این داستان فقط ترشحات ذهنی هست
هر روزی که میگذشت انگار دیوارای بینمون بیشتر فرو میریخت و یه رابطهای شکل میگرفت بینمون که ممنوعه بود،
اما انگار تنها راه نجاتمون بود
کمکم با وجود اینکه سپهر وسایل نیلوفر رو از کل خونه جمع کرده و بود و دکور و تخت اتاقشون رو هم عوض کرده بود که اذیت نشه
طوری شده بود که بیشتر شب ها کنار هم میخوابیدیم، نه فقط برای آرامش، بلکه برای فرار از تنهایی هر بار که سپهر دست میکشید روی تن من انگار یه طوفان توی تنم به پا میشد هربار که نوازش سپهر رو تجربه میکردم به لرزه می افتادم تا اینکه به شب این نوازش ها بیشتر و نزدیک تر شد انگار جفتمون میخواستیم بهم نزدیک تر بشیم اما نمیتونستیم
امان از اون شبی شروع شد که احساس کردم چشمای سپهر تو تاریکی برق میزنه و من بی اختیار به سمتش کشیده شدم سپهر لب هاشو نزدیک لب های من آوورد کمکم فاصلهها کمتر میشد و همدیگرو بوسیدیم
تکون خوردن زبون سپهر روی لبام داشت دیوونم میکرد انگار هر لحظه میخواستیم این دیوارای ممنوعه رو خراب کنیم و به هم نزدیکتر بشیم.
قلبم تند میزد و نمیدونستم از هیجان بود یا ترس.
صدای نفسهامون تو تاریکی اتاقم پیچیده بود.
لبهاش از لبهام جدا شد و رفت سمت گردنم، جوری که پوستم مورمور شد، همونقدر ممنوعه و همونقدر پر از خواستن.
در حالی که دستاش پشت کمرم بود، نگاهم کرد. تو اون لحظه انگار همهی دردها، تنهاییها و حرفهای نگفته بینمون جمع شده بود تو اون نگاه.
سرش رو گذاشت روی سینهم و چند لحظه فقط سکوت بود و بعد سپهر با گفتن منو ببخش ثمین اتاق رو ترک کرد
و منی که حاج و واج روی تخت داشتم به جای خالی سپهر نگاه میکردم
تا خود صبح فقط زل زده بودم به دری که سپهر ازش خارج شد و به رابطه خودم و سپهر فکر میکردم.
اما هرچی بیشتر فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که دیشب فقط یه لغزش نبود. دیشبچیزی رو بهم نشون داد که مدتها بود ازش فرار میکردم. حسی که توی نگاه سپهر هم دیده میشد، حتی اگه انکارش میکرد.
صبح به سختی پاشدم و بعد از اینکه دوش گرفتم خودمو توی آینه نگاه کردم و به خودم گفتم من تصمیمم رو گرفتم.
اگه قراره این رابطه ممنوعه باشه، پس بذار براش جون بدم. بذار خودمو غرق کنم توش، بذار اینبار من جلو برم.
وقتی سپهر تازه از اتاقش بیرون اومد، من همچنان جلوی آینه بودم. موهام هنوز خیس بود، یه حولهی نازک دور بدنم پیچیده بودم و صدای ملایم موزیک توی فضا پخش بود.
وانمود کردم متوجه حضورش نشدم. با شونه، آروم موهامو از روی گردنم کنار میزدم، قطرههای آب هنوز روی پوست شونههام برق میزد.
یه لحظه برگشتم و نگاهش کردم:
ـ تو فکر میکنی آدم میتونه خودش رو از چیزی که بهش میل داره، برای همیشه نگه داره سپهر؟
سپهر نگاهم کرد… چند ثانیه سکوت… ولی هیچچی نگفت. فقط موند و در سکوت نگاهم کرد.
من تصمیم خودمو گرفته بودم پس باید براش تلاش میکردم
لباس های بازتری میپوشیدم،بیشتر آرایش می کردم،سعی میکردم کارایی رو انجام بدم که سپهر دوست داره،غذاهایی رو بپزم که سپهر دوست داره،لمس های طولانی و هدفمند،ناز و عشوه اومدن براش…
و یه شب که سپهر زودتر از من شب بخیر گفت و رفته بود برای خواب یه لباس سفید پوشیدم. نازک و ساده. موهامو باز گذاشتم،عطرم رو زدم روی گردنم.
رفتم تو اتاقش و نشستم پایین پاش روی تخت
پاهامو جمع کردم و بهش گفتم:
ـ میدونی فرق عشق ممنوعه با عشق معمولی چیه؟
نگام کرد.
لبخند زدم و گفتم:
ـ هیچوقت از سرت بیرون نمیره… چون فقط یهبار جراتش رو پیدا کردی.
چشمهاش خیره شد به صورتم، به گردنم، به پاهای جمعشدهم… و وقتی حس کردم داره درونش می جوشد پاشدم و رفتم به اتاق خودم.
فقط میخواستم دیوونش کنم
فردا شب هم،مثل بقیه شب ها بود.
صدای تلویزیون توی سالن پیچیده بود
بوی عطر جدیدی که خریده بودم خودمو مست کرده بود.
سپهر هم خسته از سرکار برگشته بود اما یه چیزی تو نگاهش فرق داشت. دیگه نگاهش از من فراری نبود… یه جوری نگام میکرد که انگار تصمیمشو گرفته.
وقتی شب بخیر گفت و رفت توی اتاقش، دلم ریخت و ناامید شدم
منم رفتم سمت اتاقم و درو بستم بغض گلومو گرفته بود
لباسامو درآووردمو پیراهن کوتاه ساتنمو پوشیدم
و خودمو رها کردم روی تختم
همون لحظه چندتا تقه به در خورد و سپهر وارد اتاق شد.
نشستم روی تخت،
نگاهش پر از شور بود نفسنفس میزد، انگار تا همینجا هزار تا جنگ با خودش کرده بود. اومد جلو، بیصدا. من هنوز روی تخت نشسته بودم، موهام پخش روی شونههام، لباس خواب ساتنم تا بالای رونم جمع شده بود
سپهر یه جوری نگام میکرد که انگار اولینبار بود میدیدم.
بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم. دستش رو آورد بالا و آروم موهامو کنار زد. انگشتاش از روی گردنم گذشتن و لرزه انداختن به تنم. گفت:
ـ دیگه نمیتونم ثمین… نمیتونم تظاهر کنم که نمیخوامت.
صداش پر از اشتیاق و بغض بود. نگاش کردم.
گفتم: ـ مطمئنی؟
سرشو تکون داد. چشمهاشو از روی صورتم برنمیداشت.
گفت: ـ خیلی وقته مطمئنم… فقط جرأتشو نداشتم.
و اونجا…
لبهاش با عطش روی لبهام نشست. دیگه نه آروم، نه ترسیده، بلکه پر از خواستن. نفسهام سنگین شده بود.
دستهاش روی تنم میلغزیدن و من چشمهامو بستم و خودمو سپردم بهش.
لبهای داغشو روی وجب به وجب تنم حس میکردم
تنم با هر تماسش میلرزید و دستهام محکم دور تنش حلقه شده بود.
سپهر سرش رو آوورد بالا و نگاهم کرد. تو چشماش یه حسی بود… نه فقط شهوت…
گفت:تو شدی تنها جایی که حس میکنم زندهم.
من توی دلم گفتم:
کاش این عشق ممنوعه، یه راهی پیدا کنه برای موندن… برای زنده موندن…
سپهر آروم و با حوصله باهام عشق بازی میکرد و تمام تنم رو میبوسید و نوازش میکرد
کم کم دستش رو برد زیر پیراهنم و کشیدش بالا و منم سعی کردم کمکش کنم تا درش بیاره
بعد از درآوردن ش مثل یه اثر هنری زل زده بود به تنم و روش دست میکشید
صداش کردم
سپهر:تنم مال توئه،میخوام امشب باهم یکی بشیم،میخوام حست کنم
صدای نفس هاشو میشنیدم که تند تر شده و بود و نزدیک تنم شد و سینه هامو توی مشتش گرفتم و شروع کرد به خوردنشون
نمیتونم توصیف کنم چقدر لحظه به لحظه این ارتباط برام لذت بخش بود
همونطوری که نوک سینه هام توی دهنش بود درازم کشوند و دستش رو آروم از روی تنم سر داد لای پام وقتی گرمای دستش رو لای پام حس کردم،کصم شروع کرد به نبض زدن.
سپهر یواش شروع کردن به مالیدن کصم و صدای آه و ناله من درومد،یه حس خاصی توی تنم به وجود اومده بود.
دستمو گذاشتم روی دستش و بهش گفتم سپهر اینجوری نه،اینجوری نمیخوام ارضا بشم.
سرش رو آوورد بالا و با تعجب بهم نگاه کرد.
دستش رو پس زدم و نشستم.
لباساشو از تنش درآووردم
دیدن کیر بزرگش نبض کصمو بیشتر کرد،رفتم وسط پاهاش و شروع کردم به خوردن کیرش،تا سر کیرشو گذاشتم توی دهنم صدای آه بلند سپهر توی اتاق پیچید.
سعی میکردم که بتونم کیر بلند و کلفتشو توی دهنم جا بدم
سپهر موهام گرفت توی دستش و سرمو به کیرش فشار داد طوری که حس کردم میخوام عق بزنم.
و ناله میکرد:بخورشششش ثمین مممم،بخورش دورت بگردمممم
اوفففففف چقدر داغ دهنتتتتت،دارم میمیرممممم از لذتتتت
آخخخخ دلم میخوادددد این کیرررر بره توی کصتتتتت
و منم خوشحال از اینکه سپهر داره لذت میبره به کارم ادامه دادم و وقتی حس کردم صدای ناله هاش داره بیشتر میشه کیرشو از دهنم درآووردم.
دیدم سپهر با چشمای خمار داره نگام میکنههه
خنده ای از سر شیطنت کردمو و با عشوه گفتم:سپهررر
نوبت منه،میخوام کیرتو توی خودممممم حس کنم،پاشوو
سپهر بدون حرکت نگاهم میکرد.
فهمیدم علت نگاهش چیه و بهش گفتم من دختر نیستم بابایی
پاشو این کصو سیرآب کن که توی اتیش کیرتو داره میمیره.
سپهر یکم به نگاه کردنش ادامه داد انگار داشت حرفمو تحلیل میکرد
بالاخره پاشد و من رو دراز کشوند
اومد وسط پاهام و خم شد روم با به دستش یکی از سینه هامو گرفته بود
با دست دیگه اش سر کیرشو میمالوند و همزمان باهام لب میگرفت،میخواست که به اوج شهوت برسم و آماده بشم
گرچه که من همین الانشم آماده کردن بودم.
بابا انقدر کیرشووووو مالید به کصم که دریای آب راه افتاد،از روم پاشد و بین دوتاپام کیرشو روی کصم تنظیم کردو و کم کم فشارررر میداد تا کیر کلفتش بره تو،با اینکه خیس بودم اما کاملا داشتم دردشو حس میکردم،متوجه میشدم که کصم با ورود کیر بابایی داره کش میاره،با حوصله و یواش داشت کاری میکرد کیرششش توی کصص من جا باز کنه تا اینکه کم کم شروع کرد به تلمبه زدن توی کصم و من داشتم از لذت میمردم و مدام باهم حرف میزدیم
آخخخخ بابایی دارم میمیرمممم آخ بابا سپهررر من عاشق این کیرتم
بابایی من لحظه شماری میکردم که این کیر بره توی کس مننننن
و بابا هم با بوسه و قربون صدقه جوابمو میداد
ثمین چه کس داغو و تنگی داری،چجوری تا الان تحمل کردمو و این کصو نگاییدم دختر بابا،آخ من قربون این کصت برم که داره به بابایی میده،ازین به بعد میخوام صبح تا شب بکنمت ثمین
میخوام زیر من جر بخورییییی
کیرشو کشید بیرونو و به پشت برگردوندمو ازم خواست داگی بشم
بعد از اینکه داگی شدم و کیرشو توی کصممم حس کردم
انگار لذتم چند برابر شدددد
بابا سپهر بکننننن،تند تر بکنننننن،من جنده توام باباسپهر
بکن دخترتو،جر بده کصشوووووو بابایییی میخوام آب داغتووو بریزی توی کصم بابایی
دلم میخواست خودم روی کیرش بالا پایین بشممم
همونطوری که داشت تلمبه میزد توی کصم بهش گفتم سپهر دراز بکش من میخوام بیام روت
بابا دستامو گرفت و گذاشت پشتم طوری که سرم روی زمین بود و وزنشو انداخت روم،چندتا تلمبه وحشیانههه زد توی کصمممم جوری که پرت میشدم جلو و اون دستامو محکم نگه داشته بود و واقعا حس میکردممممم داره کیرش میخوره به رحممم
و بعد از چند تا تلمبه ولم کرد و دراز کشید
خندید و گفت حالا بشین روش،خوب جرت دادم یا نه؟
منی که داشتم از لذت حرفاش و تلمبه های چند لحظه پیشش میمردم از شهوت قبل اینکه بشینم روی کیررررش
کیرشو کردم توی دهنم و شروع کردم به ساک زدن براش،الان دیگه کیرش یه طعم ترش داشت براممم
همونجوری که براش ساک میزدم دستم روی کصصص خودم بود و میمالیدمش و انگشتمو میکردم توش،حس شهوت داشت دیوونم میکرد.
کیرشو از دهنم کشیدم بیرون
و رفتم روش،سر کیرشو با کصم تنظیم کردم و یواش سعی کردم به داخل هدایتش کنم و سخت بود برام
تا اینکه خود بابا با تکون دادن کمرش کیرشوووووو فرستاد توی کصمممممم
همونطوری که بابا تلمبه میزد توی کصممممم و حرف میزد باهام
حسی شهوتی که از حرفاش بهم دست میداد باعث میشد منم سعی کنم خودمو بالا پایین کنم روی کیرششششش
:دارم میمیرم ثمین،برای این کص دارم میمیرم،لعنت به من،من از شدت خواستن و داشتنت دارم میمیرم ثمین،مال منی ثمین؟آره؟
این کصصصص،این بدن،این سینه ها مال سپهره فقط؟
:مال توئه بابا،همه چیه تو مال منهههه دورت بگردممممم،هرشب و هرروز باید این کصو بکنی تا آروم بگیره،کیرتتتتت داره دیوونم میکنه بابایی،میخوام ارضا بشم
بابا بالاتنه امو دراز کشوند روی خودش و شروع کرد به تلمبه زدم توی کصمممم
:ارضا شو ثمین جان،ببین کیرم چجوری داره جر میده کس تنگتو،ارضا شو که میخوام آبمو بریزم تو کصصت تا آتیش بگیری
حرفایی که بابا میزد بیشتر تحریکم میکرد توی یه لحظه حس کردم کصم داغ شد و شروع کردم به لرزیدنو و ارضا شدمممم
بابا هم همزمان با من ارضا شده بود و داغی آبش توی کصم منم ارضا کرد،درازم کشوند دستشو گذاشت زیر سرم و سرمو چسبوند به سینش
:ثمین نمیدونی چقدر حالم خوبه،ممنونم ازت عزیزدلم،ممنونم بابت این حس خوب،ممنونم که هستی
و سرم رو بوسید،من همچنان غرق لذتی بودم که توی تنم جاری بود و حتی یه کلمه هم نمیتونستم حرف بزنم،پاهام میلرزید و کصم نبض میزد،چه حسی میتونه با این حس الان ما رقابت کنه؟
اون شب، ما از مرزا گذشتیم. اون شب، نه پشیمونی بود، نه ترس. فقط ما دو نفر بودیمو و یکی شدن تن هامون.
صبح، سپهر هنوز کنارم بود. دستش توی دستم، نگاهش آروم. یه لبخند کوچیک روی لباش نشست و گفت:دیگه نمیذارم از دستم بری…
نوشته: نیل
4 پاسخ به “مرزهای شکسته (۲)”
عالی
درازم کشوند😂😂
اَبُلَه 🐐
قلمت عالی بود ادامه بده 🙏🙏🙏👍👍👍