وقتی می دیدمش انگار تنم دیگه دست خودم نبود انگار چشمام مال خودم نبود عااشقش بودم عاشقش لعنتی …باهاش رفیق شدم هه خوشحال بود با بزرگتر از خودش رفیق شده …یه پسر چشم قهوه ای با موهای خرمایی ،صورتی به زیبایی ماه ،نگاه کردن بهش آرامشی داشت وصف نشدنی …دلم میخواست مدام نگاهش کنم ،دستمو ببرم لای موهاش ،دستام یه بارم شده دستاشو لمس کنه …حرف زدنش عین دختر چهرش عین دختر ،مهربون ترین بود ،هر حرف بدی بهش میزدی سکوت میکرد هر شوخی بدی باهاش میکردی میخندیدو هیچی نمیگفت …لعنتی تو ترنس مظلوم مهربون خوشگل خودم بودی ،نفس الان کجایی دیگه ؟ چرا دیگه نفس نمیکشی لعنتی پاشو یبارم شده باهمون صدات اسممو صدا کن بگو سام بگو سام بایه بار گفتنت بخدا دنیارو به هم می ریزم …دلم میخاد دوباره تو بغلم گم بشی دلم میخادت دوباره دلم میخادت عشق من …دلم نمیخاد سرمو رو سنگ قبرت بذارم سینای من،دلم نفساتو میخاد عشق من …دلم برا خنده هات تنگ شده از اونا که وقتی قلقلکت میدادم بلند میخندیدی …یادته کشتی هامون ؟!بیا این بار تو منو زیر کن …دلم برا گریه هاتم تنگ شده برا بهانه هات !چرا نموندی خوشگلم ؟تو باید میموندی تغییر جنسیت میدادی بعدش باهم ازدواج میکردیم !کجایی خوشگل من؟؟؟!
خنده ها شوخیا ،بازیای همه برام حس مرگ داشت …دیگه اون آدم قبلی نبودم زندگیم شده بود فقط سیگار و سیگار …
مشتی تو میفهمی من چی میگم ؟دخترخانم اقاپسر باشه اصلا من مشکل دارم باید برم پیش روانپزشک که رفتم عاشق پسر شدم ولی بخدااا باید عاشقش میشدی باید دنیارو به پاش می ریختی …میگیری چی میگم؟
کی باورش میشد دیگه سینای من نیست ؟؟!
برای خودم حس نامطلوبی داشت ولی تلخیش این بود که نه میتونستی بمیری نه میتونستی زندگی کنی !هر گوشه خونه پر از خاطراتش بود پر از صدای خنده هاش …
همه رو می دیدم اما اونو نگاه میکردم عکساش میسوزوند ادمو …عاشق چشاش بودم عاشق چشاش!
میگن خاک سرده !بنظرم آخرش وقتیه که از خنده های بقیه بفهمی باید بخندی !آخرش وقتیه که بوی عطرش رو حس میکنی اما خودش نباشه …
دلگیرم از این دنیا کاش به شکم مادرم لگد نمیزدم ؟؟!کاش اون روز میدونستم آخرش همه دیونت میکنن ومیرن وتنهات میزارن واین تویی که با یه دل خسته با یه قلب شکسته،دوتا گوش خسته از آهنگ وخنده های زورکی باید زندگی کنی …
آها راستی زندگی !کلمه جالبیه …چندین ماهه به گوشم نخورده !
دلم مثل همیشه گرفته بود ،انگار غروب غروب دلشکسته ها بود !
خسته بودم نه از باشگاه نه ازدوستام ،بغضم داشتم وجودمو ذره ذره میخورد ومن نگاهم به خورشیدی بود که داشت میرفت پایین به امید طلوعی بهتر !اما اما من هر شب به امید غروبی میخابم که هیچ وقت طلوع نشه …
زندگی وقتی برات سخت میشه که عشقتو از دست بدی بخای زندانی باشی تو اتاقت ولی پدرمادرت تعجب کنن و بگن رفیق بوده دیگه بیخیالش شو ،ولی نمیفهمن اون عشق من بود …
خیلی راه تا خونه نبود اما دلتنگ همون خونه بودم دلتنگ یه اتاق تاریک و خالی و خالی کردن بغض هایی که همیشه وهمه جا همرام بود…
رسیدم خونه هوا دیگه تاریک شده بود ،به تاریکی قبری که هیچ وقت رنگ نور رو نمیبینه …!بسته سیگار و از جیبم برداشتم ،اهنگو عوض کردم یه قرص از کابینت برداشتمو رفتم تو اتاق ،یه اتاق که رنگ دیواراش تاریک بود وپنجره هاش خیلی وقت بود که باز نشده بود …افتادم رو تخت و دوباره مرور خاطرات …با سیگارم گریه کردم بلند بلند …داشتم میگفتم سینا نفس پاشو امید من زندگی من پاشو دوباره لباتو میخام دوباره بغلاتو میخام …
من دیگه تموم شده بودم مثل ماهی بودم که از تنگ پریده بود بیرون و آب بازی ماهیای دیگه رو می دید و جون می داد .
هم ماه تو آسمون بود هم خورشید هم دلتنگی …یه لیوان آب خوردمو ودوباره خوابیدم رو تختم ،پرده هارو کشیدم چراغا رو هم خاموش کردم
خیره شدم به عکس پسری که تو بغلم بود .هر ثانیه این زندگی برام یکسال میگذشت ،میترسیدم از خودکشی فقط به خاطر گریه های مادرم …
کسی نبود بیاد تیکه های قلبمو جمع کنه آرومم کنه بگه چیکار کنم آروم شی !نیس دیگه کسی …من عاشقش بودم اره عشق !عشق…عشق یعنی علاقه شدید قلبی …
یاد وقتایی افتاده بودم که باهم سکس داشتیم به یاد آوردن هر لحظش یه ذره از وجودمو میگرفت فقط محکم بالشو بغل کرده بودم ،یاد وقتایی که دلش میخواست باتموم وجودش بهم حال بده ولی من راضی نمیشدم یسری کارایی رو بکنه !یاد وقتایی که سرش داد میزدم یاد گریه هاشش عهههه
نمیدونم چرا اینجا گفتم فقط خواستم آروم شم همین
برای سینای خودم که ۹۶/۳/۱۹منو تنها گذاشت و رفت
روحت شاد عشقم .
نوشته: سام
12 پاسخ به “عاشق پسر شدن”
سام جان اميد وارم بهتر شي
قشنگ نوشته بودی مرسی ولی خیلی ناراحت شدم امیدوارم هر چه زودتر بهتر بشی
تسلیت میگم…
دود میخیزد ز خلوتگاه من.
اخی الهی خیلی غم انگیزه
همه میگن سخته…ولی سخت نیست،کشنده س!شاید بیشتر از همه بتونم درکت کنم…چون رنه ی منم جلوی چشمام پرپر شد…هرکدوممون یجوری از زندگی خسته ایم…ولی نمیدونم چرا من نمیتونم خودمو خلاص کنم؟
روحش شاد باشهداغون شدم با این متن خیلی عشق پر احساسی بودهنمیدونم بگم خدا نصیب کسی بکنه یا نه اما خیلی سخته عاشق همجنست بشی عاقبتشو فقط خدا میدونهواقعا متاسفم
راسته!
🙁 منم الان 5 6 ساله این مشکلو دارم میدونم که فراموش نمیشه هر کی میاد تو زندگت اون نیست و داغونی اما بازم خوشحال باش که مثل من فراموشی نداری که خاطراتت پاک بشه و فقط صورتش جلوت باشه اونم وقتی یادت نمیاد چرا عاشق شدی
خیلی زیبا بود. بردی م تو یه حس و حال غمگین و عجیب.ای کاش بیشتر بنویسی، دلم میخواد بیشتر درموردش بدونم.روحش شاد عزیز.
درکت میکنممن خودم عاشق پسری هستم که 8سال کوچیک ترازخودمه/همه میگن فلان و بیثار،ولی خودمم که میفهمم که براچی میخوامش،امیدوارم بتونی بااین غم کنار بیای،خوشحال میشم بیشتر باهات آشنا بشمخصوصی پیام بده
خیلی سخته داداش درکت میکنم منم همچین تجربه ای داشتم هنوزم که هنوزه بعد ده سال حیرونم روزی یه بار میرم سره مزارش گاهی اوقات شبا هم اونجام دیگه بریدم همه میگن دیونه شدم خیلی تجربه بدیه فقط امیدوارم بتونی طاقت بیاری