بخش اول
جسد بیجونشو محکم بغل کرده بودم… چشاش هنوز باز بود ولی منو نمیدید… هیچی نمیدید… اون مرده بود، انگار همه دنیا مرده بودن… دستای سردشو تو دستام گرفتم ومحکم فشاردادم، ولی، نه گرم شد، نه به حسم جواب داد… زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد وازدرون خشکیدم… به چشماش خیره شده بودم دریچه هایی که همیشه ازاون طلوع رو میدیدم وباقی روزام رو گرم میکرد…روبرو شدن بااین سردی روهیچوقت خدا، تجربه نکرده بودم. چشام خشک شده بودن… اشکی واسم نمونده بود… هنوزم نمیدونم، به کجا، زل زده بودم. چشام طاق باز بود ولی هیچی نمیدیدم… به پوچی کامل رسیده بودم… تو فکر فرو رفته بودم، ولی، به هیچی فکر نمیکردم…گهگاهی مثل دیوونه ها خنده کوچیکی رو لبام نقش می بست و سریع محو میشد… دیگه باورم شده بود که وجود ندارم… اخه کی میتونست بار اون همه مصیبتو تنهایی بدوش بکشه… اه… “ئاگرین” رفت… اون رفت و منو با همه خاطره هاش تنها گذاشت…
پیکر نحیف و لاغرشو با دقت تموم بردم، گذاشتم یه جایی وسط باغ٬ کنار برکه…
هوا تاریک روشن بود. تا چند دیقه دیگه یه روز کثیف دیگه، شروع میشد. نمیخواستم طلوعو بدون اون ببینم. فقط چند دیقه دیگه وقت داشتم…
برگشتم تو اتاق. چشام به تابلو مقدس افتاد. یه لحظه سرم گیج رفت و یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت. ولی به همون سرعت پشیمون شدم برش داشتمو بردم، گذاشتم کنار اون…
دوباره برگشتم تو اتاق. چشمام فوران خشم بود… وجودم یه دفعه لرزید و دیگه هیچی نفهمیدم… هرچی دستم میومد، قربانی آتشفشان درونم میشد… فقط میشکستمو می شکستم. هیچی نمی شنیدم انگار سرم زیر آب بود. چشام که با آینه افتاد یه لحظه واسادمو توش، خودمو دید زدم. چشمام قرمز شده بود. دستام تموم خونی بود. ولی حتی یه ذره درد احساس نمیکردم. روحم زخمی تر بود…
با دهن باز وچشمای مستاصل، به چپ وراست نگاه میکردم. هیچ راهی نبود… هیچ شفایی نبود، ومن، با این “تراژدی تلخ”، تک و تنها بودم…
چشام از تو آینه به عکس بچگیمون افتاد، که به دیوار چسپونده بود…
تنها عکسی که ازش داشتم، یه عکس از بچگیمون بود. حدودا ۲ ساله… که دونفری دو طرف مادربزرگمون نشسته بودیم و نیشمون تا بنا گوش باز شده بود…هیچوقت فکر نمیکردم، بعد بیست و سه سال دوباره ببینمش… تازه از خارج برگشته بودن. تو یه دانشگاه معتبر خارجی روان شناسی میخوند… کنجکاو شده بودم ببینم اینم مثل بقیه روانشناسا فقط حرف از تلقین و فروید و پیاژه میزنه و چرت و پرت تحویل آدم میده یا نه… یه جورایی یادم رفته بود اصلا یه دختر عمو دارم…
اولین فکری که به نظرم رسید، این بود که ادای یه عاشق شکست خورده و افسرده در بیارم که بسنجمش. روزی که خونوادگی اومدن خونه مون٬ تریپ مورد نظرو پیاده کردم٬ با یه سلام و احوال پرسی خشک و خالی ازش جدا شدم و رفتم تو اتاقم…
انتظار داشتم بیاد پیشم و کمکای انسان دوستانه شو شروع کنه، که بعد از یکی دو ساعت، با شنیدن خداحافظیش، حالم گرفته شد. وقتی اومدم تو پذیرایی، دیدم رفته بیرون… بعد این همه سال خیلی عوض شده بود. هیکل ظریف و دخترونه ای داشت. ولی… خیلی دیگه لاغر بود. بااینکه قدش حدودا صد و هشتاد بود ولی وزنش احتمالا پنجاه تا پنجاه و پنج بود. چشاش بزرگ و سیاه بودن…
رفتم پیش عمو و زن عموم و از این سالها ازشون پرسیدم. اونام کلی خاطره واسم تعریف کردن. آخرشم گفتن برو دنبال ئاگرین و بیارش خونه.
رفتم پیشش. یه سری لباس خریده بود که با شرایط اینجاش تطبیق پیدا کنه. بزرگترین مشکلش روسری بود. همین که تو ماشین نشست یه آه بلندی کشید و روسریشو برداشت. از این حالتش خندم گرفت. گفتم :
-“مثل اینکه خیلی بهت سخت میگذره اینجا!”
-“اره… چطور زندگی میکنین اینجا؟”
با اشاره به روسریش گفتم :
-“مشکل مال شما خانوماست. ما اقایون کلا راحتیم.”
-“راحتی که تو لباس نیست…! ادم باید تو فکرو ذهنش راحت باشه.”
-“ازاون حرفا بود خانم جمیز!”
-“شوخی شوخی، با پدر هم شوخی(منظورش پدر علم روانشناسی بود.)؟”
-“تو که از روح روان حرف میزنی. پس مشکل روسری؟”
-“عادت میکنم.”
-“عادت ماهانه یا هفتگی؟”
زد توسرم و گفت :
-“خیلی پررویی!”
-“بودم.”
-“پس یه امتیاز منفی میگیری.”
یه کاغذ و مداد از کیفش درآورد و گفت :
-“راس وایسا میخوام نقاشیتو بکشم.”
-“مفتکی؟؟؟”
-“راس وایسا و یه لحظه حرف نزن.”
-“کار خیلی سختیه. نمیتونم…”
-“یه منفی دیگه میخوای؟”
-“نه نه چشم…”
کارش که تموم شد. حیرت زده شدم! واقعا کارش عالی بود. منظره غروب زیبایی هم پشت سرم، تو نقاشی کشیده بود…
یه لحظه رفتم تو فکر، و یاد زیباترین تابلو زندگیم افتادم!
یه سیگار روشن کردمو یاد بدبختیام افتادم سردردم شروع بوده بود…
ئاگرین خیلی آروم گفت:
-“حالت خوبه؟ چت شد یهو؟”
-“ئاگرین جون یه زنگی به خونه بزن. بگو دیر میایم، نگران نشن.”
-“قراره جایی بریم؟”
-“اره…”
هوا تاریک شده بود رفتیم تو پارک جنگلی بزرگی که بالای تپه بود. اون بالا یه گوشه دنج واسادیم.
به نرده پارک تکیه دادم. یه سیگار روشن کردمو به شهر، که داشت تو تاریکی فرو میرفت و چراغا یکی یکی روشن میشدن، زل زدم. جوری که انگار یه گمشده، لابلای کوچه هاش دارم…
منظره شهر از این بالا، خیلی زیباتر از همیشه بود. ئاگرین اومد پیشم وگفت :
-“چه جالب! از اینجا منظره شهر چقدر قشنگه…”
وقتی سکوت منو دید، ترجیح داد دیگه حرفی نزنه…
ده دقیقه ای گذشت. دیدم اینجوری دارم اذیتش میکنم گفتم :
-“راستش خیلی از شبا میام اینجا، دوس دارم اونقدر جسارت داشته باشم که همینجا خودمو راحت کنم…”
-“واسه چی؟”
-“خسته شدم از زندگی… یه زمان، اونقدر شوروحال داشتم که وقتی ازم میپرسیدن، از چی متنفری؟ میگفتم: “به سختی میتونم کلمه ای پیدا کنم…” ولی حالا… نمیدونم چرا ولی… ولی زندگی اون روی سگشو نشونم داده…”
-“ببین عزیز… درکت میکنم… تو این دنیا هم زیبایی هست هم زشتی… البته دیدگاه من اینه که هیچ زیبایی یا زشتی وجود نداره. این ذهن ماست که اتفاقات و مسائلو، اینجوری نشون میده، بهرحال هم زیبایی توش هست، هم زشتی… ولی اینا دلیل نمیشه که آدمو ناراحت کنه. بقول یه عزیزی “دنیا بسته به ذهن تو، هم میتونه گل سرخی باشه، هم جهنمی، ولی تو به گل سرخ فکر کن…” برای همه ما مشکلات کم و بیش بوجود میان، ولی این تویی که باید بدونی با کدوم “بینش” بهش فک کنی. به این فکر کن که مشکلات اومدن که تورو قویتر کنن…!!!”
-“واسه کسی که تو زندگیش سختی ندیده، این حرفا راحته. یادمه منم چند سال پیش، اینجوری فکر میکردم…”
حدود نیم ساعت، با هم بحث کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم. البته دیگه اون حس سربه سرش گذاشتن شو نداشتم.
برگشتیم تو ماشین. هوا کاملا تاریک شده بود…
آرامش عجیبی تو تک تک کلماتش بود که برام جالب بود. دختر باوقار و جذابی بود. تو چشاش زل زدم… یه احساس خاصی بهش داشتم… یه احساس مقدس. با اینکه همش دوسال اول زندگی پیش هم بودیم ولی باز… انگار خیلی وقته میشناسمش… یه احساس نزدیکی خاص…! بهم نزدیک شده بودیم… چشامو بستم… سنگینی نگاش بدجور مستم کرده بود… یه دفه لباشو گذاشت رو لبام… چند ثانیه طول کشید، گرمای وجودش وجودمو به وجد آورده بود… دیگه هیچی نگفتیم…سرمو پایین انداخته بودم و سرخ شده بودم. انتظار نداشتم! ولی اون بیشتر خجالت کشیده بود…
تو تخت خواب دراز کشیده بودمو بهش فک میکردم. به اتفاق امروز… یه آشنایی دیگه… یه پیام برام اومد، ئاگرین بود، نوشته بود،
“دوست دارم”
جواب دادم “هنوز خیلی زوده…ضعیفه!”
باز جواب داد “ضعیفه…؟؟؟”
پیام دادم ” آه… منظورم اینه که قلبم ضعیفه… بار این جمله سنگینو نمیتونه به دوش بکشه!”
جواب داد “همینه که هست… میخوای بخواه… نمیخوای هم باید بخوای…”
پیام دادم “کجایین؟”
جواب داد “هتل شادی. فردا چکاره ای؟”
جواب دادم “هستم در خدمتتون…”
پیام داد “میخوام یه کم تو شهر بگردم دلم واسه اینجا تنگ شده.”
جواب دادم “ای بروی چشم… باعث افتخاره با خانم دکتری مثل شما قدم بزنیم.”
یه شکلک خنده برام فرستاد و شب بخیر گفت.
جواب دادم ” .your night is light”
بعدش چشامو رو هم گذاشتم…
انتظار نداشتم شروع اینچنین شیرینی، آنقدر تلخ تموم بشه. عکس بچگیمونو از رو دیوار برداشتم و بردم کنار تابلو “طلوع کویری”. یه بار دیگه سرتاپاشو دید زدم. نمیتونستم اینجوری تنهاش بزارم که یه دفعه چشام رو دستش گره خورد. با تعجب یه کاعذ مچاله شده از دستش درآوردم و باز کردم.
“درود بر سیروان عزیز
میدونم وقتی این نامه بدستت میرسه من دیگه پیشت نیستم. تنها دلخوشیم اینه که روح بزرگی داری و منو میبخشی. پس تنها دلخوشیمو ازم نگیر و منو به دست فراموشی بسپار. راستششش من نتونستم “سنت” رو بشکنم هرچند که خود، و تورو شکستم…
توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن
دوتا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سردو سخت خارا
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق منو تو قصه است قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند منو تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خرابشه منو تو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه”
ادامه …
نظرات دوستان عزیزم بیشتر از امتیاز برام مهمه…
نوشته: هیوا
68 پاسخ به “محرم سکس (۱)”
خوب بود صادقانه بگو از جایی کپی نکردی
سلام به هیوا عزیز:
مرسی هیوا0عالی بود0قسمت بعدیشو زودبذار؛؛ممنون
خیلی زیبا بود.تجزیه و تحلیل:داستانت عالی بود و هیچ گونه شک و شبه ای تو عالی بودش نیست.فقط بعضی جاهاش گنگ بود که به خاطر زیبایی داستان باید گفت( به جهنم )
درود بر دوستان گلمقبل از هرچیز تشکر میکنم که در این فضای شلوغ پلوغ سایت داستانمو خوندین…
جوجه دراکولای عزیزiran ssa جانممنون که خوندیین رفقا
😀
داداش یکم واضح تر شخصیت های داستانتو بگو.درکل عالی
منم زیبا
سلام دوستانهیوا جان پسندیدم! خیلی زیبا بود و واقعا صحنه های رمانتیک و دلچسبی داشت.انتظار نداشتم اینقدر زود تموم بشه ولی با اینحال داستان رو جای خوبی نگه داشتی. منتظریم ببینیم ارتباط محرم و سکس تو این داستان چیه!;-)تشکر فراوان
هیوای عزیز داستانتو دوست داشتم ولی به نظر من یه چند تا نکته ی کوچولو جای کار داره.مثلا تو قسمت اول به نظر من سعی داشتی بگی نویسنده نمیتونه باور کنه یاگرین مرده ولی در عین کلماتت اینو به خواننده تحمیل نمی کنیسعی کن حس کلمات رو راحت تر ادا کنی.مثلا نباید بگی اون مرده بود.هیچی نمیدید.مثلا بگو:جسم سردشو به آغوشم میفشردم.حتما گرمای تنم گرمش میکرد…یاگرین…یاگرین…حتما با چشمای نیمه بازش منو میدید.مثلا جمله ی>> زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد و از درون خشکیدم… <<واقعا از نظر ادبیاتی محشر بودراستش خواننده از پاراگراف دوم به بعد با متنت قاطی میشهپاراگراف اولت مثل یه متن انگلیسیه که ترجمه شدهولی در کل عالی بود.قشنگ نوشتی دمت گرم.
پروازی و شیر جوان عزیزممنون از شعر مثل خودتان زیبا
درود عزیز دلبنویس اقا …بنویسهیوا جان داداش من حرف نداریمشخصه واسه بهتر تلاش می کنیمیشه حدس زد که داستان زیاد میخونی از نویسندگان بزرگ جهانخوب می نویسی داداش ولی واسه تک بودن باید دنبال یه سوژه یا ایده نو باشی میتونی متفاوت باشینمیدونم این حرفم اسپم محسوب میشه یا نهولی اینجا زیر داستانا جای خیلیا خالیهخوبه یادی کنیم از تکاور یاور همیشه مومن کفتار پیر طاها و و والبته که جای سارا و رها هم همچنان خالیست
هيوا جان چه اسم سخت و خاصي داره اين دختر عمو شما.:Dميشه معني شو به فارسي بگي البته اگه ميدوني?:)
مرسی هیوا جان. داستان خیلی زیبایی بود و بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم…من عشقهای اینجوری و نرسیدن رو بیشتر میپسندم چون عشق همیشه یعنی گذشتن… از خودت… از معشوقت… عشق در قالب جملات و حرف گنجیده نمیشه… درکش خیلی سخت و زجرآور و شیرینه… عاشق همیشه میگه من بدون معشوقم نیستم پس معبودش میشه اون…
درود بر داش صادق خودمونممنون که نظر دادی عزیز.فقط میگم که سوژه ش بکره بذار به قسمتای بعد برسه میفهمین…منم دلم واسه همه شون تنگ شده!
سلام زیبا بود ولی احساس میکنم یک صحنه هایی از نوشتتو تو یکی از رمان های م. مودب پور خونده بودمبه هر حال زیبا بود
بژيت كاك هيوا زور جوانه
معمولا با داستان های چند قسمتی مشکل دارم،حتی اگه بهترین داستان باشه!شرمنده نظردونم خشکیده:-D
سلام به همه ی دوستان .هیواجان مرسی داستانت عالی بود منتظرادامش هستم. داداشیره، پروازی جان مرسی از شعراتون.داداش عبدول حال احوال؟
هيوايو؟خودتي؟ (پ ن پ عممه)خوبي؟خداييش درحين خوندن داستان شك كردم كه دارم داستان هيوارو ميخونم يا داستان خوزوئه دوكاسترو رو (خودمم چيزي ازين بابا نخوندم؛ ولي چون اسمش مشهوره حتما خوب مينويسه ديگه! شما ميتونيد اسم هربنده خداي مشهوري رو بجاي “خوزوئه دوكاسترو” جایگزین كنيد، مثل تولستوی- جان اشتاين بك(فك نكنم ازينم چيزي خونده باشم!)- انیشتین(خداييش جملات بامفهوم زيادي گفته) يا اصن همين احمدي نژاد خودمون! (خدايا چرا دارم چرتو پرت مينويسم؟؟؟)) :-Dخلاصه هيوا جان كارت واقعا 20 بود ;-)فقط دوتا اعتراض!اول اينكه؛ عاقا اين چه خبره؟ چرا همتون اسماي سخت سخت و عجيب غريب ميذارين؟تاگرين؟؟؟والا اولين باره اين اسمو شنيدم! (بخدا تو شهر زندگي ميكنم!)اصن نمیدونستم اسم زنه يا مرد!مثلا اگه عنوان داستانتو ميذاشتي هيوا و تاگرين؛ نخونده ميومدم پاي داستانت فحش كشت ميكردم كه چرا گي نوشتي! (اسم تاگرين مردونس!)دوم اينكه؛عاقا چرا تو اينقد سيگار ميكشي؟؟؟چندبار بهت بگم سيگار خوب نيست؟؟؟پاي داستانت كلينيك ترك اعتياد راه بندازم؟ :-Dتو داستان بعديت اسم سيگار بياري، اينجا كلينيك برقرار ميكنم 😀
باران جوجوبابا بخدا تا حالا یک کلمه از کتاب این عاقا! رو نخوندم ولی تو داستان قبلیم هم همینو گفتن. حداقل شما بیا یه کتابشو بهم معرفی کن برم بخونم ببینم چی میگه این یارو!
درود بسیار و فراوانی را نثار مهندس گل پارسا نمودیممم(کارت پستالو حال میکنی؟؟؟)ممنون از اینکه خوندیش فقط یه اعتراض!شما مشکل خاصی تو بینایی دارین؟ تاگرین چیه بابا ء ا گ ر ی ن یا میتوان گفت اگرین که معنیش میشه اتشین!بهرحال فکر کنم یه نصیحت بد نباشه. سعی کن زیاد داستان نخونی و از بکن تو استفاده نکنی چون پزشکان معتقدند ربط عجیبی به سوزش چشم و کم بینایی و تنبلی چشم داره!از ما گفتن بود.ممنون که خوندیش و نظرتو گفتی.تیکه هم به دیگران ننداز فعلا همه دوستیمو اتش بسه!
گل پارسا؟ =))كارت پستالت تو حلق رقيبم تو تعداد پستا :-Dخب تو نوشتي ئاگرين؛ چون من اون 6 كوچولو رو دوتا نقطه ديدم شدم مجلوق؟اصن تو از كجا فهميدي كه املاش ” آگرين” يا “عاگرين” نيست؟پزشكا ميگن كسايي كه زياد مچ كار ميكنن، قوانين جديدي رو خلق ميكنن :-Dراستي يه سوال ديگه؛ اوني كه روز اول گفت املاي كلمه ي “قورباغه” اينطوريه، از كجا فهميد كه اولش بايد “ق” باشه و دوميش بايد “6” باشه؟اصلا اين قانون چيه ساخته؟احتمالا اونم زياد مچ كار ميكرده!كه گفتي آگرين…اسم آگرين كه بيشتر پسرونس، پس طرفت پسره!هيوا؟مياي اينجا گي آپ ميكني؟ميري از پسر( آگرين) لب ميگيري؟آقاي نويسنده، اين مسخره بازيا چيه؟ :-Dاين گي بازيو ازين جا جم ميكني وگرنه خودم ميام بالا سر تو و همه ي كسايي كه ازت حمايت ميكنن 😀
پارسا!!!؟؟؟حالا اگه ثابت نشه اگرین دخترونه س میتونیم ثابت کنیم هیوا دخترونه س پس داستان ربطی به گی نداره!شاد باشید و سالم بمانید!
پارسا ازم اجازه گرفته بودی که جمله منو استفاده کردی؟
هيوايو؟اگرم آگرين دخترونه باشه، هيوا هم دختره درنتيجه لز نوشتي(نكته قابل توجه اينجاست كه هيوا و آگرين نميتونن دوجنس مخاف باشن!) :-Dآقاي نويسنده اين بحث همجنس بازيو تعطيل ميكني يا منو مازيار باهم ديگه بيايم رو سر شماها و همه كسايي كه ازتون حمايت ميكنن؟ :-Dمازيار 😉
هیوای عزیز داستانت از لحاظ نگارش و ادبی پیشرفت زیادی نسبت به اولین داستانت داره. به وضوح مشخصه که سبک نگارشی که لازمه ی این سایت هست رو پیدا کردی. روایت داستانت خیلی روان و ملموسه و خواننده خوب باهاش ارتباط برقرار میکنه اما قصه ی داستانت هنوز مبهمه و شخصیتها به خوبی به خواننده معرفی نشدن. به طوری با اسم شخصیت زن داستان هم مشکل دارن.اسمی که میدونم یه اسم کردیه. درسته که لازمه ی سریالی بودن، ایجاد حس کنجکاوی در خواننده برای دنبال کردن داستانه ولی این حس هنوز در من ایجاد نشده و بیشتر مشتاقم که نگارشت در قسمت بعد رو بخونم. منهم معتقدم اسم خوبی برای داستانت انتخاب نکردی. انتخاب اسم برای جذب خواننده خیلی مهمه چون به عنوان مثال من همه داستانها رو باز نمیکنم. نکته ی دیگه اینکه میتونستی بلندتر بنویسی. بعضی داستانها هستن که اینقدر قشنگ و جذابن که ادم از خوندنش خسته نمیشه. این داستان و داستان رویای تنهایی نوشته ی سپیده ازین دست داستانها محسوب میشه. اگه به جای اون ترانه ی دوپنجره یه مقدار روی داستان مانور میکردی بهتر بود. منتظر ادامه ش هستم…
داداشيره تقصيره من چيه؟تقصيره اين هيواس كه مياد گي و لز آپ ميكنه بعد به من ميگه مجلوق :-Dفقط داداجان اون تيكه آخر كامنتت ابهام داشت؛ مخصوصا اون “بوس” و “لالا” !داداش تو منو در آغوش نكش، من يكي قول ميدم ديگه دعوا نكنم :-D..لازمه كه بگم من با شخصيتاي داستان هيچ مشكلي نداشتم و داستان بخوبي تو ذهنم تداعي شد و اون كامنتمم فقط جنبه ي طنز و شوخي داشت وگرنه هر جلبكي متوجه ميشه كه آگرين دختره! :))(اينجا اثبات شد كه لز نوشتي 😀 )
مسعود عزیزقبل از هرچیز تشکر میکنم که آنقدر با دقت و موشکافانه داستانو بررسی کردی. با تمام مواردی که مطرح کردی موافقم و قبول دارم که شخصیت مرد داستان یه سری مشکلات دارن که از بطن جامعه به اون تزریق شده ولی بهرحال دوست دارم فعلا در این مورد حرفی نزنم و بزارم پای قسمت پایانی
همچنین تشکر ویژه دارم از جناب مهندس گل پسر به جهت به دوش کشیدن قسمت سخت طنز میان کامنت ها(بجون خودم تیکه نبود جدی گفتم!!!)
هيوا جان تنها معني كه برا اين اسم به ذهنم نميرسيد همين “اتشين” بود. نه اينكه گرين داره فكر كردم يكم لطيف تر باشه.مرسي از اينكه معنيش كردي:Dاين سوژه و ايهامي كه از گفتنش معذوري رو لطفا زودتر بنويس كه بايد خوندني باشه, اريزونا كه همه رو تو خماري گذاشت كه پرشان اخرش چي ميتونه باشه.تو اينكارو نكن لطفا:)
شیطونه میگه قسمت دوم گیوتین2(سوپر استار) رو که همین الان تایپش تموم شد زیر داستانت آپ کنما…..نه خوشحال نشو…نگهش میدارم واسه خودمراستی هیوا اسم دختره یا پسر؟؟؟؟اصلا خودت خواهری یا برادر؟؟؟؟
ا ا یادم رفتاین دکتر کامران که میگن با شما نسبتی داره؟؟؟یه داستان نوشته تا قسمت دوم نمیاد ادامشو آپ مکنه مارو از کف در بیاره
>:D< افسون :Dچشم :>
پارسا=))منم تقريبا يه چنين چيزيو خوندم.اخه من از كجا تلفظ صحيح اين اسمو بدونم:-|تقصير نويسنده است كه نه تو پي نوشت توضيح داده,نه يه فونوتيكي چيزي گذاشته;)من همون اگرين صداش ميزنم. خيلي هم راحت تره:D
ما مخلصيم هيوا جان؛ من داستان عزيزاني مثه شمارو به گند نكشونم داستان كيو به گند بكشونم؟ :-Dافسون جان شما ميتوني اسم طرف ” آ گرين” بخوني :)اينطوري معنيس لطيف تر ميشه و آدم ياد چمن و سبزه ميفتهالبته يكمم ياد بز ميفته، چون آقا بزه مياد چمنه رو ميخوره :))تلفظ صحيحش:Agerin
افسون ديدي چه گيري افتاديم از دست اين نويسنده ها؟مگه مجبورين ازين اسماي عجق وجق بذارين؟مگه كبري و صغري چه شونه؟كبري جون، صغري جون، سكينه جون و …طرف مياد اسم دختررو ميذاره آگرين!مگه چهارشنبه سوريه كه آتيش راه انداختي؟يا يه خواننده اي اشتبا اسمو تلفظ كنه ياد بز بيفته! =))يا يه بنده خداي ديگه اي(مثه من) فك كنه همجنس بازي نوشتي :-Dآي نوسنده رعايت كن :-D(مخلص هيوا جون 😉 )
ای بمیری مهنسسسساینم تلفط فونوتیک/a:(g)®I(n)/Agrinبلی اشتباه نوشتی پارسا
هیوا ی عزیز…اینکه آخر داستان رو از اولش میدونم (که آگرین مرده) حالمو میگیره. ولی باز برای خوندن سطر به سطرش مشتاقم و منتظر. وقتی که گذاشتی و زحمتی که کشیدی برام ارزشمنده دوست خوبم. و قلمت رو دوست دارم.منم مثل بقیه دنبال کلماتت کشیده میشدم و دوست داشتم حالا حالاها تموم نشه! امیدوارم زودتر ادامشو بخونم 🙂
هيوا جان سخت در اشتباهي! :-Dمگه تو كردي به آتيش نميگن آگر (Ager ) ؟خب آتشين هم ميشه آگرين (Agerin )خلاصه واسه ازبين بردن تموم اين شبهات ميتوني اسمشو تغيير بديسكينه جون خوبه ها، همه هم اسمشو شنيدن 😀
:))agrin ya agerin, mas’ale inast…
باز این عبدول دهنت سرویس کلی خندیدم واسه فیلم جدیدت :))
هیوای عزیز شرمنده…صبح داستانت رو دیدم…دیشب شیفت بودم وچشام میدید ولی مغزم یاری نمیکرد…یه چرتی زدم و بعد هم سوگواری برا امام حسین والان سر حوصله داستانت رو خوندم وکلی لذت بردم…بنظرم کلا از زبان کلاسیک نوشتاری فارسی خارج شدی وبه زبان محاوره مینویسی ،که خوندنش راحتره وارتباط باحال و هوای داستان بهتر انجام میشه که جای تبریک داره…چند نکته:1-خساست بخرج دادی ومتن بیشتر شبیه پیش درامد بود برای شروع داستان…2-فکر میکنم بعضی از قسمتهای داستان تو ذهن توئه ولی تو فکر میکنی ما اونارو میدونیم ویا درک میکنیم،به همین دلیل توضیح کافی برا ارتباط اونا نمیدی که ایجاد رابطه با حوادث داستان کمی مشکل میشه…3-قرار بود اون خانم/از خیر اسمش گذشتم…ببخشید/یه عکس از تو بکشه،توقبلش گفتی تو ماشین بودید،ولی بدون هیچ توضیحی بلافاصله میگی:گفت وایسا و تکون نخور وبعد عکس تورو تو یه منظره تحویلت میده…!نگو که ما باید خودمون جاهای خالی داستانو بهم وصل کنیم…4- داستان جزائر هنوز به قوت خودش باقیه/فقط فحشم نده/…سریعتر برادر بقیشو بنویس که منتظریم…
سلام بر هيواخان با داستان و اكانت جديد!چون باهاس خوب نظر بدم صبر ميكنم تا داستان كمي پيش بره!عزت زياد
هيوا تو داغداری حالت خوب نيست!اصن بيا يه تاپيك درمورد اينكه Agerin درسته يا Agrin بزنيمهركي درست گفت كله ي اون يكيو سرخ كنه!..آقا پوليسه؟عبدول؟دمت گرم!تك نفري شهوانيو به فاك دادي!ياهو و جي ميل رو هم به فاك دادي رفت!چندتا كاربري؟؟؟ :))
سلام بروي ماهت!خدا قوت ;-)حالا جالب اينجاست كه يه خط كامنت مينويسي لو ميري :))اصلا كامنتات چشمك ميزنه كه عبدول نوشتشون!
عبدل كجايي كه داداشيره بهت گفت گاو، اونم از نوع پيشوني سفيدش 😀
افسون جان تو به حرف من گوش كن!Agerinاين هيوا داغ عشق ديده حالش خوف نيست، الان داغ كرده 😀
شمالم تا جنوبم عشق چه خاک و گندمی دارم
سلام به همه ی دوستانو یه سلام ویژه خدمت عبدل و بیژن عزیز! (هیوا 😉 )منم با نظر مازیار خان موافقم!داستانت خیلی قشنگ بود آقای هیوا!قلمت خوب و روانهمرسی
پیر فرزانه بزرگوارعزیز جان ممنون. به نکات خوبی اشاره کردی. سعی میکنم تو قسمت بعدی لحاظ شون کنم.لطف عالی مستدام!
اسپمی شد هیوابدان و اگاه باش عبدول که گر هیوا رفت اینجانب هستم ولییی خسته م!الان میجوابیم
داستان خیلی خوب بود.منتظر ادامش هستم.مرسی
عبدول جونم همه حبه ها یه روزی انگور میشن ولی مهم اینه که چطور میشن. از پیش یا از پس! برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال. حبه ممکنه یه روزی اونقد برسه که تلختر از زهر بشه… ولی میدونی چیه مهم اینه که این تلخیو به شیرینی انگور سبز ترجیح میدم. بذار بگن هیوا مسته٬ نمیفهمه. ولی هیوا چیزی میبینه که خیلیا نمیبینن. میوه خیلی برسه میگنده. لونه کرما میشه. برگ وقتی از شاخه ی باباش جدا میشه. میره زیر پای مسافرا… مسافرایی که نمیدونن یه روزی یه جایی یه کسی حبه ای داشت که در زوال یا کمال به ترشی رسید و نوشداروی کسی شد که الان میتونه با افتخار بگه که هنوزم هست ولی خسته س!!!
بانو رامشخوشحالم از این یکی خوشت اومد خانومیسعی میکنم سریعتر قسمت بعدی رو اپ کنم
داستان بسیار شیرین و زیبا بود!!!:|عبدل عزیزم من آخه چه خوابی میتونم واسه شما بچه های گل ببینم؟جز رویای خوشبختی براتون دیگه هیچی!(بالا آوردین؟)بیژن جان راستش دیگه حوصله خوندن داستان ندارم. اکثرا” یه مشت دری وری هستن. ولی حال کردم از اون اسمی که روی جمله من گذاشتی:کامنت خفت گیری!:LOLL:مخلصم. . .در ادامه:داستانت ریتم خوب و قابل قبولی داشت هیوا. منتظریم تا قسمت بعدی بیاد!(تو محل نذار)
دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است!(ره)
أنگاری از قافله عقب موندم…درود هيوا جان…داستانت به حق که زيبا بود.شروع داستانت نسبت به طلوع کويری واقعا بهتر بود که ميشه اينو يه جهش حسابی به جلو حساب کرد…داداشم يکم طولانی ننوشته بودی؟(چشمک)هيوا جون اون داستانت رو خوندم تا چند روز حالم بد بود.ميدونی که؟ اينو اونجور نکنی که گوشاتو ميبرم.اين داستان تخيلته يا واقعيته؟ای شيطون فکر کنم اگه دخترعموت از بچيگيت پيشت بود…(بقيه افکارم شيطانيه نميشه گفت) اخه گل پسر يکم صبر ميوردی بعد لب گيری مينمودی…اين تيکش يکم تخيلی نشون ميداد.از سبک نوشتنت هم لذت بردم.عينهو اجنبی ها نوشته بودی پسر طلا.منتظر باقيش هستم
نمیشه گفت خوب بود یا بد…چون هنوز چیزی مشخص نشده…یه جا گفتی چشام که “با”آینه افتاد یه لحظه”واستادمو”و”خودمو دیدزدم”هیکل ظریف ودخترونه ای داشت…ولی”دیگه خیلی لاغر بود”جاهایی که مشخص کردم بهتر بود در اون جو داستان جایگزین های مناسبی براش پیدا میکردی…اسم داستان واسم شخصیت های اون یه جوری بود…نمیدونم ولی احتمالا سرنوشت داستان میخواد برگرده به این اسامی!!!این اسم داستان چیزی درش نهفته ست یا من اشتباه میکنم??وقتی دو نفر بعد مدت ها همدیگه رو میبینن درسته یه حس هیجان مانند دارند ولی اون حس خاص اگه قراره شکل بگیره نیاز به زمان بیشتری داره…اونجا در ماشین هم نمیشه که یهو بدون مقدمه…داستانت تو گنگی خاصی به سر میبرد که امیدوارم قسمت های بعد حل شه ومسلط وغالب بر داستان باشی ودر اون گم نشی…هیوا جان:گاهی لازمه بی پروا ورها نوشت گاهی وقتا بذار قلم خودش بره جلو بذار ناشیانه بنویسهلزومی نداره نوشته با فکر نوشته شه یه جاهایی فقط بنویس بی مقدمه تا جایی که میتونی بنویس…((امیدوارم متوجه بشی منظورم چیه))در اخر :سعی کن حس موجود در داستانت از حالت تصنعی خارج بشه وبه سمت واقعیت پیش بره اینجوری ملموس تر میشه…نسبت به قبل پیشرفت خوبی داشتی…موفق باشی…
هیوای عزیزم خوشحالم حرف و حدسی که زدم درست بوداگه یادت باشه توی طلوع کویری بهت گفتم میتونی بهتربنویسی و پیشرفت کنیواین پیشرفت رو تونستم توی این داستان به صورت محسوس ببینم نقاط ضعفت روتاحدزیادی ازبین برده بودیامابازم میتونی بهترباشیپایدارباشی دوست من
دادا محسن عزیزباعث افتخاره کامنتتو پای داستانم میبینمممنون که خوندیش و نظر دادیسعی میکنم بهتر شم. همه دوستان با نقداشون خیلی کمک کردن. کاشکی شماهم نقاط ضعفشو میگفتیاز همینجا از همه دوستانی که کامنت گذاشتن ممنونم و سعی میکنم قسمت بعدی متفاوت باشه…شادی سلامتی و ثروت رو برای همه ارزو دارم!
درود بر بانو بارانممنون از اینکه تا این حد بهم لطف داری. سعی میکنم سریعتر قسمت بعدی رو آپ کنمایراد بگیر عزیز راحت باش…
جزء بهترین داستان هایی بود که خونده بودم هیواجانگفتنی ها رو هم که دوستان گفته اند
هیوا جان عالی بود . مرسی.راستش من فقط داستانای داخل لیست برترین هارو میخونم.میشه اسم بقیه داستاناتم بگی تل بخونم؟؟
حسام تکتاز عزیزممنون که خوندی دوست عزیز. امیدوارم از قسمت بعدی هم لذت ببری.راستی چرا اینهمه مدت نبودی؟
خیلی جالبه! سه بار خوندم داستانتو.منتظر ادامشم…
شروع قشنگی داره…