چونان خاله الکسیس مدافع حشرم
به قصد حفظ حریم حشر به پا خیزم
کنار لشکرِ عشاقِ ادمین هم قدمم “
همزمان با مداحی این نوحه توسط فرمانده ی دسته، خروشی افتاد توی موج جمعیت و در یک آن شوری بین بچه ها به پا شد. همه ی صداها یک صدا و همه با فرمانده همنوا شده بودن و به زیبایی میخوندن!
خبرنگار روزنامه الحشر بودم. برای تهیه گزارشی مستند از اعزام داوطلبین به مناطق جنگ زده ی ” آویزون ” مامور شده بودم و 48ساعت بود که نخوابیده بودم اما مگه زمان و مکان توی اون موقعیت اهمیت داشت وقتی مقابل چشمانم؛ مردانی با تیپ و قیافه و سن و سال های مختلف دل دل میکردن برای رفتن، برای رسیدن، اسلحه به دست گرفتن و رودررو شدن با دشمن؟!
من بودم و یک جمعیتِ انبوه از اعضای بکن تو! برادرانی که در انتخاب راه، یک لحظه تردید نکرده اند و سر از پا نمیشناختند برای اعزام به ” آویزون”. مردانی که میرفتند تا ثابت کنند “دفاع از حشر” مرز نمیشناسد؛ جایی درست وسط جنگ و جدال و خونریزی، زیر آتش گلوله و خمپاره !!!
با چشمانی مشتاق شاهد این صحنه های پرشور بودم که از بلندگو صدا زدند: ” دلیرمردان دسته ی بکن تو، هرچه سریعتر جهت اعزام آماده شوند” قلبم شروع به تاپتاپ کرد. این اولین ماموریت جدی من بود و اینجا آخرین نقطه ای بود که میتونستی نری، میتونستی انصراف بدی و برگردی؛هیچ اجباری در کار نبود.
هرچه به لحظه اعزام نزدیکتر میشدیم صدای تپش قلبم بیشتر میشد و هزار جور فکر به سراغم می اومد. دلتنگی، دوری از خونه، دلهرهی مادر، ترس از کشته شدن، جنگی که هنوز اون رو از نزدیک ندیده بودم، صدای گلوله، خمپاره، توپ، بمباران و…، افکار پرهیجان و بعضاً بازدارندهای که کاسهی زانوهام رو گاهی میلرزوند و گاهی تندتر میکرد. مسیر مبهم و آیندهی گنگی در پیش داشتم اما شور و هیجان و از جان گذشتگی بچه های بکن تو پای رفتنم رو محکم تر میکرد! مگه میشد این صحنه های حماسی رو دید و عاشق نشد؟!
کوله پشتیم رو روی دوشم جابجا کردم و مابین جمعیت مقابل اتوبوس به صف ایستادم. اسامی توسط مسئول اعزام خونده میشد و رزمنده ها یک به یک سوار میشدن! خداخدا میکردم که بتونم روی صندلیِ کنار پنجره بشینم، چون هم حالم بد نمیشد، هم میتونستم مسیر و جاده رو ببینم. اتفاقا بخت باهام یار بود چون بمحض سوار شدن؛ صندلیِ پشت سر راننده رو خالی دیدم و درنهایت کنار پنجره نشستم.
داشتم کوله م رو زیر پاهام جاگیر میکردم که حس کردم کسی کنارم نشست, فورا سر راست کردم و یکی از برادرای رزمنده رو دیدم. هیکل تقریبا درشتی داشت، حدودا چهل ساله بنظر میرسید و موهای اطراف شقیقه ش هم جوگندمی بود! لبخندی زدم و دستمو به طرفش دراز کردم: سلام اخوی!”
جواب که نداد هیچ، فورا دست به سینه شد؛ چشماشو بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد! چهره ش گرفته بود، حدس زدم مشکلی براش پیش اومده باشه به همین خاطر پرسیدم: حالت خوبه اخوی؟ مشکلی چیزی داری؟!”
هنوز سوالمو کامل نپرسیده بودم که به همون حالت؛ جواب داد: سوال موال نئریم…
اونجا بود که فهمیدم مشکل این برادرِ رزمنده مهم و برای رضای خدا باید بهش کمک کرد! البته حق هم داشت، خستگی راه و خطرات مسیر و آینده ی مبهم؛ هر بنی بشری رو از پا می انداخت. خیره به نیم رخ درهم کشیده ش پرسیدم: ” میشه خودتو معرفی کنی برادر؛ اخه من خبرنگارم و میتونم…”
نذاشت جمله م رو کامل کنم؛ فوری چشماشو باز کرد و چرخید سمتم: ” موفو ام، یوخده لات؛ ولی با سوات و با معلومات, یک عوضی اصلاح ناپذیر…” لحنش تند بود. آب دهنمو قورت دادم و خواستم بگم بلانسبت شما بزرگوار؛ که اضافه کرد” به موهای فِر خپلعلی، که همین دیروز دکلرشون کردم قسم، سوال موال اضافی بپرسی ؛ زِر مِر مفت بزنی از همین پنجره پرتت میکنم بیرون. شیر فهم شد؟!
نه؛ خیلی بی اعصاب بود. به هیچ وجه نمیشد باهاش کنار اومد, سری به نشونه موافقت تکون دادم و کوتاه پرسیدم: ” خپلعلی کیه؟”
تند گفت:“کیرمه! “
دیگه جرعت نکردم چیزی بپرسم. یه نفس عمیق کشیدم و متمایل شدم سمت پنجره! لحن معترض موفو هنوز به گوشم میرسید:” خارمادر اون کسی که اسلحه رو اختراع کرد گاییدم، بعدش خودشو خارمادرشو با هم سه تایی باس بکنم تو کون اون کسی که جنگو اختراع کرد” به شدت عصبی بود. بیشتر چسبیدم به دیواره ی اتوبوس و سعی کردم حتی الامکان تماس بدنی هم باهاش نداشته باشم که یه وقت خدای ناکرده بهم نریزه!
تقریبا همه سوار شده بودن و اتوبوس آماده حرکت بود. رزمنده ها با نوایی دلنشین، یکصدا باهم نوحه ی ” آویزون آویزون ما داریم میاییم” رو میخوندن و در کمال تعجب باهاش کف میزدن که صدای معترض شخصی بلند شد: ” احمقا سینه بزنید؛ نه دست”
صدا به صدا نمیرسید و همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در منطقه بودند. راه طولانی، تعداد نیروها زیاد و هوا هم کم کم داشت رو به گرمی میرفت. عجیب بود که راننده حرکت نمیکرد و در کمال خونسردی آیینه رو میزون کرده و به سر و وضعش میرسید. یه دستمال یزدی دور گردنش انداخته بود و مچ دستاشم با لنگ پیچونده بود.
رزمنده ها پشت سر هم صلوات میفرستادند، برای سلامتی خاله الکسیس، جانی سینز؛ بعضی مسئولین و فرمانده لشگر و … اما باز هم ماشین راه نیفتاد .بالاخره سر و صدای بعضی دراومد: “چرا معطلی خوش غیرت؟ راه بیفت دیگه؟!”
راننده که تازه فهمیده بودم اسمش خوش غیرته؛ از سرشونه برگشت سمت بچه ها و با لحنی جدی نهیب زد:” تو نمیری به موت قسم، تا یه صلوات جانانه برای من نفرستین جُم نمیخورم”
همین لحظه یکی از برادرا بلند شد و گفت :” برای سلامتی کیراتون! بیشتر شدن سکساتون، کمتر شدن جقاتون، یک صلوات راننده پسند! بفرستید” و بقیه یکصدا باهم فریاد زدن ” الهم صل علی ادمین و آل ادمین “
بالاخره اتوبوس با سلام و صلوات به راه افتاد. پنجره اتوبوس باز بود و تندی هوای بهاری که با نسیم خنکای صبحگاهی همراه بود صورتم رو نوازش میداد و مانع بد شدن حالم میشد. داشتم کمکم سرگیجه میگرفتم که یه صدای ریز از پشت سر به گوشم رسید:” پیس پیس” با احتیاط برگشتم و از فاصله بین دوصندلی، یه رزمنده مو قشنگ رو دیدم که داشت با دست اشاره میکرد برم و پشت کنارش بشینم!
با ترس و لرز یه نیم نگاه به برادر موفو انداختم؛ چشماش بسته و همچنان چهره ش گرفته و اخمالود بود. به هر حال مسیر طولانی بود و این رزمنده ی عزیز هم خسته و بی اعصاب بنظر میرسید، پس باید فرار رو به قرار ترجیح میدادم تا کلاهمون توهم نمیرفت. به همین خاطر کوله م رو برداشتم و با احتیاط از جلوی پاهاش گذشتم!
بمحض نشستن روی صندلی؛ رزمنده ی مذکور که کم سن و سال هم بنظر میرسید سرش رو با اون حجم عظیم مو جلو اورد و پچ پچ وار گفت:” سعی کن دور و بر موفو زیاد نپلکی! دقیقا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه س که کُس نکرده؛ هورموناش بهم ریخته، نه اعصاب داره نه حوصله؛ میزنه پک و پوزتو سرویس میکنه”
تعجب کرده بودم و از اینکه انقدر صریح پشت سر برادر موفو صحبت میکرد کمی دلخور شدم. با دهن کجی گفتم:” این چه طرز حرف زدنه اخوی؟! این وصله ها به رزمنده های بکن تو نمیچسبه”
در جوابِ من کوتاه خندید و سرشو به نشونه تاسف تکون داد، بعد دستشو بالا آورد و همینطور که روی سر و صورتم میکشید؛ ادامه داد:” من بخاطر خودت میگم عزیزم! حالا اونجا که کُس گیر نمیاد، میریم خودت از نزدیک اخلاق و رفتارشو میبینی “
همینطور که داشت یه بند حرف میزد، با دستش روی بدنم کار میکرد. عملا داشت دستمالیم میکرد؛ به شکمم که رسید جلوشو گرفتم و با تعجب گفتم:” چکار داری میکنی؟!”
تیز نگام کرد و با لحن عجیبی گفت:” میدونی؟! یه بوی خیلی خوبی میدی، احساس میکنم متبرکی و فلان…
حق داشت. فورا جواب دادم: آخه عطر مشهد زدم …
سرشو تکون داد و دستشو ناغافل پایین تر برد: ” پ همونه …ببینم اون پایین مایینا هم عطر زدی؟!”
دوباره جلوشو گرفتم و اینبار تندتر بهش توپیدم: ” نکن اخوی؛ پیچیدی تو جاده خاکیا…ببینم اسم تو چیه؟ “
دستشو با مکث عقب کشید و با دلخوری گفت: ” من روح بیمارم متخلص به روح جقی! “
این رزمنده درسته که یکم نچسب بود؛ اما از برادر موفو خوش رفتارتر بنظر میرسید. تصمیم گرفتم تا دیر نشده یه مصاحبه برای گزارشم ازش بگیرم, به همین خاطر ضبط صوتمو از جیب کوله پشتیم دراوردم و جلوش گرفتم. روح جقی تا ضبط صوت رو دید ذوق زده گفت: هههههه…میخوای صدامو ضبط کنی؟!
دکمه ضبط رو زدم و سرمو تکون دادم, پرسیدم” انگیزت از رفتن به آویزون و مدافع حشر شدن چیه؟!”
گلویی صاف کرد، دستی هم به موهاش کشید و بی مقدمه گفت:” به نام خدا، کون “
تا اینو گفت فوری ضبط رو کنسل کردم ” برادر خجالت بکش؛ این چه طرز حرف زدنه؟”
محتاطانه یه نگاه به دور و بر انداخت، بعد سرشو جلو اورد و آهسته گفت” ببین عزیزم, این دفاع از حشرو مردم ستمدیده ی آویزون همش کشکه و در راستای سیاست های غلط و دسیسه های ادمین! آخه به ما چه که به آویزون حمله کردن، ما چرا باید بریم برای اونا بجنگیم؟ ما هنر کنیم از مرزای بکن تو دفاع کنیم که دشمن نیاد تو محدوده مون! از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون خبرنگار جون، منو به زور آوردن. زور هم نه اینکه خِرکِش کنن بنداز تو گونی بیارنا ، نه. با وعده وعید گولمون زدن!! یکی پول؛ یکی خونه، یکی ویلا…منم کون! بهم قول دادن کون مفت و مجانی نصیبم میشه، اما کو؟ً نه انگشتی نه مالشی نه چیزی…
داشتم شاخ درمیاوردم از شنیدن این حرفا؛ روح کمی متمایل شد به چپ و گونه ی راستشو نشونم داد: جای این انگشتا رو میبینی روی صورتم؟!
دقیق که نگاه کردم تونستم رد سیلی محکمی رو روی پوستش ببینم، ادامه داد: “اون پسر ریقو استخونیه رو میبنی اون پشت نشسته هندزفری گذاشته کله شو تکون میده؟! اسمش اسکلت حشریه! من فقط دست زدم به پشتش گفتم، به به دوختِ پارچه ی شلوارت چقدر تمیزه؛ نه گذاشت نه برداشت زد تو گوشم گفت تو به کونم نظر داری. آخه یکی نیست بگه مرد مومن دوتا پاره استخون چیه که من بهش نظر داشته باشم؟! حالا خودت تصور کن من اگه کون بخوام چکار میکنن این جماعت!!! مطمئن باش که ادمین مغزارو شست و شو داده؛ گولمون زده فرستادمون ولایت غریب برای اجنبی ها بجنگیم وگرنه که…
روح جقی یا همون بیمار همچنان درحال بدگویی و گله و گله گذاری بود که ناگهان بین صحبتاش یه دست از بالای صندلی اومد پایین و موهاشو گرفت و کشید، بلافاصله صدای داد و فریاد بلند شد:” ای کافر ملحد؛ به چه جرعتی پشت سر ادمین اینجوری حرف میزنی فتنه گر”
نفهمیدم چی شد فقط میشنیدم یکی از ته حنجره داد میزد و میگفت: ” من یه کاربرِ وابسته م…وابسته ی سایت…سینه چاک ادمین…خایمال ادمین…تیکه تیکه میکنم هرکیو که بخواد پشت سرش بد بگه”
درگیری که بالا گرفت ترسیدم مشت و لگدشون به من بخوره، به همین خاطر فوری بلند شدم و یه قدم عقب رفتم. بقیه رزمنده ها بلند شده بودن تا سوا کنن و این بین، هرکسی چیزی میگفت” ولش کن شادوو”…” یه غلطی کرد شما ببخشش”…
برادر شادوو یا به قول خودش سینه چاک ادمین؛ چنان از ته حنجره داد میکشید که حس کردم تارهای صوتیش پاره شد؛ رگ برامده پیشونی و گردنش هرلحظه آماده ترکیدن بود. یه سَربند قرمز رنگِ “یا ادمین” بسته بود به پیشونیش و همینطور که مشت و لگد میپروند بلند بلند فریاد میزد” من هرروز گُندای ادمینو با روغن چرب میکنم و میمالم؛ میخوام ببینم کی جرعت داره جلوی من …”
بسکه داد و بیداد کرده بودن سرم درد گرفت. تا حالا رزمنده ی این مدلی ندیده بودم. تصمیم گرفتم برم ته اتوبوس تا کمی از درگیری فاصله بگیرم و یه نفسی تازه کنم! همینطور که دنبال یه جای خالی برای نشستن میگشتم؛ با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه برادر رو دیدم که روی صندلی های ردیفیِ انتهایی اتوبوس روی دوپا نشسته و بساط منقل و وافور رو پهن کرده بود! از شدت تعجب دهنم وا مونده بود. انگار توی این دسته اعزامی همه جور آدمی پیدا میشد. جلو رفتم و با گیجی گفتم” سلام اخوی!”
نگاهش رو از سیخ و سنجاقی که توی دستش نگه داشته بود گرفت و به من داد؛ بعد با مکث گفت:” زَلام خدا بر ژوما ” با سر به بساط منقل اشاره کرد و ادامه داد:” بیا بژین با من بِکِژ ! جنسژ ردخور نداره، حداد قاطر برام فرستاده”
با اشاره دست تشکر کردم و روی یکی از صندلی های ردیفی؛ نشستم. اصلا سر در نمی آوردم! جبهه و بساط منقل و وافور؟! برام جالب بود که با دود و دمی هم که راه انداخته بود کسی کاری به کارش نداشت. نگاهی به سر تا پای رزمنده دودی انداختم و پرسیدم: ببخشید که مصدع اوقات گرانبهاتون شدم، میشه خودتونو معرفی کنید؟!”
همینطور که سیخ رو داغ میکرد و دود رو میکشید داخل ریه هاش؛ جواب داد” اعوذ ب الله من ژیطان رژیم…من مقام گوزما؛ امام چهاردهم، خایه منی ام”
اینو که شنیدم برق از سرم پرید:” کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!؟! ” بخاطر فریاد بلندی که کشیده بودم عده ای از رزمنده ها برگشتن سمتم و حتی برادر گوزما هم وحشت کرده بود: کی و زهرمار! هرچه کژیده بودم پرید…دژمنان ازلام بدانند که…
گفت و سکوت کرد، با تردید پرسیدم: چیو بدونند؟!
یه نفس پردود گرفت و جواب داد: هِچ؛ فقط بدانند …
-: آخه چیو ؟؟؟؟
نگاه تندی بهم انداخت و بی حوصله جواب داد: ” کـِـــــــژَژ نده!!!”
بوی تند تریاک حالم رو داشت بد میکرد. دیگه نمی تونستم در جوار این رزمنده ی عجیب بمونم نیم خیز شدم که بلند شم؛ صدای ضعیفش به گوشم رسید” آهان یادم اومد, دژمنان ازلام بدانند که هیچ غلطی نمی توانند بکنند”
همین لحظه فرمانده ی گروهان؛ کاپیتان جک اسپارو؛ یا ادمین گویان از جاش بلند شد وسط اتوبوس ایستاد و شروع کرد به سخنرانی” سلام و درود خدا بر شما مدافعان حریم حشر! مقدمتان ممه باران…اوه ببخشید گلباران عزیزان”
بچه ها که خندیدن؛ فرمانده هم ریز خندید و یه لحظه سکوت کرد, دوباره جدی شد نگاهی کلی به رزمنده ها انداخت و بعد ادامه داد:” برادران همینطور که میدونید بجز بچه های بکن تو؛ بچه های لوتی و شهوتناک و چند منطقه ی دیگه هم برای دفاع از آویزون اقدام کردن. ته این مسیر مشخصه! این راهیه که همه ما باید بریم، مرگ بالاخره برای همه هست و چه بهتر که مرگت به این شکل از راه برسه و در راه حشر باشه، اینطوری حداقل سرت بالاست که برای اعتقادات جانت رو از دست دادی…اینو بدونید که دشمن تا دندون مسلحه؛ ادوات نظامی که در اختیار داره خیلی پیشرفته ست و اصول جنگ رو بخوبی میدونه! کارمون سخته ولی هدفمون مقدسه! به منطقه که رسیدید به هیچ وجه به تنهایی جایی نرید چون برخی از دشمنان با لباسهای مبدل توی شهر تردد میکنن و به دنبال موقعیتی هستن تا مدافعان حشر رو اسیر یا شهید کنند…من کاری به بچه های لوتی و بقیه مناطق ندارم اما بکن توا باید بترکونن…
فرمانده جک همچنان مشغول سخنرانی و گوشزد کردن جزییات مهم به رزمنده ها بود که، صدای اعتراض موفو بلند شد” کاپی جون این شر ورارو بیخیال؛ اینو جواب بده، منِ نره مرد اینهمه مدت بی سولاخ چکار کنم؟”
شلیک خنده ی بچه ها اتوبوس رو برده بود هوا، که ناگهان با صدای وحشتناک کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت، اتوبوس متوقف شد و همگی پرت شدیم جلو! از منقل و وافور مقام گوزما بگیر تا فرمانده جکی که اون وسط مشغول نطق پراکنی بود! راننده یا همون برادر خوش غیرت دستی رو کشید و رو به ما که هرکدوم گوشه ای پرت شدیم با سرخوشی گفت:” یالا پیاده شید بچه ها…رسیدیم به ایستگاه حشراتی”
بمحض گفتن این جمله رزمنده ها ناله کنان بلند شدن و با نوای ” اخ جون شربت” به سمت درب خروجی دویدن! محشری بپا شده بود، هر کسی چیزی میگفت و نفر جلویی ش رو کناری پرت میکرد تا زودتر به در برسه. باورم نمیشد که این جماعت, رزمنده و جنگجوی آموزش دیده باشن! انگار از پشت کوه اومده بودن.
مابین جمعیت کاپیتان جک رو میدیدم که دست به کمر به صندلی اول تکیه زده و مرتب میگفت” بولاه شما مسلمون نیستین، داشتم گِل براتون لگد میکردم؟! “
اسکلت حشری با اون دست و پای استخونی و درازش، شرم نمیکرد و از سر و کول بچه ها برای سریعتر خارج شدن از اتوبوس بالا میرفت و حین زیر گرفتن برادرا تکرار میکرد” عرض شود که! از این شربت نمیشه گذش ؛ یوخ فک نکنین ک نخورده و ندید بدیدیم ها “
کم کم اتوبوس خلوت شد و من موندم و یکی دوتا از بچه ها و مقام گوزمایی که بخاطر نشئگی زیر دست و پا مونده بود. کمر و شونه هام بخاطر کوبیده شدن به صندلی ها به شدت درد گرفته بود. کمی خودمو مشت و مال دادم و زیر بغل گوزما رو گرفتم و کمک کردم بلند شه. همینطور که باهمدیگه به سمت در اتوبوس راه افتاده بودیم؛ چشمم افتاد به شادوو! سربند یا ادمین رو از پیشونی ش باز کرده بود، نگاهش میکرد و به پهنای صورت اشک میریخت و به همون حالت ناله میکرد:” یعنی الان کی داره گُنداتو میماله؟!”
هنوز اینو هضم نکرده بودم که شنیدم مقام گوزما همینطور که به من تکیه داده بود و پا به پام مییومد زیر لب تکرار کرد:” مرگ بر دژمنان ازلام…مرگ بر آل یهود و آل سعود… مرگ بر نیمکره جنوبی زمین و حومه…”
خدایا اینجا چخبر بود؟! اینا کی بودن دیگه؟! نکنه اتوبوسو اشتباهی سوار شدم؟! یه آه عمیق کشیدم و نگاهمو دادم به آسمون؛ که البته سقف اتوبوس مانعش بود؛ زیر لب زمزمه کردم:” خدایا یه صبر جمیل عنایت فرما”
به محض پیاده شدن از اتوبوس, نوحه ی ” با نوای کاروان بار بندیم همرهان ؛ این قافله عزم کوی حشر دارد” که از نوار کاست پخش میشد به گوشم رسید. فضا، بالاخره کمی معنوی شده بود. جمعیت بکن تو همگی روبروی چادری که روش برچسب ” ایستگاه حشراتی هیئت اولتا اوشینیون” چسبونده شده بود جمع شده بودن و بلا استثنا توی دست هر کدوم از بچه ها؛ یه لیوان یکبار مصرف پر از شربت بود.
جلو رفتم و با متصدی ایستگاه که پشت میزی ایستاده بود دست دادم، بدون اینکه خودم ازش بخوام یکی از لیوانها رو از شربت پر کرد و به طرفم دراز کرد: بگیر بخور پسرم، کمرت سفت میشه! “
دستمو دراز کردم و لیوانو ازش گرفتم؛ تعجب کرده بودم این شربت چی داشت مگه که همه براش صف کشیده بودن؟! همین لحظه چشمم افتاد به وسایل روی میز و رزمنده هایی که دوباره روی سر و کول هم میپریدن تا یکی از وسیله هارو بدست بیارن!
چشمام از تعجب گرد شده بود. هاج و واج به وسیله های روی میز نگاه میکردم و داشتم توی ذهنم تجزیه تحلیل میکردم که چرا باید اینجا باشن؟! از دیلدو بگیر تا انواع و اقسام کس و کون مصنوعی در طرح و رنگ و سایز مختلف و حتی سایر ابزار آلات سکسی، روی میز وجود داشت! بچه ها هم همگی هجوم برده بودن سمتشون. داشتم شاخ درمی اوردم. این جماعت کی بودن دیگه؟! مگه نمیرفتن که بجنگن و بکشن و دفاع کنن؟! پس این وسیله هارو میخواستن چکار؟! چه اتفاقی قرار بود توی مناطق جنگ زده ی آویزون بیفته؟! اصلا انتهای این مسیر پر پیچ و خم با این آدمهای عجیب غریب به کجا قرار بود برسه؟ خدا می دونست!
ادامه دارد…
نوشته: روح.بیمار
61 پاسخ به “مدافعین حشر(۱)”
نمیدونم طنز تلخه یا شیرین ولی جالبه شادوو بیا ببین چ اشی برات پختن
وااااهااای آرمین 🙄 پسر قلمت جادو میکنه 🙄 نوحه اولش وااای 🙄 🙄 عالی بود بی صبرانه منتظر قسمت بعدیشم انقدر جذاب بود نفهمیدم کی تموم شد دمت گرملایک سوم تقدیمت شد
اسکلت حشری و شادو 🙄 باز میخوام بخونمش 🙄 خیلی میدوستمش آرمین …حالمو خوب کردی امشب با اون سر درد 🙄
#وای اگر ادمین حکم جهادم دهد#
دمت گرم پسر
Orginalboy داداچ خوبه که تخمای ادمین رو بمالی یه چیز تو مایه های علم الهدی واسه خامنه ای :)sepideh58 انشالله شما هم وارد ماجرا شوی رزمنده ها تنها نمونن :دیsami_sh هه افتخاریه واسه خودش ?
=)) عالی بود دمت گرم
یکی از نویسنده های جذاب با داستانایه جذاب کولاک کرده ک
بسی خوشمان آمد… عالی بود
من هرچی متن کامنتمو تغییر میدم یا ارور دوستیابی ممنوع میده یا عکس در بخش نظرات مجاز نیست (dash) متن کامنتمو برات میفرستم
عالی بود. البته منم یه چیزی تو مایه های نثر جمالزاده در باب مرگ رفسنجانی فرستادم دو هفته پیش اما ادمین نمیذارتش. خیلی نامردین اگه نذارین. چون من گمنام و تازه واردم 😢
پس من کو؟:(
آویزون ما داریم میآیم. عالی بود
شادو جان شما اصلا خودتو نگران نکن اگر لازم باشه ما هم وارد صحنه می شیم …شما بمال 🙄 🙄
دوستان عزیز لایک ندین که ممکنه توی ادامه شما هم وارد این حشر نامه بشین و به فاک برینهشتک مخالفت با ارمین19
بامزه بود اما جای چندتا از دخترای سایت با نام واحد خواهران آلتا اوشن خالی بود تو اتوبوس
شادو با نظرت موافقم!!!مقامت میره بالا اینجوری هر کسی هم گفت بالا چشات ابرو بچه های حوزه در کف کون از پشت گایی(همون اطلاعات و پشتیبانی) ،میبرنش به حسابش میرن
sami_sh اوووستاد یکم از تجرباتتون رو در اختیارمون بزراین :))))))نه داداچ اشتباه فهمیدی صفر ادمین اصن من باز کردم چطور بیام به تو بدم اون وقت به ادمین ندادم حتی!sepideh58 اشتبا برداشت نکنیا ! این بمالیدن معنی نیست من به کیون پسر فقط علاقه دارم ! در درجه اول خانم ها رو دو تا تخمام جا دارن (تخم چشام)Orginalboy ردیف میکنم منو عظما با هم بریم رو کار نیست که تریاک میکشه کمرش سفته :دی
عالی بودمنتظر داستان های بعدیتمقلمت فوق العادست
sami_sh بیا همین جوری تاریخ تحریف میکنن:(من کیون ادمین گذاشتم همه میدونن ادمین فقط یه ساک ساده زدم براش اونم بزور :دیمیگن دندون بزنی ثوابش بیشتره ^_^
آقا از اتاق فرمان اشاره میشود که نمیدونن گُند یعنی چی! ? آقا ما جنوبیا به تخم و ترکه خایه میگیم گُند. شرمنده اگه نامفهوم بود ?
ALIREZA.SHZ8با مدافع حشر اینجوری صحبت میکنی ? واگذارت میکنم به قمر بنی عقرب ?
sepideh58فدات عزیزم خوشحالم دوست داشتی ? شاد باشی همیشه!بخون بخون بیشترررر بخون
Haleh59 فدای سرت عزیزم! کامنتی که خصوصی دادی کپی میکنم همینجا !
mosi.5905خیلی بی سابقه س, میدونم 🙄
شادو دخملا هم ارادت دارن بهت اما تو سوگلی ادمینی 🙄 ادمین تو رو دست کسی نمیدهرجوع شود به داستان حذف شده بعضیا 🙄هشتگ مالنده 🙄
بکن تو نگومجلس بهارستان بگو!!فقط جای رفیق خبره ی خوش وبروزبونتون خالیه!!!
واو واو واو…عاااالییییی
ارمین جقی من نظر دارم میخوای چه کنی ^_^sepideh58 حیف که از اتاق فرمان به من دستور صادر شده فقط به شخص خودش نظر داشته باشم و گرنه عین گرگ گرسنه میپریدم ?
اهه!اوهو!آقا یوخده در مورد ما اشتب نمودی.ما موهامون بوره،سیفیدم یه چندتایی توشه که زیاد معلوم نی.بعدش ما اهل جنگیم داش که بریم آدما رو تبدیل به رب گوجه فرنگی کنیم? ولی بازم ننه کسی که جنگ رابندازه میگام…اگه جنس توپی باشه.پشمای خپلعلی رو هم با ماشین میزنیم،قرتی بازیای دکلره و فر به ما نمیاد داش ? یه دفه باس نویسنده این داستان رو ببرم ته کوچه بن بست ?
نه تنها داستان عالیه کامنت ها هم دیگه غوغا???
sepideh58کمتر اسم اون داستان کذایی رو ببرید ? این یکی هم بگا میره وا, ببین کی گفتم ?
mofo56اووووووف موفو جان! بووووری? نکنه چشاتم رنگیه? 🤤 سفید مفیدم هستی? ? دیگه چیاااا? ?دیگه به بزرگواری خودت ببخش اگه یسری جزییات اشتباه شد, ایشالا در ادامه بهره میبرم از این به موهای بور و چشای رنگی و پوست سفیت ?نگران خپلعلی هم نباش , یه ضیافت براش تدارک دیدم در حد خداااااااااا🙄مرسی که خوندی عزیزم امیدوارم در ادامه هم راضی باشی!
خاک تو سر جقیت اونقدر که وقت گذاشتی کس شعر نوشتی وقت گذاشته بودی درس خونده بودی یه گوهی میشدی.یه زنی چیزی بهت میدادن
سلام آقا عالی بود عالی
بیخیال دادامارو وارد زدوخوردای ناجوان مردانه نکن زنده رودخشکیده طاقت تیمم ندارم
اینکه داره به واقعیت های اطراف اشاره میکنه مشخصه واسه همین گفتم تلخ یا شیرین داداش بنویس قلمت برقرار…
روح جان این جناب موفو رو بنداز پیش برادران ادم خوار سیرالئونی تا درست به حسابش برسن با این کمیکایی که میزاره فکر نکنم مشکلی از بابت زبان داشته باشه
salarhamid79320000 ای بسوزه پدر جق!!
یا خود خدا .
خیلی خندیدم :-)روح شاد شد اصلا
آخه کونی تو داری از تخمه کی بالا میری اگه همینا نبودن الان داشتی به ابوبکر بغدادی کون میدادی این میرفت جیش الاسلام اون تموم میشد لوا داوود اونا تموم میشه النصره…بعد سوراخ کونت میشد اندازه تونل رسالت توش باید گل کوچیک میزدیم.
moretarsim
سلامتی بچه های پاتوقیادش بخیر دورانی داشتیم :)لایک آرمین عزیز
دچار دوگانگی شدم،لامصب ازکجات درآموردی اینارو؟!مخم گوزید (dash)
تقبلللا حاجی، بعدی رو زوتر روانه کن
: ))))))) این چیز شعرا از کجات در میاد وجدانن :دی ولی خدایی ذهن خلاقی داری بهت احسنت میگم خیلی خندیدم منتظر داستان بعععدی هستم
تازه اسم اصلی غلامعلی رو فهمیدم…حداد قاطر!!!عالی بود
واقعا قشنگ مینویسی خلاقیت و طنز خوبی رو کردی با یه دستمایه طنز بکر و نومنتظر ادامه ش هستم … دست مریزادلایک
dickermanولشون کن دیکر جون! اینا که تلکیفشون مشخصه تو اعصاب خودتو چیلی نکن عزیزم خخخخ
Feloraaaاره همینهههههه خخخخ, فدات عزیزم
چه باحال بود، لايك نموديم
چقدر خلاقی، عااااالی بود کلی خندیدم
دمت گرم روح جان. عنو گهم قاطی شد از خنده!!!
واااااااي عالي بود آرمين عزيزم ، طنز ازت نخونده بودم باورم نميشد تو نوشته باشي ، اي بي ادبتو اين حال اوضاع خرابم به همچين داستاني احتياج داشتم با قلم آرمين خان هم باشه كه چي ميشهلايك ٥٩
عجب بدبختی ای! اینو تو نوشتی روحی؟! الان باید تا قسمت پنج بعلاوه چند رو بخونم…
خوب بود ?
صلوات ادمین پسندی بود 3>
بعد از مدتها بیای اینجا و از یک عشق بخونی واقعا حال میده. ما که نخونده کاراتو لایک میکنیم
خیلی خوب تُف زدی!بیا البالو یخ!!! 🍺
باحال بود