این داستان فقط تراوشات ذهنی هست و واقعیت نداره
من ثمینم تک دختر خانواده صبوری،خانواده ای که شادن،
مهربونن،و با هم حالشون خوبه.
شوخ طبعی بابا سپهر و مهربونی مامان نیلوفر و شیطنت های من باعث شده بود معاشرت با خانواده ما برای اکثریت لذت بخش باشه
نیلوفر و سپهر،عاشقونه باهم ازدواج کردن البته بعد از کلی فراز و نشیبببب برای رسیدن بهم و واقعا هم این دونفر زیباترین و قشنگ ترین زوجی بودن که میشد آدم اطرافش ببینه
دیدن عشقشون حداقل برای من که دخترشون بودم خیلی قشنگ بود
نیلوفر یه زن قدبلند و خوش پوش بود،با پوستی سفید و موهایی بلوند و چشمای عسلی زنی که نگاه کردنش راه رفتنش و حتی حرف زدنش پر از عشق و صلابت بود
سپهر هم مردی بود چهارشانه و بلند،چشم و ابرو مشکی،وقتی میخندید هم دوتا چال قشنگ میفتاد رو گونه هاش
مردی که آدم دلش میخواست ساعت ها بشینه پای حرفاش چون انگار صداش جادو داشت
و منی که شبیه هیچ کدوم ازین دو نفر نبودم
یه دختر ظریف سفید با موهای فرفری خرمایی
زندگی ما خیلی قشنگ بود ولی تا قبل اینکه خانواده صبوری قشنگ ترین و مهربون ترین عضوش رو از دست بده
نیلوفر…
مامان داشت روز به روز تحلیل می رفت و سپهر هم پابه پاش آب می شد،لعنت به سرطان…
بعد از اینکه فهمیدیم مامان نیلوفر سرطان داره، همهچی یهجوری شد
انگار توی خونهمون گرد غم پاشیدن
لبخندای سپهر دیگه کمرنگ شده بود. منم دیگه اون دختر شیطون و پرحرف سابق نبودم.
دانشگاه؟ دیگه برام مهم نبود.
دوستام؟ حس میکردم هیچکس نمیفهمه چی دارم میکشم.
شبا، گوشهی اتاقم مینشستم و با گوشیم ساعتها توی یه دنیای دیگه پرسه میزدم… دنیایی که نه از بوی بیمارستان خبری بود، نه از لرزش صدای سپهر وقتی میگفت: فردا نوبت شیمیدرمانیشه.
اونجا بود که امیر پیام داد.
یه پسر غریبه، با چشمایی که حتی تو عکس پروفایلش هم گیرا بود و خطرناک.
برام نوشت:
«حالت خوب نیست، معلومه. حرف بزن، من میفهمم.»
یه چیزی توی دلم لرزید.
من تنها بودم و خسته، پس…
کمکم قرار شد همو ببینیم.
دروغ گفتم به بابا که کجام و چیکار میکنم
و اولین بار توی پارک دیدمش. بعد، کافیشاپ. بعد، جاهایی که حتی خودم از بودن توشون میترسیدم.
ولی اون لحظهها حس میکردم دارم از همهچی فرار میکنم.
انگار یه دنیای دیگه برای خودم ساخته بودم که توی اکن
از صدای سرفههای مامان
از نگاهای خستهی بابا
از خود غمگینم خبری نبود.
نیلوفر رفت…
فکر میکردم وقتی نیلوفر بره، دلم یخ میزنه و همونجا میمونه و من تموم میشم
ولی اشتباه کرده بودم.
یخ نزدم،تموم نشدم،
آتیش گرفتم.
همه جیغ زدن گریه کردن بابا سپهر بی تابی کرد و آب شد اما من…فقط سکوت کردم
سکوت کردم و سکوت کردم تا بازم امیر پیداش شد…
با همون لحن همیشه گرم و مطمئنش پیام داد:
«میدونم الان بیشتر از همیشه تنهایی… بذار کنارت باشم.»
نمیدونم چی شد که نوشتم:
«بیا.»
نه برای عشق و هیجان.
فقط چون دلم یه گوش میخواست، یه آغوش، یه چیزی که صدای این غم لعنتی رو سرکوب کنم.
دوباره شروع شد.
دیدن، پنهان کاری، دروغ گفتن به سپهر.
ولی اینبار فرق داشت…
من بیهدفتر بودم، خستهتر، و امیری که میخواست ازین شرایط سواستفاده کنه.
از خونه دوری میکردم.
بابا سپهر انگار حس کرده بود…
یه شب، وقتی ساعت نزدیکای دوازده بود و با وضعیت بهم ریخته برگشتم خونه، دیدمش توی آشپزخونه نشسته،لیوان مشروب جلوش، با یه نگاه خستهتر از همیشه.
فقط پرسید:
«ثمین… اینجوری داری از کجا میای؟»
ساکت موندم.
لبم لرزید.
گفتم:
«دارم فرار میکنم از زندگیم سپهر…دارم خفه میشم.»
سپهر بلند شد، اومد نزدیک، اشک تو چشماش برق میزد.
زمزمه کرد:
«منم دارم خفه میشم،ثمین جان….»
اون شب،سپهر تا خود صبح من رو تو بغلش گرفت
نه مثل دختر و پدر،
مثل دو انسان زخمخورده که عزیزترین شونو از دست دادن
و حالا نمیخوان همدیگه رو از دست بدن.
صبحش، وقتی هنوز توی خلسهی شب گذشته بودم، سپهر اومد دم در اتاقم. نگاهش سنگین بود، ولی صداش آرومتر از همیشه.
– میتونیم حرف بزنیم، ثمین؟
سر تکون دادم. نشستم لبهی تخت.
اونم اومد روبهروم نشست. سکوتش یهجوری بود که میدونستم قراره چیزی بگه که گفتنش سخت براش
نفس عمیقی کشید و گفت:
– تو دختر ما نیستی، ثمین.
قلبم لرزید.
– چی؟
چشم تو چشمم گفت:
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ما تو رو به سرپرستی گرفتیم
چشمام از تعجب گرد شد. نمیتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم.
سپهر با صدایی آرام و پر از غصه گفت:
«دوسال بعد اینکه من نیلوفر باهم ازدواج کردیم
فهمیدیم که نمیتونیم بچه دار بشیم و مشکل از من بود.
ولی نیلوفر و من عاشق هم بودیم،اولش نمیدونستیم چی پیش میاد و چیکار باید بکنیم…
تا وقتی که تو رو دیدیم،
هنوز چند روزه بودی که دیدیمت و بعد همهچی تغییر کرد.
تو تنها اتفاقی بودی که میتونست حالمون رو خوب کنه.
ثمین،ما تو رو مثل دختر خودمون بزرگ کردیم.»
دلم شکست، اما نمیدونم چرا یه سنگینی هم از روی شونههام برداشته شد.
گریه کردم. اونم گریه کرد.
و کم کم،تو روزهای بعدی
انگار چیزی بینمون باز شد. یک رابطهی ممنوع.
یه نزدیکیِ غریبهوار،دونفر که فقط توی آغوش هم آروم میگیرن.
بعد از اون شب به چیزی بین من و سپهر به طرز عجیبی تغییر کرد.
انگار مرزهای بینمون یکی یکی شکسته میشد.
نگاههایی پر از حس خاص، لمسای آروم و کوتاهی که بینمون اتفاق می افتد…
پایان قسمت اول…
نوشته: نیل
3 پاسخ به “مرزهای شکسته (۱)”
این مدل سکس رو دیگه باب نکنیدخواهشا ننویسیا با همون پسره ادامه بدهبزارید یه کوچولو حرمت تو خونه ها بمونهخانواده ها رو که به گند کشیدیدبزارید خونه واسه بچه ها امن باشه و محل ترمیم دردها و تنهایی هانه محل چشم چرونی و …
روون و ساده و قشنگ نوشتی. ولی سواستفاده امیر کاش داستان رو روی اعصاب نبره،کل داستانها شده سؤ استفاده از نفر مقابل.
قلمت خوبه 👍