبر بود، سنگ مزار مریم-ادامه داد: بعد از تصادف خوزه به دادمون رسید، سام حالش خوب بود اما مریم. بغض کرد، نمیدونم بعدش چکار کنم، اگر سام نبود من هم … فقط بخاطر اون مجبورم ادامه بدم، بهش مدیونم -به مریم اشاره کرد، یعنی قبر مریم-باید سام رو بزرگ کنم.
رفت از ماشین کمی آب آورد و مزار مریم رو شُست.
تازه آشنا شده بودیم، نمیدونم چرا اینجا شروع کرد خاطراتش رو گفتن. ولی برخلاف دیدگاهم، عشق بین این دوتا (مجتبی و مریم) عمیق تر از اونی بود که عقلم می گفت.
پرسیدم: نگار چی؟
منظورم رو فهمید، گفت: با من که نه! فکر کنم مریم خوب عمل کرده بود.
پایان
خاطره کمی دستکاری شده، برای خودم نیست، ولی برای اینکه داستان بشه و خواندنی، مجبور بودم کمی تغییر بدم.
نوشته: SR
یک پاسخ به “مریم (۴ و پایانی)”
خودمونیم مثل سریالهای ایرانی آخرش رو بزور جمعوجور کردیا!