مادربزرگ زشت من

دو سالیست کنار ما زندگی می کند .
در این مدت نه حرف زده ، نه خندیده و نه جز تلنگری در صورت من ،
که با نوازش گونه هایم آن را نشان می دهد ، چیز دیگری به خاطر آورده .

خیلی ها می گویند مرا هنوز می شناسد .
اما از همان چشمان کم سویش می فهمم نه ،
چهره ام برای او فقط اشاره ایست به یک آشنا ،
زمانی دوستش داشته …
اینقدر عمیق که با آلزایمر هم توان فراموش کردنش را ندارد .

خم می شوم و لبان او را می بوسم …

گناهی را مرتکب می شوم که احساسم نمیفهمد ،
منطقم نمی پذیرد
و هیچ دوستی حاضر نیست حمایتم کند .
تنها چیزی که مرا به روانه شدن در خلاف جریان این رود کشانده ،
همین پیرزن است .
موجودی غمگین با دلخوشی ساده اش
کنار پنجره نشستن ،
تماشای خیابانی که نه ابتدایش را می شناسد
و نه می داند به کجا راه دارد .

دست نگه میدارم
مثل همیشه گونه هایم را نوازش می کند ،
اما اینبار ،
برای آن آشنای قدیمی لبخند می زند .

به هدفم ،
به لبخند زشت و دندان های نداشته اش نگاه می کنم .
اما شاید کم اند کسانی که می بینند
این زشتی ،
چقدر زیباست …
نوشته: او.

بازدید 4,037

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “مادربزرگ زشت من”

  1. زیبا بود جناب او هر چند فکر نمیکنم چیزی به نام مادر بزرگ زشت هم تو دنیا وجود داشته باشه مادربزرگ همیشه مهربانترین شخصیت زندگی ادمه…

  2. با خوندن این داستان خاطرات بچگیم برام زنده شد.دلم برا پدرو مادربزرگم تنگ شده.دمت گرم نویسنده

  3. دروودبر شما .قویا معتقدم …ذوق روان تو اینجا به مدد اندیشه مهربانت حدیث عشق را روایت کرده است. ” با زبان شعر” !.کاری که در ادامه تقدیمت میکنم از سروده های قدیمی منهاز آنجا که حس کردم با سروده ی شما نزدیک بوده و به نوعی تداعی کننده حال وهوای آن استاست لذا نگارش انرا خالی از لطف ندیدم

  4. پدر بزرگ مُرد از بس که سیگار کشید…!مادر بزرگ ساعت زنجیردار او رابه من بخشيد…بعدها که ساعت خراب شد ،ساعت ‌ساز عکسی را به من داد که در صفحه‌ی پشتی ساعت مخفی شده بود،دختری که شبیه جوانی‌های مادربزرگ نبود…!پدربزرگ چقدر سیگار می‌کشید …

  5. باورم نمیشه که همچین داستان کوتاه فوق العاده ای رو تو همچین وبسایت سطح پایینی خوندم … دست مریزاد

  6. خیلی خوب بود ولی جاش اینجا نبود.مثل این می مونه بری توی یه کنفرانس علمی جوک تعریف کنی…

  7. ﻧﻪ، ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢﺯﺧﻢﻫﺎﯼ ﻣﻦ، ﺑﯽﺣﻀﻮﺭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪﺑﺎﻝﻫﺎﯼ ﻣﻦﺗﮑﻪﺗﮑﻪ ﻓﺮﻭ ﻣﯽﺭﯾﺰﻧﺪﺑﺮﻩﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺢ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﻣﯽﺩﻭﻧﺪﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻓﻠﻮﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﻨﺪﻧﻪ، ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢﺧﯿﺎﺑﺎﻥﻫﺎ ﺑﯽﺣﻀﻮﺭ ﺗﻮ ﺭﺍﻩﻫﺎﯼ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺟﻬﻨﻢﺍﻧﺪﺗﻮ ﭘﺮﻧﺪﻩﯾﯽ ﻣﻌﺼﻮﻣﯽﮐﻪ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺣﯿﺎﻁ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖﺗﮏ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺍﺯﻟﯽ، ﺑﺮ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺍﻧﯽﺑﺎﺩ ﺗﺸﻨﻪﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡﺯﺍﺭﺍﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﻗﺪﻭﻡ ﺗﻮ ﺧﻢ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪﺁﺷﯿﺎﻧﻪﯼ ﺭﻭﺩﯼ ﺍﺯ ﺑﺮﻑﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﻪﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻓﺮﻭ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩﻧﻪﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢﺗﭙﻪﻫﺎﯼ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩﺍﺯ ﭘﻠﻪﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﻮﯼ ﻧﻔﺲﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﻧﺪﻣﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺳﺖﻧﻮﺷﺘﻪﯼ ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪﺗﺎ ﺗﺼﺤﯿﺤﺶ ﮐﻨﺪﻧﻪ، ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﻨﻢﻗﺰﻝﺁﻻﯾﯽ ﻋﺼﯿﺎﻧﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﺭﻭﺩﺧﻮﻧﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺭﻭﺩﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﻭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.

  8. با آخرین نفسبوی غریب پرسش فردا را/ در خانه ریختآنگاه بی درنگمادربزرگ مندر جامه ای به رنگ سرانجام/ پیچیده شدبوی کبود مرگما را احاطه کردمادر بزرگ منبا گیسوان نقره ای بی فروغ خویشسطح کبود و سربی تابوت سرد را/ پوشانده بودما چند لحظه ایدر کوچه های سردِ سرانجام خویشتندر ترس و اضطراب/ فرو ماندیمچندان عمیق که گفتی/ دنیاتا لحظه ای دگر/ تعطیل می شوداما دریغای کاش » عاقبت «/ یک جاده بودیک جاده ی بلند که هر روزما عابران گیج و مقصّراز روی احتیاج در او گام می زدیم*او را چنان که گفتبا یک کفن به خاک سپردیماما وقتی که آمدیم به خانهحرص و ولعروی شعور برگ و درخت آرمیده بودو حس ظالمانه ی تقسیم/ جان می گرفتدر لحظه های آخر اندوهاشیاء هر کدامیک برگ از وصیت او شدکم کممادربزرگ و مرگ فراموش میشوند!.. . . .

  9. کم کم سایت داره میشه سایت شعر و ادب خخخخ هر چی داستان تخمی شاعرانه و فلسفی هست لایکهای زیادی میگیره و برعکس داستانهایی که سکس توش بیشتره فحش نثارشون میشه. واقعا ملت عجیبی هستیم!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید