سلام.این متن یک داستان نیست.و یا حتی یک خاطره.اونقدر این جریان وسیع و ادامه دار و پر فراز و نشیب بوده که نمیدونم حتی چه اسمی باید روش بزارم…
سه سال و اندی پیش آدم متفاوتی با این لحظه ام بودم…
بعد گذشت یک سال از ازدواج عاشقانه مون پیدا شدن سر و کله یکی دوتا مشکل که اونوقتها تحملش برام سخت بود،پر از تنش و کمبودم کرده بود و من که به تازگی مقیم تهران شده بودم رو تنهای تنها ! به پیشنهاد دوستم عضو یک کلوپ شدم تا در فضاش مطلب بخونم و گاها با اون هم صحبت داشته باشیم…
نمیدونم الان هم میتونم اسم خودم رو یه خانوم با باورهای مذهبی بگذارم یانه… من عضو رسانه های مذهبی بودم و هرکسی رو هم در پیج خودم ادد نمیکردم .اصلا ادد نمیکردم !
سید ها رو خیلی دوست داشتم و دارم نمیدونم چرا ! یه روز کلمه سید رو در اون سایت سرچ کردم و کلی اسامی برام اورد… و من یکی ش رو انتخاب کردم…
از اون لحظه به بعد با گذر زمان همه چی یه شکل دیگه شد حتی خودمن!
روزهای اولی که سید رو ادد کرده بودم همش از مشکلاتم با شوهرم حرف میزدم پر از درد و ناله بودم و اون هم با صبر تمام ساعت ها گوش میداد… سید شاعر بود و طبع لطیفی هم داشت درست عین خودم.شاید غریب به یک سال من مینالیدم اون گوش میداد و راهنمایی م میکرد…
و توی این زمان من فرار و نشیب زیادی با همسرم داشتم…دوسش داشتم و هنوز هم دوسش دارم اما وقتی اون دوست داشتن رو با این حس الانم مقایسه میکنم خوب میفهمم که جز خودخواهی نبوده دوست داشتنم…و سید خیلی تلاش کرد تا من یاد بگیرم دیدم رو نسبت به زندگی مشترک عوض کنم و دست از کلنجارهای بیخود بردارم…
بعد مدت زیادی غریب به یک سال و اندی دیگه به بودن سید عادت کرده بودم…و حتما باید با اون حرف میزدم اگر نبود اعتماد به نفسم رو از دست میدادم حتی میترسیدم احساس بی تکیه بودن میومد سراغم…و کم کم ابراز محبت ما به صورت غیر مستقیم اتفاق افتاد… شاید حس من اون رو هم متوجه کرده بود.بعدها بارها بهش گفتم که تو یه مردی ! مردی که امنیت و قدرت و خیال آسوده رو در وجود ادم برقرار میکنه…
یادمه اولین بار که باهم از سر احساس حرف زدیم با شعر بود و تمثیل هایی از انار ! و خیلی به جانمون نشست…سید متوجه گرمای وجود من شده بود و حالا برای اون هم شده بود عادت …
یه عادتی که نمیشد ترک کرد!
در گیر و دار این رابطه من خیلی وقت ها کنار کشیدم اما دوباره برگشتم به یک دلیل میرفتم و به هزار و یک دلیل می اومدم…
گذشت و یک روز اوایل شب نوبت پزشک داشتم و در پیام هایی که مینوشتیم گفتم که کجا هستم سید برام پیام گذاشت که ببینمت…از اون اصرار از من انکار.
بعد 2 سال میخواست من رو از نزدیک ببینه! زنی که فقط نوشته هاش رو خونده بود.
یادمه وقتی قرار گذاشتیم و اونور خیابون کنار ماشین مردی رو دیدم که با مشخصات سید میخوند موقع رد شدن از خیابون حالم مشوش بود…پر از اضطراب بودم… و دقیقا وسط خیابون جلوی ماشین ها رمین خوردم… فقط دعا میکردم که ندیده باشه…
رسیدم اونور خیابون.سید کنار ماشین ایستاده بود مرد جا افتاده با پوشش کت و شلوار استایل کاملا رسمی.از زیر عینک یه نگاهی به سرتا پام انداخت .من عین همیشه خودم بودم…بهم نگاه میکردیم… سلام و احوال پرسی کوتاه من با خجالت فراوان… در و برای من باز کرد و گفت بشینید گفتم نه من نزدیک مطب هستم و راهی نیست و وقتی دوباره درخواست کرد اونقدر موقر و با ادب بود که نمیشد نه گفت ! اعتمادم رو به دست اورده بود من زن بد اخلاقی هستم اون هم در محل کارم. با مردها راحت حرف نمیزنم.خیلی سخت مردی رو میپسندم.و به قول سید اخم و قیافه اول ت رو اگر تحمل کنه مردی و زرنگ باشه اون خود واقع
ی تو میتونه زود بفهمه…
اونقدر کنارش اروم بودم که باورم نمیشد. اما به هرحال کمی اضطراب داشتم…همون هوالی دوری زدیم بدون حرف خاصی یا هرچیز دیگه ای در کنال احترام و ادب بود.فقط از من پرسید که اسم ت همون اسمی هست که در سایت عضوی ؟ گفتم خیر و اسم واقعی م رو معرفی کردم
از روزهای بعد دیدار های ما شروع شد…اولین دیدار خاص ما به یه بوسه ی اروم اون و بوسیدن دستم شروع و تمام شد.اصلا حسی نداشتم ! ابدا ” شاید برای اینکه مردی رو دیدم که دوسال بود ندیده بودم و تصورات گوناگون داشتم… شاید برای اینکه انتظار نداشتم سید اونقدرجا افتاده باشه ایشون از من 20 سالی بزرگتر بودن… و شاید برای اینکه کاری که داشتم میکردم بر خلاف تمام باور های من بود…
شاید ادامه داشته باشد…
سه سال و اندی پیش آدم متفاوتی با این لحظه ام بودم…
بعد گذشت یک سال از ازدواج عاشقانه مون پیدا شدن سر و کله یکی دوتا مشکل که اونوقتها تحملش برام سخت بود،پر از تنش و کمبودم کرده بود و من که به تازگی مقیم تهران شده بودم رو تنهای تنها ! به پیشنهاد دوستم عضو یک کلوپ شدم تا در فضاش مطلب بخونم و گاها با اون هم صحبت داشته باشیم…
نمیدونم الان هم میتونم اسم خودم رو یه خانوم با باورهای مذهبی بگذارم یانه… من عضو رسانه های مذهبی بودم و هرکسی رو هم در پیج خودم ادد نمیکردم .اصلا ادد نمیکردم !
سید ها رو خیلی دوست داشتم و دارم نمیدونم چرا ! یه روز کلمه سید رو در اون سایت سرچ کردم و کلی اسامی برام اورد… و من یکی ش رو انتخاب کردم…
از اون لحظه به بعد با گذر زمان همه چی یه شکل دیگه شد حتی خودمن!
روزهای اولی که سید رو ادد کرده بودم همش از مشکلاتم با شوهرم حرف میزدم پر از درد و ناله بودم و اون هم با صبر تمام ساعت ها گوش میداد… سید شاعر بود و طبع لطیفی هم داشت درست عین خودم.شاید غریب به یک سال من مینالیدم اون گوش میداد و راهنمایی م میکرد…
و توی این زمان من فرار و نشیب زیادی با همسرم داشتم…دوسش داشتم و هنوز هم دوسش دارم اما وقتی اون دوست داشتن رو با این حس الانم مقایسه میکنم خوب میفهمم که جز خودخواهی نبوده دوست داشتنم…و سید خیلی تلاش کرد تا من یاد بگیرم دیدم رو نسبت به زندگی مشترک عوض کنم و دست از کلنجارهای بیخود بردارم…
بعد مدت زیادی غریب به یک سال و اندی دیگه به بودن سید عادت کرده بودم…و حتما باید با اون حرف میزدم اگر نبود اعتماد به نفسم رو از دست میدادم حتی میترسیدم احساس بی تکیه بودن میومد سراغم…و کم کم ابراز محبت ما به صورت غیر مستقیم اتفاق افتاد… شاید حس من اون رو هم متوجه کرده بود.بعدها بارها بهش گفتم که تو یه مردی ! مردی که امنیت و قدرت و خیال آسوده رو در وجود ادم برقرار میکنه…
یادمه اولین بار که باهم از سر احساس حرف زدیم با شعر بود و تمثیل هایی از انار ! و خیلی به جانمون نشست…سید متوجه گرمای وجود من شده بود و حالا برای اون هم شده بود عادت …
یه عادتی که نمیشد ترک کرد!
در گیر و دار این رابطه من خیلی وقت ها کنار کشیدم اما دوباره برگشتم به یک دلیل میرفتم و به هزار و یک دلیل می اومدم…
گذشت و یک روز اوایل شب نوبت پزشک داشتم و در پیام هایی که مینوشتیم گفتم که کجا هستم سید برام پیام گذاشت که ببینمت…از اون اصرار از من انکار.
بعد 2 سال میخواست من رو از نزدیک ببینه! زنی که فقط نوشته هاش رو خونده بود.
یادمه وقتی قرار گذاشتیم و اونور خیابون کنار ماشین مردی رو دیدم که با مشخصات سید میخوند موقع رد شدن از خیابون حالم مشوش بود…پر از اضطراب بودم… و دقیقا وسط خیابون جلوی ماشین ها رمین خوردم… فقط دعا میکردم که ندیده باشه…
رسیدم اونور خیابون.سید کنار ماشین ایستاده بود مرد جا افتاده با پوشش کت و شلوار استایل کاملا رسمی.از زیر عینک یه نگاهی به سرتا پام انداخت .من عین همیشه خودم بودم…بهم نگاه میکردیم… سلام و احوال پرسی کوتاه من با خجالت فراوان… در و برای من باز کرد و گفت بشینید گفتم نه من نزدیک مطب هستم و راهی نیست و وقتی دوباره درخواست کرد اونقدر موقر و با ادب بود که نمیشد نه گفت ! اعتمادم رو به دست اورده بود من زن بد اخلاقی هستم اون هم در محل کارم. با مردها راحت حرف نمیزنم.خیلی سخت مردی رو میپسندم.و به قول سید اخم و قیافه اول ت رو اگر تحمل کنه مردی و زرنگ باشه اون خود واقع
ی تو میتونه زود بفهمه…
اونقدر کنارش اروم بودم که باورم نمیشد. اما به هرحال کمی اضطراب داشتم…همون هوالی دوری زدیم بدون حرف خاصی یا هرچیز دیگه ای در کنال احترام و ادب بود.فقط از من پرسید که اسم ت همون اسمی هست که در سایت عضوی ؟ گفتم خیر و اسم واقعی م رو معرفی کردم
از روزهای بعد دیدار های ما شروع شد…اولین دیدار خاص ما به یه بوسه ی اروم اون و بوسیدن دستم شروع و تمام شد.اصلا حسی نداشتم ! ابدا ” شاید برای اینکه مردی رو دیدم که دوسال بود ندیده بودم و تصورات گوناگون داشتم… شاید برای اینکه انتظار نداشتم سید اونقدرجا افتاده باشه ایشون از من 20 سالی بزرگتر بودن… و شاید برای اینکه کاری که داشتم میکردم بر خلاف تمام باور های من بود…
شاید ادامه داشته باشد…
نوشته: مهر
6 پاسخ به “ماه تمام… (۱)”
خیانت خانوم ها رو نمیتونم درک کنم.دوس ندارم خیانت…دیسلاک نمیکنم.
با نظر payamSE کاملا موافقمکما این که هیچ چیزی خیانت رو توجیه نمی کنهو یه نکته دیگه این که خیلی از اقایون و خانوم ها در مواقعی که با همسرشون دچار مشکل می شین به جای صحبت و حل اون به هزار راه دیگه متوصل می شن که یکیش همین خیانت
ﺳﯿﺪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ! ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻠﻤﻪ ﺳﯿﺪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﯾﺖ ﺳﺮﭺ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ …
طلاقو برا این گذاشتن.شاید کار خوبی نباشه اما انتخاب بین بد و بدتره.بین طلاق و خیانت طلاق راه بهتریه.خیلی بده سر مشکلات کوچیک و بزرگ طلاقو قبول نداریم اما خیانتو متاسفانه چرا. قصد قضاوت ندارم تو گود هم نیستم اما کاش جزئیات بیشتری مینوشتی. ادامه شو بذار با تو ضیحات و توصیفات بیشتر و دقیقتر!
مشکل از جایی شرو میشه که امثال این خانوم وقتی یه مرد قریبه دستشونا میبوسه هیچ حس خاصی ندارن¡ یا شایدم خودشونا میزنن به بی حسی¡!
خیانت مردوده…هر چند که هیچ کس اسم کارخودشو خیانت نمیذاره و بالا خره یه توجیهی واسش میاره و اسم دیگه ای روش میذاره. داستانم که همش مقدمه چینی بود.خود واقعی هیچ کس مرکز همه عالم نیست…در ضمن حوالی درسته نه هوالینوشتنو کمی تا قسمتی بلدی ولی با این وجود داستانت به عنوان داستان حرفی واسه گفتن نداشت. چون اصلا احساسات لطیف زنونه توش یه چشم نمیخوردوبه نظر میاد تو نوشتت خودتو پشت یه ماسک مجازی پنهون کردی…این البته نظر شخصی منه و بنظرم اگه میخوای ادامشو بنویسی یه کم حداقل با خودت صادق باش. چون میتونی خیلی بهتر از اینا بنویسی و مطمئنم اگه اینطوری بنویسی داستانت عالی خواهد شد.موفق باشی