شور جوانی (۱)

سلام به همه بچه های بکن تو
سال ۶۶ بود دوران جنگ من یه نوجوون ۱۳ ساله کنجکاو
خونه ما تهران بود و عراق هر روز به تهران موشک میزد
مدارس تعطیل بود ،آن زمان من و پدرم خونه مادربزرگم زندگی می‌کردیم، چون پدرو مادرم از هم چند سالی بود که جدا شده بودن و مادرم بعدا ازدواج کرده بود و خارج از کشور بود.
من و پدرم و مادربزرگم طبقه دوم خونه بودیم و طبقه پایین رو که دارای چهار تا اتاق و یه آشپزخانه و توالت و یه حموم که استفاده نمی شد بود.
که به دو خانواده اجاره داده بودیم هر کدوم دوتا اتاق ،
قدیمها اینجوری بود، یک اتاق هم اجاره میدادن چه برسه به دوتا
یه مستاجر آقا محمود و صدیقه خانم و یه دختر به اسم نرگس که همسن خودم بود و یه پسر ۶ ساله داشتن به اسم محمد.
یه اتاق هم یه زوج جوان که تازه ازدواج کرده بودن مستاجر ما بودن ، به اسم رضا و فاطمه فاطمه یه تازه عروس لاغر اندام و با قد بلند بود ، ولی رضا قد متوسط و بچه شهرستان بود و زیاد تیپ و قیافه نداشت ولی فاطمه در حد معمولی بود .
صدیقه خانم هم یه زن چاق و سفیدی بود با کون گنده و سینه هایی بزرگ فکر کنم اون زمان ۳۵ یا ۳۶ سالش بود ، محمود آقا هم یه مرد سبزه کچل و خپل و عصبی بود راننده تاکسی بود و صبح میرفت شب میومد .
پدر من هم تویه اداره کار می‌کرد که همش ماموریت میرفت و من و مادر بزرگم بیشتر تنها بودیم .
نرگس هم یه دختر معمولی که تو سن بلوغ بود ، ولی ممه هاش نسبت به سنش بزرگ بود ، و باسنش هم برجسته بود .
من هم تازه تو بلوغ بودم و کیرم تازه از شومبول به کیر تبدیل شده بود ، و عاشق دید زدن مردم بودم ، مخصوصا کون صدیقه خانم راه که میرفت یه لپ بالا میرفت یکی پایین، فاطمه ولی زیاد برام جذابیت نداشت ، چون لاغر بود و لباس گشاد می‌پوشید، چیزی معلوم نبود.
نزدیک عید بود و امتحان ثلث دوم داشتیم ولی مدارس تعطیل بود فقط تو خونه درس میخوندیم و از تلویزیون درس پخش می‌کرد اونایی که اون زمان درس میخوندن میدونن .
سر امتحان ریاضی نرگس ، مادرش اومد به مادربزرگم گفت که اگه میشه نادر که من هستم به نرگس تو درس کمک کنه .
مادربزرگم قبول کرد گفت برید تو اتاق به نرگس درس بده فقط در اتاق رو باز بزارید با تاکید زیاد که بده دختر و پسر تنها باشن منم گفتم چشم حتما.
نرگس اومد تو اتاق و شروع کردم تمرین کردن، من زیاد با نرگس تنها نشده بودم فقط در حد سلام و حرفه‌ای معمولی ، یه تیشرت گشاد پوشیده بود با روسری و یه دامن بلند ، منم لباس راحتی نمیدونم چی شد که این کیر وا مونده شق شده بود ،بی دلیل خون تو صورتم جمع شده بود ، تا حالا با یه دختر تنها نشده بودم
یه طور شق کرده بودم نمیتونستم تکون بخورم ، چون تابلو میشد .
داشتم تمرین ریاضی کار می‌کردم که اصلا تو کله نرگس نمی‌رفت و هر تمرین ساده رو چند بار میگفتم و کار می‌کردم.
دیگه حوصلم سر داشت میرفت تنها چیزی که منو از کار کردن با نرگس منع نمی‌کرد این بود که جنس مخالفه و دوست داشتم باهاش بیشتر تنها باشم .
نرگس گفت نادر من برم پایین الان برمیگردم گفتم باشه برو
رفتم تو اتاق مادر بزرگم دیدم خوابه ، فکر کنم نرگس رفته بود دستشویی ، منم کیرم رو با کش شرتم مهار کردم تا نرگس اومد تابلو نشه.
نرگس اومد و رفتیم سراغ تمرین ها که بعد یه ربع یخ ما آب شده بود ، و با هم شوخی هم می‌کردیم البته حرفی
که نرگس گفت این فاطمه خانم هرشب صداش تو اتاق منه
چون اتاقی که فاطمه می‌خوابید چسبیده بود به اتاق خواب فاطمه و رضا ، منم کنجکاو شدم و گفتم چه صدایی ، گفت نمیشه گفت ، منم بیشتر تحریک شدم و هی سوال کردم.
که گفت صدای ناله و حرفه‌ای بی‌تربیتی، من دیگه درس رو ول کردم از نرگس حرف می کشیدم ، که صدیقه خانم اومد بالا و تو اتاق من و نرگس هم سریع رفتیم سراغ درس ، یه مقدار میوه آورده بود ، یه کم نشست از من درباره نرگس سوال کرد .
منم گفتم باید زیاد کار کنه امروز که پنجشنبه هستش شنبه امتحانه فردا هم بگو بیاد بالا باهاش کار کنم ، کلی تشکر کرد و رفت پایین ،
دوباره از نرگس سوال کردم و نرگس هم یواش یواش با آب و تاب تعریف می‌کرد.
نگو آقا رضا بدجور فاطمه رو میکنه که صداش شنیده میشه
منم گفتم طبیعی هستش کسایی که ازدواج میکنن از این کارها میکنن و پدر مادر خودت هم همین کار ها رو میکنن.
که گفت اره من خودم چند بار دیدم و شنیدم و چند تا مورد رو تعریف کرد .
میگفت بچه های کلاس هم برای هم تعریف میکنن و یکی دوتا از همکلاسی هاش دوست پسر دارن و از اینجور حرف ها
منم مونده بودم چی بگم فقط میگفتم کاش کسی خونه نبود من نرگس رو می‌کردم.
به نرگس گفتم یه کم ریاضی تمرین کنیم یکی میاد بده
که بازم یه ساعت کار کردیم البته با ناز و عشوهای دخترونه نرگس خانم ، که مادر بزرگم اومد رو صندلی نشست و ما رو نگاه می‌کرد.
دیدم پیرزن ول کن نیست به نرگس گفتم برو فردا بیا دوباره کار کنیم .
وقتی رفت همه هوش و حواسم به حرفهاش بود ، مثلا میگفت فاطمه به رضا گفته خیلی کلفته از عقب دردم میاد و جیغ میزده یا باباش هر وقت نرگس و محمد تو اتاق نبودن دستش رو تو دامن صدیقه خانم میکرده نرگس که میومده داخل در می‌آورده.
خیلی از این حرفا ،به نظرم این چیزا باعث شده بود که نرگس حشری بشه و فکرش درگیر این چیزا بشه .
پیش خودم خدا خدا می‌کردم فردا بشه و من و نرگس تنها بشیم و یه جنم از خودم نشون بدم با نرگس اوکی شم .
فردا داشتم درس میخوندم امتحان تاریخ داشتم ، نرگس ریاضی
مادربزرگم داشت میرفت ختم عمو مجید اومده بود دنبالش ، ختم یکی از فامیلا بود .
من تنها بودم دیدم نرگس با محمد اومدن بالا گفتم ای بخشکی شانس که همون اول محمد هی شلوغ کرد مادرش اومد بردش پایین ، چون دم عید بود خودش هم کار داشت رفت پایین
ما هم بساط درس رو پهن کردیم من چند تا تمرین نوشتم که نرگس حل کنه .
داشتم به اندام نرگس نگاه میکردم یه دختر گندمی چشم ابرو مشکی با سینه های خوشگل که دوباره از مدرسه و بچه ها حرف می‌زد.
بازم حرف فاطمه رو پیش کشیدم که نرگس گفت چیه خوشت اومده ، گفتم آره دوست دارم بشنوم ، گفت لازم نکرده اصلا اشتباه کروم به تو گفتم ، انگاری یه کاسه آب یخ ریختن روم .
بهم بدجور برخورد که نرگس خندید و گفت ، نادر شیطون میزنی
گفتم دیگه مقتضی سن هستش ، دوباره صدیقه خانم اومد بالا از صدای پاهاش که از پله بالا میومد متوجه شدیم رفتیم سراغ درس
یه نگاهی به ما کرد و چند دقیقه نشست و تشکر کرد و گفت چیزی لازم ندارید گفتیم نه از من هم قول گرفت نرگس قبول بشه، رفت پایین
گفتم نرگس تو دوست نداری با یه پسر دوست باشی ،سکوت کرد گفت دیگه واقعا شیطون شدی تمرین بده حل کنم بابا
و هی ریز لبخند میزد منم گفتم تمرین میدم اگه حل نکنی با خط کش میزدمت جدی میگم
چند تا تمرین نوشتم براش گذاشتم جلوش تا دید گفت خیلی سخته باید کمک کنی گفتم تو امتحان هم من بیام کمکت کنم.
نتونست منم با خط کش زدم به رونش ، که دردش گرفت البته محکم نزدم.
گفت نزن نادر درد داره
گفتم میزنم
گفت با خط کش نزن نامرد
منم از خدا خواسته گفتم باشه ، اون تمرینات رو کمکش کردم
دوباره نوشتم بازم نتونست یکی رو حل کنه با دست زدم به رونش ولی یواش زدم خندید دوباره نوشتم براش ولی تمرین سختی رو نوشتم نتونه حل کنه
نتونست هیچ کدوم رو حل کنه بازم یواش زدمش بیشتر شبیه دستمالی بود تا زدن
ولی دستم رو رو پاش نگه داشتم
بهش راه حل رو گفتم داشت حل می‌کرد، ولی اعتراضی هم به دستم نکرد .
بیشتر جسور شدم دستم رو فشار دادم گفت چیکار میکنی دستت رو بردار ، که منم برداشتم ولی هی کرم می‌ریخت و شیطونی می‌کرد.
داشتم دیوونه میشدم از شدت حشر ولی نمیتونستم بیشتر جلو برم تا همینجا هم خیلی کار کرده بودم.
بازم تمرین نوشتم که دیگه کلافه شده بود ، میگفت بسه دیگه خسته شدم ، گفتم فردا میری خراب میکنی ها
باز از سختیها انتخاب کردم بازم اشکال داشت
کنار هم نشسته بودیم به فاصله بیست سانت این دفعه دستم رو گذاشتم رو پاش فشار دادم بازم خندید دستم رو بردم قسمت داخلی رونش فشار دادم ولی هیچی نگفت .
گفتم دردت نمیاد گفت نه دستم رو بردم بالاتر ولی بدون فشار
بازم چیزی نگفت داشتم خول میشدم نه میتونستم بیشتر برم بالا نه میتونستم دستم رو بردارم.
گفتم تو هم شیطون شدی یاا

…من دستم روی رون نرگس بود و نرگس هم اعتراضی نمی‌کرد.
یه کم رونش رو مالیدم که دیدم مادربزرگم به همراه دایی مجید اومد بالا منو نرگس هم خودمون رو جمع و جور کردیم ، مادربزرگم وارد اتاق شد و روی همون صندلی نشست عمو هم با لبخند به من نگاه می‌کرد و منم خجالت کشیدم ، چون طوری نگاه می‌کرد انگار من دختره رو دارم میکنم
بعد چند دقیقه گفتم دیگه بسه برو تمرین ها رو تو خونه انجام بده و ایشالا فردا نمره خوبی بگیری.
نرگس رفت منم به بخت بدم لعنت فرستادم که عمو و مادر بزرگم نگذاشتن کارم رو بکنم.
عمو میگفت دیگه تهران خطری شده امتحانت تموم شد با مادر بزرگ برم شمال خونه عمو سعیدم تا موشک بارون تموم بشه راست می‌گفت هی آژیر وضعیت قرمز پخش می‌شد باید می رفتیم زیرزمین
عمو مجید رفت خونه خودش و من به مادربزرگه گفتم من خونه عمو سعید نمیرم زن عمو خیلی اخمو ‌و بداخلاق بود.
مادر بزرگم گفت مجبوریم که بریم تهران دیگه جای موندن نیست.
قرار بود عمو مجید هم با زن و بچش برن خونه عمو سعید وای چه شود البته خونه بزرگی بود ولی نه با زن عمو سارا
دیگه فرصت نشد با نرگس تنها بشم قبل عید بابام اومد دنبال ما و با ماشین بابام رفتیم به شمال
رسیدیم به شهرلشت نشا که زن عموم مال همون شهر بود .
وارد خونه عمو شدیم ولی طبق معمول زن عمو رو نشون نمی‌داد و همش بارون می‌بارید و باید تو خونه میموندیم .
مادربزرگم هم کلافه شده بود به بابام گفت حمید جمع کن بریم یه جای دیگه، عمو مجید که اصلا نیومده جای دیگه رفته بودن
که بابام قبول کرد.
یه روز به سال تحویل برگشتیم تهران و رسیدیم به خونه ولی نرگس و خانواده رفته بودن مسافرت فاطمه و رضا هم رفته بودن شهرستان آقا رضا ،تنها شدیم تو خونه و قرار شد بریم خونه عمم تو اطراف کرج که بازم از تهران بهتر بود.
شوهر عمم آقا مجتبی جبهه بود و عمه مژگان و مریم دخترش و علیرضا پسرش تنها بودن ،ولی خانواده شوهرش تو همون کوچه بودن .
مریم دوسال از من بزرگتره و علیرضا همسن من هستش عمه هم معلم بود ولی حسابی قرتی و به خودش می‌رسید.
مریم یه دختر خوشگل و تو دل برو سفید بدن تو پر و اندام برجسته تو همون سن خواستگار داشت .
علیرضا هم عین خواهرش خوشگل بود و سفید و یه کم تپل با کون برجسته لبهای سرخ و عین خواهرش ولی تنبل و درس نخون
من همش چشمم دنبال مریم بود .
ولی مریم یه دختر مغرور اصلا به من فکر هم نمی‌کرد معلوم بود دوست پسر داره من رو عین داداشش بچه میدونست . جلوی من خیلی راحت بود .
پیش خودم گفتم مریم رو بیخیال باید رو علیرضا کار کنم .
با علیرضا گرم گرفتم و با هم بازی میکردیم ،به علیرضا گفتم بیا کشتی بگیریم طبقه بالا بودیم و بقیه پایین بودن .
من هم چون چند وقت باشگاه رفته بودم ،یه چیزایی بلد بودم
سریع علیرضا رو خاک کردم افتادم رو کون توپولش ،تکون نخوردم هی الکی بهش فنون خاک رو توضیح میدادم .
کیرم هم راست شده بود ، لای چاک کونش بود علیرضا هم فهمیده بود و کیرم رو حس می‌کرد.
یدفعه گفت نادر شق کردی
گفتم نه همین قدری کیرم ، گفت ببینم اگه راست میگی
بلند شدم کشیدم پایین کیر منو دید ، گفت شقه دیگه چقدر هم بزرگه ، گفتم تو بکش پایین ببینم ، قبول نمی‌کرد . بالاخره راضی شد ، وای یه دودول کوچولو با اینکه هم سن بودیم دیگه ۱۴ سالمون شده بود ولی مال من و علیرضا خیلی فرق داشت .
دودول رو گرفتم مالیدم شق شد ولی بازم کوچیک بود .
اونم به کیرم دست میزد و نگاه می‌کرد، گفتم میشه کونت رو ببینم ، گفت نه یکی میاد با هزار تا کلک راضی کردم دمر خوابید شلوارش و شرتش رو دادم پایین یه کون سفید بدون مو حتی جوش و خال افتاد بیرون ،عین ژله بود .
سوراخش قرمز و خوشگل ، گفتم میشه کیرم رو لاش بزارم گفت می‌ترسه کسی بیاد، گفتم نترس میرم آمار میگیرم .
رفتم تو پله ها دیدم همه سرگرم هستن مهمون هم دارن حواسشون به ما نیست اصلا
اومدم بالا دوباره در رو بستم کلید کردم دیدم علیرضا همونطور دمر خوابیده صحنه جالبی بود برام یه کون سفید و گرد ، آماده دادن به من
اول رفتم افتادم روش شلوارم رو دادم پایین کیرم رو تف زدم روی چاک کون حرکت میدادم ، گردن و لپش رو بوس می‌کردم خیلی به من حال میداد .
که گفت برو از کشو وازلین بیار بهتره منم رفتم آوردم زدم به کون علیرضا و کیر خودم دیدم بدجور حشری شده هی کونش رو میده بالا کارایی میکنه که برای من تازگی داشت .
علیرضا دید من زیاد حالیم نیست به زبون اومد ، گفت کیرت رو رو سوراخ بزار فشار بده
تازه من دوزاریم افتاد چرا اینکارا رو میکنه ، میخواد کون بده
نگو آقا کونی هستش و من خبر ندارم
من تا اون زمان شاید چند تا لاپایی کرده بودمو اصلا سوراخی نمیدونستم چی هست ولی آقا علیرضا با اون کون خوشگل حسابی داده
بعدا گفت که کلی به پسر عمو هاش که بزرگتر از خودش هستن داده
منم فشار دادم رو سوراخش راحت رفت تو البته خودش گفت نگه دار تکون نده دردش کم میشه و منم همون کار رو کردم .
بعد چند دقیقه آبم ریخت تو کونش و برام خیلی تازگی داشت این کار ، با دستمال کونش رو پاک کردم و بلند شد گفت
که براش جلق بزنم منم زدم ارضا شد .
دیگه تا آخر عید کار هر روز ما شد شب و روز وقت گیر می‌آوردم کون علیرضا میزاشتم .
بعد عید دوباره رفتیم خونه ولی بازم مدارس تق و لق بود و هنوز موشک میزد عراق .
نرگس و بقیه اهالی خونه هم اومده بودن ولی من با قبل عید خیلی فرق کرده بودم . ادامه دارد

نوشته: نادر

بازدید 15,734

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “شور جوانی (۱)”

  1. نمی‌دونم با اینکه تخمی بود ولی خوشم اومد چون همون تو این سن کونده بازی در اوردیم

  2. لایک دادم امااااااااخیلی پرت و پلا نوشتی که ضروری نبودانسجام نداشتاگر خواستی باز هم بنویسی شاخه به شاخه نپر و بیشتر رو قسمت اروتیک داستان تمرکز کنموفق باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید