چه کشکی؟ چه دوغی؟ ثواب جهاد، اون هم با نگهبانی از سنگرهای خالی؟! بچه گول میزدن؟! واللّه آدم با سیم بکسل بادبادک هوا میکرد این طوری کنف نمیشد که من شدم؛ اون هم جلوی برادران و خواهرانی که داشتن برای حمله اماده میشدن! برادرا داشتن کیراشونو صابون میزدن و خواهرا هم که دیگه نگم براتون! زری کسطلا و سارینا کسطلا کشیده بودن پایین و بیخیالِ غم دنیا اپیلاسیون میکردن…ولی خدای من؛ داشتم چی میدیدم؟! کُس بود یا طلای 24 عیار بدون ناخلاصی؟! چقدر صاف و صیقلی بود چه درخشندگیای داشت، برقش داشت چشمام رو کور میکرد و حتی نزدیک بود بین شمبولبسرا و رزمندههای بکن تو سر این دو بانوی عزیز جنگ سختی در بگیره! کمی پایینتر هورنیگرل پشت لب هیدن موون رو بند مینداخت، سوفی لاک میزد و شیوا و سپیده لباس خوابِ حریر انتخاب میکردن؛ یه شیرِ پاک خوردهای هم پیدا نمیشد ازشون بپرسه میخواید برید چکار کنید؟! بجنگید یا بدید؟! با دیدن این صحنه ها زدم به غربتی بازی! اونا میرفتن خط و من نه؟! آلوچه آلوچه اشک ریختم و اون قدر جونِ ادمین و مسئولین بکن تو و آبا اجدادش رو قسم دادم تا اینکه کاپیتان جک حوصلهاش سر رفت و آخر سر اجازه همراهی با نیروهای عملیاتی رو بهم داد.
چیزی تا شروع عملیاتِ نجات دادنِ اون رانندهی مرموز که الان میدونستم کسی نبود جز شخصِ اولِ بکن تو؛ باقی نمونده بود. شب جمعه بود و بچهها جمع شده بودند توی محوطه برای روبوسی و خداحافظی و حلالیت! کسی چه میدونست، شاید این لحظه، تنها فرصتشون بود و پس از اون دیدارها به قیامت میافتاد! بین اونهمه هیاهو و شلوغی و سروصدا؛ شنیدم که پیرفرزانه با تشر فریاد میزد:” پیشونی رو فقط ببوسید…پیشونی…لب چرا میگیرید؟ دستتون تو شلوار هم چیکار میکنه؟ با ممههای همدیگه چکار دارید آخه؟!”… اما مگه کسی اهمیت میداد؟! صحنهای که من شاهدش بودم چیزی فراتر از بوسیدن، بوییدن و حس کردن بود. عملا به هم پناه میبردند و این وسط پورنِ زنده بود که داشت پخش میشد! همه درهم میلولیدن و صدای آه و اوه و بوسه و مالش و لَه لَهِ نفسهای پر از لذت و شهوت فضا رو پر کرده بود. اون بین یکی از برادرانِ رزمنده بنام فرهاد رو میدیدم که با دو دست بر سر و صورتش میکوبید و فریاد زنان میگفت:” بدبخت شدم کاندومم سوراخ بود!”. ترتیبِ کیو سرپایی داده بود؟ نفهمیدیم؟!
روبوسی و خداحافظی و حلالیت که چه عرض کنم؛ لایو سکسِ بچههای بکن تو که تموم شد؛ برادر مسیحا طبقِ معمول همیشه که ید طولایی در درآوردن اشکِ بچههای بکن تو داشت؛ لحظهی آخر دلها رو برده بود فضای مجازی و در سوگ تلگرام و مظلومیت اون عزیز از دست رفته و همینطور برجامِ بیفرجام مرثیهها و مصیبتها سر میداد! مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود، هر کسی زیر لب زمزمه میکرد و اشک میریخت و مقام گوزما هم سوز و گدازش رو بیشتر میکرد و آتیش به جونمون میانداخت:” عقل ناقصی دارم! تخم گندیدهای دارم! دست علیلی هم دارم که نمیژود باهاش جق زد! لیکن هی نگویید چنین و چنان میکنید! من از طرف بچه های بکن تو میگم ژوما غلط میکنید! “.
گریهی حضار سر به فلک زده بود که صدای مارش عملیات از بلندگو به گوش رسید! همه سربند “یا ادمین” به پیشونی بسته بودیم و چون من خبرنگار بودم؛ جلوتر از رزمندگان و همراه با کاپیتان و گروهش راه افتادم تا کوچکترین اتفاقات رو ضبط و ثبت کنم.
منطقه غرق در سکوت بود. فقط هرچند دقیقه از سوی دشمن یک منور و گاهی یک رگبارِ بی هدف به سوی خط ِخودی شلیک میشد. بی سر و صدا، عرق ریزان و چسبیده به زمین به طرف مقر دشمن حرکت میکردیم که یکهو صدایی از فاصله نه چندان دور به گوش رسید. فوری چسبیدیم به زمین. چشم تنگ کردم و به جایی که صدا اومده بود نگاه کردم و در اون تاریکی فقط سیاهی یک آدم رو تونستم تشخیص بدم. یک سرباز دشمن که بیخیال داشت قضای حاجت میکرد.
اول تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم تا کارش رو انجام بده و برگرده، اما نمیدونم چطور شد که اسکلت حشری رو جَو گرفت و زد به سرش که آرتیست بازی در بیاره! قبل اینکه بتونیم جلوش رو بگیریم بلند شد و مثل فیلمهای سینمایی، گربه وار بی سر و صدا خزید و پشت سرِ سرباز دشمن کمین کرد. حدس میزدم که میخواست مثل فیلمها با یک ضربه به پس گردنش اونو از پا در بیاره و بیهوش کنه! که همینطور هم شد.
اسکلت مشتش رو گره کرد داسش رو بالا برد و بعد مثل بختک از پشتِ سر؛ روی دشمن پرید و با دستهی داس یک ضربه جانانه به پس گردنش زد. اما انگار به صخره سنگی کوبیده بود! طرف فقط “هقی” کرد و برگشت سمتِ اسکلت. یا خاله الکسیس! دشمن نگو گودزیلا بگو. غولتشن بود. دومتر طول و یک متر عرض داشت با سیبیلی از بنا گوش در رفته و هیکلی قوی و عضلانی!
صدای لرزش استخونهای اسکلت رو که از ترس روی هم ویبره میرفتن از اون فاصله میشنیدیم! مونده بودیم معطل که چکار کنیم؛ شنیدیم اسکلت با لحنی گرخیده گفت: ” عرض شود که! پشمان فسیل شدهیمان در هم گره خورد”. خواست ضربه دوم رو بزنه که داسش تو پنجهی سرباز دشمن اسیر شد و ثانیهای بعد اون افتاد به جونش و دِ بزن!
با دیدن این صحنه کاپیتان جک غرید:” باز این کونکش اومد یه خودی نشون بده ولی طبق معمول رید! ” سپس دستور حمله داد، ولی هیشکی به تخمش نگرفت! کی جرات داشت بره با اون غولتشن بجنگه؟! چون باید بی سروصدا حمله میکردیم، نمیتونستیم از سلاح استفاده کنیم به همین خاطر باید تن به تن با اون غول روبهرو میشدیم که هیچکس هم حاضر نمیشد. حتی خود فرمانده که گوشهای کز کرده و مدام به بهانهی شهادت در راه حشر و نویدِ رفتن به بهشت رزمندهها رو گول میزد، که البته رزمندهها هم به تخمشون نبود و برادر موفو در جوابش میگفت:” بهشت چی چیه دیگه داش، توش همه ملا و ریش و پشمو و داعش و فاطی کماندو و خواهرمچالهی سیبیلوی کس کپکی هستن! جهنمو عشق است، دم جوب مواد مذاب میخوریم! تازه ژتون میخوام بگیرم واسه کردن مرلین مونرو، الیزابت تایلور هم تو برنامه س! گویا میشه با پارتی بازی ژتون هایده و مهستی رو هم بازارسیاه تهیه نماییم که با هم بکنیمشون…اره داش…ما نمیخوایم بریم بهشت خودت برو!”…
دیگه از اسکلت یه جفت دنده و قوزک پا بیشتر باقی نمونده بود که فرمانده جک متاصل و ناامید مژدهی سکس گروهی با شیوانا و سوفی و ایول رو داد و اینجا بود که رزمندههای غیور بکن تو با شعارِ” جانم فدای ادمین” با کله به طرف غول حمله ور شدن! حالا ما هفت، هشت نفر بودیم و اون یکی! اما مگه زورمون میرسید؟! مثل شیرهای گرسنهای که به گاومیشها حمله میکردن، از سر و کلهاش آویزون شده بودیم و می زدیمش.
شاهشب گوشش رو گاز میگرفت، ددلاور تند تند به دماغ خرطوم مانندش چنگ میزد, بهروز موهاشو میکشید و ماهانامیر کیرش رو به دندون گرفته بود، اما اون با یک حرکت همه ما رو عقب روند و بلافاصله دست انداخت و از نوک سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جونمون و حالا نزن و کی بزن!!! به عمر کوتاهم چنین کتکی نخورده بودم. چنان میزد که انگار قاتل پدرش رو گیر آورده بود! چپ و راست مشت و لگد بود که به پک و پهلوم فرود میاومد. دیگه خجالت و ترس از لو رفتن عملیات رو گذاشتیم کنار و مثل چی عربدهای از روی درد از حنجره دادیم بیرون و گریهکنان خدا رو صدا زدیم. کمکم داشت دخلمون رو میآورد که خدایی شد و همون لحظه کمک از راه رسید! اما چه کمکی؟! کاش هیچوقت نمیرسید.
گوزوی خوشبخت از بلندای آسمون جوری که از کونش آتیش میزد بیرون و عین موشک پرواز میکرد رسید بالاسرمون و “یا ادمین” گویان یکی از بمبهای شیمایی دستسازش رو بیاهمیت به ما که داشتیم زیر مشت و لگدِ اون غولتشن پرپر میزدیم زارتی روی سرِ غول انداخت و رفت. منفجر شدن بمب همانا و پخش شدن بوی تخممرغ گندیده در فضا همانا! دیگه نفهمیدم چی شد، دنیا دور سرم چرخید و نفس توی سینهام گیر کرد.
هرکس گوشهای ولو شده بود و حالا درد و ناله یک طرف، حالت خفگی و سرفههای مداوم یک طرف! بعضیا بیهوش شده بودن و خواهران سوتینشون رو محکم جلوی دماغشون مچاله کرده بودن که بو به مشامشون نرسه، همین لحظه برادر تیراس شاد و شنگول جلو اومد و خطاب به بانوان گفت:“آه چه بلبشویی شد… باد آمد نسیم رودههای مسموم آورد، نفس شما نازنینان خدشهدار گردید. نمیدانم چه کنم در این شرایط شوم. فعلا در حد بضاعتم این شاخه گلهای رز را از این حقیر پذیرا باشید بوی خوش آنها را به حضور گرمتان تقدیم میکنم ببوئید تا مبادا مشام مطبوعتان را بوهای نامطبوع بیازارد. اگرچه شما مهربانان خود خوشبوترینِ عالمید و تمام گلهای جهان در حیرتتان پرپر بگشتند و مرغابیان عاشق در افق دریای متلاطمِ اقیانوس دلم پرهایشان ریخت… “
سپس به سپیده و هیدنمون و هورنی گرل و سایر خواهران دونه دونه یکی یه شاخه گل رز تقدیم کرد تا بو کنن بلکه اون بوی بد کمتر اذیتشون کنه. نمیدونم اینهمه گل رو از کجا میآورد که تمومی نداشت. ولی هرچقدر التماسش کردم و حتی به پاش افتادم و به پاچهش چنگ زدم که لااقل یه گلبرگ بهم بده، نداد! اصلا نگاهم نکرد و درهمون حال همینطور که مقابل یکی از خواهران، گل به دست ایستاده بود گفت: ” فلانی هستم؛ بگیر بو کن”. فلانی هستم؛ همون خواهر “صدف هستم” بود که بعد از حملهی شمبولبسرا و ترس از تکرار اون واقعه به این نام در جبهه شهرت یافت!
از اون طرف برادرِ عزیز رابینهود با فداکاری داوطلب شده بود که به خواهران نفس مصنوعی بده ولی چون سیر خورده بود کسی حاضر نشد! داشتم از تنگی نفس و اون بوی مشمئز کننده جان به جان آفرین تسلیم میکردم که چشمم افتاد به برادر موفو؛ که میخواست به زور به آیسگرل تنفس مصنوعی بده! دختریخی هم جیغزنان و گریهکنان تقلا میکرد تا از چنگ موفو رها شه؛ گاهی هم چنگ مینداخت و لگد میپروند اما موفو رهاش نمیکرد و همینطور که به زور میخواست بهش نفس بده گفت:” اشکت چرا دراومد دخملی؟! اینجور اشکو دوس نئرم هاااا. اونجور اشکتو که وقتی تا دسته توشه و ملتمسانه بهم نیگا میکنی و اشکات سایه چشتو راه انداخته و هی میگی دیگه نمیتونم، دردم اومد رو دوس دارم!”. دختریخی هم کم نیاورد؛ یه لنگه کفش پرت کرد سمت تخمای موفو و جیغ کشید:” پیرمرد زپرتی اگه خپلعلی رو نکندم به خوردت ندادم، آیسی نیستم!”.
همین لحظه روح بیمار و سامی رو دیدم که از مخفیگاه بیرون اومدن و حالا که کار از کار گذشته بود سینه سپر کرده و “نفس کش” گویان حریف میطلبیدن! اون دو نفر بمحض تلاقی نگاهشون با سربازِ دشمن که همچنان روی زمین افتاده و قمبل کرده بود کف و خون قاطی کرده و عین قحطی زدهها به طرفش یورش بردن و با فریادِ” اخ جون کون” فوری شلوارش رو از پاش دراورده ولی طبق معمولِ همیشه، سر اینکه کی اول بکنه بحث و جدل راه انداختن!
کار داشت به جای باریک و گیس و گیسکشی میرسید که شنیدم روح بیمار گفت:” اوکی! من از پایین میکنم تو کونش تو از بالا بذار تو دهنش، حله؟!”. سامی با اکراه و ناز و کرشمه موافقتش رو اعلام کرد، هردو عین پت و مت بهمدیگه دست دادن و همزمانِ باهم کشیدن پایین و درحالیکه به بهانهی شیمیایی شدن و تنفس مصنوعی دادن از هم لب میگرفتن، توی ماتحت و دهن اون سربازِ مادرمرده تلمبه زدن! صدای آه و ناله فضا رو پرکرده بود که ناگهان اون سرباز نگونبخت از فرط عوارض اون شیمیاییِ ناشناخته، همزمان هم استفراغ کرد و هم رید! حالا قیافه ی سامی و روح بیمار دیدنی بود!
بسیاری از بکن توون که طاقت دیدنِ صحنههای همجنسبازی رو نداشتن و به اصطلاح چندششون میشد، عوق زدن و بالا آوردن و یه عده هم از حال رفتن؛ اما این وسط خواهر سوفی ذوقزده درحالیکه روی دوپا بند نبود عین دختربچهها جیغ میکشید:” اوممممم، آررره…تندتر تندتر “
یکم که حالمون جا اومد و بوی تخممرغ گندیده کمتر شد؛ به دستور فرمانده بلند شدیم و لخلخکنان به سمت خاکریز دشمن راه افتادیم و با استفاده از تاریكی شب به مقر اونها نزدیک شدیم، همینطور که پشتِ تخته سنگها پناه میگرفتیم عدهای از سربازان دشمن رو در حال نوشیدن و قهقهه زدن دیدیم و عدهای رو در حالِ کتک زدن شخصِ اولِ بکن تو! نامردها چند نفری به زیر مشت و لگد گرفته بودنش و با هتاكی و فحشهای ركیک اطلاعاتی درمورد سایت بکن تو میخواستن. اما اون لب از لب باز نمیكرد.
دیدن این صحنهی دردناک خونمون رو به جوش آورده بود؛ طوریکه رگ غیرتِ برادر خوشغیرت قلبمه زده بود بیرون و میخواست دست خالی به اونها حمله کنه، اما به زحمت جلوش رو گرفتیم. باید راه عاقلانهتری پیدا میکردیم چون تعداد اونها زیاد بود، ما هم سلاح و مهمات به اندازه کافی نداشتیم و ممكن بود قبل از هرگونه اقدام، شخص اولِ بکن تو رو بكشند. به قول کاپیتان جک؛ درسته که اخلاق عنی داشت، بیخود و بیجهت مسدودمون میکرد و خصوصیهامون رو میبست، گاهی هم پدرمونو درمیآورد اما حاضر بودیم برای نجاتش دست به هر كاری بزنیم، چون اگه اون نبود بکن توای هم درکار نبود.
درحالیکه برادر تکمرد با دوربینهای پرتابلش خطِ دشمن رو رصد میکرد، مدتی به نگرانی و دلهره گذشت تا اینکه پس از بررسیهای همه جوانبه یه نقشهی تخمی کشیدیم!
زری کسطلا و سارینا کسطلا بمحض اطلاع یافتن از نقشه، بدون فوت وقت کشیدن پایین و درخلاف جهتِ جبههی دشمن با سر و صدا شروع به دویدن کردن! نیمه شب بود و آسمون چتر سیاهش رو سرتاسرِ دشت پهن کرده بود؛ توی اون تاریکی چشم چشم رو نمیدید ولی درخشندگیِ بی حد و حصرِ آلت تناسلیِ اون دو خواهرِ عزیز که از طلای ناب بود، عین فانوس دریایی تو دل سیاهِ شب؛ شمبولبسرای بکن تو رو به سمت خودش جذب کرد و تازه اینجا بود که نقشه شروع میشد.
غوغایی بپا شده بود. زری و سارینا جلوتر از همه، شمبولبسرا و عدهای از بکن توونِ در کفِ کُس هم با داد و فریاد پشت سرشون و دشمن که تازه متوجه حضور افراد ما شده بود از سنگرها بیرون پریده و در پیِ اونها روان شدن! همزمان ما هم از پناهگاه بیرون اومدیم و ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، واردِ مقر دشمن شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم که بینِ سربازان محاصره شدیم! مونده بودیم چکار کنیم چکار نکنیم که کیرمرد با هیجان گفت:” داداشا و آبجیای گلم؛ غمتون نباشه…الان با کیرم همشونو بگا میدم”. اینو گفت و با هردو دست افتاد به جون کیر عظیمالجثهی پلاسیدهش که روی دوشش ولو شده بود. اما مگه شق میشد؟!
با دیدن این صحنه خاله میترا آهسته جلو اومد و درمقابل چشمهای از حدقه دراومده سربازان دشمن و رزمندههای آلت به دستِ بکن تو؛ لپدنس رقصید ولی با اون اندامِ قناس و پهلوهای وا رفته، شکم چندطبقه و سینههای شُل، نتونست کیرمرد رو حشری کنه به همین خاطر عدهای از بانوانِ خوشفیس و خوشاندام فداکاری کرده و جلو اومدن! سپیده یقه درید و با سکسیترین حالت ممکن با ممه های 85 اش ور رفت. هیدن موون اووووووف، رقص باسن میرفت و اون کوهِ عظمت رو میلرزوند و هورنی انگشتاش رو ساک میزد. یک ساعتی گذشت، تقریبا همگی داشتیم چُرتک میزدیم که بالاخره جنابِ کیرِ کیرمرد که گویا دیرانزالی هم داشت منت سرمون گذاشت و شق شد! اینجا بود که فهمیدیم ویاگراهای دستساز پیرفرزانه همه از دم تقلبی بود!
حالا کیرمرد بود و جوخهی دشمن! نعرهای زد و درحالیکه کیرش رو عین طناب بالای سرش میچرخوند با سرعت دوید و با اون حجمِ عظیم زد زیر کون سربازانی که غافلگیر شده بودن! طوری که هرکدوم به طرفی پرت میشد. گاهی با کیرِ عظیمش میزد تو سرشون طوریکه لِه میشدن و گاهی هم جق میزد و آبکیرش رو برای گیر انداختنِ اونها مثل تار عنکبوت به اطراف میپاشید، ما هم که چند قدمی عقبتر ایستاده بودیم وقتی دیدیم آب کیرِ لزج و غلیظ چطور جلوی دست و پای سربازان حریف رو گرفته تا جاییکه حتی چشماشون نمیدید و زیر اون حجم غلیظ نمیتونستن تکون بخورن؛ از فرصت استفاده و اسیرشون کردیم! داشتیم کمکم خط محاصره رو میشکوندیم که ناگهان خمپارهای سوتکشان از غیب رسید! بمحض شنیدن صداش فوری شیرجه زدیم روی زمین، ولی کیرمردِ بیچاره که کیرِ شق شدهاش جلوی دست و پاش رو گرفته بود نتونست تکون بخوره و همون لحظه بوووووم…!
نسیم ملایمی میوزید و برای لحظهای سکوتی سنگین شبِ دشت رو فرا گرفت! همه گیج و منگ بودیم تا اینکه خواهر سوفی از تو گرد و غبارِ انفجارِ خمپاره، بر سر و سینهزنان بیرون اومد. ترس برم داشت. فهمیدم که اتفاق ناگواری افتاده. سوفی رسیده و نرسیده، درحالیکه آب از چشم و بینیش روان بود با بغض نالید:” بیچاره شدیمممم، کیرِ کیرمردو ترکوندن!”.
بمحض اتمام جملهش ناگهان صدای ناله و گریه و فغان بود که به آسمون بلند شد! حالا کی میتونست جلوی بانوان رو بگیره؟! یک طرف جنازهی سربازان دشمن افتاده بود، یک طرف کیرمرد و طرفِ دیگه کیرِ کیرمرد و عدهای از بکن توون که دورش حلقه زده، بر سر و سینه میزدن و ذکر مصیبت میخوندن و طبق معمول، برادر مسیحا در درآوردنِ اشک ملت پیش دستی کرد و با سوز و گداز خوند: “عجب رسمیهههه رسم زمونه…شومبولِ کیرمرد، غرقِ در خونههه / میگن دخترااااا… از اون کیر فقط، خاطرههاشون به یاد میمونه…”
انقدر صحنهی غمانگیز و تاثیرگذاری بود که حتی پیام موتوری هم دل از کاپشن چرمش کند، اون رو درآورد چندمرتبه بوسید و درنهایت با اشک و آه روی کیرِ آش و لاش شدهی افتاده روی زمین انداخت. جالب بود که هیچکس سراغِ خود کیرمرد نمیرفت و حالی ازش نمیپرسید!
همه مشغول عزاداری بودن که ناگهان با آتش سنگین دشمن روبهرو شدیم. حالا نه راه پس داشتیم و نه راه پیش.هر لحظه احساس میکردم الانه که تیر بخورم. جهنمی بهپا شده بود. حتی توی فیلمهای جنگی هم ندیده بودم. صدای تیراندازی و شلیک خمپاره تمومی نداشت و هر لحظه بیشتر و نزدیکتر میشد. کاپیتان فورا دستور عقب نشینی داد و شیوا و سپیده بلافاصله کیرِ کیرمرد رو ضجه زنان روی دست گرفتن و راه افتادن! همزمان باقی خواهران هم شروع کردن به گریه و زاری! یکی میگفت:” نامرد، چرا تنها رفتیییییییی؟”. دیگری میگفت: ” هنوز یه دلِ سیر نخورده بودمت”. یکی دیگه داد میزد: ” همین دیشب بود که خواب دیدم بین دو جین کُس بندری میرقصی؛ نگو میخواستی بری اون دنیا با حوریا مشحور شی”. یکی عربده میکشید… یکی غش میکرد…توی مسیر، بقیه بچهها هم تک تک اضافه میشدند! و اینگونه بود که رزمندگان بکن تو اولین شهیدِ مدافعِ حشر رو تقدیم به روحِ پر فتوح ادمین کردن!
همین لحظه از گوشهی چشم؛ برادر شادوو رو دیدم که مثل تیرِ از چلّه کمان رها شده با نهایت سرعت به طرف سنگرهای دشمن دوید. حدس زدم این عجله بخاطر نجاتِ اون شخصِ مهم باشه، به همین خاطر جمعیت عزادارن رو ترک کردم، دنبال شادوو راه افتادم و با چندثانیه تاخیر، پشت سرش رسیدم به محل زندانی شدنِ اسیر!
درعین ناباوری دیدم که شادوو، دست و پای اسیرو باز کرده، شلوار و شورتش رو هم تا حدودی پایین کشیده و همینطور که قربون صدقهش میرفت از درونِ کوله پشتیش یک بطری روغنِ اویلا درآورد، دستاش رو به روغن آغشته کرد و شروع به مالیدن تخمهای شخصِ اول بکن تو کرد! اون عزیز هم مدام کیر و خایههاش رو به طرفین تکون میداد و با لحنی خشک و جدی میگفت :” سمتِ راست را بمالید…سپاس…اکنون سمتِ چپ را بمالید”. با اینکه صورتش کبود و خون آلود بود اما رضایت رو میشد توی چهرهاش بوضوح دید. شادوو هم که از خایمالیِ ادمین در پوست و گوشتِ خود نمیگنجید ذوقزده لُپش رو گرفت و کشید:” گوگوری پگوریِ من؛ تو جون بخواه!”…که گویا این حرکت به مذاق اون شخص خوش نیومد؛ چون اخم غلیظی کرد و با تشر گفت:” لطفا پسرخاله نشوید! در غیر این صورت خصوصی شما بلوکه خواهد شد!”. حالا خصوصی چی بود اون وسط؟! نمیدونستم!
همچنان شاهد خایمالی شادوو با روغنِ اعلی بودم که بچههای بکن تو هجوم آوردن و با فریاد گفتن:” یالا ادمینو بردارید و برگردید عقب”. شادوو رو کناری پرت کردن، اسیر رو از روی زمین بلند کرده، مثل قهرمانان روی دوش گذاشته و راه افتادند! باقیِ رزمندگان به محض سلامت دیدنِ اسیرِ آزاد شده شروع به پایکوبی وهلهله کردن و یکصدا باهم شعار دادن:” صل علی محمد عاملِ جق خوش آمد…صل علی محمد عامل جق خوش آمد!”…خواهرا به رسم خووش آمدگویی سوتین و برادرا کاندومهای مصرف شدشون رو به طرفش پرتاب میکردن! تو همین گیرودار آیسگرل از بین جمعیت جلو اومد و با لحنی شاکیانه گفت:” ادمین جون، من از موفو شکایت دارم! به زور منو بوسید و میخواست کارای خاکبرسری باهام بکنه!”. رانندهی مرموز هم درحالیکه روی دوش رزمندگان حمل میشد، با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و با لحنی خشک جواب داد:” بکن تو مدعی العموم ندارد، لطفا مزاحم نشوید”…
گلوله که از همه طرف باريد و صدای شلیک و انفجار زمین و زمان رو لرزوند، دیگه تو خط دشمن نموندیم! به زحمت زخمیها رو برداشتیم و زیر باران گلوله به سمتِ خطِ خودی عقب نشینی کردیم و به محض رسیدن، خواهر سپی 85ای و “صدف هستم” مسئول رسیدگی به مجروحا شدند. طوریکه زرت و زورت جلوی اون عزیزانِ کیر به دست؛ خم میشدن و چاک ممگانشون رو در معرض نمایش میگذاشتن. مجروحا هم موجی از امید و انگیزه به زندگی، توی رگهای کیرشون جاری میشد و خلاصه این ترفندِ درمانی از هر مسکنی بهتر عمل میکرد تا به روند بهبودشون سرعت ببخشه و برای حمله بعدی آمادهشون کنه!
مدتی از اون پاتکِ شبانه و نجاتِ شخص اول بکن تو میگذشت! تازه اوضاعِ منطقه کمی آروم شده بود و فرماندهانِ هر دو طرف دستورِ آتش بس داده بودن! کاپیتان جک نشسته بود پشت میزگرد همیشگیش؛ چپقش رو میکشید و درمورد حملههای بعدی و اینکه باید همچنان در آویزون بمونیم بحث و گفتوگو راه انداخته بود ولی طبق معمول هیشکی سخنانش رو به تخمش نمیگرفت و هرکس مشغول کاری بود! به همین خاطر بیخیالِ سخنرانی شد و خطاب به یکی از حضار، به نام خواهر شیوانا گفت:” اگه نشیمنگاه مبارکت دچار فراخی نشده؛ یه سر بیا بریم پشت سنگر یواشکی ثواب کنیم و برگردیم! از این کونکشا که ممه میخورن و ممه دون پاره میکنن بخاری درنمیاد!”.
شیوا از خداخواسته موافقت کرد و وقتی اون دو عزیز برای ثوابِ یواشکی رفتن، دفترِ خاطراتم رو برداشتم و از سنگر خارج شدم! هوا خوب بود. آسمونِ ابری با نمنمِ بارون! تصمیم گرفتم کمی پیادهروی کنم و یادداشتهام رو مرور کنم!
طی این مدت، شخصِ اول بکن تو که بخاطرِ نجات جونش بسی مشعوف شده بود اقدامات زیادی رو در جهت رفاه حالِ رزمندهها انجام داد! در ابتدا بخاطرِ رشادت جانانهی رزمندگان به حسابِ همه اونها ارز دیجیتالی واریز کرد، دوستیابی در این مکان رو مجاز اعلام کرد؛ کاربرهای بلوکه شده رو بخشید و از همه مهمتر به برادر پیام یه کاپشنِ چرم اصل هدیه داد تا دوباره باهاش عکس بگیره و بذاره پروفایلش!
از طرفی مقبرهی کیرِ معظمِ کیرمرد, اولین شهیدِ مدافعِ حشر رو به زیارتگاهِ امامزاده دولعظیم (یا شاهدول عظیم) تبدیل کرده بود، اما این امر به مذاق امام زاده بیژن خوش نیومده و حسادتِ اون عزیز رو برانگیخته بود، چون دیگه کسی زیارتش نمیکرد؛ بهش دخیل نمیبست، دورش طواف نمیکرد و حاجتی ازش طلب نمیکرد! به همین خاطر از کوره در رفته و چندباری سعی کرده بود مقبرهی امام زادهی تازه ظهور رو با خاک یکسانه کنه که هربار با مخالفت ادمین و خواهران روبرو شده بود این شد که درنهایت به نشونه قهر جبهه بکن تو رو برای همیشه ترک کرد !
با اینکه فعلا آتشبس اعلام شده بود اما همچنان جنب و جوش توی جبههی بکن تو برقرار بود و اتفاقات خارقالعادهای میافتاد. مثلا آیسی و هورنی و چند تن از خواهران که از متلکها و مزاحمتهای برادر موفو سخت کلافه شده بودن با هم نقشه کشیدن و دسیسه چیدن! یه قرار سکس گروهی با موفو گذاشتن بعد تو یه فرصت و موقعیت مناسب اون برادر عزیز روی توی تله انداختن! قصد داشتن خپلعلی رو از بیخ قطع کنن و ببرن برای اهدای عضو و به کیرمردِ بیچاره پیوند بزنن! از نظرِ اونا موفو به حد کافی از کیر سالخوردهش کار کشیده پس بهتر بود تا پوستِ کیرش سائیده نشده نجاتش بدن و بذارن یه نیازمند ازش استفاده ببره…با اینحال در لحظهی آخر هنگام اجرای نقشه دستگیر شدن و ادمین مجازات سنگینی براشون درنظر گرفته بود از این قرار که باید شبی درمیون به موفو سرویس مجانی میدادن! حالا بماند چه سرویسی!
توی همین اوضاع و احوالِ قمر در عقرب خبر رسیده بود که دخترنمای معروف گیسوکمند؛ که بارها فیک بودنش توسط بعضی رزمندهها ثابت شده، در کمال تعجب این بار حامله شده! اون ادعا میکرد نطفهی مبارک کیرمردو از شبی که مقابل دشمن آبافشانی میکرد با خودش حمل میکنه و همه انگشت به دهن در تعجب بودیم که یه فیکِ دخترنما چطور حامله شده؟! اما عجیبتر از همهی اینها برادر فرهاد بود که زده بود به سرش و با تیشه و کلنگ افتاده بود به جون کوه و صخره و وقتی ازش میپرسیدی دلیل کارت چیه، با گریه جواب میداد:” کاندومِ من اون شب سوراخ شده بود…مطمئنم بچه گسیوکمند از منه!”…حالا هرچقدر که ما میگفتیم بابا این فیکه و اصلا دختر نیست, مگه گوشش بدهکار بود؟
درحال قدم زدن, خیره به برادر رزمندهای به نام عطاءالله مروج بودم که داشت به جمعی از گی های نوجوانِ بکن تو نحوه درستِ ساک زدن رو آموزش میداد همین لحظه چشمم افتاد به گیسوکمند که با غرور روی آرامگاه دولعظیم لم داده بود، یه پتو هم انداخته بود روش و نمیگذاشت هیچ دختری به چند فرسخی این مقبرهی مقدس نزیک شه و با عشوه میگفت:” اینجا مزار پاک پدر بچهی خودمه. پدر قهرمان بچهم قبل از اینکه شهید بشه یه یادگاری توی دل من کاشته بود”.
همزمان عدهای شومبول به سر با لهله شدیدی دورِ این پسرِدخترنما میپلکیدن و توجهشون به شست پای لاکزدهش معطوف شده بود. چون تنها جایی از بدنش بود که برهنه از زیر پتو نمایان بود. اونا مدام قربون صدقهش میرفتن و میگفتن:” چه لاک خوشرنگی چه شست پایی داری / چه پوست قشنگی چه ناخونایی داری”. یکی هم درحالی که بزاق و پیشآب عین سیلاب ازش جاری شده بود میگفت:“جوووووون شست پات تو حلق و چش من!”…میان اون جمعیتِ اندر کفِ کص، بزرگوار استوراخچی رو میدیدم که از شدت خشم قرمز شده بود و عین فرفره میون شومبولها میچرخید و میپرید و با فنهای مختلف محکم بر پیکرشون ضربه میزد و درحالی که دود از کلهاش بلند میشد شدیداللحن عربده میکشید که:” بیشعورای نفهم خر میگم این فیکه!! بابا به پیر به پیغمبر این فیکه!!! دِ آخه احمقای الاغ هزار بار ثابت کردیم دیگه به چه زبونی بهتون بگم این پسره و دختر نیست!!!؟! خاک تو سرتون فقط یه شست پای لاک زده دیدید قربونش میرید مختون نمیکشه شاید پای یه پسر باشه؟!؟”. ولی اون شومبولان نه تنها از ضربههای مهلک مشت و لگدِ بزرگوار هیچیشون نمیشد، بلکه اصلا چیزی هم حس نمیکردن و نمیفمیدن و همچنان به ابراز عشق به همان نقطه از بدن گیسوکمند که میدیدن، ادامه میدادن!
آهی کشیدم و عاجزانه به آسمون نگاه کردم و به این فکر افتادم که خدایاااا ما با این افراد قرار بود به مردم ستمدیده آویزون کمک کنیم? جنگِ با آویزون و بکن تو و لوتی و …هنوز تموم نشده بود! همچنان ادامه داشت و دشمنانِ کوردل هرلحظه در تدارکِ نقشه های بیشتر برای از بین بردن این مکانها و مروجین حشر بودن! در ادامه این راه من بودم و رزمندگان عجیب الخلقه بکن تو و هزارها دفتر جامونده از قصه ی حماسه و ایثار و خرمن خرمن ورق، خاطراتِ نو و تازه از حشرورزیهای مدافعین حشر که همه رو باید در تاریخ برای آیندگان ثبت و ضبط میکردم, البته اگه قبلش از دستِ این عزیزان دیوانه نمیشدم و سر به کوه و بیابون نمیگذاشتم…
با صدای پچ پچ خواهرانِ عزیز که هر بعدازظهر تنگ غروب تو صحن امامزاده گرد هم جمع میشدن، سبزی پاک میکردن و غیبت این و اون رو میگفتن از افکارم خارج شدم و دیدم اون عزیزان با حسرت به گیسوکند که با افتخارِ حملِ نطفهی مقدس، اون وسط دراز کشیده بود نگاه میکردن و همزمان از روی حسادت پچپچ میکردن که ناگهان یادشون افتاد خودشونم خیلی وقته پریود نشدن و امکان اینکه باردار باشن هست!
طوریکه هیدنموون تربچهها و پیازچههای توی دستش رو کناری پرت کرد و با ذوق و دستپاچگی گفت: ” میگم بچه ها، اون شبی که چیزمرد آبشو پاشید به درو دیوار یادتونه؟! من از اونموقع هنوز قاعده نشدم نکنه حاملهام و خبر ندارم؟!”. دخترا که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدن با یادآوری شبِ حمله، یکی پس از دیگری میگفتن: ” وای خدایا شکرت راست میگی؛ منم از اون شب تا حالا قاعده نشدم…همون لحظه که کیرمرد آبشو پاشید حس کردم یچیزی رفت داخلاااا…!”
همین لحظه اسکلت حشری که غمگین و ناراحت تو حال خودش بود و گوشهای نشسته بود برای کیرِ کیرمرد فاتحه میخوند از جا برخواست و گرفتهحال رو به خواهران گفت: “قاعدهای در کار نیست”. سپس برگشت و داسش رو روی دوشش گذاشت و درحالی که باد شنلش رو به رقص در میآورد با حالتی خسته داشت میرفت در افق محو بشه که ناگهان یک فقره شومبول به سرِ عظیم الجثه که احتمالا فتیش پریود داشت و لفظِ ” قاعده ” از خود بی خودش کرده بود از روش رد شد و با خاک یکسانش کرد…
پایان…
نوشته: روح.بیمار
69 پاسخ به “مدافعین حشر (۵ و پایانی)”
خب خب دوستای گلم! اینم قسمت نهایی این داستان…که البته ممکنه هنوز ادامه داشته باشه…اول تشکر میکنم از اسکلت عزیز بابت همه ی راهنماییا و کمکاش, بعد این نکته رو بگم که این داستان یجورایی آزمایشی نوشته شده تا ببینیم میشه از بچه های سایت بصورت فانتزی استفاده کرد یا نه! اسم یه عده رو که میشناختم آوردم, بقیه رو هم چون زیاد شناختی نداشتم و مطمئن نبودم میتونم روی جنبه شون حساب وا کنم فعلا نه! امکان داشت شوخی با دوستی بشه و اون ناراحت شه! حالا اگه از این مدل داستان خوشتون اومده بگید تا با ایده های جدید و تازه تر برگردیم! ? ?شاد باشید ?
shakila.mjمرسی عزیزم ?
shakila.mj عههه یعنی نخونده لایک دادی? بخونش عزیزم ضرر نمیکنی ?
تشکر از هنر خودتکمک خاصی نبود.اینم فیلم لو رفته از استراتژی جنگی کیرمرد گرامی در حالآینفسکشگفتن و حمله:
sami_sh قربونت عزیزم (inlove)خوشحالم دوست داشتی و خوشت اومد! فدای اون لبخندت 🤤 …نهههههه, من میگررررردم! (preved)
قلمت برقرار فقط داشم من کله میزنم مو کشیدن کار دختراس در کل ایول داری
خییییییلی خوب بوددددد،خییییلی خندیدمیه عالمه لایکککک (clap)
ارمین 🙄 پسر نابود شدم نصف شب 🙄 انقدر بلند خندیدم بیدار شد مجبور شدم بخونم براش 🙄 وای پسر بی نظیر بود 🙄 اخی دیکرمن شهید شد 🙄 تیراس 🙄 بوی سیر وای 🙄 عالی بود تو بی نظیری عزیز دل لذت بردم از قلم و هوش سرشارتلایک 12باااااز بنویس ?
عهده کامنتت رو الان دیدم معلومه دوست داشتم با ایده های جدید بیا ? بی صبرانه منتظریم
روح بیمار عزیز داستانت واقعا عالی بوداونقدر عالی که بعد از چند سال رفت و آمد تو بکن تو الان کاری کردی نظر بدم و عضو بشمبه شدت منتظر داستانای بعدیتم
محشرررر
خخخخخخ وای پسر چقد خندیدم…ای کاش این مقام گوزما این دست علیل رو هم نداشت خو حداقل انقد تو کون ملت نمیکرد خخخ. هی من با خودم میگم چرا این اینقد هار شده، پ نگو چل ساله نتونسته جق بزنه، با قفل در قضای حاجب میکنه. .
جان من یکی بگه چرا نظراتم اسپم حساب میشن؟؟؟؟
واهاااااااااییییی آرمین عاااااالی بود…خیلیییی باحال…
ممنون از اسکلت گرامی بابت رسم شکل خخخ. ارادتمندیم.
هرهر کلی خندیدم! دستت درد نکنه خیلی خوب بود. اتفاقا خود من بارها پیشنها دادم که از همدیگه توی داستان هامون استفاده کنیم و توی داستان آخرم از دوست خوبم مسیحا به عنوان مهمان افتخاری استفاده کردم که اتفاقا ناراحت نشد و خیلی هم پسندید. ادامه بده. من اول فکر کردم اون پیرمرده هستم. بعدش فکر کردم توی دشمن ها ازم استفاده میکنی!
اه این سیستم نظردهی دهنمو سرویس کرد. هیچ جوره نمیذاره اون نظر اصلی م رو ارسال کنم.
اخرشم خودم از خطر رهانیدمش :))))))تکپره خودمه :)))))))برا داستانت آن شدم در جریان باش دیگه تعریفه دیگه ای نمیتونم بکنم ?چون میدونم پس دوس داری امیدوارم با کیره کیر مرد محشور بشی انشالله 👼
sami_sh نه دیگه عزیزم! کافیه…داستان بعدی احتمالا بریم تو سرزمینهای دیزنی 🙄 ? درجریانی که!!!شادوو ?
روح جقی :دی گفته بودم مرگتو تصور کن ههه
هممم.جا داشت به جای این که برادر امامزاده بیژن پشم کیر پریشان کنه و سر به بیابان بذاره، چندین فقره دیلدو جواهرنشان از خارج از کشور وارد میکرد و به خودش گره می زد. از اون جایی که دلار گرون شده قیمت کیر هم بالا رفته، تو این دوره ضعف اقتصادی و کیر-پولیتیکی میتونست خوب پول دراره خخخ.ای وای چه پایانی، اشک تو چشام حلقه زد… قاعدتا نباید این قاعده اینجور قاعده ای میشد خخ. روحش شاد…برادرِ دلاور عزیز، روح بیمار، داستانت خییییییییییییییییلی خوب بود، تو عمرم انقد با یه داستان طنز نخندیده بودم و شخصیتاشو انقد دوست نداشتم. لایک به وجودت. خیلی بااستعدادی و نظر مثبتم رو هم که درمورد جمیع داستانات می دونی. بازم داستان طنز بنویس، خدایی خیلی عالی بود. محشریییییییی.
sepideh58 عه خوندی براش? ? چی گفت ?قربونت عزیزم خوشحالم دوس داشتی ولی کیرمرد که شهید نشد, کیرش بود که به لقاءالله پیوست 🙄فدات مرسی از لطفت عزیزم ? چشممم حتما ادامه میدم
فقط یه روح بیمارررر میتونه همچین افکاری و قلمیداشته باشه (clap) قطعا نویسنده های دیگه حسودیشونشد به این سناریوی عجیب غریب. عااالی هستی توساقیت هر کی بوده دمش گرم
فرهاد.60 خوشحالم دوس داشتی دوست عزیز! خخخ ! اتفاقا ایده جالبیه البته درصورتی که بچه ها جنبه کافی رو داشته باشن و نسبت به شوخیا یا هرچیزی واکنش نشون ندن! غیر اینصورت نویسنده دلسرد میشه!! شما نقش فرهاد کوه کن رو داشتی دیگه ?
baby17قربونت ?
به روح دلاور: از این به بعد برای این که انتقام دندان شکنی از سیستم بگیرم ده تا ده تا نظر رندوم می فرستم خخخ
=)) بازم تیراس و گل رز منو پاچوند … فلانی هستم : )))شدو و روغن اویلا … سمت راست را بمالید سپاس اکنون سمت چپچیزمرد : ))اینا تیکه هایی بودن ک موقع خوندشون خیلی خندیدمچقد افرین و باریکلا بگیم ب شما؟ عالی
خبرنگار :تیراس یه باغ ? داره اما یه دونه شم دست آدم نمیده
روح:
مدل حرف زدن اسکلت، مقام و ادمین خیلی باحال با داستان هماهنگ شده بود،خیلی خوشم امد کلی خندیدم.
آرمین جان بعد از خوندن داستان چندین حرکت هلیکوپتری از خنده زد البته قسمت سپ سانسور بود براش ? فرمودند خیلی قلمت قشنگ میرقصه بازم برقصون ? و در ادامه با بغض فرمودند کاش منم عضو بودم و در داستان خودی نشون میدادم ?
من الان چند ماهه ميبينم داستان مينويسي و فوق العاده هم مينويسي. شايد بهد از رفتن شيوانا تونسته باشي حاشو پر كني. ولي اينكه خيلي از قديميها رو كامل ميشناسي و از روحياتشون خبر داري خيلي جالبه. در هر صورت موفق باشي. خلافيتت فوق العاده است. تبريك ميگم
از اولين قسمت و اولين خنده اي كه باعثش شدي منتظر آخرين بودم تا يه تشكر حسابي كنم ازت. تشكرِ زيادِ زيادِ زيااااد. تو فوق العاده اي روح بيمار و اميدوارم هميشه موفق باشي.
بکن تو مدعی العموم ندارد خوراک رفقا دمت گرم
god of death878 البته مراقب باش, زیاد بفرستی ممکنه حسابت غیرفعال شه ?
sepideh58 عخی ? چه عشقولانه ? دراغوش هم داستان خوندین ? ? از طرف من تشکر کن و بگو بغضت تو حلقم, ایشالا بعدیا وارد میشوی 🙄
اووووف بیارش ? بلی بسیار عشقولانه خواندیم (preved)خاطره شد ?
روح جان یه پس گردنی و یه لگد طلبتمن دیگه حرفی ندارم -_-
عالیمعرکه بود پسر ? ?
43 از من ? ? ? ? ?
sami_sh ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ? ?
sepideh58 همیشه به خوشی عزیزم ?
روحت سرشار روح بیمار خداوکیلی روحم تازه شد مرحبا =))
خوب بود خدای خلاقیتت عالیه وخیلی قشنگ همه چی به هم ربط پیدا کرد وزیبا نوشتی دستخوش وبیگ لایک عزیزم
عالی بود جناب روح بیمار من هی منتظر حضورم در داستان بودم اما ثواب این عملیات اخرش نصیبم نشد
ای خدا تموم شد ییعنی ؟ من بازم میخوام ایشالا سری بعد که بیاد تکلیف منم معلوم میشه . با این حساب باید اسم کاربریمو عوض کنم روح عزیز . چطور دلت امد منفجرش کنی ؟
برا چی عوض کنی کیرمرد گرامی؟ با همین نام میتونی هرساله مبلغ کلانی از کمپانی مارول دریاف کنی که فیلم ابرقرمانی بسازن باهات!ینی ایدههایی که فقط این نام شاهکار میده خودش چن تا داستان دمبالهدار و غیردمبالهدار میطلبه! نگران سلاح سنگینتم نباش، شاید مث افسانه Dead Pool یکی دیگه مث همون رشد کرد! ?
سلامداستانت جوری بود که هم دوسش داشتم هم به همون اندازه ازش خوشم نمیومد.دوسش داشتم چون ایده جالبی داشت و بعضی قسمتاش باعث میشد بخندم و هرهرکرکر را بندازم. خوشم نیومد چون خودم توش نقشی نداشتم.یا باید اسم هیچکسو نمیاوردی یا باید از همه استفاده میکردی.اینجوری اونایی که اسمشون نیست تمایلی به خوندنش ندارن.ولی درکل خوب نوشتی ایده جدیدی بود بازم بنویس ولی ایندفه اسم همه ببر.
روح خبیث :دی وقت کنم یه دفه دیگه از اول داستانتو میخونم خیلی خوب بود^_^ موفوی چاقال هنوزم لبامو غسل میدم ههه
اسکلت عزیز میتولوژی کیرمرد رو اگه قراره مثل ددپول دوباره بازآفرینی کنین میخوام یه آلت هوشمند مولتی فانکشن همراه با تکنولوژی های جدید باشه اگه بشه با بروس وین یا تونی استارک در این زمینه صحبتایی بشه ممنون میشم . راستی یادم رفت بگم اون کارتون های متحرک تو کامنت اولت فوق العاده بودن .
منم دوست داشتم تو این داستان باشم 🙁
مرلین جادوگر جاش خعلی خالی بود آق پسر ←_←
اییی تو روحت پسر،، قسمت قبلی که شورت و سوتین خیرات میکردم، این قسمتم سیر انداختی تو دهنم، همه ازم فراری شدن که لهنتییی خخخبابا، نقش پررنگ تری بده خبفضاسازی و شخصیت ها قشنگ بهم ربط دادی،لذت بردم. آفرين 60 ?
saroooo قربونت, لطف داری
simmsimm مرسی از لطف دوست عزیز! خوشحالم که هم خوشت اومد هم نیومد ? چی بگم والا نمیشه که اسم تک تک رو آورد! دقت کرده باشی از کاربرایی استفاده شده که تقریبا اسم و رسمی دارن ! و از همه مهمتر جنبه بالایی هم داشتن! با این حال نظرت بس محترم است…
نه دیگه جناب روح بیمار دقت کرده باشی من به ندرت زیر داستانها کامنت میدم اما وقتی قسمت های قبلی گفتم من کوشم یعنی خوشم اومده . در کل این بار از شخصیت های کمتر معروفی مثل ما استفاده کن
ava modiri چشششششم عزیزمممم ? دارم برات ?
Dickerman: خخخ چشم حتمن میارم براتون :دی
icy_girl راستشو بگو چکارش کردی? ?
روح:دادم بچه های سپاه ک ی و ن ش بذارن :دی به جونت در جریانش نیستم لابد یه بدبختو مخشو زده داره پولاشو خرج چیزش میکنه ههه
وااااااای خیلی عالی بود =)))))) خیلی خندیدمخسته نباشی قلمت واقعاً ستودنیه?
من تا بقیه شیطان کیست و ننویسی هیچی نمیگم 😢
یه شاهکار به تمام معنا اینچنین طنز نوشتن با تطبیق اخلاقیات و خصوصیات هر فرد توی داستان و دیالوگ های ناب و نقش پذیری بی نظیر فقط میتونه کار یه ذهن فوق العاده خلاق باشهعالی بودی مرد قلمت پایدار بازم بنویس من که خیلی خوشحال میشم
icy_girl اوه اوه بچه های سپاه?! روحش شاد و یادش گرامی پس ?
فلانی هستم عالییی بود عالی لایک63
کم میای ولی خوب میای. اصلا نباشی حال نمیده اینجا
سلام؛چرا فصل دوم شیطان کیست رو ننوشتید؟؟؟خیلی مشتاق ام بدونم چی مییییشه
ناقص خوندم لایک دادم فقط با چند خطش کلی خندیدنم !خدا خیرتون بده از این به بعد همه نویسنده ها یاد بگیرین بجای خاطرات جعلی دروغی از این داستانای خنده دار بنویسین !
نظر شما چیه؟واي واي عالي بود…اصلاخوندن اين داستان همين الان باعث شدعضوسايت بشم وکامنت بزارم…اصادوست داشتم منم توداستان باشم…واي خيلي فان بودلعنتي