عشق، اشتباه (۱)

سلام قبل از هر چیزی اجازه بدید اعلام کنم تو قسمت اول هیچ سکسی اتفاق نمیوفته و خاطرات سکس از پارت دو شروع میشه پس با کامنتهای مثبتتون بهم انرژی بدید برای قسمت بعدی و البته خاطره های بعدی…ممنون
من پناه هستم الان که براتون مینویسم تازه وارد ۱۸ سالگی شدم.
متاسفانه یا خوشبختانه اولین تجربه سکس من برمیگرده به دوسال پیش
یعنی وقتی که دبیرستانی بودم و البته تا الان ادامه داره.
نوشتن در موردش شاید باعث بشه حس بهتری پیدا کنم
پس اگه بخوام داستان و شروع کنم اول باید از خودم بگم
من دختر ته تغاری یه خانواده تقریبا متمول هستم یه برادر بزرگتر دارم بنام مهرداد و پدرم و عموم و‌ مهرداد و آقا پیمان که پسر عموم‌میشه تو بازار فرش حجره دارن و باهم کار میکنن .
یه خانواده خیلی خوب ،،
مهرداد وقتی ۲۳-۲۴ سالش شد تصمیم گرفت از ما جدا شه و یه خونه واسه خودش بگیره که مثلا تنها زندگی کنه ، ولی کیه ک ندونه هیچ پسری تو این سن نیست که خونه مجردی داشته باشه و تنها باشه و البته بعدها کاشفِ پناه خانوم بعمل اومد ک با دوست دخترش مهتاب باهم زندگی میکنن
یعنی نه زندگی زندگی ،، مهتاب تقریبا ۴-۵ ساعت از روزش و با مهرداد تو خونه میگذرونه
از مهرداد بگذریم میرسیم به پدر و مادرم ، نامدار و منیر
یه پدر و مادر نمونه و فوق العاده و اصلا منو تو شرایطی بزرگ نکردن که محدودیت زیادی داشته باشم و همیشه حس احترام و ترس از شکسته شدن این حرمت باعث میشد دست از پا خطا نکنم
و من :
خصوصیات ظاهریم اینطوریه ک من قد ۱۶۰ و ۶۰ کیلو وزن سینه های گرد و تقریبا بزرگ به سایز ۷۰ ک نسبت به سنم خیلی بزرگن و کون گرد و بزرگ و کلوچه ی تپل
موهام بلند و خرمایی چشم سبز عسلی پوست بدنم سفیده و تو اصطلاح دافیم برا خودم.
و آخرین نفری که باید معرفی شه پیمان
پسر عموم ، با عموم اینا باهم زندگی میکنه و مثل مهرداد تصمیم به خونه مجردی نگرفت ، اونام مثل ما یه خانواده ۴ نفره هستن پیمانم یه خواهر کوچیکتر بنام پریا داره ک از من ۲ سال بزرگتره.
پیمان ۳۰ سالشه قدش بلنده نمیدونم چقدر ولی من تا زیر سینشم
چشماش مشکی و پر از جذبه س و از ته ریشش و شونه های پهن و سینه ستبر شم که نگمممممم که دلم میره
داستان منم از جایی شروع میشه که به بلوغ رسیدم و حس تمایل به جنس مخالف و پیدا کردم
سینه هام بزرگ شد (البته رشد زیاد) و متوجه شدم با مالیدن خودم حس خوبی بهم دست میده
ولی همون حس حرمت اجازه نمیداد با هیچ پسری وارد رابطه بشم ولی تمایلاتم روز بروز بیشتر میشد و خودارضایی منم بیشتر
پنجشنبه بود طبق روال پنجشنبه ها کل خانواده پدریم قرار بود بریم باغ . نمیدونم چه فکری پیش خودم کردم ک تصمیم گرفتم اون روز یکم سکسی بنظر بیام وقتی فکر کردم :
ولی اصلا برای کی ؟؟؟ واسه امید ؟؟ پسر عمه ی ۱۷ سالم ک تازه سیبیلش دراومده واسه آروین ۳ ساله ؟؟؟ واسه محسن شوهر دختر عمم ؟؟ یا واسه پیمان !!!
واسه اولین بار از تصور اینکه به چشم پیمان سکسی و خانوم بنظر بیام نه یه دختر بچه قند تو دلم آب شد
چرا اینجوری شدم یهو ؟ خودمو تو آینه نگاه کردم
گونه هام سرخ شده بود چشمام یه حالتی شده بود
دوست داشتم کسی و نبود و میتونستم خودارضایی کنم

یه تاپ یقه هفت تقریبا باز مشکی پوشیدم از روشم یه پیرهن ساده سفید ک دکمه هاش باز بود یه شلوار جین مشکی اسکینی
خودمو نگاه کردم
چاک سینم معلوم بود
گردی کونم معلوم بود
همه چیو با یه لیپ گلاس شاین صورتی تکمیل کردم
همونی شدم ک میخواستم
یکم نگران بودم ک مامان در مورد باز بودن یقه تاپم چیزی بگه ولی انگار ب چشم اونم هنوز یه بچه بودم ک ایرادی نداشت اگه لباسش باز باشه
سوار ماشین شدیم
بعد از حدودا نیم ساعت ب باغ رسیدیم همه اومده بودن حتی مهردادم زودتر از ما رسیده بود
تا رفتم تو فقط دنبال پیمان میگشتم نفهمیدم چجوری ب همه سلام دادم
تو محوطه روی تاب نشسته بود و آروین پسر رویا دخترعمم بغلش بود
دلم رفت براش
ماتش شدم
نمیدونم چقد داشتم نگاهش میکردم ک متوجه حضور ما شد و واسه عرض ادب جلو اومد
بهم ک رسید اونم مات من شد یکم خیره بهم نگاه کرد
سرشو آورد نزدیک گوشم ، تو گوشم گفت :
از هفته پیش تا الان اتفاق خاصی افتاده ؟؟؟
منظورش چی بود یعنی ؟ استایل جدیدم ؟ سینه هام ک همیشه سعی میکردم مخفی کنم ؟؟ چیو داشت میگفت بهم
ولی خرسند بودم که متوجه تغییرم شده بود و انقدر براش چشم گیر بود ک ب زبون اورد.
اون شب گذشت و من هرطوری ک یه دختر نوجوون نابلد سعی میکنه عشقش و نشون نده ، چشمام‌و از پیمان قایم میکردم
ولی تو همین پیچ و تاب‌ سعی کردن واسه نگاه نکردن ب پیمان متوجه میشدم ک ۶ دونگ حواسش ب منه انگار تازه متوجه شده بود بزرگ شدم

ساعت از ۲ گذشته بود ک ب خونه رسیدیم
لباسمو عوض کردم و تا خواستم برم تو تختم صدای س م س گوشیم اومد
پیمان : رسیدی ؟
صدای ضربان قلبمو میشنیدم، پس عشق نوجوانی اینه
تا حالا پیمان ب من یعنی ب خود من س م س نداده بود
رو ابرا بودم فاز دیرجواب دادن‌گرفتم
ولی مگه ثانیه میگذشت ؟! فکر کنم ۵ دقیقه بعد جواب دادم : آره
پیمان برعکس من بلافاصله جواب داد:
تو چجوری تو یه هفته انقد بزرگ شدی ؟
من: واااا مگه بچه بودم ک بزرگ شم
پیمان: پناه دیگه اینجوری لباس نپوش لطفا
نمیدونم چرا حس کردم یه حسه ملتمسانه داره س م سش
انگار داشت میگفت نمیتونم نگاهت نکنم یا چی ؟ نمیدونم
ذوق زده بودم از این اتفاق و
با هر جون کندنی بود داشتم سعی میکردم پیمان اینو نفهمه
جواب دادم : ببخشید ؟؟ ب تو چ ؟؟
تاحالا باهاش اینجوری حرف نزده بودم ،، بخاطر اختلاف سنیمون همیشه احترام میذاشتم بهش
البته اونم با من جوری رفتار میکرد ک با آروین سه ساله رفتار میکرد

صدای س م س : بچه درست حرف بزن
دوست ندارم باور کنم بزرگ شدی دوست ندارم کسی باور کنه بزرگ شدی
من : پیمان من بچه نیستم ، اوکی ؟
پیمان: اوکی ، خستم خیلی شبت بخیر

همین ؟؟؟ شبت بخیر ؟؟ مگه قرار نبود به س م س بازی تا صبح منتهی بشه تهش به هم میگن دوست دارم ؟
حرصم گرفت ، جوابشو ندادم
خوابیدم
صبح ک بیدار شدم کسل بودم از حرف آخر پیمان
اه ، تو این وضعیت وقت پریود شدن بود ؟
درد خودم کم بود باید دل دردم تحمل میکردم
کل هفته م با کلافگی و پریودی و درس و امتحان گذشت
فقط منتظر پنجشنبه بودم
میخواستم انتقام حرفشو ازش بگیرم
مامان و بابا تقریبا ساعت ۶ رفتن ک تو کارا کمک کنن منم ب بهانه آماده نبودن باهاشون نرفتم و قرار شد مهرداد بیاد دنبالم
داشتم حاضر میشدم این بار متفاوت تر
اون شب هوا یکم سرد شده بود ولی تاثیری تو انتخاب لباسم نذاشت
یه جوراب شلواری نازک مشکی با یه دامن کوتاه مخمل چهارخونه قهوه ای ، آنقدر کوتاه ک برجستگی ساق و رون پام مشخص بود
یه بافت کرم ب رنگ بدن خیلی تنگ
از عمد سوتین اسفنجی پوشیدم ک سینه هام بزرگتر بنظر بیان
این بار موهامو از بالا بستم و ابشاری رها کردم رژ سرخابی پررنگ زدم
مهرداد ک اومد دنبالم کاملا متعجب نگاهم کرد
اونم تاحالا ندیده بود این تغییرات و تو من ،
خیلی دلش میخواست بگه برو لباستو عوض کن ولی میترسید به بابا بگم
تو راه ب بهانه ی خرید آدامس و کوفت و زهرمار سعی کردم یکم معطل کنم ک دیرتر برسیم
وقتی رسیدیم همه اومده بودن
پیمان در و باز کرد
مات و متحیر ، حتی متوجه نبود دهنش از تعجب باز مونده
مهرداد پیاده شد : توام تعجب کردی پیمان ؟ هی خواستم بگم بهش لباسشو عوض کنه این مردک محسن چشاش زیادی میچرخه گفتم الان ب بابام چغلی میکنه
من: چی میگی مهرداد به بابا میگما
پیمان حتی یه کلمم حرف نزد
راست میگفت مهرداد ، محسن خیلی هیزه اون شب متوجه شدم
خیلی جاها از نگاه خیرش معذب شدم
حتی مامانم این بار بهم ایراد گرفت ک چرا لباسم انقدر تنگه یا چرا جوراب شلواری ضخیم نپوشیدم
از نگاهای پیمانم ک نگم ، پر از خشم
راستش میترسیدم ازش ، انگار کار اشتباهی کردم
چون هوا سرد شده بود دیگه تو ویلا میشستیم
حواسم نبود ک پیمان کی و کجا رفت فقط دیدم نیست
ب بهانه زنگ زدن ب همکلاسیم از خونه اومدم بیرون
پیمان کنار ماشینش ایستاده بود و یه لیوان شراب دستش بود
تو اون سرما فقط یه پیرهن آستین کوتاه پوشیده بود
بدون توجه بهش گوشی و گرفتم دستم ک مثلا زنگ بزنم که صدام کرد
پیمان : پناه بیا
من:بله ؟ (تو صورتش نگاه نمیکردم)
بوی شراب نفسش ، ادکلن لالیکش ، صدای مردونه دورگه ش … وای کاش میشد بغلش کنم تو گم شم تو بغلش
پیمان: فهمیدی چرا بهت گفتم دیگه اینجوری نپوش ؟؟
اومدم جواب بدم ، یکم صداشو برد بالا :
(یکم ترسیدم)
ندیدی اون مرتیکه هیز چجوری داشت قورتت میداد ؟؟ تو اصلا خودتو دیدی ؟؟ سینه هاتو دیدی ؟؟ رون پاتو دیدی ؟؟ لعنتی اینقدر کوتاهه که موقع نشستن پاشدن کونتم معلومه … لعنت بهت پناه لعنت ب من
از صراحتش تو گفتن کلمه های کون و سینه جا خوردم
ولی انقد غیظ و خشم تو حرفاش بود ک نتونستم چیزی بگم فقط سرمو انداختم پایین
با حرص از کنارم رد شد رفت
دل منم رفت ک رفت
تا آخر مهمونی نه نگاهی نه حرفی انگار نمیدید منو
بالاخره تموم شد و رفتیم خونه ، تو خونه حالا نوبت مامان بود ک نصیحتم کنه
بعد از نصیحت های مامان و بدخلقی مهرداد و اخم و تخم پیمان رفتم تو تخت ، تا نزدیکای صبح خوابم نبرد
کاریزمای پیمان کار خودشو کرده بود و با فکر به سکس خشن با پیمان خودارضایی کردم چقد فکرشم خوب بود
صبح جمعه نتونستم با بقیه از خواب بیدار شم فقط صدای مامان بود ک تونست خوابو از چشام بگیره
بیدار شدم ، مامان و بابا لباس مشکی پوشیده بود حاضر و آماده رفتن
مثل اینک مادر یکی از بازاریا فوت کرده بود و داشتن میرفتن اونجا
مامان گفت شاید تا شب برنگردن
و بابا هم پیشنهاد داد برم پیش رها (دختر عمم خواهر رویا و امید) پریا هم قراره بره اونجا
دوست نداشتم برم اونجا ، پریا و رها به واسطه چند سال بزرگتر بودن حرفاشون با من یکی نبود وکلا رابطه بهتری با هم داشتن و من پیششون راحت نبودم ، اونام با من خیلی راحت نبودن ،
من: بابا میشه برم پیش مهرداد ؟
دلم واسه یه روز خواهر برادری تنگ شده بود اصلا دلم واسه مهرداد تنگ شده بود
بابا: چرا نشه … فقط زنگ بزن بیاد دنبالت ،، ما دیگه رفتیم ، مراقب خودت باش
در و ک بستم یکم صبحانه خوردم و به مهرداد زنگ زدم ک میخوام برم پیشش ، خیلی استقبال نکرد البته چیزیم نگفت ک ناراحت بشم و نرم
میخواستم تنها باشم یکم واسه همین گفتم نیاد دنبالم و با اسنپ میام خودم ،
انگار بعد از دیشب ب تنظیمات خودم برگشتم ، یه شلوار مام استایل پوشیدم ک قدش از مچ پام یه وجب فاصله داشت و یه بافت گشــــاد سیاه سفید ، با همین استایل کژوال هم بنظر خودم زیبا بودم
موهامو گوجه ای بستم و راه افتادم.
زنگ در ورودی و زدم و با اولین سوپرایز روزم مواجه شدم
پیمان در و باز کرد ، یه تیشرت سفید ، شلوار بگ مشکی
چهره خوشحال و درحال بگو بخند
کمتر با این استایل دیده بودمش ، همیشه خیلی مردونه لباس میپوشید
خدای من چقدر جذاب بود ، چقد خوشحال بودم ک پیمانم اونجاست
منو ک دید خنده رو لبش خشک شد ، انگار اونم نمیدونست ک من قراره بیام اونجا
تو همین فکرا بودم ک با صداش بخودم اومدم
-: پناه ؟!
+: میذاری بیام تو ؟
تازه فهمید جلو در ایستاده و مانع ورودم شده
کنار رفت و رفتم تو ،
مهرداد و ک دیدم پریدم بغلش ، چقدر دلم واسش تنگ شده بود خیلی وقت بود ک حتی همو بغل نکرده بودیم
داشتم نگاهش میکردم ، قدش بلند بود شاید چند سانتی فقط کوتاه تر از پیمان ، مثل پیمان شونه هاش عریض نبود ولی اصلا لاغر اندامم نبود
چشمای سبزش ، موهای خرماییش ، مژه های بلندش ،تو بغلش بودم و ب زیباییش نگاه میکردم آخ چقد داداشم جذاب بود
در اتاق خواب مهرداد باز شد
سوپرایز دوم ، مهتاب !!! هاااا ؟! با این وضعیت
یه کراپ تاپ پشت بندی صورتی ، یه شلوار لی بگ از بالا تا پایین زاپ دار
سوپرایز سوم ، یه دختر دیگه همراهش از اتاق اومد بیرون
لباساش از مهتابم سکسی تر
یه تاپ پشت گردنی ک کل نقطه اتصال جلو و پشت یه زنجیر نازک بود ، شرتک لی ک بدون اغراق نصف پایین باسنش معلوم بود
مهتاب خیلی پلنگ نبود و به یه عمل بینی رضایت داده بود ولی اون دختر ک بعدا فهمیدم اسمش هانیه س ب هیچ عمل زیبایی نه نگفته بود
سینه های گنده ، اگه اینا ممه ن پس واسه من فندق بحساب میاد
کون بزرگ پر و پاچه پر موهای فر لبای قلوه ای ژل زده ، دماغ سربالا ژل چونه و … بخوام بگم تا صبح باید تزریق های هانیه رو بشمارم
محو تماشاشون بودم ، با اومدنشون از بغل مهرداد اومدم پایین ، مهتاب و قبلا دیده بودم بهش سلام دادم بغلم کرد و هانیه رو بهم معرفی کرد
دوستش بود ، گویا زیاد هم ب اون خونه رفت و آمد داشت
مهتاب و مهرداد تو اشپزخونه بودن و داشتن یه چیزایی واسه خوردن آماده میکردن
از رفتار هانیه و پیمان فهمیدم ک پیمانم زیاد ب خونه ی مهرداد رفت و امد داره
اونجا شده بود پاتوق قرارای ۴ نفره شون ، یعنی چی ؟ هانیه دوست دختر پیمان بود ؟ اگه نه که این رفتار یعنی چی ؟ سوار گردن پیمان بود عملا
حالم خوب نبود ، دنیام خراب شده بود رو سرم
تو خودم بودم ، با کسی حرف نمیزدم
سر میز ناهارم چیزی از گلوم پایین نمیرفت
بدنم یخ کرده بود ، اونا میگفتن و میخندیدن حتی پیمان یخ قهقهه میزد و انگار تو قلب من سیخ داغ میکردن
یکم بعد ناهار نشستن ب ویسکی خوری
گرم صحبت و خنده منم یه گوشه نشسته بودم زانوهامو بغل کرده بودم و رفته بودم تو لباسم
هانیه از تو بغل پیمان صدام کرد :
پناه جون ؟ تو نمیخوری ؟؟
مهرداد و پیمان با هم جوابشو دادن : نــــــه
یه نه غلیظ !
رو کردم ب هانیه :
چرا نخورم ؟ هرچیزی یه بار اولی داره دیگه
بهشون ملحق شدم ، نشستم پیش پیمان
مهرداد : پناه چرت و پرت نگو زوده واست
پیمان : پناه دست نمیزنیا
دخترا جفتشون با صدای شبیه جیغ پریدن بهشون :
وااااا چیکار دارید ؟ خوبه بره دور از چشم شما بخوره ؟
هانیه یه کم ویسکی تو لیوان ریخت و داد دستم
بدون معطلی و اجازه دادن ب پیمان و مهرداد برای مانع شدنم سر کشیدم
چشمامو بستم قیافم کج و کوله شد حالم از مزش بهم خورد ، این چه زهرماری بود دیگه ، اینا چجوری میخورن این و ،
همه ب قیافه من خندیدن ، مثل اینک پیکای اول و باید با وازلین بدی پایین
بعد پیک اول دیگه نتونستم بخورم ولی همونم کافی بود تا سردرد بگیرم
دیگه حواسم ب ساعت نبود ، رو مبل خوابم برده بود
بیدار که شدم هوا تاریک شده بود ، دخترا رفته بودن و ما سه تا مونده بودیم
مهرداد و پیمان مست بودن ولی حالشون دست خودشون بود ، ریز ریز حرف میزدن و میخندیدن
از رو مبل پاشدم ، سرگیجه داشتم فشارم پایین بود
رفتم سر یخچال و بطری آبمیوه رو سر کشیدم
با غیظ ب مهرداد گفتم :
برام اسنپ بگیر میخوام برم خونه ،
+: مامان اینا نیومدن هنوز
_ : مهرداد میخوام برم خونه
پیمان پرید وسط حرف ما :
منم میخوام برم ، تورم میرسونم
_ : لازم نیست خودم میرم
+: چته پناه ؟ چرا هاپو شدی ؟
پیمان : پاشو پاشو منم دیرم شده !
با اکراه تو ماشینش نشستم ،
پیمان : چقد لجباز شدی پناه ! چرا هر کاری میگم نکن و عینا انجام میدی ؟
من: دوست دخترته ؟
_: کی ؟
+:هانیه
_:دوست دختر ک نه !! نمیدونم رابطمون اسم خاصی نداره ، هر موقع اونجان ب منم میگم برم اونجا میگیم میخندیم میایم ، چطور ؟؟
+: میگین میخندین سکس میکنین و میاین !
اولین بار بود پیش پیمان کلمه سکس و استفاده میکردم
یکم خودشو جمع وجور کرد :
گفتم این بخشش و فاکتور بگیرم واسه سنت مناسب نیست البته امروز ب لطف شما اتفاقی نیوفتاد
دیگه باهاش حرف نزدم ، تا خونه فکر کردم فقط
پیمانی ک من عاشقش شدم با یه نفر دیگه رابطه داره
همونجا تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم ، یعنی سعیمو بکنم ک دیگه بهش فکر نکنم
دو هفته ای گذشت ، مهمونیای آخر هفته رو ب بهانه مریضی میپیچوندم و مامان بابام بخاطر من نمیرفتن
دلم براش تنگ شده بود ، ازش متنفر بودم
چقد این نوجوونی چیز مزخرفیه
شنبه رفتم مدرسه ، مثل دو هفته پیش کسل و بی رمق
کلاس آخرم تموم شد ، اومدم جلو در
پیمان با موتور جلو در مدرسه بود ، چشام ۴ تا شده بود
اینجا چیکار میکنه ؟؟؟ اومد جلو گفت سوار شم
جلو مدرسه نمی شد ،، گفتم برو سر کوچه میام
کنارش ایستادم : اینجا چیکار میکنی ؟
-: چرا دو هفته س نمیاین باغ ؟ عمه گفت مریض شدی !
+: اره مریض شدم ، حوصله ندارم ، مجبور نیستم ک هر هفته ببینمت !
-: سوار شو‌! کارت دارم
+: حوصلتو ندارم پیمان
-: منو سگ نکن پناه بشین
سوار شدم ، از عمد تند میرفت ک بغلش کنم
ولی ترجیح میدادم بیوفتم تا بغلش کنم و دوباره رام احساسم بشم
-: میوفتی ها بگیر منو
+:نمیوفتم ،
دیگه حرفی رد و بدل نشد
جلو یه کافه رستوران نگه داشت ، پیاده شد
بغلم کرد از موتور پیادم کرد ، کاش همون لحظه ک بغلم کرد زمان متوقف میشد ، گرمم شد ، ضربان قلبم تند شد
دستمو گرفت و رفتیم تو
دست کوچولو من تو دستای بزرگ پیمان گم شده بود
دستم تو دستش عرق کرده بود ،،
یه میز دونفره یه گوشه دنج تو کافه
نشستیم ، یاد مامان افتادم: آخ من به مامان نگفتم الان نگران میشه ،
گوشی و دراوردم ک بهش زنگ بزنم
-: من گفتم بهش
+: چـــی گفتی بهش ؟؟؟
-:نترس بابا ، پسرعموتم دیگه طبیعیه یروز بیام دنبالت از مدرسه بریم یه گشتی بزنیم
+: با خنده هیستریک گفتم: آهاااا پس گردش دخترعمو پسرعمویی ،، خواهر برادری دیگه ؟؟
-: نه دیگه ، دخترعمو پسرعمو من نمیخوام داداشت باشم
دوباره قلبم تند تند میزد
گارسون اومد ، سفارش دادیم
-: خب چی میگفتم ؟!
+: خواهر برادری
حالا پیمان هیستریک میخندید:
نکنه دوست پسر داری اینقدر اصرار داری خواهر برادر باشیم ؟!
با حرص حرف میزد
+: ههههه من دوست دختر لختم تو بغلم نبودا که باهاش بگو بخند کنم
آخخخ پناه احمق ،، چرا لو دادی خودتو پیمان باهوش تر از اینا بود ک منظورمو نفهمه
-: پس واسه همینه دوهفته س مریض شدی
+: برو بابا من ا…
دستمو گرفت ، نذاشت بقیه حرفمو بزنم
از حالت عصبی ب جدی تغییر مود داد ، صاف تو چشمام نگاه کرد و بدون مقدمه گفت دوســـت دارم !
رعد و برق از مغزم رد شد چی شنیدم الان !
هنوز حلاجی نکرده بودم حرفشو
گارسون ب موقع سفارشو اورد
جمع و جور کردم خودمو ، ذهنمو جمع کردم
دستم هنوز تو دستش بود
ادامه داد : نمیدونم فکر کنم پارسال بود ک ب چشم یه دختر جوان نگاهت کردم ، زیبا خوش اندام خوش صحبت
انگار همونجا دلمو باختم بهت این دوباریم ک تو باغ ریختی بیرون دیگه مطمئن شدم ک دوست داشتم مثل قبل نیست انگار نگاهم ب سمت دیگه ای هم میچرخه، ولی این موضوع عملا امکان نداره نمیتونم دوست داشته باشم ،پناه من ۳۰ سالمه تو ۱۵-۱۶ !
ولی مگه میتونم حریف خودم بشم ؟ حریف خودم بشم حریف تو نمیشم
هانیه ، مهسا ، بهار ، زهرا بقیه رو اصلا یادم نیست ، همه تلاش بیهوده برای فکر نکردن ب تو
جرات پیدا کردم
دل و عقلمو یکی کردم حالا من تو چشاش زل زدم:
پیمان ، دوست دارم
انگار منتظر این جمله بود ، گل از گلش شکفت
لبخند ، نگاه : نکن اینکارو با دل من ، من الان منتظر بودم تو پسم بزنی
حرفا ادامه داشت ، نفهمیدم اصلا کی ۳ ساعت شد ک باهم حرف میزدیم و تو کل مدت دستم تو دست پیمان بود
بازنگ مامان به خودمون اومدیم
نگران شده بود ک گفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ایم
سوار موتور شدیم ، اینبار با تمام وجودم بغلش کردم
پیمان آروم میرفت ک دیر برسیم
نتیجه حرفامون این شد ک ماهمو دوست داریم ولی این عشق به دلیل اختلاف سنی زیاد ممکن نیست
ولی همین ک دوست داریم کافی بود برام
جلو در حیاط پیمان و مامان سلام علیک کردن منو گذاشت و رفت
اخخخخ دوباره شنگول شده بودم ، دوباره رو ابرا بودم
پیمانم دوسم داشت
فردا صبح ک رفتم مدرسه مانیا دوست صمیم منو ب تولدش ک چهارشنبه بود دعوت کرد
تولد خارج از شهر بود و همه قرار بود با پارتنرشون بیان
و چون راه طولانی بود باغ و واسه یه روز کامل اجاره کرده بود ک همه شب و بمونن .
نمیتونستم ب مامان بابا بگم ، سابقه نداشت یه شب و خارج از خونه بمونم از طرفیم مهمونی مختلط بود
ولی خیلی دلم میخواست برم ، از پیمان میترسیدم ک بهش بگم ب فکر مهرداد افتادم
بعد مدرسه بهش زنگ زدم
موافقت کرد ک خودش باهام بیاد و مامان بابا رو راضی کنه ، شب اومد خونه ، چون مهرداد باهام بود و اون گارانتی کرد ک سالم منو میبره و سالم برمیگردونه مامان بابا هم علی رغم میل باطنی شون رضایت ب رفتنمون دادن
سه شنبه بود ، بعد مدرسه وسایلمو واسه فردا آماده کردم ک بعد از مدرسه زیاد معطل نشیم ، تو انتخاب لباس بودم ،، چی بپوشم واسه تولد ؟! یه تاپ و دامن سفید داشتم ک هیچوقت فرصت نکرده بودم بپوشم
اونو انتخاب کردم با یه کفش پاشنه بلند عروسکی نقره ای ، یکم لوازم آرایش و یه دست لباس راحتی برای خواب شب و کادوی مانیا
نزدیکای ساعت ۱۰ شب بود ، مهرداد زنگ زد و گفت ک نمیتونه فردا منو ببره یه مشکلی واسه مهتاب پیش اومده ک حتما باید پیشش باشه ، خودش ب بابا خبر میده
ازشون حالم بهم بخورد مخصوصا مهرداد
از اتاق ک اومدم بیرون بابا داشت با مهرداد حرف میزد و تقریبا بحث میکرد
تلفن و قطع کرد منم حالت قهر گرفته بودم و یکم بغض کردم ،، بابا از حالتم ناراحت شد ک یهو مامان پیشنهاد داد ک با پیمان برم
باباهم حرفشو تایید کرد و اعلام کرد ب پیمان حتی اعتماد بیشتری داری
خودش زنگ زد و پیمان بدون هیچ سوالی قبول کرد
انگار اونم دوست داشت یه روزی و باهم تنها بگذرونیم
چقدر خوشحال بودم ،، از اینک پیمان قراره همراهم باشه
ادامه دارد …

نوشته: پناه

بازدید 9,436

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید