شیدای شهوت (۲)

فصل دوم: دلباخته‌ی خطا!


تقریباً تلمبه‌های آخرم بود. چشم‌هام رو بستم و سرعت تلمبه‌هام رو بیشتر کردم. چند لحظه مونده به ارضا شدن، سریع کیرم رو بیرون کشیدم و آبم رو روی شکم‌ش خالی کردم. پیشونی‌م از عرق خیس و دهنم خشک شده بود. بعد از خارج شدن آخرین قطره‌ی منی طبق معمول تموم احساسات بد همیشگی‌م بهم هجوم آوردن. سریع از روش بلند شدم و لباس‌هام رو پوشیدم. بدون اینکه نگاهش کنم به سمت در رفتم. قبل از اینکه در رو باز کنم، گفت: «یعنی واقعاً این آخرین بار بود؟»
گفتم: «آره… آخرین بار بود!»
خندید و گفت: «ولی هیجانات اول ازدواج که بخوابه، دوباره برمی‌گردی سمت خودم.»
عصبی شدم. برگشتم و چند قدم به سمتش برداشتم. وقتی به یک قدمی‌ش رسیدم، گفتم: «یعنی اصلاً آینده و زندگی من برات مهم نیست؟»
لبخند نیم‌بندی زد و گفت: «قرار نیست به زندگی و آینده‌ات لطمه‌ای بخوره. اونقدر بچه زرنگ هستی که بتونی مدیریتش کنی و زنت بویی از ماجرا نبره.»
سرم رو به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و به سمت در خروجی برگشتم. این‌بار با صدای بلندتر گفت: «دوست داری برای مراسم عروسی‌ت چی بپوشم؟»
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: «ترجیح می‌دم تو بهترین شب زندگیم ریختت رو نبینم!»
در رو باز کردم و از خونه‌اش زدم بیرون. پله‌ها رو دوتا یکی پایین می‌رفتم که سریع برسم پایین و کله‌م هوا بخوره. همین که از در ساختمون خارج شدم، گوشی‌‌م رو برداشتم و به محمد زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم که برم پیشش. همه بهش می‌گفتن محمد، ولی من مملی صداش می‌زدم. تو سایت بکن تو باهاش آشنا شدم! اسم اکانتش mamali_refresh و اولین رفیقم تو سایت بود.  بعد از چندین سال رفاقت، فهمیدیم که همچین رفاقتی حیفه مجازی بمونه و تو دنیای واقعی همدیگه رو دیدیم. بعد از اینکه حضوری همدیگه رو دیدیم، دیگه رفیق نموندیم؛ داداشی بودیم. جعبه سیاه هم بودیم. محرم راز و مرهم درد همدیگه بودیم. وقتایی که حالم بد بود، تنها مورفینی که می‌تونست آرومم کنه خود پلشتش بود. تو پاساژ مغازه‌ی خیاطی داشت و اکثر اوقات فراغتم رو تو مغازه‌ش پلاس بودم.

طبق معمول یه دستش به کار بود و یه دست دیگه‌ش به گوشی. کنارش نشستم. با چشم به گوشی‌ش اشاره کردم و گفتم: «چخبرا؟»
گوشی رو قفل کرد؛ کنار گذاشت و گفت: «هیچی. با فاطمه لاس می‌زدم.»
گفتم: «همه چی خوب پیش میره؟»
گفت: «اومدی اینجا احوال لاس زدن من و فاطمه رو بگیری؟ بنال ببینم دوباره چته؟ دوباره چه گندی زدی؟»
نگاهم رو ازش دزدیدم، به زمین خیره شدم و گفتم: «همون گند همیشگی!»
سرش رو بهم نزدیک‌تر کرد، تُن صداش رو پایین‌تر آورد و گفت: «نفهم یه ماه دیگه عروسیته! مگه قرار نبود این دندون لق رو برای همیشه بکنی و بندازی تو چاه توالت و سیفون رو هم بکشی روش؟»
نگاهم رو از زمین کندم و با لحن ناامیدانه گفتم: «برای همیشه کندمش و این آخرین بار بود. گفتم قبل ازدواج برای آخرین بار برم پیشش که بعد ازدواج دوباره فیل‌م یاد هندستون نکنه. ولی می‌ترسم نتونم مقاومت کنم و دوباره…»
پرید وسط حرفم و گفت: «یعنی چی نتونی؟ گُه می‌خوری نتونی. تو مگه عاشق آیدا نیستی؟ مگه روزی ده بار زر زر نمی‌کردی که آیدا همون فرشته‌ی رویاهاته و بدون اون نمی‌تونی؟ الان که به دستش آوردی، بخاطر یه هوس چند ساله می‌خوای از دستش بدی و برینی تو آرزوهات؟»
گفتم: «نه… نمی‌خوام. یه فکری دارم برای کنترل کردن اوضاع. می‌خواستم نظر تو رو هم بدونم.»
گفت: «چه فکری؟»
گفتم: «می‌خوام رو مخ آیدا کار کنم که کلاً از ایران بریم. ماه عسل می‌برمش آنتالیا و همونجا پیشنهاد مهاجرت رو بهش می‌دم. اگه راضی باشه، می‌زنیم و از این خراب شده می‌ریم. اینجوری دیگه خودمم بخوام نمی‌تونم به رابطه‌م با مژده ادامه بدم…»
پوزخند زد و گفت: «به جای اینکه خودت رو از مژده دور کنی، ذهنت رو از خیانت و پرت‌وپلاهایی که توشه دور کن! تا وقتی نتونی هوس و ذهنت رو کنترل کنی، هر جای دنیا هم باشی همینه که هست. مژده هم نباشه، با یکی دیگه به آیدا خیانت می‌کنی…»
با حرف‌هاش یاد یکی از آهنگ‌های یاس افتادم که می‌گفت: «وقتی غذای گندیده لای مبل مونده باشه، هر جا نقل مکان کنی بازم خونه‌ات بو می‌ده…!»
ممل راست می‌گفت. باید فکرهای گندیده‌ای که سالها کنج ذهنم جا خوش کرده بودن رو دور می‌ریختم و روح و روانم رو سم‌زدایی می‌کردم. تنها راه حفظ زندگیم با آیدا همین بود…
تو همین حین گوشیم زنگ خورد و آیدا بود. بعد از احوالپرسی پرسید: «کجایی؟»
گفتم: «خونه‌ی خاله مژده بودم! یه سری خرید داشت که براش انجام دادم. الان هم پیش محمدم.»
گفت: «امشب با شیدا قراره بریم بیرون، شیدا گفت باهات هماهنگ کنم ببینم تو هم میای؟»
گفتم: «هم یکم خسته‌ام، هم دلم نمی‌خواد خلوت خواهرانه‌تون رو به هم بزنم. دوتایی برین خوش بگذره.»
یهو از پشت گوشی صدای شیدا اومد که گفت: «ما خلوت‌هامون رو کردیم، بیا چُس نکن خودتو.»
آیدا هم یکم دیگه اصرار کرد و تو رودربایستی موندم و قبول کردم که برم.
گوشی رو که قطع کردم. ممل گفت: «کاش همونقدر صادقانه که بهش گفتی خونه‌ی خاله‌ت رفتی، همونقدر صادقانه هم بهش می‌گفتی که چند ساله بُکُن خاله‌ت هستی و امروز هم حسابی گاییدیش و عذاب وجدان و چُسناله‌ش رو آوردی پیش من.»
لحنش از بس همیشه یکسان بود که بعد از این همه سال شناخت هنوزم گاهی فرق بین جدی و شوخی‌ش رو تشخیص نمی‌دادم.
گفتم: «نمی‌دونم شوخی کردی یا تیکه انداختی؛ ولی خودتم می‌دونی که توی همه چیز با آیدا صادق بودم. بجز دو مورد، یکیش نویسندگی تو بکن تو و یکیش هم همین ماجرای خاله‌م! هیچ عقل سلیمی نمیاد تموم گندکاری‌ها و اشتباه‌های قبل ازدواجش رو به همسرش بگه. چون در این صورت هیچ ازدواجی صورت نمی‌گیره و نسل آدما منقرض می‌شه.»
مثل کسی که جوکر آخر رو داره، یه پوزخند مارموزانه زد و گفت: «پس احتمالاً اگه آیدا هم همچین لکه‌های سیاهی تو گذشته‌ش باشه و به تو نگفته باشه، تو مشکلی نداری!»
یه لحظه دلم هوری ریخت… اگه واقعاً آیدا هم همچین تابوهایی تو زندگیش بوده باشه چی؟ حتی تصورش هم ترسناک بود. ولی من مطمئن بودم که آیدا تموم گذشته‌ش رو به من گفته و هیچ چیز پنهونی نداریم. اصلاً آیدا آدم روابط تابو نبود. معلومه که نبود.
تو همین لحظه، اون قسمت دادگرِ ذهنم تو گوشم زمزمه کرد: «برای خودت عیب نداره و یه اشتباه بود، ولی برای دیگران جنایته و گناه کبیره؟»
ذهنم رو از افکاری که ممل تو مغزم انداخته بود دور کردم. نخواستم پیشش کم بیارم و با یه قیافه‌ی حق به جانب گفتم: «نه مشکلی ندارم.»
ولی ممل باهوش‌تر از این حرفا بود و متوجه شد که حرفش ذهنم رو درگیر کرده. برای اینکه بحث رو عوض کنه به شوخی گفت: «ولی خواهرزنه بیشتر از خود آیدا تو کفته ها! اون بیشتر از آیدا اصرار می‌کرد که بری. تو که نمی‌تونی خاله‌ت رو فراموش کنی، پس خواهرزنت رو هم بیار تو بازی.»
خندیدم و گفتم: «حالا تو که شوخی می‌کنی، ولی جدی جدی خواهر زنم سر و گوشش می‌جنبه! وقتایی که سه تایی بیرونیم بیشتر از آیدا لمسم می‌کنه و باهام لاس می‌زنه.»
کوبید رو سرش و گفت: «سروش صحت شخصیت حبیب رو از روی تو ساخته بخدا. اونقدر توی توهمی و ذهنت مریضه که فکر می‌کنی تموم دخترا برات خیسن و لنگ تو هوا منتظرن تو افتخار بدی و بکنی‌شون. اینکه خاله‌ی کُس چروکیده و کیر ندیده‌ت بهت می‌ده دلیل نمی‌شه فاز کیلین مورفی برداری و هرکی آدم حسابت می‌کنه فکر کنی می‌خواد بهت بده.»
خنده‌م گرفت و گفتم: «خیلی گاوی. منو ببین تورو خدا، دردِ دل‌هام رو پیش کی میارم.»
همون پوزخند مارموزانه‌ی همیشگی‌ش رو لبش نشست و گفت: «بد نمی‌گم خلاصه‌. حواست باشه پات نلغزه دیگه. وگرنه این‌بار خودم همه چیز رو کف دست زن‌داداش می‌ذارم. الانم برو که به قرار شبت برسی. منم این سفارش‌ها رو تموم کنم.»

برگشتم خونه و دوش گرفتم. موهام بلند و ریش‌هام زیاد شده بود. ریش‌هام رو سایه زدم، سیبیل‌م رو تُرکی و موهام رو هم ساید پارت حالت دادم. یه تیشرت سفید یقه هفتی با آستین جذب که بازوهام رو بهتر نشون بده، یه شلوار نیم‌بگ برفی و زیرش هم یه جفت reebok سفید پوشیدم و زدم بیرون.
دم‌دمای غروب بود که رسیدم جلوی خونه‌ی آیدا اینا. سوار شدن و زدیم به دل شهر. بعد از دور دور کردن و شام خوردن، رفتیم به یکی از شهربازی‌های تقریباً بزرگ و شلوغ شهر. به اصرار شیدا قرار شد سوار کشتی صبا بشیم، ولی آیدا می‌ترسید و خاطره‌ی خوبی از کشتی صبا نداشت. هرچی اصرار کردیم راضی نشد و گفت ممکنه بالا بیاره و شب‌مون خراب بشه. منم گفتم چون آیدا نمیاد پس منتفیه؛ ولی شیدا پاش رو کرده بود تو یه کفش که باید سوار بشیم. اونقدر پا فشاری کرد و از خر شیطون پایین نیومد، که آیدا گفت: «خب تو و رضا سوار بشید. من این پایین وایمیسم و فیلم می‌گیرم.»
شیدا که انگار منتظر شنیدن این جمله بود دستم رو کشید و به سمت گیشه‌ی بلیط فروشی رفتیم. موقع خریدن بلیط، به شیدا گفتم:«یه وقت آیدا ناراحت نشه که تنها ولش کردیم و سوار کشتی صبا شدیم؟»
شیدا گفت: «خب ناراحت بشه!عادت می‌کنه! شُل کن!»
کرمم گرفت و در جواب شُل کن‌ش گفتم: «شُل کردن برا شماست، ما فقط سفت می‌کنیم!»
خیلی سریع‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم معنی حرفم رو گرفت، با مشت کوبید رو بازوم و گفت: «کثااافت…»
بعد بلافاصله بازوم رو تو دستش گرفت، یکم فشار داد و گفت: «خوبه اون بالا اگه ترسیدم می‌تونم بازوهای تورو بگیرم و چنگ بزنم.»
گفتم: «چنگ زدن بازو رو کلاً از سرت بیرون کن. آیدا روش حساسه و ببینه پاره‌م می‌کنه.»
یه لبخند شیطنت‌آمیز زد و گفت: «بهتر. پس جاهای دیگه‌ت رو چنگ می‌زنم. جاهایی که آیدا نبینه!»
تو همین حین نوبت‌مون شد. بلیط‌ها رو خریدم و رفتیم سوار کشتی شدیم. تو اون همه جا عدل رفتیم ردیف آخر نشستیم. عین سگ می‌ترسیدم ولی برای اینکه پیش شیدا کم نیارم خودم رو ریلکس نشون می‌دادم. با اینکه این پیشنهاد شیدا بود که سوار بشیم، ولی اون از من بیشتر ترسیده بود. یه لبخند تمسخر آمیز تحویلش دادم و گفتم: «تو که اینقدر می‌ترسی چرا اینقدر اصرار داشتی سوار بشیم؟ هنوز دیر نشده ها می‌تونیم پیاده بشیم.»
خندید و گفت: «کشتی صبا بهونه بود که تورو یه جای تنگ گیر بیارم و چنگولت بزنم.»
خندیدم و گفتم: «مگه پیشی‌ هستی؟»
لباش رو آویزون کرد، چشم‌هاش رو مظلوم کرد و با یه لحن لوس و بچگونه گفت: «اگه تو بخوای پیشی هم می‌شم!»
اینقدر علنی لاس زدن دیگه نوبر بود. حس می‌کردم می‌خواد امتحانم کنه و تموم چیزایی که بین‌مون رد و بدل می‌شه رو به آیدا بگه. برای همین هیچوقت بی‌گدار به آب نمی‌زدم و تا یه جایی همراهی‌ش می‌کردم. وقتی اون جمله رو گفت، ذهنم پیش چیزهای خوبی نرفت و کیرم یه تکونی خورد. ولی با گفتن جمله‌ی: «آیدا رو ببین اون پایین. گوشی به دست منتظره از جیغ و داد ما دو تا فیلم بگیره.»
سعی کردم هم بحث رو عوض کنم، هم ذهنم رو از چیزی که شیدا گفت دور کنم.

چند لحظه بعد کشتی شروع به حرکت کرد و جیغ‌های شیدا هم بلافاصله شروع شد. صدای شیدا خیلی خاص بود و با اختلاف جزو نازترین صداهایی بود که تو عمرم شنیده بودم. با اینکه از شدت ترس خون تو رگام یخ زده بود و همه داشتن جیغ و داد می‌کشیدن، ولی من تو اون لحظه به این فکر می‌کردم که صدای شیدا موقع سکس چه شکلیه؟ با خودم می‌گفتم اگه کیر من بره تو کُس‌ش و با این صدا ناله کنه، احتمالاً بدون هیچ تلمبه زدنی ارضا می‌شم. تو همین افکار شیطانی بودم، که چنگ زدن‌های شیدا روی رون پام شروع شد. رون پام رو با دستش گرفته بود و با هر بار بالا رفتن کشتی صبا، فشار ناخن‌هاش رو پام بیشتر می‌شد. منم با یکی از دستام کمربند کشتی رو نگه داشتم و دست دیگه‌ام رو روی پای شیدا گذاشتم، چنگ زدم و با صدای بلند گفتم: «نترس عزیزم. آخراشه الان تموم می‌شه!»
نرم و گرم و گوشتی بود. گوشتی‌تر از پای آیدا. با هر بار فشار دستش روی پام، منم رونش رو فشار می‌دادم. حس لذتبخش و عجیبی داشت…
تقریباً آخراش بود و کم‌کم سرعتش داشت کم می‌شد، که یهو دست شیدا لغزید! لای پام رفت و انگشت‌هاش کیر و خایه‌م رو لمس کرد. نمی‌دونم این حرکتش عمدی بود یا بخاطر حرکت کشتی بود که دستش لغزید، اما در هر صورت لغزش دست تو اون شرایط یه چیز معمول بود و ممکن بود اتفاق بیفته. تو همون لحظه با خودم گفتم پس چرا برای من اتفاق نیفته؟!
دفعه‌ی بعدی که کشتی صبا بالا رفت و به سمت پایین برگشت، همونجوری که دستم روی پاش بود، دستم رو شُل کردم و تو یه حرکت دستم رو به سمت لای پاهاش کشیدم و کُس‌ش رو توی مشتم گرفتم! لامصب از شدت داغی کوره‌ی آتیش بود و از شدت نرمی مارشملو. یا کیک اسفنجی. یا شاید هم ژله‌ی هلو…
چند صدم ثانیه کُس‌ش رو تو مشتم گرفتم و سریع رها کردم، که اگه بعداً خواست واکنشی نشون بده، بگم اتفاقی بوده. اما بعد از پیاده شدن نه تنها واکنش منفی‌ای نشون نداد، بلکه لاس زدن‌هاش و شوخی‌های دستی‌ش بیشتر شده بود…

با اینکه حضور شیدا می‌تونست یه فرصت یا شاید یه تهدید جدی برای زندگی متاهلی‌م باشه، ولی من زیاد جدی‌ش نمی‌گرفتم و اصلی‌ترین مسئله‌م حضور خاله‌م بود. دوتا ترس بزرگ داشتم. اولی‌ش این بود که راز من و خاله‌م برملا بشه و آبروم پیش عالم و آدم بره و آیدا رو از دست بدم. دومی‌ش هم این بود که بعد از ازدواج نتونم از اون حس لذتبخش تابو دل بکنم و روی رابطه‌ام با آیدا تأثیر مخرب بذاره…


یک ماه بعد…
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم که یهو شیدا گفت: «چیزی که تو الان بابتش عذاب وجدان داری واسه فرشته کوچولوت خاطره‌ست…!»
سر جام خشکم زد. شیدا ادامه داد: «حس الانت رو میفهمم! الان داری با خودت فکر می‌کنی‌ که شیطان رجیمی و به فرشته کوچولوت خیانت کردی. اونم با خواهر خودش! ولی واقعیت اینه که این چیزی که الان برای تو تابوئه، برای آیدا یه خاطره‌ست!»
چند لحظه مکث کردم و کُسشعرایی که شیدا گفت رو تو ذهنم تحلیل کردم. ولی به نتیجه‌ای نرسیدم. برگشتم سمت ماشین و گفتم: «خوبی شیدا؟ چیزی زدی؟ فازت چیه؟ کارا و حرفای امشبت چه معنی داره؟ نمیفهمم واقعاً…»
گفت: «بریم بالا همه چیز رو برات می‌گم.»
در ماشین رو باز کردم، تو ماشین نشستم و گفتم: «همینجا بگو. منظورت از این دری‌وری‌هایی که گفتی چی بود؟»
خیلی جدی گفت: «دری‌وری نبود. حقیقتی بود که تو ازش خبر نداری.»
با حرفاش داشت عصبی‌م می‌کرد و می‌خواست رو‌ مخم راه بره. خودم رو کنترل کردم و سعی کردم خشمم رو بروز ندم. لبخند زدم و با یه لحن آروم گفتم: «گیریم که همینی که تو می‌گی باشه، چی باعث شده اونقدر وقیح بشی که بخوای حقایق ناگفته‌ی گذشته‌ی خواهرت رو به من بگی؟ با گفتن همچین چیزی می‌خوای به چی برسی؟ بگو خودم بهت می‌دم. دیگه نیاز نیست آیدا رو هم پیش من خراب کنی.»
یکم مکث کرد و گفت: «من می‌دونم که تو عاشق آیدایی و عاقل‌تر از این حرفایی که با شنیدن چیزی که من بهت می‌گم بخوای زندگیت رو خراب کنی. پس هدف من خراب کردن آیدا پیش چشم تو نیست. هدف من چیز دیگه‌ایه! تو می‌تونی به چشم یه فرصت به این قضیه نگاه کنی! البته اگه واقعاً اونقدری که من فکر می‌کنم باهوش باشی.»
می‌دونستم الکی داره نخ می‌ریسه و مدح بی‌جا می‌کنه که با تعریف‌هاش خام بشم. گفتم: «من نه عاقلم و نه باهوش. برو سر اصل مطلب.»
شیدا گفت: «می‌دونی چرا از شوهرم جدا شدم؟»
مکث کردم و گفتم: «آیدا یه چیزایی بهم گفته.»
سرش رو تکون داد و گفت: «مطمئنم آیدا همه چیز رو بهت نگفته! فرید یه عوضی پدوفیل بود که از دخترای کم سن و سال سوءاستفاده می‌کرد. منم یکی از قربانی‌هاش بودم.»
داشتم کلافه می‌شدم و نمی‌دونستم با این حرفا می‌خواد به کجا برسه. گفتم: «متأسفم بابت این ماجرا.»
یه پوزخند زد و گفت: «حالا اینجا قسمت خوبشه. قراره بیشتر متأسف بشی.»
بدون اینکه چیزی بگم، کنجکاوانه منتظر بودم که ادامه بده. ادامه داد: «اوایل کارم بود. چون طرحی بودم شیفت‌هام خیلی سنگین بود. یه روز سر کار انقدر مریض بودم که نتونستم تا آخر شیفت بمونم. چند بار به فرید زنگ زدم ولی جواب نداد.  معمولاً وقتی سر کلاس بود گوشی‌ش رو سایلنت می‌کرد. آژانس گرفتم و رفتم خونه. با کلید در رو باز کردم و رفتم تو…»
حرفش رو قطع کرد. بعد دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «می‌دونی آیدا اون موقع چند سالش بود؟ پونزده سال… می‌دونی وقتی من با فرید آشنا شدم چند سال‌م بود؟ درسته پونزده سال…»
با اینکه دیگه می‌دونستم می‌خواد چی بگه، ولی هنوز ته دلم امیدوارم بودم اون چیزی که تو ذهنمه رو به زبون نیاره. دیگه کنترلی رو خشمم نداشتم و با یه لحن عصبی گفتم: «خب که چی؟»
گفت: «عروسک کوچولوت رو تخت من، لنگ‌هاش رو باز کرده بود و شوهرم داشت کُس‌ش رو لیس می‌زد. یه جوری ناله می‌کرد و سر فرید رو روی کُس‌ش فشار می‌داد که انگار نه انگار رو تخت‌خواب خونه‌ی خواهرشه و اونی هم که داره کُس‌ش رو لیس می‌زنه شوهر خواهرش!»
عصبی‌تر از قبل شدم و خواستم حرف بزنم که پرید تو حرفم و گفت: «هیس! می‌دونم می‌خوای چی بگی! هیچ نشونه‌ای تو اون رابطه مبنی بر اینکه رابطه زوری و یک‌طرفه بوده وجود نداشت. درسته آیدا فقط پونزده سالش بود، اما قضیه اصلاً سوءاستفاده‌ی فرید از آیدا نبود و همه‌چی دو طرفه بود. آیدا با میل خودش پا شده بود اومده بود خونه‌ی من و با شوهرم رابطه داشت. قطعاً استارت رابطه از سمت فرید بوده، ولی اونی که قبول کرده و ادامه داده آیدا بوده.»
اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود و بغض توی صداش به وضوح شنیده می‌شد. با اینکه حس می‌کردم اشک تمساحه، ولی سعی کردم چیزی نگم و تا آخر به حرف‌هاش گوش بدم.
ادامه داد: «من به هیچ کس نگفتم و  بخشیدمشون. چون عاشقشون بودم. عاشق هر دو تاشون.»

نمی‌تونستم چیزایی که شیدا گفت رو باور کنم و تو کتم نمی‌رفت آیدای من همچین کاری کرده باشه و هیچوقت هم در موردش با من حرف نزده باشه. ولی وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کردم، کلی چیزای نگفته توش وجود داشت. چیزایی که هیچوقت بروزشون ندادم و در موردشون به آیدا چیزی نگفته بودم. دارک‌ترینشون هم رابطه با خاله…
جعبه‌ی دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشتم و به سمت شیدا گرفتم. برای اینکه از اون حال بیرون بیاد گفتم: «دستمال کاغذی‌ها هم دنیای عجیبی دارن! فکر کن، تا چند لحظه قبل آب کیر منو پاک می‌کردن و الان اشک چشم‌های تو. واقعاً زندگی غیر قابل پیش‌بینیه و همه‌چی در لحظه اتفاق می‌افته.گ!»
لابه‌لای اشکاش خندید و گفت: «به هر واکنشی فکر می‌کردم بجز همچین چیزی.»
لبخند رو لبام محو‌ شد و گفتم: «ولی من نمی‌تونم چیزایی که گفتی رو باور کنم.»
خیلی ریلکس گفت: «کاری نداره! بجز من، آیدا و فرید هم از این ماجرا خبر دارن. می‌تونی ازشون بپرسی.»
با این جمله بهم فهموند که دروغی لابه‌لای حرفاش وجود نداره و ترسی از اینکه من دنبال حقیقت برم نداره. انگار تک به تک حرفاش واقعیت بود و راهی جز باور کردن‌شون نداشتم. سکوت کردم و تو فکر رفتم.
شیدا خیلی سریع سکوتم رو شکست و گفت: «اینو نگفتم که حست نسبت به آیدا تغییر کنه و غیرتی بشی و رابطه‌تون رو خراب کنم؛ چون مربوط به گذشته‌ست و دیگه تموم شده‌. بعدشم تو دیگه نمی‌تونی به آیدا بخاطر کارایی که با فرید کرده خرده بگیری؛ چون خودتم امشب انجامش دادی! آب که از سر گذشت، چه نیم وجب، چه صد وجب!»
پوزخند زدم و گفتم: «پس می‌خوای از آیدا انتقام بگیری آره؟ یِر به یِر؟»
فوراً گفت: «نه! بهت که گفتم! من آیدا رو بخشیدم. ولی بعد از فرید دیگه هیچ مردی نتونست دلم رو بلرزونه. هیچ مردی به جز تو!»
گفتم: «اگه آیدا بفهمه چی؟ نمی‌ترسی از اینکه زندگی خواهرت بخاطر هوس‌بازی من و تو خراب بشه؟»
گفت: «نه! حتی اگه آیدا هم بفهمه اتفاقی نمیفته. اون با من. بعدشم قرار نیست کسی بفهمه، البته اگه تو گاف ندی.»
یکم فکر کردم و گفتم: «گیریم که من گاف ندم و راه بیام. تا کی و کجا قراره ادامه بدیم؟»
گفت: «تا جایی که ازش لذت ببریم… بعدشم نه خانی اومده و نه خانی رفته. تموم.»
دوباره تو فکر رفتم. گفتم: «بهم فرصت بده. باید اتفاقات و چیزایی که امشب شنیدم رو هضم کنم. باید فکر کنم. الان حالم زیاد خوب نیست…»
گفت: «تا هر زمانی که دلت می‌خواد می‌تونی فکر کنی. فقط یادت باشه که زندگی کوتاه‌تر از این حرفاست که بخوای فرصت‌سوزی کنی و از همچین فرصت‌هایی لذت نبری! وقتی پیر بشی کلی “ای‌کاش” زخم می‌شه و ردش رو قلبت می‌مونه. اون‌وقت تو می‌مونی و یه قلب پیرِ زخمی و هزارتا حسرت…»
لبخند زدم و گفتم: «با حرفای قشنگت گول نمی‌خورم. ولی بهش فکر می‌کنم…»
با چشم‌هایی که هنوز خیس بود چشمک زد و گفت: «خیلی‌م دلت بخواد.»

ازش خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. بدون اینکه چراغ‌ها رو روشن کنم، رو مبل لم دادم، به یه گوشه از تاریکی خیره شدم و شروع کردم به فکر کردن. به معنای واقعی کلمه تو برزخ بودم. تا میومدم از آیدا بدم بیاد، یاد کارای گذشته‌ی خودم و خیانت امشبم میفتادم و در لحظه از خودم متنفر می‌شدم. بعد از شیدا متنفر می‌شدم بخاطر اینکه عامل خیانت شد و اون حقایق تلخ رو بهم گفت. بعد دوباره یاد پیشنهادش و رابطه‌ی مخفی‌ای که می‌تونستیم داشته باشیم میفتادم. تو همین افکار ضد و نقیض غرق بودم، که یه فکری مثل برق از ذهنم گذشت. سریع گوشی رو برداشتم و به همون همیشگی زنگ زدم.
-ممل پاشو بیا اینجا کارت دارم.
-این وقت شب؟
-اره آیدا امشب بیمارستان موند و خونه تنهام. باید باهات حرف بزنم. یه اتفاق‌هایی افتاده که حالم خوب نیست و به هم‌فکریت نیاز دارم.
-نمیشه تلفنی بگی و آنلاین بهت مشاوره بدم؟
-نه، خیلی مهمه. باید حضوری ببینمت.
-حله. تا یک ساعت دیگه اونجام.

وقتی محمد رسید، از بیخ تا نوک همه‌چیز رو براش گفتم. از ریشه تا شاخه‌ی شیطنت‌هام با شیدا از قبل ازدواج تا بعد ازدواج. از بای بسم الله تا تای تمت حرفای شیدا راجع‌به گذشته‌ی آیدا. از ساک زدن شیدا و داغی دهنش و حس و حالی که داشتم. خلاصه کل ماجرا رو بدون کم‌وکاستی براش پوشش دادم و کَفِش برید…
سرش رو خاروند و گفت: «پس این قصه سر دراز داره… من واقعاً شوکه شدم و نمی‌دونم چی بگم. الان دقیقاً می‌خوای چیکار کنی؟»
گفتم: «تو رو نصف شبی چرا آوردم اینجا؟ اینجایی که بهم بگی چه گُهی بخورم.»
گفت: «تو همیشه گُه‌هات رو می‌خوری بعد میای پیش من که مهر تأیید یا ردش رو بگیری. بگو ببینم چی تو سرته؟»
یکم مکث کردم و گفتم: «چیزی در مورد درمان جایگزین، جابجایی اعتیاد یا انتقال وابستگی شنیدی؟»
با دهن باز و چشم‌های گرد شده یه‌جوری نگام کرد که انگار ازش معادلات کوانتومی پرسیدم. بعد با همون نگاه مات گفت: «من؟ نمی‌دونم والا!»
گفتم: «تو روانشناسی ترک اعتیاد، به‌جای اینکه معتاد یهو مصرف رو قطع کنه و تلف بشه، بهش یه ماده‌ی جایگزین با اثر مشابه ولی کم‌خطرتر و قابل‌ کنترل‌تر می‌دن تا بدنش به‌ تدریج از ماده‌ی اصلی فاصله بگیره و ترک کنه.»
با صورتی که پر از علامت سوال و تهی از دونستن بود گفت: «آها. خب؟»
گفتم: «خب، اگه روابط تابو رو مخدر در نظر بگیریم. الان من یه معتادم! معتاد به تابوی محارم و سکس با خاله. که قطعاً اگه مخدر بود، یکی از بدترین‌ها بود. حالا رابطه با خواهرزن هم یه تابوئه اما کم‌خطرتر و قابل کنترل‌تر!»
در حالی که علامت سوال‌های ذهنش به علامت تعجب تبدیل شده بودن گفت: «این یعنی الان تو می‌خوای برای فراموش کردن رابطه‌ت با خاله‌ت، با خواهرزنت وارد رابطه بشی؟ و یه جورایی یه تابو رو جایگزین یه تابوی دیگه کنی، که تابوی قبلی رو ترک کنی؟»
سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم و گفتم: «درسته!»
کنار سیبیل‌ش رو خاروند و گفت: «این چیزی از مریض بودنت کم نمی‌کنه، اما خب فکر بدی هم نیست. ولی خب مهندس با این منطقی که تو پیش گرفتی، وقتی به تابوی جدید هم معتاد بشی، لابد باید یه تابوی جدیدتر رو جایگزینش کنی تا یادت بره! اینجوری بخاطر ترک یه تابو، به صورت دومینو وار به تموم‌ تابوها مبتلا می‌شی!»
گفتم: «مهم نیست. همین که بتونم حواسم رو از خاله‌م پرت کنم و یه بار برای همیشه از شرش خلاص بشم برام کافیه. نهایتاً برای ترک رابطه‌م با شیدا، گی می‌شم. اینجوری تو‌ هم به یه نون و نوایی می‌رسی.»
سرش رو به علامت تأسف تکون داد و گفت: «فعلاً که مثل گوشت قربونی بازیچه‌ی دست زنای هوسباز شدی.»
خندیدم و گفتم: «فک کنم وقتشه کم‌کم حرمسرای خودم رو احداث کنم.»
خندید و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گفت: «ولی آیدا…»
گفتم: «نمی‌دونم. فعلاً با حرفایی که شیدا زد، یه خشمی تو دلم نسبت به آیدا شکل گرفته و حس می‌کنم ازش بدم میاد. از طرفی هم شاید رابطه‌م با شیدا آبِ روی آتیش بشه و این خشمم نسبت به گذشته‌ی آیدا فروکش کنه…»
گفت: «پس با این اوصاف الان تو ذهنت رابطه با شیدا یه بازی دو سر بُرده! هم باعث می‌شه خاله‌ت رو فراموش کنی و هم باعث می‌شه چیزایی که در مورد گذشته‌ی آیدا فهمیدی برات قابل هضم‌تر بشه و باهاش کنار بیای.»
گفتم: «سه سر بُرده! جدا از این دوتا می‌تونم لذت واقعی نون زیر کباب رو بچشم! اونم چه نونی…»


فردای همون شب نزدیک‌های ساعت یک ظهر شیدا بهم زنگ زد و گفت: «امروز عصر آیدا مرخص می‌شه. ساعت چند کارت تموم می‌شه بیام دنبالت؟»
گفتم: «امروز همکارم نیومده و کلی خرده‌کاری ریخته سرم. ممکنه تا ساعت سه و چهار شرکت بمونم.»
گفت: «من تا ساعت دو شیفتم، بعد شیفت میرم خونه. کارت تموم شد زنگ بزن میام دنبالت.»
یکم مکث کردم و گفتم: «شیفتت تموم شد نرو خونه! بیا شرکت، کارم که تموم شد با هم می‌ریم بیمارستان.»
لحنش عوض شد و گفت: «چه عالی… پس تا یه ساعت دیگه می‌بینمت.»

اتاق حسابداری تهِ راهروی اداری بود؛ جایی که سروصدای شرکت تا نیمه می‌رسید و بعد خفه می‌شد. دقیقاً همون شغلی که می‌خواستم و مناسب با درونگرایی من. ساعت دو به بعد دیگه مگس هم به اتاق من رفت و آمد نداشت و فقط بوی کاغذ و جوهر پرینتر توی هوا پخش بود. دوتا میز تو اتاق بود، یه میز برای همکارم و یه میز نسبتاً بزرگتر برای خودم. روی میز، زونکن‌ها رو به ترتیب رنگ چیده بودم؛ مانیتور روبه‌روم، ماشین حساب سمت راست و فنجون چای همیشه سردم هم کنار موس. پشت سرم هم قفسه‌ای پر از پرونده بود که تا سقف بالا می‌رفت. با اینکه احمدی چند روزی مرخصی بود و خودم هم کلی دغدغه و مشکل تو زندگی شخصی‌م داشتم؛ ولی تموم کارا رو تموم کرده بودم و تنها دلیل موندنم اومدن شیدا بود. رو صندلی لم داده بودم و سرم تو گوشی بود، که با باز شدن در اتاق به خودم اومدم.
شیدا با یه استایل متفاوت‌تر از همیشه توی چهارچوب در وایساده بود. یه مانتوی جلو باز مشکی، که زیرش یه تاپ سفید جذب و یه جین تلخ اندامی پوشیده بود. موهاش رو هم طبق معمول گوجه‌ای بالای سرش جمع کرده بود. ولی برعکس همیشه خبری از آرایش نبود! انگار می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته و دلش نمی‌خواست آرایشی که کلی براش وقت گذاشته، روی صورتش پخش و پلا بشه. لبخند زد و گفت: «بیام تو؟»
به تابلوی بیرون درب که روش نوشته شده بود “ورود افراد متفرقه ممنوع” اشاره کردم و گفتم: «تو تنها متفرقه‌ای هستی که می‌تونی بیای تو.»
خندید و وارد اتاق شد. به صندلی کنار میز خودم اشاره کردم و گفتم: «بشین.»
بعد بلند شدم و به سمت در رفتم، گفتم: «چیزی نمی‌خوری برات بیارم؟»
گفت: «نه زحمت نکش. اومدم خودتو ببینم.»
خندیدم. در اتاق رو بستم و از داخل قفلش کردم. سکوتی که تو اتاق بود باعث شد صدای پایین رفتن آب گلوش رو بشنوم. گونه‌هاش از شدت هیجان و خجالت سرخ شده بود و انگار نه انگار همون شیدای شیطونی بود که تو حالت عادی از سر و کولم بالا می‌رفت. البته همه‌ی زن‌ها مدل‌شون همینه. کلی دنبال چیزایی که می‌خوان می‌دون و تلاش می‌کنن، اما وقتی بهش می‌رسن خنثی می‌شن. بدون اینکه بهش نگاه یا توجهی کنم، به سمت میزم برگشتم و رو صندلی نشستم. گفت: «تا حالا تو لباس کار ندیده بودمت. خیلی متفاوت‌تر از بیرون لباس می‌پوشی.»
گفتم: «مجبوریه دیگه. حالا کدومش بهتره؟»
گفت: «لباس اسپورت که می‌پوشی بیشتر شبیه پسرای لاشیِ بُکُن در رو می‌شی. اما با این استایلت خیلی مردونه‌تر و با جذبه‌تری!»
یه پیرهن ساده‌ی سفید که یقه‌ش کمی بازتر از حد معمول بود و آستین‌ش رو هم تا بالای ساعدم بالا داده بودم؛ زیرش هم یه کتان جذب و یه جفت کفش چرمی مینیمال پوشیده بودم. هیچوقت تیپ رسمی رو دوست نداشتم، اما خب صدقه سر دمبل و هالتر و اسمیت و سیمکش، تو لباس‌های رسمی ورزیده‌تر و خوشتیپ‌تر دیده می‌شدم.
نیم‌خند زدم و گفتم: «پس اگه تا این حد از این لباسا خوشت اومده، من لخت نمی‌شم.»
بعد با چشم به لباس‌هاش اشاره کردم و گفتم: «ولی وقتشه تو لخت بشی.»
یه نگاه به در کرد و یه نگاه به من؛ بعد با صدای آروم‌تر گفت: «کسی نیاد یهو؟ صدا بیرون نمی‌ره؟ اینجا بد نشه برات؟ اصلاً چرا نریم خونه‌ی شما؟»
گفتم: «این وقت روز کسی سمت اتاق من نمیاد و قرار هم نیست صدایی بیرون بره. زیاد سوال می‌پرسی؛ مگه همین رو نمی‌خواستی؟ پس لخت شو!»
بلند شد و ایستاد. شال و مانتوش رو در آورد و روی صندلی گذاشت. خواست تاپش رو در بیاره که گفتم: «فقط پایین تنه.»
با یه نگاه متعجب بهم خیره شد و بدون اینکه چیزی بگه خم شد که کفش‌هاش رو در بیاره. وقتی کفش‌هاش رو درآورد، دوباره ایستاد و در حالی که بهم خیره شده بود، دکمه‌های شلوارش رو باز کرد. همین که خواست شلوارش رو پایین بکشه، گفتم: «بچرخ و پشت به من درش بیار!»
چرخید و پشت به من شلوارش رو در آورد. حالا شیدا با یه تاپ سفید و یه شورت صورتی مقابل من بود. کونش گوشتی و سفید و تپل‌تر از کون آیدا بود. با دیدن اون صحنه کم‌کم تکون‌ خوردن کیرم رو حس می‌کردم و برای لمس و کردن کُس‌ش طاقت نداشتم. اما همیشه برگ برنده‌ی یه مرد تو سکس، صبوریه!
گفتم: «بچرخ و بیا اینور میز.»
چرخید و این‌بار از نمای جلو دیدمش. کُس‌ش هم مثل کونش گوشتی بود و از شدت تپلی‌ش، شورت بی‌نوا داشت جر می‌خورد. آروم آروم قدم برداشت تا به من رسید. صندلی رو چرخوندم و در حالی که همچنان روش لم داده بودم، گفتم: «شورتت رو هم در بیار و بذارش رو میز.»
دستش رو زیر کش شورتش انداخت و درش آورد. شورتش رو روی میز گذاشت و با پایین تنه‌ی کاملاً لخت مقابلم ایستاد. لب‌هام رو خیس کردم و با اشاره‌ی چشم بهش گفتم که لب‌هاش رو بیاره. با اشتیاق خم شد و اومد که لب‌هام رو ببوسه. همین که به چند سانتی‌متری لب‌هام رسید، لب‌هام رو عقب کشیدم. با چشم‌هام به کیرم اشاره کردم و پاهام رو یکم بیشتر از قبل باز کردم. ریز خندید و زیر لب گفت: «روانی…»
بعد همونجا جلوم زانو زد و شلوار و شورتم رو تا بالای زانوم پایین کشید. تخم‌هام رو تو دستش گرفت و شروع کرد به ساک زدن کیرم. گوجه‌ی موهاش رو تو مشتم گرفتم و حرکت کردن سرش روی کیرم رو کنترل می‌کردم. چند لحظه بعد سرش رو تا ته رو کیرم فشار دادم و گفتم: «اونقدر می‌خوری که کُس‌ت کاملاً خیس و آماده‌ی گاییدن بشه.»
تو همین حین که با ولع داشت کیرم رو تا ته حلقش فرو می‌کرد، آروم و جوری که شیدا بشنوه می‌گفتم: «اخ آیدا اگه بدونی خواهرت چه خوب داره برام می‌خوره… اوووف خیلی بهتر از آیدا ساک می‌زنی… تو خیلی از آیدا جنده تری… کاش آیدا هم اینجا بود و دو خواهری کیر و خایه‌هام رو لیس می‌زدین…»
از بیشتر شدن شدت ساک زدنش و نامنظم‌ شدن نفس‌هاش می‌تونستم بفهمم که این مدل جمله‌ها رو‌ دوست داره و حشری‌ترش می‌کنه. اونقدر خوب و دو لپی داشت می‌خورد که دلم نمی‌خواست از کیرم جداش کنم…
چند لحظه بعد از کیرم جدا شد. دستش رو لای پاهاش کشید و خیسی روی دست‌هاش رو بهم نشون داد. با چشم‌های خمار و لحن سکسی گفت: «اییییی رضا… اونقدر خیس شده که به سوراخ کونمم رسیده. دیگه طاقت ندارم بگا کُسمو…»
در حالی که همچنان موهاش تو دستم بود، به سمت بالا کشیدمش که بلند بشه. گفتم: «شکمت رو به لبه‌ی میز بچسبون و پای دورترت رو روی میز بذار، جوری که کُس و کونت در اختیارم باشه.»
بدون درنگ، کاری که گفتم رو انجام داد. بدون اینکه بلند بشم، دستم رو از پشت لای پاهاش بردم. کُسش به حدی خیس شده بود که نه تنها لای کونش، بلکه قسمت داخلی رون هاش به سمت زانوهاش هم خیس‌خیس شده بود. اونم بدون کوچک‌ترین لمسی! این یعنی از نظر روانی به شدت تحریک شده بود و دیوونه‌وار عاشق کُس دادن به من بود…

شروع کردم به مالیدن کُس‌ش. بعد از کمی مالیدن، انگشت کردن رو شروع کردم و بعد از انگشت کردن کُس‌ش، انگشتم رو سمت سوراخ کونش بردم. کاملاً نرم و خیس شده بود و با کمی فشار، انگشتم رو توی کونش فرو کردم. ناله‌هاش بیشتر شد، اما خودش رو کنترل می‌کرد و زیر لب ناله‌ می‌کرد. صدای نفس‌هاش تو اتاق پیچیده بود و غرق لذت بود. بعد از کمی انگشت کردن کونش، انگشت اشاره‌ام رو توی کُسش و انگشت شست‌م رو توی کونش فرو کردم. و دو انگشتی و همزمان تو کص و کونش عقب و جلو می‌کردم. شدت گرفتن نفس‌هاش و کش و قوس بدنش نشون از لذت بردن بیش از حدش می‌داد. طاقتش طاق شده بود و با حرص و زیر لب می‌گفت: «بسه… بسه… دیوونه‌م کردی رضااا… بُکن… جرم بده… تورو خدا بکن دیوونه شدم… کیرتو می‌خوااام…»
بلند شدم، به اون سمت میز رفتم و مقابلش ایستادم. چشم‌هاش خمار شده بود و ملتمسانه بهم خیره شده بود. چشم‌هاش پر از خواهش و تمنای کیر بود. مطمئن بودم تو زندگیش هیچوقت تا این حد تحریک و تشنه‌ی کیر نشده…
لب‌هام رو به سمت لب‌هاش بردم، سریع به سمت لب‌هام اومد، اما دوباره خودم رو عقب کشیدم. حالت گریه به خودش گرفت و گفت: «رضااااااا…»
لبخند زدم و شورتش که رو میز بود رو برداشتم. گفتم: «دهنت رو باز کن!»
دهنش رو باز کرد و شورتش رو توی دهنش گذاشتم. انگشت شست‌‌م رو روی لبش کشیدم و گفتم: «هر بلایی هم که سرت آوردم، نباید صدات از این در بیرون بره فهمیدی؟»
با حرکت سرش تأیید کرد. میز رو دور زدم و پشت سرش برگشتم. شلوارم رو کامل پایین کشیدم و کیرم رو توی دستم گرفتم. با فشار دست دیگه‌م رو کمرش بهش فهموندم که کامل رو میز خم بشه. حالا کُس و کون خیس و داغش بدون هیچ پوششی مقابل کیرم بودن. کُس و کون خواهر زن حشری و جنده‌م…
چند باری کیرم رو روی کُس و سوراخ کونش کوبیدم. بعد سر کیرم رو لای درز کُسش کشیدم و پنج‌ـشش بار بالا و پایین کردم. داشت له‌له می‌زد که تو کُسش فرو کنم، اما شورتش تو دهنش بود و نمی‌تونست حرف بزنه و با حالت خفه یه صداهایی از تو گلو میداد. این بار سر کیرم رو دقیقاً روی ورودی کُس‌ش تنظیم کردم و فقط سرش رو فرو کردم و همونجا نگه داشتم. شیدا دیگه طاقت نیاورد و خودش رو به عقب و سمت کیرم فشار داد و کیرم تا ته رفت تو کُس‌ش…
عین کُس آیدا داغ و لزج و تنگ بود. انگار سر تنگ بودن رقابت داشتن و واقعاً نمی‌تونستم تشخیص بدم که کدومشون تنگ‌ترن! مگه اینکه یه روزی جفت‌شون رو کنار هم داگی کنم و بگامشون…
دو دستی لمبرهای گوشتی‌ش رو توی مشتم گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن. تو گلو ناله می‌کرد و بیشتر از قبل خودش رو به کیرم فشار می‌داد. لا به لای تلمبه زدن‌هام روی کونش اسپنک می‌زدم و گاهی هم کونش رو انگشت می‌کردم. از شدت لذت از خود بی‌خود شده بودم و دلم می‌خواست بی‌مهابانه‌تر تلمبه بزنم و ناله کنم، ولی نمی‌شد.
همین که به ارضا شدن نزدیک شدم، کیرم رو بیرون کشیدم. شیدا رو به سمت خودم برگردوندم و شورتش رو از دهنش در آوردم. خواست زانو بزنه و ساک بزنه که مانع شدم. شورتش رو بهش دادم و گفتم: «بپوش!»
با تعجب گفت: «نمی‌خوای ارضا بشی؟»
جدی‌تر از قبل گفتم: «بپوش.»
اینبار بدون اینکه چیزی بگه، شورتش رو پوشید. وقتی شورتش رو کامل بالا کشید، کِش شورتش رو به سمت خودم کشیدم و سر کیرم رو به داخل شورتش تنظیم کردم. آب دهنم رو انداختم رو کیرم و گفتم: «بمال تا میاد.»
لبخند رو لبش نشست و شروع کرد به مالیدن کیرم.
چشم‌هام رو بستم و گفتم: «تندتررر…»
با تموم توانش کیرم رو می‌مالید و زیر لب قربون صدقه‌‌ش می‌رفت. چند لحظه بعد ارضا شدم و کل آبم روی تپلی کصش و تو شورتش ریخته شد… وقتی کامل ارضا شدم، کش شورتش رو رها کردم و گفتم: «حالا شلوارت رو بپوش!»
همین که به سمت اونطرف میز رفت، دستش رو گرفتم، به سمت خودم کشیدمش و تو یه لحظه لباش رو بوسیدم و چند ثانیه لب‌هامون چفت هم شد. وقتی ازم رها شد، لبخند زدم و گفتم: «چون دختر خوبی بودی، اینم جایزه‌ت.»
خندید و گفت: «فکر نمی‌کردم تا این حد سادیست باشی…»
پوزخند زدم و گفتم: « یعنی می‌خوای بگی دوست نداشتی؟»
گفت: «هیچوقت تو یه راند سکس، چهار بار پشت سر هم ارضا نشده بودم! تو حتی بهتر از اون چیزی هم بودی که فکر می‌کردم.»
گفتم: «پس خوشبحال آیدا!»
کیر شل شده‌ام رو تو مشتش گرفت، فشارش داد و با لبخند گفت: «و خواهر آیدا…»
تو همین حین گوشیم زنگ خورد. آیدا بود، در حالی که کیرم تو مشت شیدا بود و با تخم‌هام بازی می‌کرد، جواب دادم و گفتم: «سلام عزیزم. کارم تازه تموم شد، الان با شیدا میایم بیمارستان…»

ادامه …


نکته‌ی بسیار مهم: برای اطلاع بیشتر و درک بهتر از گذشته‌ی رضا می‌تونید به داستان میشه خاله صدات کنم؟! مراجعه کنید!

نوشته: سفید دندون و freya

بازدید 2,905

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

18 پاسخ به “شیدای شهوت (۲)”

  1. درد و بلای شما دو تا تو سر ۸۵درصد نویسنده های بکن توبا قاطعیتدمتون گرم و قلمتون همیشه پر جوهر

  2. پشمام Mamali_Refresh روسرچ کردم و واقعا تو سایت وجود داره😐🤣عالی مثل همیشه سریعتر قسمت بعد رو بزارید

  3. خیانت کَریهه؛ نه فقط خودِ عملش، که همه‌ی توجیه‌هایی که دنبالش می‌آد هم همین‌طور.آدمِ خائن همیشه یه دلیلی برای خودش می‌تراشه. دلیلی که مثل آدامسی چسبیده به شلوارش، هرچقدر هم بخواد ازش فاصله بگیره، باز ولش نمی‌کنه.خیانت تموم نمی‌شه، فقط شکلش عوض می‌شه. مثل جنگی که بعد از تموم شدن هم تو ذهن اونایی که توش بودن ادامه داره.رضای داستان هم همینطوره — فکر می‌کنه داره از یه تابو فرار می‌کنه، از مرزی پوسیده بین درست و غلط. اما هر قدمی که برمی‌داره، یه رد تازه از همون تابو روی روحش جا می‌ذاره.میخوام ببینم این بار کرکتر رضای داستان تا چه حد تو باتلاق فرو میره.

  4. بسیار عالی و جذاب این قسمت برای خواننده تشنگی نداشت برخلاف قسمت قبل خواننده را آروم میکرد یک پروسه کامل را طی میکرد تا به پروسه بعدی برسیم، عالی بود بیگ لایک👍

  5. دست به قلمتون واقعا فوق العاده ست. من فکر می کنم شما یکی از نویسنده های معروف باشید که با اسم مستعار اینجا می نویسید. خوشحالم که این داستان ادامه داره و قراره بازم ازش بخونم 🌹

  6. به‌به خیلی خوشحالم مجدد دست به قلم شدی سفید دندون عزیز و مثل همیشه قلمت عالی. به هر دو نویسنده تبریک می‌گم.جذابیتی که داستان‌های سفید دندون برای من داره، ارتباط خیلی نزدیک با مخاطب هست؛ شخصیت رضا همیشه جوری پرداخته میشه که انگار نثل همون رضای “رقص گرگ ها” دور آتیش برای دوستای چندین ساله داره قصه و خاطره تعریف می‌کنه و این نزدیکی مخاطب به قلم نویسنده که احتمالا خیلی از مخاطب‌ها هم همین حسّ رو دارن، به نوبه‌ی خودش پوئن مثبت و البته خیلی مهمی هست!نکته‌ی بعد که مجدد در مورد خود شخصیت رضا هست در این داستان‌ها، فعال بودن دو قطب غالب و مغلوب بسته به خط داستانی هست…ابتدای رقص گرگ‌ها یا داستان خاله ما با یک رضای معصوم مواجه میشیم که قلم نویسنده به خوبی از پرداختش بر میاد و یا در همین داستان و ادامه‌ی داستان رقص گرگ‌ها با روی دیگه‌ی سکه این شخصیت که غالب هست مواجه میشیم…و از نظر من قلم در هر دو روی سکه‌ی این شخصیت پردازی سربلند هست…

  7. با توجه به اینکه در قسمت قبل خیلی به شخصیت‌ رضا نپرداختین باید حدس می‌زدم که قسمت بعدی راوی رضا باشه و این هوشمندانه بود.و اینکه در این قسمت دیدیم روابط رضا مثل یه کوه یخه که اون قسمت عظیم‌ترش(خاله) زیر آب پنهانه، این شوک رو دوست داشتم.از یه چیز دیگه هم که خیلی خوشم اومد این بود که از یکی از شخصیت‌ها‌ی داستان‌های قبل استفاده شده بود، که از اونجایی که قبلا خونده بودمش تو نیمه‌های داستان به یادش افتادم تا اینکه دیدم خودتون هم اشاره کردید بهش.این نشون میده شخصیت‌ها در ذهن شما انقدر زنده‌ست که حتی با پایان یک داستان، دست از سر شما بر نمی‌داره و همراهتون میاد!ممنون از بانو فریا و جناب سفید دندون

  8. خوبه اولین داستانی که بعد از رجوع خوندم مال شما بود. نقد و نظر رو که به اهلش میسپارم. فریا رو هم که متاسفانه نمیشناسم. ولی کیرم تو دهن سفیددندون!دلیلش هم به خودم ربط داره 😂 😂 😂

  9. سلامآفرین،خیلی خوب و بدون غلط املائی و روون نوشتی،خواننده میتونه خودشو کاملا بجای هرکدوم از کارکترهائی که جابجا میشن بزاره و بدون توجه به جنسیت خودشو در همون حالات مجسم کنه،همین مهمترین نکته این قسمت بود.اینکه ژانر خیانتو دوست ندارم اونقدر در جاهائی اذیتم کرد که عصبی شدم و این نشونه همذات‌پنداری خوبیه که تونستی/تونستین به تحریر دربیارین،پس بازم ادامه بدین ببینم چقدر امکان داره آخر داستانتون خودم یقه خودمو بگیرم🤔😊،خسته نباشین و…مرسی.در ضمن از اونجائیکه از بکن تو حقوق میگیرم که به داستانهای محارم و خیانت گیر بدم!🤣 پس باید بگم :خائن!..نه ببخشین خائنین!

  10. انتهای کامنت داستان قبلی:در ذهنم دنبال مخالفت می گشتم. زود راضی شد. حدس میزنم دلیلی دارد.

  11. عالی بود ، عالیخوندم و لحظه به لحظه حشری تر و خیس تر شدممحشر بودقسمت اول و دوم رو تا اینجا خوندم و کلی لذت بردممااااااااچ بهتون به این ذهن و قلم

  12. من با اینکه تابو دوست ندارم، ولی خوب داستان جذاب رو نباید از دست داد، مخصوصا اینکه با تک تک کلمات بتونه به راحتی خیس کنه و حالت هر لحظه سکسی تر بشه.ماااااچ بهتون

  13. همیشه ادم رو شگفت زده میکنی. تا گوشیم شارژ داره میخونم و تموم میکنم داستان رو ولی داستان جالبیه به نظرم…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید