سلام
قسمت سوم داستان مامانم وپدربزرگم اونشب بعداینکه همون دم خواب پدربزرگم مامانم آبیاری کردخوابیدیم صبح بیدارشدم مامانم لباساش تنش بودصبحمون الکی باحرف وفیلم دیدن گذشت ناهارشدناهارمون خوردیم پدرم زنگ زدکه عصرمیاددنبالمون من یکم خسته بودم روی مبل توحال یکم درازکشیدم یکم چرت بزنم مامانم که ظرفای ناهارشسته بوداومدبه مامان بزرگم گف یه حموم برم دیشب خوب نتونستم بشورم آبش، بومیدم پدربزرگمم تلوزیون نگامیکردبرگشت گف حسش داری منم بیام مامانم گف نمیدونم اگه میخوای بکنی پاشوزودبکنیم بعدبرم حموم پدربزرگ گف توحموم نکنم؟مامان گف اونجاراحت نیس سرپامیکنی خسته میشم بیاتواتاق رفتن تواتاق منم کلاخوابم پریدتلوزیون روشن کردم نشستم بعدیکم مامانم ازاتاق اومدبیرون لخت بودمن دیدگف مگه تونمیخواسی بخوابی مادربزرگم خندیدگف چیکاربه بچه داری بعدبه مامان بزرگ گف آب خودش مونده توم برامن وسواسی میشه میگه پاشوآب بگیربیابعدخندیدیهومامان بزرگ گف فک کردم بازهوس درعقب کرده مامانم گف تازه تمیزشدم(بعدافهمیدم پریودیش میگه)حتماشب میخواد(منظورش پدرم بود)بازدیروزمیکردتاامروزخوب میشدم الان بکنه تاشبم جمع نمیشم بعدرف سرویس دودیقه دیگه اومدرف تواتاق یکم صداملوچ ملوچ اومدبعدش مامانم یه آه کش دارکشیدیکم بعدش صداتلنبه اومدوسط سکس بودن درزدن مادربزرگم زودپریددراتاق بازکردگف درمیزنن بعدمن مامانم دیدم دولاشده مدل سگی پدربزرگمم پشتش روزانوایستاده کیرشم توبودبعددراتاق بست رف درواکردیکی ازهمسایه هابودنمیدونم براکجامامان بزرگم دعوت میکردبعدکه حرفشون تموم شدمامان بزرگ دربست اومدرف درواکردگف رف مامانم طاق بازخوابیده بوددوسه تادسمال کاغذی دستش بودداش ترشحات کصش تمیزمیکردپدربزرگم اونورتربودندیدمش مامان بزرگ دربست اومدنشست پیشم بعدیکم صداناله مامانم بازشروع شداینبارصداتلنبه نمیومددیگه ندیدم توچه پوزیشنی بودن من به مامان بزرگ گفتم توجراخودت بابابابزرگ ازاون بازیانمیکنی یکم خندیدگف خب من اونجام یه مریضی داره دکترگفته بازی مازی کلاتعطیل هم براخودم خطرداره هم بابابزرگت براهمون خیلی وقت بازی نکردم من گفتم خیلی قبل؟گف اون موقع هامامانت دبیرستان بود اونم مثل توفضول بودببینه من وپدربزرگت چجوری بازی میکنیم چون دکترگفته بودازاون بازیانکنین ماهم فقط بادست برااونجای هم دیگه روبازی بازی میدادیم که مامانت کم کم بافضولیاش جورمن کشیدمامانم کارشون تموم شداومدبیرون همونطورلخت چندتادسمال کاغذی گرفته بودلاپاش رف حموم حموم کرداومدپدربزرگم انگارتواتاق خوابیده بودبیرون نیومدعصرپدرم اومدرفتیم خونه مامانم سندزمین بغل بهداری روستارونشون پدرم دادگف باباکادوداده بهمون پدرمم معلوم بودخوشحال ولی به روش نیاوردزنگ زدپدربزرگم تشکرتیکه پاره کردشب خوابیدیم صبح مامان بیدارم کردبرم مدرسه بابانبودمامانم تازه انگارحموم کرده بودگفتم مگه خونه مامان بزرگ حموم نرفتی گف آخ شبم بابات یکم باهام بازی کردحموم لازمم کردنمیدونم چی به عقلم اومدبرگشتم گفتم پس چراصداتون نمیومدمامانم که معلوم بودبه زورجلوخندش گرفته که پررونشم برگش گف آخ بابات اسباب بازیش کوچیک برا پدربزرگت بزرگ صدای آدم درمیاره بعداخم کردگف فضولی بسه پاشوالان سرویست میاددوسه روزگذشت یه روزکه عصربامامان تنهابودیم حرفای مامان بزرگ به مامان گفتم بعدپرسیدم مامان یعنی چون مامان بزرگ دکترگفته بودبازی نکنه توباپدربزرگ ازاون بازیامیکنی مامانم یکم سکوت کردبعدگف میدونم کلی سوال ذهنت درگیرکرده بزابگم چیشدکاربه اینجاکشیدولی رهاایناروکسی بدونه مامانت اذیت میکنناشایداعدامم کنن منم گفتم ن من که فضول نیستم رازامون به کسی بگم (ازاینجابه بعدش اززبون مامانم تعریف میکنم)ببین رهامن وقتی نوجوون بودم هفده هجده سالم بوددیگه کم کم تومدرسه وازدخترخاله ها ودخترای همسن خودم توفامیل مسعله بازی زن وشوهری کامل فهمیده بودم آدم دیگه وقتی فهمید چی به چیه کنجکاوی میادسراغش خواستم کنجکاویم بادیدزدن مامان وباباجون برطرف کنم اون زمونام یادم مامان جون مریض بودداعم این دکترواون دکترمیرفتن قبل اون چندباری نصف شب دیدشون زده بودم تاحدیم دیده بودم بازیشون کیف داده بودیه مدت بودهمزمان بادکتررفتن مامانجون دیگه خبری ازبازی واین چیزانبودمامان جونم چون شوهردومش بودهم خداییش بابابزرگ ازلحاظمالی وتیپ وقیافه چیزی کم نداش مامانجون قشنگ ازرفتارش معلوم بودمیترسه ازدستش بده یه بارکه دیدشون میزدم دیدم مامان جون داره اسباب بازی پدربزرگ میخوره که برام جالب بودتابه اون روزندیده بودم ازاون کاراکنه یکی دوبارگذشت منم دیگه بدنم زنونه شده بودمامان بزرگ به لباسام گیرمیدادکه لباس پوشیده بپوشم گذشت ومن هنوزم دیدشون میزدم یه بارکه دیدشون میزدم مامانجون مشغول خوردن بودپدربزرگت من دیدکه دارم دیدمیزنم من فرارکردم یکی دوروزازخجالت توروش نگانمیکردم حتی به مامان جونم نگفته بودوالامامان جون پوستم میکندیه بارازمدرسه اومدم دیدم مامان جون رفته خونه همسایه مراسم چیزی بودپدربزرگ خونه بودمیرفتم تواتاق که گف بیابشین میخوام باهات حرف بزنم منم ترسیده بودم رفتم نشستم یکم باهام حرف زدکه کارت زشت وفلان من که دیدم بامهربونی داره توجیهم میکنه ترسم ریخت ازم پرسیدبراچی دیدمون میزنی گفتم کنجکاوبودم ببخشیددیگه کنجکاوی نمیکنم گف ن راحت باش بپرس کنجکاویت برطرف شه نری بیرون برطرفش کنی منم کلایادم رفته بودکی نشسته روبه روم کلاکنجکاوی پرروم کرده بودپرسیدم چرادیگه کامل بازی نمیکنین گف حتمامیدونی که مامانت میره دکترگفتم آره گف دکترگفته دیگه کلاکارای زن وشوهری نبایدبکنین والاهم برامامانت خطرداره هم من مریض میکن براهمون مامانت جوردیگه میخوادمن راضی نگهداره بهم سخت نگدره میترسه ولتون کنم گفتم یعنی اینقدرسخت برات پدربزرگم گف خب نیازداره هرآدمی منم ارثیه نیازمون شدید منم هم ناراحت شدم هم نگران چون هرچی داشتیم هررفاهی داشتیم صدقه سرباباجون بودگفتم یعنی میخوای ولمون کنی گف ن اگه توکمک مامانت کنی گفتم من چجوکمک کنم یکم سکوت کردگف تودیگه بزرگ شدی بعضی ازهم سنات الان شوهرکردن زن شدن وخونه زندگی دارن(راس میگف چندتاازدوستام شوهرکرده بودن ازمدرسه رفته بودن)گفتم خب گف تومیتونی هم کنجکاویت بامن برطرف کنی هم کمک مامانت کنی نیازمن برطرف کنه من یهوتعجب کردم یعنی باباجون میخوادبامن ازاون کاراکنه ازش پرسیدم گف آره چه اشکالی داره گفتم مامان چی میگه گف مامانت اول قبول نمیکردبعدکه گفتم آیندت تعمین میکنم آخرسرم بعدمردنم وصیت میکنم هرچی دارم مال شمادوتاشه که به برادروخواهرای مفت خورم چیزی نرسه بیان بیرونتون کنن گف اگه توقبول کنی درسته برااون سخت ولی بخاطرآینده تواونم مشکلی نداره من یکم نگران بودم پدربزرگم گف چی میگی گفتم یعنی من زنت شم گف ن فقط کمک دست مامانت باشی گفتم پس اگه ازدواج کردم چی گف تااون موقع دخترمیمونی جوردیگه کمک میکنی بعدازدواجم کامل خودت میزاری دراختیارم درمیون حرف زدنامون لای پام کامل خیس شده بود گفتم نمیدونم میترسم مامان ناراحت شه گف توخودت راضی هستی من چیزی نگفتم گف پس اره بازچیزی نگفتم پاشدم رفتم اتاق مامان جون عصراومدباباباجون رفتن اتاق کلی حرف زدن بعدمامان جون اومددرزداومدتوگف دخترم میدونم همه چیوبهت گفته من مادربدی نیسم من حاضرم بمیرم ولی تورو اون حالت نبینم ولی من هرکاری میکنم برا خاطرآینده توئه بعد من سرم انداختم پایین گفتم میدونم بعد با کلی خجالت گفتم من قبول میکنم
(اگه داستان لایک خوردادامه میدم که چجور مامانم اولین سکسش انجام داده وبقیه داستان )
قسمت سوم داستان مامانم وپدربزرگم اونشب بعداینکه همون دم خواب پدربزرگم مامانم آبیاری کردخوابیدیم صبح بیدارشدم مامانم لباساش تنش بودصبحمون الکی باحرف وفیلم دیدن گذشت ناهارشدناهارمون خوردیم پدرم زنگ زدکه عصرمیاددنبالمون من یکم خسته بودم روی مبل توحال یکم درازکشیدم یکم چرت بزنم مامانم که ظرفای ناهارشسته بوداومدبه مامان بزرگم گف یه حموم برم دیشب خوب نتونستم بشورم آبش، بومیدم پدربزرگمم تلوزیون نگامیکردبرگشت گف حسش داری منم بیام مامانم گف نمیدونم اگه میخوای بکنی پاشوزودبکنیم بعدبرم حموم پدربزرگ گف توحموم نکنم؟مامان گف اونجاراحت نیس سرپامیکنی خسته میشم بیاتواتاق رفتن تواتاق منم کلاخوابم پریدتلوزیون روشن کردم نشستم بعدیکم مامانم ازاتاق اومدبیرون لخت بودمن دیدگف مگه تونمیخواسی بخوابی مادربزرگم خندیدگف چیکاربه بچه داری بعدبه مامان بزرگ گف آب خودش مونده توم برامن وسواسی میشه میگه پاشوآب بگیربیابعدخندیدیهومامان بزرگ گف فک کردم بازهوس درعقب کرده مامانم گف تازه تمیزشدم(بعدافهمیدم پریودیش میگه)حتماشب میخواد(منظورش پدرم بود)بازدیروزمیکردتاامروزخوب میشدم الان بکنه تاشبم جمع نمیشم بعدرف سرویس دودیقه دیگه اومدرف تواتاق یکم صداملوچ ملوچ اومدبعدش مامانم یه آه کش دارکشیدیکم بعدش صداتلنبه اومدوسط سکس بودن درزدن مادربزرگم زودپریددراتاق بازکردگف درمیزنن بعدمن مامانم دیدم دولاشده مدل سگی پدربزرگمم پشتش روزانوایستاده کیرشم توبودبعددراتاق بست رف درواکردیکی ازهمسایه هابودنمیدونم براکجامامان بزرگم دعوت میکردبعدکه حرفشون تموم شدمامان بزرگ دربست اومدرف درواکردگف رف مامانم طاق بازخوابیده بوددوسه تادسمال کاغذی دستش بودداش ترشحات کصش تمیزمیکردپدربزرگم اونورتربودندیدمش مامان بزرگ دربست اومدنشست پیشم بعدیکم صداناله مامانم بازشروع شداینبارصداتلنبه نمیومددیگه ندیدم توچه پوزیشنی بودن من به مامان بزرگ گفتم توجراخودت بابابابزرگ ازاون بازیانمیکنی یکم خندیدگف خب من اونجام یه مریضی داره دکترگفته بازی مازی کلاتعطیل هم براخودم خطرداره هم بابابزرگت براهمون خیلی وقت بازی نکردم من گفتم خیلی قبل؟گف اون موقع هامامانت دبیرستان بود اونم مثل توفضول بودببینه من وپدربزرگت چجوری بازی میکنیم چون دکترگفته بودازاون بازیانکنین ماهم فقط بادست برااونجای هم دیگه روبازی بازی میدادیم که مامانت کم کم بافضولیاش جورمن کشیدمامانم کارشون تموم شداومدبیرون همونطورلخت چندتادسمال کاغذی گرفته بودلاپاش رف حموم حموم کرداومدپدربزرگم انگارتواتاق خوابیده بودبیرون نیومدعصرپدرم اومدرفتیم خونه مامانم سندزمین بغل بهداری روستارونشون پدرم دادگف باباکادوداده بهمون پدرمم معلوم بودخوشحال ولی به روش نیاوردزنگ زدپدربزرگم تشکرتیکه پاره کردشب خوابیدیم صبح مامان بیدارم کردبرم مدرسه بابانبودمامانم تازه انگارحموم کرده بودگفتم مگه خونه مامان بزرگ حموم نرفتی گف آخ شبم بابات یکم باهام بازی کردحموم لازمم کردنمیدونم چی به عقلم اومدبرگشتم گفتم پس چراصداتون نمیومدمامانم که معلوم بودبه زورجلوخندش گرفته که پررونشم برگش گف آخ بابات اسباب بازیش کوچیک برا پدربزرگت بزرگ صدای آدم درمیاره بعداخم کردگف فضولی بسه پاشوالان سرویست میاددوسه روزگذشت یه روزکه عصربامامان تنهابودیم حرفای مامان بزرگ به مامان گفتم بعدپرسیدم مامان یعنی چون مامان بزرگ دکترگفته بودبازی نکنه توباپدربزرگ ازاون بازیامیکنی مامانم یکم سکوت کردبعدگف میدونم کلی سوال ذهنت درگیرکرده بزابگم چیشدکاربه اینجاکشیدولی رهاایناروکسی بدونه مامانت اذیت میکنناشایداعدامم کنن منم گفتم ن من که فضول نیستم رازامون به کسی بگم (ازاینجابه بعدش اززبون مامانم تعریف میکنم)ببین رهامن وقتی نوجوون بودم هفده هجده سالم بوددیگه کم کم تومدرسه وازدخترخاله ها ودخترای همسن خودم توفامیل مسعله بازی زن وشوهری کامل فهمیده بودم آدم دیگه وقتی فهمید چی به چیه کنجکاوی میادسراغش خواستم کنجکاویم بادیدزدن مامان وباباجون برطرف کنم اون زمونام یادم مامان جون مریض بودداعم این دکترواون دکترمیرفتن قبل اون چندباری نصف شب دیدشون زده بودم تاحدیم دیده بودم بازیشون کیف داده بودیه مدت بودهمزمان بادکتررفتن مامانجون دیگه خبری ازبازی واین چیزانبودمامان جونم چون شوهردومش بودهم خداییش بابابزرگ ازلحاظمالی وتیپ وقیافه چیزی کم نداش مامانجون قشنگ ازرفتارش معلوم بودمیترسه ازدستش بده یه بارکه دیدشون میزدم دیدم مامان جون داره اسباب بازی پدربزرگ میخوره که برام جالب بودتابه اون روزندیده بودم ازاون کاراکنه یکی دوبارگذشت منم دیگه بدنم زنونه شده بودمامان بزرگ به لباسام گیرمیدادکه لباس پوشیده بپوشم گذشت ومن هنوزم دیدشون میزدم یه بارکه دیدشون میزدم مامانجون مشغول خوردن بودپدربزرگت من دیدکه دارم دیدمیزنم من فرارکردم یکی دوروزازخجالت توروش نگانمیکردم حتی به مامان جونم نگفته بودوالامامان جون پوستم میکندیه بارازمدرسه اومدم دیدم مامان جون رفته خونه همسایه مراسم چیزی بودپدربزرگ خونه بودمیرفتم تواتاق که گف بیابشین میخوام باهات حرف بزنم منم ترسیده بودم رفتم نشستم یکم باهام حرف زدکه کارت زشت وفلان من که دیدم بامهربونی داره توجیهم میکنه ترسم ریخت ازم پرسیدبراچی دیدمون میزنی گفتم کنجکاوبودم ببخشیددیگه کنجکاوی نمیکنم گف ن راحت باش بپرس کنجکاویت برطرف شه نری بیرون برطرفش کنی منم کلایادم رفته بودکی نشسته روبه روم کلاکنجکاوی پرروم کرده بودپرسیدم چرادیگه کامل بازی نمیکنین گف حتمامیدونی که مامانت میره دکترگفتم آره گف دکترگفته دیگه کلاکارای زن وشوهری نبایدبکنین والاهم برامامانت خطرداره هم من مریض میکن براهمون مامانت جوردیگه میخوادمن راضی نگهداره بهم سخت نگدره میترسه ولتون کنم گفتم یعنی اینقدرسخت برات پدربزرگم گف خب نیازداره هرآدمی منم ارثیه نیازمون شدید منم هم ناراحت شدم هم نگران چون هرچی داشتیم هررفاهی داشتیم صدقه سرباباجون بودگفتم یعنی میخوای ولمون کنی گف ن اگه توکمک مامانت کنی گفتم من چجوکمک کنم یکم سکوت کردگف تودیگه بزرگ شدی بعضی ازهم سنات الان شوهرکردن زن شدن وخونه زندگی دارن(راس میگف چندتاازدوستام شوهرکرده بودن ازمدرسه رفته بودن)گفتم خب گف تومیتونی هم کنجکاویت بامن برطرف کنی هم کمک مامانت کنی نیازمن برطرف کنه من یهوتعجب کردم یعنی باباجون میخوادبامن ازاون کاراکنه ازش پرسیدم گف آره چه اشکالی داره گفتم مامان چی میگه گف مامانت اول قبول نمیکردبعدکه گفتم آیندت تعمین میکنم آخرسرم بعدمردنم وصیت میکنم هرچی دارم مال شمادوتاشه که به برادروخواهرای مفت خورم چیزی نرسه بیان بیرونتون کنن گف اگه توقبول کنی درسته برااون سخت ولی بخاطرآینده تواونم مشکلی نداره من یکم نگران بودم پدربزرگم گف چی میگی گفتم یعنی من زنت شم گف ن فقط کمک دست مامانت باشی گفتم پس اگه ازدواج کردم چی گف تااون موقع دخترمیمونی جوردیگه کمک میکنی بعدازدواجم کامل خودت میزاری دراختیارم درمیون حرف زدنامون لای پام کامل خیس شده بود گفتم نمیدونم میترسم مامان ناراحت شه گف توخودت راضی هستی من چیزی نگفتم گف پس اره بازچیزی نگفتم پاشدم رفتم اتاق مامان جون عصراومدباباباجون رفتن اتاق کلی حرف زدن بعدمامان جون اومددرزداومدتوگف دخترم میدونم همه چیوبهت گفته من مادربدی نیسم من حاضرم بمیرم ولی تورو اون حالت نبینم ولی من هرکاری میکنم برا خاطرآینده توئه بعد من سرم انداختم پایین گفتم میدونم بعد با کلی خجالت گفتم من قبول میکنم
(اگه داستان لایک خوردادامه میدم که چجور مامانم اولین سکسش انجام داده وبقیه داستان )
نوشته: رها خانوم
21 پاسخ به “مامانم و پدربزرگم (۳)”
قلمت خوبه منتظر خوندن ادامشم خیلی زیاد. داستان به شکلیه که ادم کنجکاوم میشه ادامشو بدونه لطفا سریعتر قسمت بعدید بنویس
👍
لطفا ادامه بدهسیخمون کردی👌🏻❤️
خواهشا ادامه داستان سریع تر بزار
معلومه که دیگه چیزی برای گفتن نداری و داری الکی کشش میدی، بنظرم ادامه ندی بهتره حال خود دانی!
ارزش نقد نداره🐐
عالیادامه بده
عالیهمنتظریم
قسمت سوم رو نخوندم چون عصابم تخمی شد
عالیه، خیلی حال میکنم با داستانت
عالیه ادامه بده
ادامه بده
زودتر بزار قسمتای بعدیو
میشه سریع ادامه بزاریداستانت عجیب حال میده💦💦❤️
ادامه بده
ادامه بده
بالاخره زمین بغل بهداری رو به مامانت داد؟
ادامه…
کاش قسمت های بعد رو زودتر میزاشتی
پنجاه و هشت هزار بازدید کنندهو بدون هیچلایکیچرا بنظرت ؟🐐
ادامشم بنویس