سلام من مهسا هستم و میخوام داستان سکسم با شوهر خواهرم رضا رو براتون تعریف کنم.الان که دارم مینویسم از اون قضیه یک ماه میگذره.از خودم بگم براتون 33 سالمه قدم 173 و وزنم 78 کیلو باسن نسبتاً بزرگ و خوش فرمی دارم و سایز سینه هام 75 و موهام بلند و بلوند و موج داره.
رضا هم قدش 184 فکر کنم و خوش هیکل و خوش تیپه اونم الان 34 سالشه
یه خواهر کوچیکتر دارم که اسمش محیا هست و زیادی خوشگله
بریم سراغ داستان
من مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی دارم تو کرج
محیا دانشجو روانپزشکی بود
رضا هم تو آموزشگاه موسیقی گیتار تدریس میکرد و بازار آزاد کار میکرد
رضا همسایه ما بود و نه تنها که من تموم دخترای کوچه مون عاشقش بودن.رضا پسر سر به زیر و ساکتی بود که هروقت تو کوچه رفت و آمد میکرد ما دخترا از دیدنش کیف میکردیم من عاشق رضا بودم اما اون هیچ وقت به من حتی نگاهم نمیکرد.دیگه مطمئن بودم که اون تو این فازا نیست و بعدشم که رفت سربازی و دیگه ندیدمش.تو همین حین یه خواستگار خوب اومد و منم جواب بله رو دادم اما بعد از یکسال نامزدی از هم جدا شدیم.رضا از سربازی که برگشت و نگذاشت نه برداشت صاف اومد خواستگاری محیا و اونم جواب بله رو داد و نامزد کردن.هر موقع میومد خونهمون سعی میکردم چشم تو چشم نشم باهاش.اخه می ترسیدم حسمو بفهمه اما بازم هر از گاهی حواسم پرت میشد و ناخودآگاه بهش زل میزدم.خیلی دوسش داشتم و دارم.فکرم خیلی درگیره بود.بعد از نامزدی اول یه بار دیگه هم با یکی دیگه نامزد کردم اما باز جدا شدیم نمیتونستم به رضا فکر نکنم.خیلی بهم ریخته بودم افسردگی سرتاسر زندگیمو گرفته بود.گاهی اوقات رضا باهام صحبت میکرد و میگفت عب نداره زندگی بالا و پایین داره و بالاخره آدم درست میاد سراغت.تو دلم میگفتم آدم درست من تو بودی که الان بُکُنِ خواهرمی.بعد از یکسال رضا و محیا عروسی گرفتن رو رفتن سر خونه و زندگی خودشون.بعد از یه مدت خبر بارداری محیا بهمون رسید.منم خوشحال بودم اما ته دلم میخواست من اون زنی بودم که بچه رضا رو به دنیا میاره.ماه های آخر دکتر به محیا استراحت مطلق داد و رضا هم آورد گذاشت خونهی ما تا مادرم بهش رسیدگی کنه.رضا وقت و بی وقت میومد سر میزد و میرفت.پیش رضا معذب نبودم تو خونه با لباس راحتی بودم.کوس و کونم اونهمه بیرون نبود.هر وقت رضا میومد نگاه های سنگینش رو حس میکردم اما با خودم فکر میکردم شاید حس منه.یه شب که اومده بود خونه مون دیدم داره بهم نگاه میکنه منم نگاهش کردم اما نگاهشو برنداشت!!من خجالت کشیدم و پاشدم رفتم توپ اتاق.یهو دیدم پیام داد و ازم عذرخواهی کرد و گفت نمیخواستم ناراحتت کنم اما دست خودم نبود معذرت میخوام.گفتم چرا نگاهم میکردی گفت نمیدونم!چند روز بعد محیا بهم گفت دلم واسه رضا میسوزه گفتم چرا گفت الان نزدیک یک ماه میشه که رابطه نداشتیم طفلی خیلی اذیت داره میشه.اونجا فهمیدم چرا داشت نگاهم میکرد.همون جا تصمیم رو گرفتم و گفتم یا رضا رو تو همین مدت مال خودم میکنم یا دیگه نمیشه که نمیشه
میدونستم شب میخواد بیاد به محیا سر بزنه به خودم رسیدم تنگ ترین لباسمو پوشیدم تا کوس و کونم حسابی جلوه کنه و سوتینی که سینه هامو لیفت میکرد رو زدم.
رضا در رو زد رفتم در وا کردم تا منو دید چشماش درشت شد و یک لحظه جلو در همینجوری وایساد گفتم بیا تو اومد و رفت نشست رو مبل زیرکی حواسم بهش بود که سعی میکرد نگاهم نکنه ولی باز نگاه میکرد زیر زیرکی.
رفتم گوشی رو برداشتم و بهش پیام دادم چرا نگاهم نمیکنی؟
گفت نمیخوام از دستم دلخور بشی دلمو زدم به دریا و گفتم نترس نمیشم اصلا برای تو آماده شدم با تعجب نوشت برای من؟؟؟ گفتم آره تو.سرشو بلند کرد و اینبار با لبخند ریز نگاهم کرد براش نوشتم نمیدونی چقدر دوستت دارم رضا و میخوامت.دیگه برام چیزی مهم نبود و ادامه دادم گفتم چقد عاشقش بودم و داستان عشقمو براش تعریف کردم تو پیام.هیچی نمیگفت و یهو پیام داد بسه دیگه محیا داره شک میکنه و دیگه پیام نده.پاشد خداحافظی کرد و رفت خونهشون و کلی پیام بازی کردیم.بهش گفتم من بغل تورو میخوام و اونم گفت محیا بفهمه چی گفتم نمیزارم بفهمه و بهش گفتم فردا بعد از ظهر به مامانم میگم میرم خونه دوستم و خونه رو خالی کن بیام پیشت و گفت باشه
دل تو دلم نبود رفتم حموم کوس کونمو تر تمیز کردم تا بعد از ظهر بشه عقلم میگفت نکن این کارو ولی دلم یه چی دیگه میگفت.پاشدم رفتم خونه رضا.درو برام وا کرد و رفتم نشستم رو مبل اونم نشست روبروی من چیزی نمیگفتیم.یهو پاشد اومد نشست کنارم آروم موهامو از زد کنار و انداخت پشت گوشم.شروع کرد به خوردن گوشم.نفساش به گوشم میخورد.داشتم دیوونه میشدم.دیگه آهم داشت در میومد. دکمه های پیرهنمو وا کرد و دستشو انداخت تو سوتینم و سینه هامو شروع کرد به مالوندن رو ابرا بودم.از کنار گوشم آروم آروم اومد و لباشو گذاشت رو لبام.
داغی لباش که یادم میوفته دیوونه میشم.منو خوابوند رو مبل و شروع کردیم لب های همو خوردن.دستاشو از رو سینهم رو به پایین کشید و رسید و شلوارم و دستشو برد لای پامو رسوند به کوسم.تا دستشو کشید به کوسم لبامو کشیدم کنار و آهم بلند شد.لباسمو در آورد و از روی لب هام لباشو برداشت و رفت سراغ سینه هام.وقتی سینه هامو شروع کرد به خوردن دیگه هیچی نمیفهمیدم از اینور دستش تو کوسم بود از اینور هم داشت سینه هامو میخورد.
حس عجیبی بود.چند دقیقه بعد خودشو کشید کنار و گفت پاشو.پیرهنشو درآورد و شلوارشو کشید پایین.واای خدا یه کیر کلفت و گنده افتاد بیرون.روانی شدم خیلی بزرگ بود بعدها ازش پرسیدم سایزشو گفت بیست و یک سانته.
کیرشو گرفتم دستم و آروم کردم دهنم و شروع کردم به خوردنش چه حالی میداد.خایه هاشو میمالوندم و اونم دیگه آهش در اومده بود کوسم حسابی آب انداخته بود.بهم گفت بسه و حالت داگی بگیر.براش داگی رو استایل کردم و کاندوم رو کشید رو کیرش و با کله کیرش دوتا ضربه زد رو کوسم و کیرشو آروم فرو کرد تو کوسم.تمام وجودم آتیش گرفت.درد داشتم یکم صبر کرد تا قشنگ جا باز کنه و بعدش شروع کرد به تلمبه زدن ولی خدا دیگه حس میکردم تو آسمونم.تلمبه و در کونی زدنش به کنار اون وسطا کونمو انگشت میکرد یه حال دیگهای داشت یه ده دقیقهای منو درست و حسابی گایید و فکر کنم دوباره ارضا شدم.بهم گفت به کمر بخوابم و خوابیدم و اومد روم لنگامو دادم هوا و دور کمرش قفل کردم و شروع کرد به تلمبه زدن.آه جفتمون فضای خونه رو پر کرده بود دلم میخواست از کون بهش بدم تو این فکرا بودم که یه چندتا ضربهی عمقی تر زد و یه آه دیگه کشید و خودشو خالی کرد
کیرشو کشید بیرون کاندوم رو درآورد و انداخت رو دستمال کاغذی و اومد افتاد روم
لبامو بوسید و ازم تشکر کرد و گفت خیلی بهش نیاز داشتم و خوابید روم جفتمون خیس عرق بودیم بعد از نیم ساعت پاشدم و بیدارش کردم و لباسامو پوشیدم که برم خونه لب گرفتیم و قرار گذاشتیم دوباره سکس داشته باشیم سر یه فرصت دیگه.
الان که اینو مینویسم داریم برنامه ریزی میکنیم و تو پیام هام گفتم که دلم میخواد از کونم بکنه منو و اونم گفته از خداشه
اگر سکس داشته باشیم و بازخورد ها خوب باشه اونم به شرط اتفاق افتادن مینویسم براتون
نوشته: مهسا
6 پاسخ به “عشق به شوهر خواهرم رضا”
داستانت خوب بود.ولی تا اونجاش که کیرش ۲۱ سانت بود. این کیری که گفتی تو فیلم ها هم پیدا نمیشه
پسر جان اصلاً سمت خواهر زنت نرو بهش حتی فکر هم نکن چون زندگیت رو از دست میدی . همینجا که نوشتی احتمالاً کونت خنک شده و دیگه نمیسوزه دیگه خرابترش نکن
ای فرصت طلب
داستانت خوب بود،ادامه بده.
خوشبخت باشین
خواهرت روانپزشکی میخوند؟؟ والله تا اونجایی که من میدونم تو دفتر انتخاب رشته کنکور رشته ای به نام روانپزشکی نداریم! روانشناسی داریم اونم در مقطع کارشناسی اما روانپزشکی نه! جهت اطلاعت روانپزشکی یکی از تخصص هایه پزشکیه، یعنی اول باید پزشک عمومی بشه بعد در رشته روانپزشکی تخصص بگیره! اینکه دادی یا نه رو کاری ندارم ولی قبل از نوشتن یه خرده اطلاعات خودتو بالا ببر تا کوسشعر ننویسی!